نتایج مطلب ها برای عبارت :

کد آوای انتظار کباب بودم ای بهرت

شیش کباب با راسته گوساله
شیش کباب یک کباب مشهور از کشور ترکیه است که با تکه‌هاي مربعی گوشت که روی سیخ زده می‌شود درست می‌شود. نام اين کباب شبیه به ششلیک است که هر دو 
برگرفته از کلمه ترکی شیش به معناي سیخ است. 
شیش کباب هم با مرغ و هم با گوشت قرمز درست می‌شود. اين کباب در واقع با گوشت خوابیده در مواد یا همان مرینت شده درست می‌شود که طعم فلفلی خوشمزه‌اي خواهد 
داشت. بهترین بخش گوساله براي کباب بخش راسته است، چون نسبت به سايرین براي کباب مزه ب
کباب پز صنعتی
کباب پز صنعتی یا سالاماندر کشویی آسانسوری در چهار ظرفیت ۲۰، ۳۰ و ۴۰ سیخ و یک مدل رومیزی با ظرفیت ۱۲ سیخ تولید می گردد. مصرف کننده با توجه به تعداد مشتریان و فضاي آشپزخانه خود می تواند، یکی از مدل هاي کباب پز تابشی سالاماندر را انتخاب نمايد.کباب پز تابشی سالاماندر در بازار تجهیزات آشپزخانه صنعتی به نام هاي کباب پز تابشی آسانسوری و یا کباب پز تابشی چند منظوره نیز نام برده می شود.
مزايا کباب پز تابشی رو میزی
پخت بدون دود
پخت انواع
دونالددرحال خوردن کباب خرچنگ به همراه نتانیاهودررستوران دریايی بود.همیشه شکايت هاي نتانیاهوازايران اوراآزرده خاطرمینمود.درحالیکه کباب خرچنگ رانتانیاهودردهان داشت صحبت میکردکه چگونه بافشاربیشتربه ايران ازايران بخواهدنسل فلسطینی هارامنقرض کند.
تمام آرزوی نتانیاهودرکشتارانسانهابرآورده میشد.دونالدگفت بانک هاي ايالات متحده ورشکست شده اندوقتی افرادپول خودرادرطلاسنگ میکنندپول سمت بانک نمیرود.ازطرفی نرخ بهره انقدربايدبالاباشدکه اف
سکانس اول: روی بنر بزرگی نوشته شده کباب سیخی 4000 تومان!
سکانس دوم: مغازه پلمپ شده! یخچال ها که از پشت شیشه مغازه دیده می شن، خالی هستند و فقط برگه پلمپ روی در مغازه است. مردمی که از جلو مغازه رد میشن شروع می کنن فحش دادن که خدا لعنتت کنه گوشت خر میدادی به خورد ملت.
سکانس سوم: روز قبل از سکانس دوم، آشپز که پسر جوون 25 ساله ايه، بعد از اينکه حلیم اول صبح رو می فروشه، میره نونوايی و سفارش سنگک ناهار رو میده. برمی گرده مغازه و برنج رو خیس می کنه، کباب ها
کباب پز صنعتی



کباب پز گازی جز تجهیزات پخت کباب و جوجه در آشپزخانه صنعتی مورد استفاده قرار میگیرد. 
کباب پز گازی یا چدنی به صورت تمام استیل و نیمه استیل ساخته می شود. 
کباب پز تمام استیل
رویه کار کاملا استیل و شعله هاي آهنی(به علت تحمل بالاي گرما) و پايه هاي
پروفیل استیل 40*40 به کار می رود.  و در قسمت زیر شعله ها سینی آبریز از
جنس ورق استیل کار گذاشته می شود. 
کباب پز نیمه استیل ا
کباب مرغ ترش
مواد لازم: 
فیله مرغ: نیم کیلو
پیاز خرد شده: دو عدد
سیر له شده: یک حبه
زعفران دم کرده: سه قاشق
ریحان تازه: ۵۰ گرم
روغن زیتون: دو قاشق
آبلیمو: یک قاشق
رب انار: سه قاشق
ماست: دو قاشق
کره: ۵۰ گرم
نمک و فلفل: به میزان لازم
سیخ چوبی: به میزان لازم
 
ادامه مطلب
مواد لازم
بادمجان متوسط : 10 عدد
روغن : 2 قاشق سوپ خوری
آب انار ترش : 1 فنجان
نمک : به مقدار لازم
طرز تهیه 
بادمجان را روی آتش کباب کرده و پوست بگیرید .
سپس با گوشت کوب آن را له کنید .
در یک تاوه مقداری روغن ریخته و بادمجان له شده را سرخ کنید .
سپس آب انار و نمک را اضافه کرده 
و نیم ساعت روی آتش ملايم بپزید .
براي طرز تهیه دیگر غذاهاي محلی کلیک کنید
من از تو بی خبرم؛
اين همه انتظار آورده من است براي تو
یا تو براي من؟
تو از من بی خبری؛
اين همه پیر شدن را من بیشتر رفته ام
یا تو.
ما از انتظار بی خبریم؛
انتظار فعل است یا زمان؟
با ما می گذرد
با ما می ماند
هرچند براي کسی مهم نیست
اما با ما خواهد مرد؟
من اگه پسر بودم و به کسی پیشنهاد ازدواج داده بودم و منتظر گرفتن جواب بودم، تا بخواد جواب بهم بده، دیوانه شده و سر به کوه و بیابون گذاشته بودم =)
در مدت انتظار، انواع و اقسام افکار به ذهن آدم هجوم میاره.
_ خیلی خوب عمل کردم به نظرم. حتما همه چی اوکی میشه.
_ وااااي من چرا اينجوری کردم؟ چرا اينو نوشتم؟ چرا اينو گفتم؟ ریجکت صددرصده!
_ خدايا یعنی چند نفر دیگه مثل منن؟ اصلا شايد تنها باشم ها؟ اينجوری ممکنه تنها گزینه خودم باشم.
_ من مطمئنم همین امسال که م
منی که بار سفر بسته بودم از آغازنگاه خویش به در بسته بودم از آغازبراي سرخی صورت به روی هر انگشتحناي خون جگر بسته بودم از آغازمنم شبیه ولیعهد شاه مغلوبی که دل به مال پدر بسته بودم از آغازهنوز در عجبم که امیدوار چرابه هندوانه ی دربسته بودم از آغازبه دوستان خود آنقدر مطمئن بودمکه روی سینه سپر بسته بودم از آغازبه خاطر نپریدن ملامتم نکنیدکه من کبوتر پربسته بودم از آغازعجیب نیست که با مرگ زندگی کردمبه قتل عمر کمر بسته بودم از آغازاگر چه آخر اين ق
لذت زايد الوصفی هست در آخرین لقمه غذاي کسی که نان و پیاز و سبزی و کبابش را تا آخر خوب مدیریت کرده. اولی ها را با نان زیاد برداشته؛ فقط براي هدف کوتاه مدت سیر شدن. و ذخايری از کباب و سبزی باقی گذاشته براي لذت اساسی لقمه پرملات آخر. مزه لقمه آخر از اين جهت که زیر زبان باقی می ماند خیلی مهم است. شما هم با اين نکته موقع خوردن مغز بادام آشنا شده ايد؛ وقتی مغز آخری که اتفاقا ترگل ورگل تر از بقیه بود و کف دستتان بعنوان سوگلی نگهش داشته بودید از بد حادثه ت
تمام تنم درد میکندنه از بیماری نه از مشت و لگدنه از بغضنه از تلقین نگرش مثبت براي زندگی زیباترتمام تنم درد میکندتمام تنم کوفته استتمام تنم از انتظار کوفته شدهاز اين انتظار هر روز صبح براي باز شدن بال هايمبال هايی ک سالهاست قصابی ساطور به دست قطعه قطعشان کردهو من میدانم که دوباره خواهند روییدو اين انتظار آخرین دیوار نازک و شکننده بین من و مرگ است
در دلم انتظار گشايشی است
از جنس انتظاری که دخترک توی گور براي رسول آخرامان میکشید
دخترک نه نفسش گرمتر از خاک سرد است
و نه عقل انتظار دارد
فقط میخواهد زندگی کند
و عاشق شود
و زندگی کند
و عاشق باشد
در دلم انتظار گشايشی است
همینقدر معصوم 
همانقدر تاریک
وقتی خسته ام و داغان ، و از یک بیرونِ پر هیاهو به آرامش خانه پناه می آورم ، با لبخند گرمی مواجه می شوم که ارزشش وصف ناشدنی است . یک نفر هست که در کنارش می توانم غصه هايم را فراموش کنم . اما گاهی غصه ها هردویمان را احاطه کرده است و سنگِ صبور بودن تبدیل می شود به یک دورِ باطل . یک نفر بايد از خودگذشتگی کند و اين دور باطل را بشکند .دیر وقت بود که به خانه رسیدم . همه خواب بودند . جز یک نفر که به انتظار نشسته بود . نه به انتظار یک لبخند ، یک محبت و یا یک آغوش
هزار سال منتظر یه اتفاق خوب باش ، عمرا اگه اتفاق بیفته!بعد اتفاق هايی که اصلا احتمالش رو نمیدی بیفته ، چنان طوری از اون بالا میوفته رو مَلاجِت که دیگه نمیتونی راه بری.
یه توصیه برادرانه می کنم بهتون.جزئی از جامعه منتظر نباشید.هیچ کس قرار نیست بیاد . قرار نیست یکی  بیاد و زندگی ما رو گل و بلبل کنه و با انتظار هیچ چیز درست نمیشه.در مواقع سختی ،  یکی از راه هاي تسکین روح ، پناه آوردن به واژه انتظار هست  ولی انتظار مثل ماده مخدر میمونه و جز توهم و تب
{اهمیت و چرايی دعا براي ظهور - شماره 30}
 
نشانه انتظار
 
در باب فضیلت انتظار و ثواب منتظر همین بس که حضرت سجاد در دعاي عرفه بر منتظران درود فرستاده و براي آنان دعا کرده است.
امام رضا(ع) نیز فرموده اند: چقدر خوب است صبر و انتظار فرج؛ آیا نشنیده اي فرموده ی خداي عزوجل را که: "فَانْتَظِرُوا إِنِّی مَعَکُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِینَ " سوره اعراف،٧١
دعا کردن براي تعجیل در فرج، نشانه انتظار است که در بسیاری از روايات به آن دستور داده شده است.
(مکیال المکار
حدود ۴۰ سال پیش زنی با مانتوی قرمز هر روز در میدان فردوسی تهران به انتظار معشوقی که هرگز ندیده بود مینشست .اما آن پسر هرگز بر سر قرار حاضر نشد . زن به مدت سی سال فقط به انتظار نشست و با کسیهم سخنی نگفت .
داستانی واقعی که حمیرا بر اساسش ترانه ی شهر تهرون رو خوندقشنگ بود نه؟ من استوریش کردم اينستا اما مثل اينکه الان یک احساس بدی دارم. بیان احساسات اون هم در یک محیط مسمومی به اسم اينستاگرام و قضاوت هاي بی اساسی که امکان داره بر من ايراد بشه و تما
 
گفتیم تابستون میشه و مدارس تعطیله شباي که نتونستیم خوب استراحت کنیم صبحش یه چرت میتونیم بزنیم حالا !
ولی زهی خیال باطل درسته مدارس تعطیله ولی پادگان ها که تعطیل نیست ! 
رژه مکان هاي نظامی و انتظامی و پادگان ها هست که نشه با صداي اَجلو به نظام شون اون
کوچولو چُرت صبحگاهی هم به لطف خودشون ازت بگیرن :|:)) 
 
بابا خب منظم باشین عجبا !! مگه بچه مدرسه اي هستین خو ؟! :| اين فرمانده چقدر تو بلندگو داد بزنه !!؟
به فرمانده  تون رحم نمیکنین تو رو خدا به من وا
هیچی بدتر از انتظار نیست . نه انتظار براي آدمی که رفته و نمیدونی که برمیگرده یا نه . اين انتظاری که من امروز دارم با چشماي خیس می‌نویسم ازش فرق داره . انتظارِ اينکه یکی با چهارپايه پلاستیکی بیاد خونه تا بتونی بعد از ۴ روز بری حموم ، انتظار براي اينکه یکی بیاد دستتو بگیره تا بتونی بلند شی و اين و مثانه پر رو برسونی به توالت فرنگی تا تخلیه شه و از شر دل درد رها بشی ، اينکه یکی غذاي بینمک بیاره بذاره جلوت و آب خورش هم کم باشه و منتظر بمونی تا یکی نم
از قیام تا انتقام.
 مهدی ادامه حسین است و انتظار» ادامه عاشورا و برآمده از آن. مهدی، فرزند حسین است و فرهنگ انتظار» برآمده از فرهنگ عاشورا» و انتظار حسینِ دیگری را کشیدن.
اين دو پیوندی دیرین و مستحکم با یکدیگر دارند. یکی پشتوانه فرهنگی و زمینه ساز، براي دیگری است و یکی رمز حیات شیعه» است و دیگری رمز بقاي آن». یکی رمز قیام و به پا خاستن شیعه» است و دیگری عامل حفظ و استمرار آن»
مهدی» وارث عاشورا است همچنان که حسین» علیه السلام وارث پ
اگر تصمیم دارید تهیه ی غذا و یا کترینگی راه اندازی کنید که در آن انواع کباب و جوجه یکی از غذاهايی باشد که در آن جا سرو می شود بايد تجهیزاتی از قبیل کباب پز، جوجه گردان ، اجاق کته پزی و. را تهیه کنید، اين لوازم و تجهیزات در انواع مختلف و با قیمت هاي متنوع در بازار به فروش می رسند. در ادامه ی مطلب تصمیم داریم در خصوص برخی از لوازم و وسايل و نحوه ی کارکرد هر یک توضیحاتی را براي شما ارائه دهیم پس اگر شما هم از جمله افرادی هستید که می خواهیم کسب
در پیک نیک ها و مسافرتهاي ما اکثر اوقات کباب میچسبه . غذاي راحتی که خیلی هم طرفدار داره و و اگه بتونیم هرچه سریعتر و با کیفیت تر آماده اش کنیم که چه بهتر .منقل ابزار مهمیه هرچند که بعضی ها شايد بگویند با چهارتا آجر هم میشه در دامن طبیعت کباب کرد ولی اگر بفکر تمیزی و حفظ محیط زیست هستید وبراتون مهمه که سیخ ها را کجا میگذارید و فاصله اشون تا زغالها چقدر است و همه چیز تحت کنترل خودتون باشه ما به شما منقل مسافرتی تاشو و کیف داری معرفی می کنیم که طول
یکی از اهالی محل ما به رحمت خدا رفت. خدا رحمتش کنه.
خدارا شکر دستش به دهانش میرسید، وضع مالی خوبی داشت. 
از مدتها پیش در محل ما رسم شده بود به جاي شام دادن به نذر میت، هزینه اي به شوراي محل اهدا شود که صرف مسائل عام المنفعه شود. به همین صورت، ما در محل مدرسه ساختیم، زورخانه ساختیم، ورزشگاه ساختیم.
ادامه مطلب
سفرمان از مریان یکی از ییلاقات تالش شروع میشد و به دران یکی دیگر از ییلاقات تالش ختم میشد. سفر جالبی بود از اين نظر که انتظار سرماي به اين شدت را نداشتم، انتظار شب را تا صبح از ترس حمله گرگ بیدار ماندن و حواس خودمان را با منچ بازی کردن، پرت کردن نداشتم. انتظار آن دو قطره اشکی که شب در راه طی مسیر ریختم را نداشتم؛ اما هربار همیین غافلگیری ها برايم جذاب است و باعث میشود بیشتر و بیشتر به اين سبک سفر کردن ادامه دهم. ساکت تر از قبل شده ام، در بحث هاي گ
ظرفها رو میشورم که فردايی که فقط و فقط مال خودم است وقتم بابتش نرود و صد البته خانه مرتب سرحالترم کند. نورها رو کم میکنم شجریان میگذارم. بوی کباب تابه اي ساعت ۱۲ شب میچسبد.
قرار است فردا و پس فردا بابت استعلاجی بمانم منزل و بچسبانمش به جمعه. خوب است با حال نزارم عاشق حال فردايم هستم.
طرز تهیه کباب بره

کباب
بره یکی از لذیذترین و مجلسی ترین کباب هاي ايرانی است که به خاطر طعم فوق
العاده خوبش طرفداران بسیاری دارد. اين کباب به دلیل استفاده از گوشت بره
بسیار لذیذ است و از گران قیمت ترین کباب هاي ايرانی محسوب می شود.
مواد لازم کباب بره
گوشت بره ۶۰۰ گرم
سیر ۳ حبه
پیاز متوسط ۲ عدد
گوجه فرنگی ۴ عدد
سرکه سفید ۳ قاشق غذاخوری
روغن زیتون ۳ قاشق غذاخوری
نمک و فلفل سیاه به اندازه کافی
طرز تهیه کباب بره
ابتدا گوشت را بشویید و پس از آبکشی ب
اجراي یک دستور تنها یکبار
برنامه‌ریزی یک دستور در یک دقیقه بعد
at now + 1 min
برنامه‌ریزی یک دستور در روز بعد در زمان اکنون
at tomorrow
نکته:بايد براي خروج ctrl+d رابفشرید
نکته:دستورات در شل بنام sh اجرا خواهند شدیعنیbin/sh/مشاهده تمام کارهاي موجود در صف انتظار
atq
حذف یک کار موجود در صف انتظار برحسب شماره آن
atrm 3
با خوشحالی زنگ زده میگه شنیدی هواپیما سقوط کرده؟ میگم آره بیچاره ها، دلم کباب شده واسشون:(
میخنده میگه سه نفرشون همشهری منن، دقت کردی همشهریام همه جا هستن هر اتفاقی میفته از همشهریاي منم اونجان:/
+واقعا اين حجم از حماقت رو نمیتونم درک کنم:/
+ چی میشه که الکی به شهر یا کشور یا هر چیز مزخرف دیگه اي که تو انتخابش نقش نداشتیم افتخار می کنیم؟!
+ واقعا خوشحالم که همشهریه اين آدم که هیچ، حتی هم استانیش هم نیستم:)
* جدا عصبانیم:|
بوقول همون روزی که گفتم جوجه در نمیاره 6تا جوجه درآورده امیدوارم اينا دیگه نمیرن.جوجه هاش خیلی خیلی هم کوچولو هم نازن
هر بار میبینمشون بهشون میگم خیلی امیدوارم زودتر بزرگ بشین در حدی که بشه به سیخ کشیدتون:)))) اصا جوجه کباب میبینمشون:))))
اين شکلی هستن:
ادامه مطلب
کباب ترکی در دو نوع گوشت و مرغ درست می‌شود. البته کباب ترکی مخلوط هم بسیار رايج است.



کباب ترکی یا دونر کباب از معروف‌ترین غذاهاي ترکیه است. محبوبیت اين کباب در ترکیه مانند محبوبیت فلافل در کشورمان است که در هر شهری دکه‌هاي خیابانی آن را می‌بینیم.
جالب است بدانید بیشترین طرفداران کباب ترکی بعد از ترکیه در کشور آلمان هستند.
مواد لازم:
سیر: ۲ حبه
قارچ: ۲۰۰ گرم
پیاز: ۲ عدد
فلفل‌دلمه‌اي: یک عدد
کره: ۳ قاشق غذاخوری
روغن مايع: ۲ قاشق غذاخوری
فر کباب ترکی ذغالی دستگاه دونر کباب زغالی فر دونرکباب ذغالی 09128599078







فر کباب ترکی ذغالی جهت پخت دونر کباب با ذغال چوبپخت گوشت با ذغال باعث خوشمزه تر غذا می شودپخت دونر کباب با ذغال چوب باعث لذیذتر شدن آن می شود.قابلیت ساخت بصورت تک سیخ و دو سیخ رومیزی و ايستادهبدنه ساخته شده از استیلداراي وان مخلفات زیر سینی داراي شعله می باشد که میتوان براي تفت دادن مخلفات داخل ساندویچ دونر کباب استفاده کردداراي سه ردیف ذغال چوب و هر ردیف داراي 2
هرکجا مینگرم خاطره هايی از توست خط به خط اين کتاب دست‌نویسی از توست بوی اين شهرغریب بویی از وجود توست رنگ اين دیوار ها رنگی از بودن توست دور نیستی ولی چشم در انتظار توست عطر اين قلب نشان از بودن توست رد عشق را در دلم میبینم ، ردپاي نفس آرام توست لبخند اين لب خسته ، تورا میخواهد ، حتی خنده ی اين لب هم از آن توست 12 KHOR 17.38
نیکتا ناصرداسنها و متنهاي نویسنده ی ۱۲ ساله نیکتا ناصر
تازه5 صبح خوابیدم .غرق خواب بودم که دوباره صدا آهنگ میومد اونم چی آهنگ شاد ايرانیساعت 8 صبح اول نفهمیده بودم چی شده و پوکر بودم که همسايه ها اوکراينین :| چجوری دارن فارسی گوش میدنکه ریست شدم فهمیدم بعله هم خونه جان آهمگ گذاشتهاز اون موقع هم مثل ی خرس وحشی نشستم منتظرم پاچه بگیرم
هلدینگ
بزرگ عطاکو فعال در زمینه نتورک مارکتینگ با فروش محصولاتی هم چون برگر، فلافل،
کباب لقمه، جوجه کباب، کتف و بال زعفرانی و محصولات دیگر در خدمت شما است. 
شما عزیزان می توانید با شارژ کیف پول خود در سايت عطاویچ، علاوه بر
دریافت اعتبار بیشتر از غذاهاي رستوران هاي عطاویچ هم لذت ببرید و امتیاز کسب کنید
با هلدینگ بزگ عطاکو در سايت
atamlm.ir همراه ما باشید.
 
قبل از هرچیز بايد بگم دلیل اينکه یه مدتی هس وبلاگ بروز نمیشه تقصیر خانم بنده هست! چراشو هم نپرسید که نمیدونم! دیییییییی D:بگذریم.هفته قبل خدا قسمت کرد [ و خدا قسمتتون کنه] با خانواده همسر عازم مشهد شدیم؛ اين سری برخلاف دفعات قبل، پیامکِ "نايب ایاره ايم" رو به رفیقام ندادم؛ چون هفته قبلش هم مشهد بودم و اينکارو کرده بودم! و توی عید هم بازم اومده بودم و اينکارو کرده بودم! و توی بهمن هم اومده بودم و اينکارو کرده بودم! و توی
ادامه مطلب
آرزویم سربلندی تمام کودکانی است که به من سپرده می شوند.تلاش می کنم که بتوانم از همه ی استعدادها و توانايی هاي آنان نهايت استفاده را بکنم.در خم یک کوچه نمانم. به فرزندانم بال و پر بدهم. آن ها را پرواز دهم واجازه ندهم که آن ها بمانند و بمانند.

کوله بارم را پر میکنم از توکل بر خدا چشمانم را لبریز میکنم از امید به فردادستانم را پر میکنم از انرژی هاي فراوان در انتظار صداي خنده هاي بچه ها می نشینم در انتظار مهردر انتظار مهربانی
همینطوری از سر بیکاری داشتم آهنگاي کامپیوتر و گوش میدادم که یهو آهنگ A Sky Full of Stars  پیدا کردم.اين آهنگو من دقیقا پارسال بود که گوش میدادم :)اون موقع تو فاز آهنگ انرژی بخش بودم.یادش بخیر بی کلامشو اينقد گوش داده بودم که ریتمشو حفظ شده بودم.ولی اصلیش باحال ترهاگه خواستین متنشو تو ادامه مطلب بخونین :) 
امشب ددلاين آخرین پروژه‌ی اين ترمه و فردا قراره برم دانشگاه که استاد منو ذبح کنه به دلیل غیبت طولانی و بی‌خبرم. البته که استاد خیلی مهربون‌تر از اين حرفاس، ولی خودم نسبت به اين که اين چند روز نرفتم دانشگاه اصلا حس خوبی ندارم.
پروژه‌هه اين جوریه که تقریبا ۶ سری داده به ما دادن(مربوط به تمرین‌هاي طی ترم) بعد الان گفتن براي یکی از داده‌ها یه مدل مناسب پیشنهاد بدید و استدلال کنید چرا مناسبه و نتیجه رو هم تحلیل کنید و با تمرینی که قبلا انجام دا
در اثر پرخوریاي عید دو کیلو وزن اضافه کرده بودم که انتظار داشتم خود به خود برطرف بشه ولی الان چهار ماه گذشته خبری از کم شدنش نیست که نیست. تازه می‌فهمم تا به حال هنر خاصی نکرده بودم که وزنم متعادل بوده. با بالا رفتن سن سوخت و ساز بدن کم می‌شه و دیگه نمی‌تونی هرچی دلت می‌خواد بخوری و همچنان هم باربی بمونی.
عجالتا مصرف شکر رو کم کرده‌ام. هرروز صبح خیر و شر درونم سر مقدار شکر چايیم باهم چونه می‌زنند.
آیا می‌دونستید شکر اعتیادآوره و افرادی که ش
 
انتظار نوشت:
حکايت من و تو حکايت عجیبیست
حکايت شوریدگى ،بیقرارى ، انتظار و آشوب دیدنت و ندیدنت؛ بى آنکه حتى یک بار دیده باشمت.
غُصِه عالم در دلم تلنبار میشود؛ باز هم چشمانى به راه مانده،خواب میرود در امتداد شب 
و فردا دوباره غم نبودنت و بى تابى دلم که روز به روز بیشتر میشود
.
درد عالم در من فریاد میکشد وقتى بايد کنارم باشى و هم هستى و هم نیستـــــى
.
نگذار به نبودنت عادت کنم، من با تو اين آشوب را دوست دارم، من با تو اين طوفان را دوست دارم
چندوقت پیش یه فیلم دیدم به پیشنهاد دوستم به اسم fantastic beasts and where to find them
خوشم اومد و قسمت دو همین فیلم رو هم دیدم. 
خب بذارین پايه اي تر بگم، من رسما عشق هری پاترم و اين فیلما برمیگرده به 70 سال قبل از به دنیا اومدن هری پاتر؛ یعنی زمانی که دامبلدور جوون بود. 
علاقه من ب هری پاتر با فیلماش شروع شده و چند دور فیلماش رو دیدم اما هیچوقت کتابش رو نداشتم. وقتی اون فیلم اولی رو دیدم اومدم دوباره فیلماي هری پاتر رو ببینم ک دوستم عین» گفت بیا کتاباشو بخون ا
به انتظار نبودی ز انتظار چه دانی؟
تو بیقراری دلهاي بیقرار، چه دانی؟
نه عاشقی که بسوزی، نه بیدلی که بسازی
تو مست باده ى نازی، از اين دو کار، چه دانی؟
تو چون شکوفه ى خندان و من چو ابر بهاران
تو از گریستن ابر نوبهار چه دانی؟
چو روزگار بکام تو لحظه لحظه گذشته
ز نامرادی عشاق روزگار چه دانی؟
درون سینه نهانت کنم زدیده ى مردم
تو قدر اين صدف اي دُرّ شاهوار، چه دانی؟
تو سربلند غروری و من خمیده قد از غم
ز بید اين چمن اي سرو باوقار چه دانی؟
تو خود عنان کش عق
اونقدر خسته بودم هرچی میخوندم توی مغزم نمیرفتبا ح تصمیم گرفتیم بریم سینما یکم استراحت کنیم بعد چند هفته امتحانو فشاراي امتحانی که رومون بود
با اينکه فردا امتحانم داشتیم ولی رفتیم:))
با اينکه تقریبا اکثر بازیگراي خوب رو دور هم جمع کرده بودن توی اين فیلم ولی اصلا اونجور که انتظار داشتم نبود بلکه خیلی بد بود سرو ته که نداشت محتوايی هم نداشت قسمتاي طنزش خیلی کم بود طوریکه یکبار نشد کل جمع حاضر تو سینما بزنن زیر خنده
خلاصه که فقط خستگیمون در شد م
می‌تونستم خستگی رو حس نکنم. ساعت از یازده گذشته بود. سردردم رو ربط می‌دادم به آلودگی هواي امروز که اين همه راه رفته بودم تا اونجا و برگشته بودم و آخر هیچ لذتی از روزم نبرده بودم. شايد هم تمام اون سردرد از جنگی بود که از صبح توی سرم شروعش کرده بودم. حالا جلوی پنجره ايستاده بودم و به شهری نگاه می‌کردم که تا ابد ادامه داشت انگار. شهری که اون لحظه بیشتر از هر وقتی ازش بیزار بودم. من هیچ وقت اون کارها رو نکردم که اثبات کنم آدم ِ خوب ماجرا منم. من هیچ
بازم بعد یه مدت طولانی اومدم و میخوام که بنویسم،طبق معمول قراره کلی چیز از مدتی که گذشته بگم
سیزدهم تولد ژینو بود،بهش تبریک گفتم و چون تولد پارتنرش چند هفته بعد بود و نمیخواستن زیاد وقتشون به خاطر تولدها گرفته بشه میانگین تولد هردوتاشون رو جشن میگیرن
یعنی امروز 
چیزی واسه ژینو تهیه نکرده بودم چون با پارتنرش حرف زده بودم و گفته بودم بهش که ژینو گیتار رو خیلی دوست داره اگه بشه یه گیتار براش بخریم خیلی خوب میشه
و خب بعد از کلی اصرار من پسره تصم
کباب بختیاری ترکیبی از گوشت فیلۀ مرغ و گوسفند یا گوساله است که برخلاف کباب کوبیده نیازی به چرخ کردن ندارد و راحت‌تر تهیه می‌شود. 



کباب بختیاری یکی از اصیل‌ترین کباب‌هاي ايرانی است که راحت تهیه می‌شود و بسیار خوش‌خوراک و خوش‌طعم است.
جالب است بدانید کباب بختیاری غذاي مورد علاقۀ بسیاری از جهانگردانی است که به ايران، مخصوصاً چهارمحال‌ و بختیاری سفر می‌کنند. اين کباب در مناطق مختلف با روش‌هاي متفاوتی طبخ می‌شود.
مواد لازم:
کره: ۵۰
خبر کوتاه و سوزاننده بود، تنها پروگرمی که تو اون آزمايشگاه اسکولارشیپ نداره همونی بود که من واسه‌ش اپلاي کردم و پذیرش گرفتم. کاش تا مطمئن نشده بودم به پدرم نگفته بودم، امید واهی دادم. یا کاش درست و حسابی توضیحات همه‌ی پروگرم‌ها رو خونده‌بودم. و بزرگترین کاش: کاش دوران کارشناسی مثل آدمیزاد درس خونده‌بودم.
به طور خلاصه الان مغزم در حال ه!
14:30 - می‌دونید چی بیشتر از همه ذهنم رو آزار می‌ده؟ تو ذهنم محاسبه می‌کنم الان 25 ساله هستم، اگه ا
به طور کلی بعد از تاسیس و راه اندازی رستوران و تهیه غذا بايد قسمتی را با نام انبار رستوران در نظر گرفت انبار رستوران تا حد زیادی می تواند به شما کمک کند تا غذاها در زمان مناسب و بدون تاخیر براي مشتریان آماده شوند در واقع تجهیزات انبار رستوران شامل تهیه ی یک سری وسايل و لوازم می باشد برخی از اين وسايل عبارت است از چلیک نگهداری حبوبات، چلیک نگهداری زباله و سکوی نگهداری برنج و حبوبات در ادامه ی مطلب به توضیح مختصری در خصوص سکوی نگه داری برن
سه ساعت و نیم وقت گذاشته بودم بعداز 8 ماه دوباره قلم مو دستم گرفته بودم تا رنگ و روغن کار کنم! نتیجه اونقدر ذوق زدم کرده بود که بردم نشون داداشم بدم! لعنتی یجوری نظر منفیشو گفت دوست داشتم به هفت روش سامورايی تکه تکه ش کنم :/// و اونقدر واکنش بدی نشون دادم که خودم هنوز انگشت بر دهان موندم که آیا اون من بودم که اون صدا رو با دهنش در آورد؟!!!!!!! :////////////
 
نتیجه اينکه جونتونو نگیرید دستتون بیايد از من انتقاد کنید!!!
روم نمیشه از اتاق برم بیرون :////
می دانی در انتظار یک تیک دوم ماندن، چگونه هر روز روحت را خرد می کند؟سال ها گذشته.
می دانی، من دل همه ی بعد از تو ها را شکستم :):
بعد از تو، اندک کسانی هستند که پايم ماندند.
و تو می دانی که من هنوز هم در حال شکست قلبشان هستم؟!
اين است که عذابم می دهد.
یک بار تو قلب مرا شکستی و یک بار من قلبش را شکستم و قلب خودم هم شکست.!
گویا قربانی فقط منم که دلم دو بار شکست.
شکستی و شکست، شکستم و شکست! :)
اصلا کاش اين دل لعنتی همیشه شکسته بماند تا شايد روزی، خاک بشود
قاصدک امروز هم آمد.اما مثل همیشه.
قاصدک هم از چشم در انتظار بودن من با خبر است.
قاصدک  میداند هر روز عصر ها همان عصر هاي دلگیر تا هنگام غروب خورشید کنار پنجره می ايستم در انتظار خبری از تو .
قاصدک هم میداند که انتظار براي تو بیهوده است .
قاصدک هم عادت کرده به نیامدن تو.
قاصدک هم از اينکه خبری از تو براي من ندارد شرمنده است.
.
.
.
اين شبها زیر نور ماه می ايستم و تجسم میکنم دیدار دوباره مان را زیر نور همین ماه.زیر همین آسمان پر از ستاره.
چه زی
اين غذا، غذاي پیچیده‌اي نیست، اما ترکیب طعم‌ و عطر چاشنی‌هاش من رو یاد هواي ابری و بوی هیزم و جوجه کباب سیزده به در می‌اندازه، حتی اگر وسط چله‌ی تابستون باشم! قبول! زیادی شاعرانه‌ش کردم؛ ولی شايد اگه شما هم امتحانش کنید همین حس بهتون دست بده. خدا رو چه دیدید؟
ادامه مطلب
اينکه انتظار دارن به خواهر و برادر کوچیک تر از خودم‌سخت بگیرم و براي "موفقیت"شون.براي بدست آوردن احترام و رضايت دیگران نسبت به خودشون نصیحتشون کنم.چقد بیرحمانه است؟چقدر درسته؟چقدر اشتباهه؟چقدر واقعا مسئولم؟چقدر اصلا مهم نیست و نبايد به اين قرارداد هاي اجتماعی تن داد و گذاشت خوش باشند هرجور که دلشون میخواد؟چرا بايد ساجد قهرمان ژیمناستیک بشه چون من قبلا ژیمناست بودم؟چرا همش بايد ورزش کردن یا نکردنشون درس خوندن و نخوندنشون اينقدر واسم
مزرعه مو واسه کاشت محصول جدید حسابی آماده کرده بودم. کود داده بودم، شخم زده بودم. خلاصه آماده ی آماده بود. رفتم بذر مورد نظرمو خریدم
دریافت
(عکس ها واسه من باز نمیشه یا کلا بیان مشکل پیدا کرده؟! در هر حال روی لینک "دریافت" کلیک کنید :) )
برخلاف چیزی که انتظار داشتم مامان خیلی استقبال کرد از اينا. نه که کلا سبزیجات دوست داره، وقتی دید اين بذرها رو خریدم کلی هم خوشحال شد :) پیشنهاد داد که گلدون بزرگتر بگیرم که بتونم سبزی هاي بیشتری توش بکارم. 
ی
بسم الله
 
می‌گفتند:دعوايی پیش آمد. پسری پادرمیانی کرد. پسری زد. پسری مُرد. دوست پولدارِ همان پسرِ صواب کرده‌ی کباب شده، بهش گفت تو قتل را گردن بگیر من نجاتت می‌دهم. دیه را می‌دهم آزادت می‌کنم. گردن گرفت. بخاطر دوستش! پشت میله‌ها افتاد. قصاص. حرف خانواده‌ی پسر کشته شده یک کلمه‌ی چهار حرفی بود. قصاص. و لاغیر. پسر از قسمِ دروغینی که براي به گردن گرفتن قتل بود توبه کرد. دوستش دیه را می‌داد و آزادش می‌کرد؟ پسر در زندان حافظ قرآن شد. پسر اعدام شد.
یادمه قبلن، همین چن ماه پیش نوشتم که :
"میدونی؟ یه چیزی کشف کردم تازگیا، اينه که آدما، از یه جايی به بعد تو زندگیشون همه ی احساساتشون به یه سمت خاصی میل میکنه. بعضیا کلن خوشالن، بعضیا کلن دپن، بعضیا کلن خنثا!
مثلن من الان دیگه نمیتونم ناراحتی و دلتنگی و تنفر و خستگی و گشنگیمو از هم تشخیص بدم! همشون باهم تبدیل شدن به یه حالت: عصبانیت!"
حالا ولی حس میکنم فازمو پیدا کردم. من یه آدمه همیشه دلتنگه همیشه منتظرم. نوشتنش خیلی سخته. چون هزار بار هزار جا نو
شايد براي خیلی ها 
رویاهاي ما
خنده دار باشد.
اما همین که بافکرش هم عشق می کنم
برايم کافی ست
همین که به یقین برسم" الاعمالُ بالنیّات"
خودش یک دنیا رسیدنه
مثل همان که; سالهادرخیالِ خود
باکوله باری از عشق
پیاده عازمت می شدم
و آخر هم شدم!!!!.
وحالا دوباره همان خیالات با
بارهاي دوچندان به سرم می زند.
چقدر سنگین تر قدم برمی دارم اين بار
چقدر سخت تر و شیرین تر است سفرِعشق!!!!.
نمی دانم به یادِ محمدابراهیم
یا حتی همان حبیب که بارها برايت جان داد
اما
میز غذاخوری را گذاشته بودند گوشه ی سالن، صندلی هاي آن را هم در کنار مبل هاي تشریفاتی و مبل هاي راحتی، یکی یکی در کنار هم دیگر  دورتا دور سالن پذیرايی چیده بودند. درست شبیه اتاق انتظار درمانگاه ها یا سالن انتظار دفاتر کاریابی که افراد یا روی آنها مشغول فرم پر کردن هستند یا کلافه و عصبی فرمهاي تکمیل شده شان را در دست گرفته اند تا صدايشان بزنند و وارد اتاق مصاحبه بشوند.
ادامه مطلب
دیروز یکریز نوشته بودم.وقتی کارم تمام شده بود به مرز انزجار و نفرت رسیده بودم جالب انجا بود که کسی مجبورم نکرده بود که بنویسم و امروز یکریز کار خانه کرده بودم .از شستن و تازدن لباس ها و ملحفه ها تا نظافت خانه و اشپزخانه.تمیز کردنی بیهوده که دوباره رنگ چرک و کثافت می گیرد و دوباره بايد از نو اغاز کنی و در اين تکرار مکرر اخر ادمیزاد از پا در می ايد.سقت می شود.دوستم گفته بود"تو چرا انقدر جان می کنی?به خانمی که کارهاي خانه ام را انجام می دهد ،می گویم
دو سه هفته ست یه باشگاه جدید میرم، صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹ ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/فقر و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه آینده ايی دارن، دلم واسه پسر
آخرین ساعات آخرین کشیک طب اورژانس:۴:۴۰ : آقاي هفتاد و چند ساله‌اي با سابقه‌ی تیموما (سرطان) و سابقه‌ی بیست ساله‌ی مشکلات قلبی را آوردند با اپیستاکسی (خونریزی بینی).۴:۴۵ : بیمار ویزیت شد. خونریزی متوقف شده. بیمار استیبل است.۴:۵۵ : بیمار شیرینگ شد. مايع دریافت کرد.۵:۱۰ : بیمار هنگام گذاشتن مش بینی زیر دستم ارست (ايست قلبی تنفسی) کرد. رزیدنت نبود (کجا بود؟ نمی‌دانم.) اتند نبود (کجا بود؟ خواب بود.) چه کسی توی بخش بود؟ فقط من بودم و یک پرستار. شروع کردم
 صاحب باشگاه آدم دست و دلبازیه، یه
مرده هر روز میاد بطراي پلاستیکیو‌ جم میکنه و میبره معمولا یه پسر ۸ ۹
ساله هم باهاش میاد، از اون آدماي بدبختن ک هیچی ندارن، نکته بدترش اينه که
امروز با یه پسر دو سه ساله اومده بود، آخه تو که نه پولی داری نه کاری
داری نه هیچی داری از همه بدتر معتادم هستی چرا بايد بچه داشته باشی :/
فقر
و بدبختی ازشون میباره اما حداقل دو تا بچه کوچیک داره، اون بچه ها چه
آینده ايی دارن، دلم واسه پسربچه ۲ ساله کباب شد واقعا، زندگ
بعضی موقعا واقعا سیر میشم.از اطرافم.از آدماي اطرافم.
بعضی موقعا دلم میخواد چمدونمو بگیرم دستمو.
دستشو بکشم بالا و آروم آروم
توی سالن انتظار فرودگاه بکشونم.
بعدش پروازم اعلام شه و من سوار هواپیمام
بشمیه جاي جدید.یه حس جدیدشايدم با یه آدم جدید
از بچگی عاشق پرواز بودمولی خب در حد آرزو موند.
کسی چ میدونهشايدم عملی شه

اين جمله رو چقد دوس دارم!!!اصلا انگار میخواد از درون بیدارت کنه!!!
بر سر خود بزنید که چرا پرواز نمیکنید.
       
شايد فکر کنی دارم زیاده روی میکنم ولی بايد بگم مستی هرچند از دنیا جدام میکنه ولی به تو نزدیکم میکنه و من دوستش 
دارم امروز که زنگ زدی به شدت سر درد بودم چون تقریبا یک روز نخوابیده بودم با اين که روز قبلش قرص خواب خورده بودم
اگه گیج نبودم تمام تلاشمو میکردم که تلفنت قطع نشه چون خیلی منتظر بودم بهم زنگ بزنی و من صداي پر از انرژیتو بشنوم
صدايی که خون تو رگهامو جریان میده
دلم میخواد راحت باهات حرف برنم ولی شرم و حیا حتی تو مستی هم جلومو میگیره
میخو
چیزی که تو اين حدود یکسال جدا شدن از خانومی که مثلن عاشقش بودم نه مثلن نه انگار واقعن عاشقش بودم نمیدونم چرا واقعن ولی حسی بود که احتمالن قراره یبار تو زندگی تکرار بشه اونم بعد اونهمه تجربه پس واقعن عاشقش بودم فهمیدم اين ب‌ود که دیگه نمیتونم به کسی اعتماد کنم به هیچ دختری تو دنیا نمیتونم اعتماد کنم و احتمالن تمام ابعاد روابط ايندم با جنس مخالف جنسی باشه که حتا دیگه حالم از همونم بهم میخوره و اين ترین فهمیدن زندگیم بود
جلوی دوستاش کار بد آبجی بزرگه‌شو گفتم و خیلی بهش برخورد 
شخصیت بی‌خود و مزخرفی دارم‌،عجول،غیر منطقی و.
دفاع کرد از آبجی‌ش ولی همه موافق بودن با من  و گفتن کاری ک برا آبجی‌ت انجام دادی حماقت بوده ، کار آبجی‌ت خیلی بد بوده و همیشه بدی رو با خوبی نبايد جواب داد
با اينکه تو اين شیش سال کارد رو ب استخونم رسوندن تا حالا اينطوری جلو جمع بازگو نکرده بودم و به شوهرم حسابی برخورد  ، از کارش دفاع کرد و بقیه متفق القول مخالفت کردن باهاش و بیشتر بهش ب
بر خلاف همیشه، وقتی مادرم یک بار صدام کرد از جام بلند شدم.
خوشحال بودم و همچنان هم هستم.
دیشب هم خسته بودم و هم از فکر کردن به اين که بايد ساعت 3،4 صبح بیدار شم، ناخودآگاه چشم هام بسته شد.
و بالاخره ماه برکت.
ان شاءالله خدا، سفره ها دل و خونتون رو پر و پربرکت کنه.
نماز و روزه هاتون قبول
التماس دعا
تابوت‌هاي دست‌ساز» اثر ترومن کاپوتی.
اين کتاب، گزارش مجموعه‌اي از قتل‌هاي زنجیره‌اي و واقعیه که خود نویسنده در جریان وقوع اون‌ها بوده و شرحش رو به صورت گزارش به نگارش درآورده.
اين ماجرا کاملا واقعیه و نمیشه مثل داستان‌هاي جنايی نویسنده‌هايی مثل آگاتا کریستی، ازش انتظار غافل‌گیری‌هاي عجیب و غریب داشت. ولی همه چیز توی کتاب بسیار هنرمندانه و زیبا توصیف شده.
ترجمه‌ی کتاب ترجمه‌ی خوبی نبود. قبلا ترجمه‌هاي خوبی رو از بهرنگ رجبی خونده
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی اين روزايی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
سلام همراهان گرامی 
مدتی بود وبلاگ را به روز نکرده بودم و مطالب جدید در زمینه هاي حقوق بانکی اعم از راي دادگاه و بخشنامه هاي جدید بانک مرکزی و نظریات حقوقی در طرح و پیگیری دعاوی علیه بانکها در وبلاگ منتشر نکرده بودم اما در کانال دعاوی بانکی در تلگرام در خدمت هموطنان بودم زین پس سعی میکنم همزمان با انتشار مطالب در تلگرام در وبلاگ هم مطالب منعکس گردد
ارادتمند _حمیدرضا یوسفی نژاد
دانشجو
فايل پی دی اف "دانشجو"
 
 
دانشجو بود.دنبال عشق و حال، خیلی مقید نبود، یعنی اهل خیلی کارها هم بود، تو یخچال خونه ش مشروب هم میتونستی پیدا کنی
از طرف دانشگاه می بردن اردو .قرار شد یک دیدار خاص هم داشته باشناز اين به بعد رو بذارید خود حمید براتون تعریف کنه.
وقتی رسیدیم سر قرار خاصمون.بچه ها تک تک ورود میکردن و سلام میگفتن، ايشون هم به همه سلامی میگفت و تعارف میکرد که وارد بشن.من چندبار خواستم سلام بگم.منتظر بودم ايشون به من نگاهی
فکر کنم عادت کردم 5صبح اينا بیدار شم:)) البته اين عادت رو با مشقت فراوون تو خودم ايجاد کردم ولی عادتم نشده بود البته سه روز 5صب بیدار میشدم روز چهارم سرم درد میگرفت دیگه مجبور بودم هر چند روز یبار ، دوسه روز 5صبحی بشم بعد روزايی که بیدار نمیشدم ، یعنی مثلا6بیدار میشدم چونان استرسی منو میگرفت انگار ادم کشته بودم الان فهمیدن:ااا+امیدوارم امروز کسی از دنده ی بداخلاقی بیدار نشده باشه:)) من که خوبم !+اگر الان خواب بودم حتما با اين سروصدا بیدار میشدم
میخوام حرف بزنم،راجب آدمايی که اومدن تو زندگیم،بعضیاشون موندن،بعضیاشون رفتن،بعضیاشون با دروغ منو شکستن،به هرحال.حالا میخوام حرف بزنم
میخوام بگم که چقدر از تعداد آدمايی که برام مهم بودم کاسته شده،آدمی که عاشقش بودم و اولین عشق واقعی زندگیمو باهاش تجربه کردم،و حالا اثری ازش تو زندگیم نیست.شايد حتی خودم خواستم که نباشه.اينجوری بهتره،انتظار آدما رو پیر میکنه.میخوام بگم یاد گرفتم دیگه بهش فکر نکنم.یاد گرفتم هروقت لازم باشه فراموش کنم
یک روز گرم بهاری بود، در دل تاریکی غم‌بار سر ظهر. از آن غم‌هايی که آدم گمان می‌کند از آسمان، به شکل موجودی دو سر و سه دست نازل شده‌‌، تا گلویت را بفشارند. نشسته بودیم روی صندلی‌هاي لهستانی روبروی قهوه‌خانه کوچکی که با بدسلیقگی تمام تزئین شده بود. در واقع داخل قهوه‌خانه آن‌قدر زمخت و زشت بود که به خودمان زحمت داخل شدن هم نداده بودیم. همان زمان که بیرون قهوه‌خانه را براي نشستن انتخاب می‌کردیم، با خودم گفته بودم: اين اولین بار در تمام سال
نزدیک ۹ شب است. امروز هوا، همانند اکثر روزهاي قبل، خیلی دلنشین بود. اواخر زمستان و اوايل بهار تهران، به مراتب از هواي دلنشینِ رشت، دلنشین‌تر است. امروز، استثنائاً، راضی بودم. و اين براي من، بسیار ترسناک است. سال‌ها می‌گذرد از روزهايی که از خودم راضی بوده‌ام. نوشتن را تا حدودی از یاد برده‌ام. اين را وقتی فهمیدم، که اين آهنگ چارتار را شنیدم، و بعدش، از نوشتن لبریز بودم، از خاطره‌ی او، خاطره‌ی پاک او، لبریز بودم، اما انگار که سد بزرگی مانع ب
بسم الله الرحمن الرحیم 
با مخاطب خود چگونه ارتباط برقرار می کنید ؟
آیا براي او نیز بهره اي از ارتباط قائل هستید ؟چرا که او به ناگزیر یک طرف ارتباط است.
آیا به واکنش هاي او و تاثیرات گفتار در مخاطب توجه دارید ؟
برخی ها سخن خود را بیان می کنند و به طرف مقابل اصلا نظر ندارند و براي او فرقی نمی کند من حرف خودم را بزنم بعد هر چه باد آباد
ولی آیا قوانین عقل و شرع و عرف یا به تعبیری انسانیت و دیانت هم همین حکم را تائید می کند؟
هرگز
اگر بنی آدم اعضاي یک
تولدش نزدیک بود. همش تو اين فکر بودم که چی براش بگیرم.
تولدش رسید و من همچنان کادویی براش نگرفته بودم.
اومد خونه مون. خواستم یه چیزی که قبلا حرفشو زده بودم بهش نشون بدم.
شی مذکور رو گرفت تو دستاش و ذوق زده شد. یهو دیدم داره به من نزدیک و نزدیک تر میشه! فکر کردم خدايا چرا اينجوری میکنه؟! چسبید بهم و منو بوسید! تو دلم گفتم خداي من نهههه! بهش گفتم من اينو کادو گرفتم!* گفت دست شما درد نکنه. و گذاشتش تو کیفش!
*فکر کرد من واسه تولدش براش کادو گرفتم، درصورت
بالاخره سفر به غرب کشور، به سرزمین کردستان رو هم تجربه کردیم. بعد از ماجراهاي پردردسر رزروِ جا؛ (که هتل گیرمون نیومد، اقامتگاه‌هاي بومگردی هم پر بودن و اتاق‌هاي مریوان هم دیگه امکان رزرو اينترنتی نداشتن، یه جاي خسته‌اي رو توی شهر سنندج رزرو کردیم) چهارشنبه پونزدهم خرداد رفتیم کردستان.
- تجربه اول بود؛ فکر می‌کردم جاده‌ی اذیت‌تری داشته باشه ولی به لطفِ قرارگیری در مسیرِ کربلا، حداقل از نظر جاده‌اي اوضاع مساعد بود.- هوا در گرم‌ترین حال
امروز مستند پاپلی رو دوباره از تلویزیون دیدم و دوباره پرت شدم تو گذشته اي نه چندان دور. تو حال و هواي باصفاي شمال و روستاهاش و لهجه اي که چقدر دلتنگش بودم و یه زمانی معتقد بودم رو مخه!
اونقدر دلم تنگ شد براي روزايی که همه بودیم، کنار هم بودیم، دور هم جمع بودیم و خوش بودیم و صفا میکردیم.
حس خفگی بهم دست داده، اصلا نمیتونم تحمل کنم! و خیلی برام عجیبه اين حجم عظیم از دلتنگی که ازش بیخبر بودم و یهو سر باز کرد
احساس میکنم یه تیکه از وجودمو تو روستاي پ
به اجبار به پرسه بزرگان رفته بودم.تنها خاطره اي که از خانم متوفی در ذهنم جولان میداد مربوط به سالها قبل بود.من تازه عروس بودم و مادرم تا توانسته بود روی سر و دستم طلا اویزان کرده و به عروسی یکی از اقوام دور فرستاده بود.گوشواره هاي چند جفتی بلوچی را به زور نخ و کش روی گوشم اویزان بود.با انکه زیر چادر بود اما جلب توجه میکرد.ان خانم کنار من نشسته بود.چادرم را قشنگ با دست باز کرد و نگاهی به گوشواره هاي بزرگم انداخت.محو حرکتش بودم.مسن بود و نمیشد به ا
صداي غرش رعد و آواي خوش باران حواسش را پرت می کند. عینک را از روی چشمان دریايی اش بر میدارد و از پشت میز بلند می شود.
دو دل است که پشت پنجره به تماشا بنشیند یا به تراس برود و لمسش کند؟
تصمیمش را می گیرد،حقِ اين باران نه با تماشا ادا می شود نه با لمس.حقِ اين باران تنها با یکی شدن ، ادا می شود.
سرسری لباسی می پوشد و شالی بر سر میندازد و دوان دوان به سمت آسانسور می رود.
بالاخره انتظار به پايان رسید، با ذوق به سمت خیابان پرواز می کند.
دستانش را باز می ک
راستی بعد چند هفته بالاخره بالش مورد علاقه مو درست کردم که از خوابگاه اورده بودم :dاينو من بعد دو هفته بالاخره خالی کرده بودم کل خونه پر شده بود از پرکاورشو شستم باز امروز پر کردم مجددا خونه پر شد از پر :dولی الان خوشحالم حداقل با اين راحت تر میخابم
آهنگاي لینکین پارک رو که گوش میکنم یاد گذشته و مخصوصا اون یه سال کوفتی میفتم که زندگی رو کوفت خودم و عزیزترین آدماي اطرافم کردم.
فکر میکردم که سر اين انقد برام غمگینه که منو یاد اونموقع میندازه، ولی نه داره حرفايی رو میزنه که یه عمره دارم تو ذهنم فریادشون میزنم. سرکوبشون میکنم و کنارشون میزنم. ولی فقط ذره نمک لازمه که زخمش اونقد بسوزه که همه چی از جلو چشام بگذره. 
راستش میدونی از همه بیشتر چی ازارم میده؟ انتظار زیادم از خودم. 
اين که میدونم ا
نشسته‌اند هزاران کتاب در قفسهزبون و ساکت و پر اضطراب در قفسهیکی بزرگ‌تر از دیگران؛ قدیمی‌ترملقب‌اند به عالیجناب در قفسهمراقبش دو سه گردن کلفت دور و برشکه تا تکان نخورد آب از آب در قفسهخزانه‌دار عددهاي دولتش شده‌اندکتاب‌هاي درشت حساب در قفسهکتاب‌هاي مقدس، کتاب‌هاي ملولخزیده‌اند به کنج ثواب در قفسهکتاب‌هاي اصول و فروع بیدارینشسته‌اند همه گیج و خواب در قفسهنشسته‌اند دو زانو کتاب‌هاي دعاهزار وعده‌ی نامستجاب در قفسه کتاب فلسفه ب
دیشب خواب بدی دیدم. خواب دیدم تو غریبه بودی. با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم ولی کم کم تو عوض شدی. دیگه چهره‌ی اون آدم شبیه تو نبود ولی من هنوز فکر میکردم اون تویی. به اسم تو صداش می‌کردم و بهش عشق می ورزیدم. تو خواب دیدم که معتاد به کوکائین بود و من اينو میدونستم و با اين وجود باهاش ازدواج کردم. تو مراسم عروسیمون هم یه لاين زده بود. بابام ازش بدش میومد. من عاشقش بودم ولی. یک هفته از ازدواجمون گذشت و شروع کرد به کتک زدن من. ترسیده بودم و
{منجی در ادیان - شماره 34}
 
موج شور و التهاب انتظار موعود در یهود
 
. اگر تأخیر نمايد
باز منتظرش باش.
 
در عهد عتیق آمده :
اگرچه تاخیر نمايد، برايش منتظر باش، زیرا که البته خواهد آمد و درنگ نخواهد کرد. بلکه همه ی امت ها را نزد خود جمع می کند و تمامی قوم ها را براي خویشتن فراهم می آورد.»
 
(کتاب حبقوق نبی، ف۲، آ ۳-۵ / اوخواهدآمد، مهدی پور، ص۱۲۲)
 
عکس نوشته در ادامه مطلب 
ادامه مطلب
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسايی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با اين حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
همه اين تغییرا از وقتی شروع شد که حس کردم اولویت آخر هم نیستم اره دقیقا وقتی که به خودم اومدم و دیدم نیستم 
بودم اما حقیقت اين بود که نبودم نامرئی شده بودم برا همه 
نشستم با خودم دودوتاچارتا کردم و دیدم چقدر تو اين مدت به خودم بد کردم وقتی داشتن ذره ذره اعتماد به نفس منو میگرفتن وقتی تحقیر میشدم وقتی هر حرفی میزدم بهم القا میشد اشتباه میکنم درست فکر نمیکنم سطحی نگرم و و و 
برگشتم دیدم پشتم خالی خالیه و چیزی که اون لحظه اذیتم کرد اين بود که خود
بسم‌الله.
سلام!
+
حدود یک ماهِ پیش ايمیلی از طرف بنیاد آمد.
ثبت‌نام کردم.
و واقعاً توقعی نداشتم از شرکت در برنامه‌.
یک‌شنبه ساعت ۱۰ صبح پیامک بنیاد آمد که تشریف بیاور و کارت‌ت را تحویل بگیر!
(اين بار، از آن دفعاتی بود که لذت یک چیز اين قدر می‌چسبید به جان‌م. کارت را با هیچ توصیه‌ و واسطه‌اي نگرفته بودم.)
+
چهارشنبه، ۱ خرداد رفتم حسینیه‌ی امام خمینی(ره).
زود رفته بودم و براي نشستن حق انتخاب نسبتاً گسترده‌اي داشتم؛ روی صندلی، کنار ستون و.
نش
خب، بالاخره امروز نتايج کنکور اومد.
تابستان پارسال خیلی به کنکور فکر میکردم، به حدی که میرفتم تو نرم افزار گزینه دو و آخرین قبولی ها و تراز ها و درصدها رو آنالیز میکردم.
همون تابستون خیلی طوفانی شروع کردم و با برنامه راه اوفتادم سمت هدفم، ولی نمیدونم چرا وسطاي راه زدم جاده خاکی و از هدفم دور شدم.
همه میگفتند: "تو که اينقدر خوب شروع کردی بخون بزار بری یک دانشگاه خوب."
ولی نمیدونم چرا کاملا بی انگیزه شده بودم.
رسید روز کنکور، با خودم میگفتم که اي
امشب کتاب جنس ضعیف رو تموم کردم . همونجور که روی جلد کتاب نوشته بود یه گزارش از وضعیت ن جهان بود . نتیجه گیری خاصی ندارم چون نتیجه گیریم با نتیجه گیری خود نویسنده یکی بود . فقط تنها دو جا واقعا برام جاي تعجب داشت و اصلا انتظارشو نداشتم ن انقدر تو اون کشورا فعال باشن . یکیش هند بود و دیگری هم مادرسالارايی که توی مای بودن . اصلا انتظار همچنین زنايی رو نداشتم . با اينکه از طرفی خود باوریشون و اينکه رو پاي خودشون وايستاده بودن باعث خوش
ايوب پس ازاخذدیپلم به همراه مهساپس ازاخذدیپلم ازدواج نمودیک عقددریک چادردرصحراوبعددرهمان چادرخانواده خودراتشکیل داد.برق چادرازطریق یک پاوربانک خورشیدی تامین میشد.درواقع اوقصددادن پول براي برق رانداشت.گازچادرازمخزن بزرگ مدفوع دردل زمین تامین میشد.اومیدانست چگونه همه چیزرادرست کند.درمرزازمرزنشینان کوله برددرازاي یک خدمت کوچک اندکی پول بدست میاوردودربازارسیب زمینی میخریدودردل آتش کباب مینمود.اوراحت بودزمین وابروغیره درحرکت بودند
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر دايیم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه اي از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هايی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
سه ماه بود موهامو رنگ نکرده بودم سفید ها سلام و علیک میکردن و به جز ریشه بقیه قسمتها دو یا سه رنگ شده بود اما خوشحال بودم تصمیم داشتم یه کم که بلند تر بشه کوتاه کوتاهش کنم تا رنگ ها بره.
اما مجبور شدم همین امروز رنگ کنم .هر وقت موهامو رنگ میکنم حالم از خودم بهم میخوره.
یادم میفته که نمیتونم در مقابل پیری و مرگ مقاومت کنم.
اينکه پوست صورتم به زودی چروک میشه و همه چیز از بین میره.
انتظاری که زندگی رو مختل نکنه و تمام جوانب کارها و افکارت رو تحت شعاع قرار نده انتظار نیست! 
در اين شش سال لحظاتی هست که هنوز برام تکراری نشده هرچند که ده‌ها بار تکرار شده، لحظاتی که کاملا قابل پیش‌بینی هستند و هر بار ناب بودنشون رو تا اعماق وجودم حس می‌کنم. لحظات خداحافظی و لحظات دیدار!
لحظه‌ی خداحافظی‌اي که سنگینی دلتنگی رو به جان می‌خرم، لحظه‌اي که همه و همه پنهانش می‌کنند تا ضعیف نشم تا بتونم ادامه بدم، لحظه‌اي که فقط آرمین و صداقت
پارسال بعد از امتحان ارتقا رفتیم شهربازی، خیلی وقت بود نرفته بودم و سوار یک وسیله شدم که اسمشو نمی دونم چی بود ولی وقتی رفتیم اون بالا یادم اومد من ترس از ارتفاع دارم داشتم سکته می کردم و چشمامو بسته بودم و فقط به زهرا می گفتم کی تموم میشه انقدر اومد و رفت تا تموم شد. سال دو رزیدنتی عین همون وسیله بود روزا میومد و می رفت و من کرخت از یه عالمه کار و درس فقط امروز رو انتظار می کشیدم . هفته هايی که بیش از دوتا سمینار داشتیم، اضافه شدن استرس و هی
گاهی خیلی دوست داشتم داناي کل باشم نه منِ راوی.
می‌دیدم و می‌شنیدم که چه شده اند و چه گذشته است بر آنانی که روزگاری بودند و اکنون دورند.
یا می‌دیدم و می‌فهمیدم که اگر آن مسیر دیگر را رفته بودم، الان کجا بودم و اينجا و اکنونم، کجا و چگونه بود؟
و یا . . . 
دانستگی هم خوب است و هم بد.
هم شیرین است و هم تلخ.
بعضی دانستن‌ها را دوست دارم.
گفتم : کبوترِ بوسه
گفتی : پَر
گفتم ‍: گنجشکِ آن همه آسودگی
گفتی : پَر
گفتم : پروانه پرسه هاي بی پايان
گفتی : پَر
گفتم : التماسِ علاقه،
بیتابیِ ترانه،
بیداریِ بی حساب
نگاهم کردی
نه انگشتت از زمینِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه پر» از بامِ لبانِ تو پر کشید
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزارِ انتظار من بجوشد
عاشقم کردی ! همبازیِ ناماندگارِ اين همه گریه
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاهِ گریه هاي من ايستاده است
حالا بدونِ تو
رو به روی آینه می ايستم
م
سلام
براي یک شب اومدم خوابگاه.هواي اينجا بر خلاف شهر خودم خیلی خوبه.لاقل شب هاي خنکی داره.اينجا کسی رو نمیشناسم دیگه و از کسايی که هم میشناسم دوری میکنم.
دیشب کم خوابیدم و از صبح زود بیدار شدم تو راه بودم و بعد هم کلی راه رفتن و راه رفتن.زینب رو بعد یک ماه دیدم و حرف زدیم از همه چیز و بیشتر از اينده.حرص خوردیم که امسال تنها میره تهران و من هم نیستم باهاش که با هم همه جا رو بگردیم.
صبح که میخواستم راه بیفتم دلم راضی نبود.پر از حس بد بودم بابت اين
دوتا پسرم خواب بودند و من خیلی معمولی تصمیم گرفتم سفینه فضايی خودم رو بسازم. واسه ساختنش لازم بود جايی پلن پروازم رو تشریح کنم .یه جورايی ثبت کنم  از اولش که سفینه رو ساختم ترتیب پیچهايی که بستم چه جوری بود . اينکه اين روزهاي اول که فضا نوردی میکردم  خیلی معمولی بودم و واسه نهار ماهی تدارک دیده بودم، به پسر ۴ساله ام ریاضی یاد میدادم و به پسر بیست و یک ماهه ام رنگها روتوی چشمهاي پسر چهار ساله ام کهکشان رصد می کردم و توی چشمهاي پسر دو ساله ام س
 
 
دیروز که تو وبلاگ پست نزاشته بودم  کلی پنچر بودم. راستش نه مشغله ی کاری داشتم نه هیچی! همینطوری پست نزاشتم گفتم ببینم چی میشه! ولی واقعا روی من اثر داشت و تا شب دپرس بودم و همش فک میکردم چیزی گم کردم. از بس به نوشتن و گشتن تو وبلاگم عادت کرده بودم یه روز نوشتن ناراحتم کرده بود. با اينکه وبلاگم خالی از هر ادمی هست:) اما اونقدر دوسش دارم که با یه دنیا عوضش نمیکنم. چون عین یه دوست نزدیک شده برام!داشتم به اين فکر میکردم دلبستگی و وابستگی چقد زود ات
تو مترو نشسته بودم ( بغل دستمم یه نفر نشسته بود )
داشتم تو برنامه گپ که یکی از دوستام گروه باز کرده بود چت می کردیم . . . ^_^
یه دفعه بغل دستیم بهم گفت:
به اون دوستت بگو مخ دختر رو نمیشه اونطوری زد . . . !!! O_o
حالا کاری به اون ندارم که از کجا فهمید اون دوستمه . . . +_+
برگشته میگه:
داداش به اون دوستت بگو اگه خواست براش کلاس آموزشی میذارم . . . @_@ دو جلسه اولم رايگان حساب میکنم.
با خودت هم که رفیقیم برا تو هم پنج جلسه رايگان میذارم. #_#
خلاصه اينکه نمیدونم چرا دوتا
هر کسی میتونه جمله هاي خوب و ماندگار بگه که اون جمله منحصر به خودش باشه.  اما اين حرفا فقط از زبان کسی تاثیر گذار خواهد بود که خودش بهش عمل کرده باشه. شخص بايد بزرگ باشه تا بتونه بزرگی رو یاد بده. 
من یه دفترچه داشتم که اسمشو گذاشته بودم دفترچه موفقیت و توش مثل سخنان بزرگان ولی از خودم می نوشتم. یعنی جملات متعلق به خودم بود. یه جورايی تجربه ها و کشف هاي خودم بود. اما متأسفانه خیلی از اين حرفاي خردمندانه رو فقط نوشته بودم هرگز عمل نکرده بودم. ولی
بهم گفت میشه منو یادت نره و فراموشم نکنی،؟گفت از اينکه فراموش بشم و از یاد آدم ها برم و منو یادشون نیاد میترسم.گفتم آره چرا نمیشه.گفت دروغ میگی،!!خندیدم و نتونستم جواب تو دل و ذهنمو بهش بگم با همون حالت خنده گفتم حافظه ی قوی اي دارم و تموم شد.ولی ماجرا اين بود که ترس اون رو من ثانیه وار با حرکت عقربه ها و گردش خورشید تجربه کرده بودم.اما اون نمی‌دونست که من رنگ رژ لب همیشگی شو با اون قوس ابروهاشو حتی آشفتگی و موج ریز موهاشو توی تک تک سلول هاي خاک
آمده‌ام بنشینم به حساب و کتاب. آمده‌ام تا یکبار هم که شده، با خود روراست بوده باشم. 
من کِی از لقمه‌ی آماده‌اي گذشته‌ام که حالا توقع گوشهٔ چشمی دارم؟ من کِی از راستی خودداری نکرده‌ام که حالا توقع سربلندی می‌برم؟ من کِی با فرازی به غرور نرسیده‌ام که حالا توقع ناامیدنشدن از نشیب را دارم؟ من کِی فتح خیبر کرده‌ام که حالا منتظر دژهاي استوار قلبم باشم؟ من کِی صبر داشته‌ام که توقع عفو دارم؟ من کِی استوار مانده‌ام که حالا انتظار سبکباری دارم
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب