نتایج مطلب ها برای عبارت :

پا منو بریدی از عشق حال که تنها عشق حالم تو شی

حالم کمی گرفته، خشم دارم از عین و چس کلاس‌هاش. چیا هربار و هربار میشينه واسه ما کلاس میذاره و باید بشينم و تماشا کنم و گوش بدم. امیدوارم کارشون درست نشه هیچ‌وقت حالا یا برن یا بمونن دیگه فرقی برام نداره.
حالم کمی گرفته، خواب س رو دیدم که باهاش در رابطه‌ام و دوسم داره ولی بهم خیانت می‌کنه و من رنج می‌برم و سکوت می‌کنم. خواب ش رو دیدم و مادرجون و گربه.
حالم کمی گرفته ولی باید امروز هرجور شده کار پایان‌نامه‌ام رو تموم کنم.
حالم کمی که چه عرض کن
حوصله ندارم. بی خیال تمام جزوه های پخش شده تو اتاق با میم میرویم یک کافه میشنیم.صدای بلبل،حوض آبی اما حالم خوب نمیشه .از میم جدا میشم تو خیابان راه میرم حالم خوب نمیشه چایی نبات درست می کنم‌و پنجره را باز می کنم حالم خوب نمیشه .دیگه هیچ وقت حالم خوب نمیشه دلم می خواهد برم کوه ،بام  شهر و بلند بلند گریه کنم.  از کوه اومدم پایین دیگه هیچی یادم نباشه .دلم می خواهد تمام شم .
این 1 هفته رو هم میذارم پای شروع تاثیرات سرترالین که با شدید شدن افسردگی همراهه، واقعا کاری از دستم برنمیاد واسه خوب کردن حالم. من که میتونستم به هزارتا موضوع فکر کنم و کارام رو پیش ببرم، الان رو یه دونه هم نمیتونم تمرکز کنم. مثلا اگه این هفته حالم خوب بود کجای دنیا رو میگرفتم که چون حالم بد بود نشده؟
امان از این نخوابیدن های الکی . داره حالم از خودم بهم میخوره برنامم به هم ریخته از همینجا میگم از فردا به این وضع مسخره خاتمه میدم دیگه واقعا حالم از خودم بهم میخوره اونم بخاطر این بیدار بودنا و صبح خوابیدن . درضمن بیدار موندنم کلا پوچ شده و هیچ کاره مفیدی نمیکنم فقط pes بازی میکنم روانی شدم از این وضع . از فردا کلا خوابمو تنظیم میکنم میرم سراغ برنامه هام و به این وضع تخماتیک خاتمه میدم . رمان کوری هم چند روز پیش بدستم رسیده باید شروع کنم . ح
عصبیم ، از همه چی ، از همه آدما ، از خودم ، از زندگی میخوام تنها باشم !تنها باشم تا بتونم برگردم به روال عادی ، خسته شدم از اینکه به همه توضیح دادم تک به تک ! از سوال اینکه جوابا اومده نتیجه چیه دیگه حالم بهم میخوره .کاش درک کنن و نپرسن
کاش هر چه زودتر برن از اینجا، راحت بشم ازشون ، راحت بشم از این آدمای عهد قجری و احمق . 
گلی به خودت قول بده روزی که قرار شد برن ، حتی واسه خداحافظی هم نری. 
این بند عاطفی رو پاره کن بنداز دور داری خفه میشي . حالم ازشون بهم میخوره 
از اون دخترای فامیلی هم که زود و توی سن کم نامزد میکنن چندشم میشه و حالم بهم میخوره چون یک مشت احمق و بیشعورن که کل هنرشون شوهر کردن و باعث میشن پدر و مادر بی فرهنگ ما هی اونا رو بکوبن تو سرمون. حالم از همشون بهم میخوره عو
داشتن حس و حال خوب هم آرزوست! 
مدتیه که حالم اصلا خوب نیست اما حدودای یه هفته ای هست که خیلی حالم بده، اونقدر حالم بده که احساس میکنم قلبم داره از جاش کنده میشه خودمم اصلا نا ندارم و بی حوصلم :|
یه حس مثل دست و پا زدن برای رسیدن به سطح آب از یه عمق ده متری واسه یه آدم ناشي که هر چقدر هم تلاش میکنه بازم نوک انگشت های پاش زمین رو حس میکنه .
هر وقت فکر میکنم خودم رو دستکاری کنم و میرم بین پزشک های جراحی بینی و زاویه سازی صورت و پیکرتراشي و دنبال بهترین دکتر و زودترین وقت میگردم میفهمم حالم بده و از خودم خسته ام؛ گاها یک وقت مشاوره حالم رو بهتر میکرد اما این بار از صرافت نیفتادم. میخوام بگم این تغییرات وما نشان دهنده ی حال خوب نیست.
یک سال و یک ماه گذشت بی تو، با یاد تو
 
زهرای بابا سلام
 
دیروز صبح تقریبا همان ساعتی که برای همیشه از پیش ما رفتی سر خاکت بودیم. مثل همیشه اول با تو خداحافظی می کنیم و بعد حرکت می کنیم سمت تهران. 
شب قبلش خیلی حالم خراب بود. بی اراده گریه ام می گرفت. برای همین رفتم بیرون که ماشين بشورم. هم تنها باشم و هم کسی حالم را نفهمد.
بابا جان می گویند این قدر تو را یادآوری نکنیم. انگار دست خودمان است. مگر می شود طعم شيرین با تو بودن را تجربه کرد و بعد فراموشت ک
امروز حالم خیلی بد بود در جریانید که وقتی از اتاق اومدم یکیشون پیله کرد که چته ولی چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بیرون ی جفت گوشواره و کیف خریدم دیگه بیخیالش شدم هر چی میخواد بشه بشه ولی چرا اینو صد دفعه گفتم با هر کیم حرف زدم گفتم چرا ی اتفاق باید تکرار بشه وقتی داشتم به شفق میگفتم داشتم با صدای لرزون حرف میزدم صددفعه گفتم بهش گفتم خودت دیدی حالمو دیدی ی سال زندگی نکردم دیدی ی سال مردم خودت دیدی دیدی چیشد دوباره گریه میکردم هی تکرار شد این دیالو
فقط برقصید.
امروز به طرز وحشتناکی ناامید بودم بعد تصمیم گرفتم کمک مادرم کنم یکم حالم بهتر شد ولی آخرش مثل تمام شب هایی که توی خوابگاه دلتنگی و حال بد من رو میکشوند وسط سالن ورزشي و اهنگی کوردی میزاشتم و با تمام وجودم می رقصیدم می رقصیدم می رقصیدم تا آدم جدیدی متولد می شد زهرایی آرام انسانی که تمام درد ها و غصه هایش با تمام حرکاتش ریخته بود و من بودم یک دختر نورانی.
امشبم رقصیدم بعد آرام گرفتم نمازم رو خواندم و بعد دعا کردم حالا حالم خوبه و وقتش
چقدر دلم واسه یه سری روزا تنگ شده. نه بخاطر اینکه حالم خوب نیست، نه. حالم خیلی هم خوبه فقط یه خاطراتی توی گذشته هممون هست که شاید معمولی باشه اما بااینحال برامون خاص‌ه. خیلی هم زیاد. و با گذشت چندین سال هم که برگردی و سراغشون بری فقط باعث لبخندت میشه. اونم نه به این خاطر که خیلی دوره خوبی داشتی اون زمان، نه. فقط یه سری آدما بودن، یه سری اولین‌ها و دوستی‌ها و حال و هوایی بود که تکرار نمیشن چون اون آدما دیگه توی زندگیت نیستن.غم‌انگیزه ولی گاهی
نیاز دارم کسی دوسم داشته باشه، کسی در آتش عشقم بسوزه، کسی من رو بخواد
آه دنیای لعنتی دست از سرم بددار، نه تو چنین چیزی داری به من بدی نه من تاب چنین حسی رو.
چرا تینقدر بی‌کس و تنها باید باشمم؟ دِ لعنتی پس میم چیه؟ میم عاشقم نیست من هیجان عشق می‌خوام، من سوختن می‌خوام. لعنتی تو کی می‌خوای بفهمی اینا همش توهم ذهنیه و تو هیچ‌وقت به این چیزی که می‌گی دست نخواهی یافت. این همون محاله پس دست بکش از این محال.
لبیروت گوش بدم که حالم فقط با این م
اومد
الان که دارم مینویسم استخونای صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه میکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه این وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اینجوری شبیه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر میکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده ای ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
اره من بازم حالم بده هی افسردگیم برمیگردهبا خودم فکر میکنم اصلا مگه من هیچ زمان بوده که افسرده نباشم؟اصلا مگه افسردگیم هیچ وقت رفته؟همیشه بوده،تنها چیزی که همیشه همراهمه بهم چسبیده و خاطر منو خیلی میخواد و البته دوست داره منو ب*ا بده همین افسردگیه.
دیگه روم نمیشه بگم واشنا فلان کن فلان نکن،واشنا من میخوام باهات قهر کنم واشنا من دارم دیوونه میشم اینو متوجه ای؟
امروز غم انگیزترین روز زندگیمه 
امروز من کاری کردم که می دونم از نظر عقلی به نفع جفتمونه اما دل هر دومون مخصوصا دل اون به درد اومد. 
نمی دونه من چه حالی ام، نمی دونه دیشب تا صبح با خودم کلنجار رفتم و صدبار زدم زیر گریه، نمی دونه که الان ده روزه تمام مدت سر درد دارم، نمی دونه، هیچ کدوم رو بهش نگفتم؛ چون دوست ندارم غم هام رو بدونه، دوست ندارم حال بدم رو بدونه، دوست ندارم بدونه چقدر از این که مجبورم دوسال رو . :(( ولی مجبور بودم. چاره ای برام نمونده
میگفت اگه قراره وقتی حالم بده شعر بگم، حاضرم همه ی عمرم رو تو این وضعیت روحی نکبت بگذرونم.
من شاعر نیستم ولی واسه نوشتن دو خط متن هم یه حالی لازمه که تهش به اشک برسه.
اتفاقا یکی دو شب پیش داشتم به آخر قصه امون فکر میکردم، انقد تلخ واسه خودم تمومش کردم که گریه تنها چاره اش بود.
ولی فرق داره. حال نوشتن فرق داره. حال تلخ نوشتن فرق داره.
تلخ نیستم این روزا.
همین.
.
.
بماند که گاهی امیدی به این زندگی نیست
دیشب شب بدی بود. تا ساعت دو مشغول انتخاب واحد دانشگاه همسری بودیم، ساعت دو و نیم یه دفعه درد وحشتناکی توی دلم پیچید جوری که حتی نمیتونستم صاف وایستم. گفتم صبر کنم خودش خوب میشه ولی همسری مجبورم کرد بریم اورژانس، ساعت سه وارد اورژانس شدیم ، انقدر شلوغ بود که باید تو نوبت وایمیستادی تا تخت خالی شه دکتر معاینت کنه. 
دکتر یکم معاینه ام کرد و برام آزمایش و آمپول مسکن نوشت، یکم دردم بهتر شد و آزمایش دادم. ساعت چهار برگشتیم خونه تا منتظر جواب آزمایش
گاهی اوقات دربززخ گیر میکنیم و یادمون میره که باید قوی باشيم باید محکم قدم برداریم. دوهفته ای برزخ من طول کشيد تا بتونم خودم رو جمع کنم.ولی حال خوب نعمته.حال خوب رو خانوم فسقل به من داد با یک دنیا محبت صادقانه ای که این فرشته داره حالم خوب شد و برزخ تمام شد.یادم افتاد که این خانوم کوچک حاصل اینهمه زحمت و درد سالهاست که روز به روز برناتر وفهمیده تر میشود. میوه ی زندگی من سرحال و پرنشاط رشد میکنه و با دانایی عجیبی درمسیر موفقیتی گام برمیدارد. معل
شبایی که حالم بده زود میخوابم که به چیزی فکر نکنم
شبایی که حالم بده زود میرم تو رخت خواب ولی تا صبح بیدارم
شبایی که حالم بده خوشحال و خندون شب بخیر میگم و میرم تو اتاق چراغو خاموش میکنم در رو میبندم و تا صبح گریه میکنم .
.
.
.
داشتم به این فکر میکردم که وقتی برم خونه خودم دیگه انقدر نمیتونم تو حال خودم باشم و . باید خوشحال شب بخیر بگم و بخوابم بدون اینکه اشکی از گوشه چشمم بالشتم رو خیس کنه . باید انقدر غم هامو بریزم تو دلم تا غمباد بشن ، باید غص
هیــچ کسی نمی تونه منو از تنهایی وتنها گذاشتن بترسونه !من همونی م که توی اوج تنهایی با تنهایی م زندگی کردم من همونی م که خیلی وقته وقتی حالم خیلی بده یه حصار بلند با سیم های خار دار . دور تا دور خودم می کشم .و همونجا پشت همون دیوارا تک و تنها خودم حال خودمو خوب می کنم اخه می دونی . اگه اجازه دادی کسی حالتو خوب کنهممنکه بهش عادت کنی .به همیشه بودن ادم ها هم اعتباری نیست اره  دختری به تنهایی ماه
اصلا شرایط طوریه که نمیتونم بیان کنم!
بگم حالم بده؟دیگه تکراری شده.
مزخرف،دو روز از کلاسای هنرستان و یه جلسه کلاس زبان از دست دادم،سفر و گرما و حالِ بد.
واقعا از خورشيد متنفرم خورشيد باید وقتی من میرم خارج از خونه پشت کوه ها بمونه تا من کارم تموم شه بعد اجازه بگیره بیاد سرِجاش.
بابام دوست داشته اسم منو بذاره خورشيد،اسم قشنگیه اما من گرما رو دوست ندارم.
دوتا کتاب خریدم که بعدا راجبشون حرف میزنم.
منو خاموش دنبال نکنین من میمیرم‌.
دلم میخواد با
فکرکنم که امروز شلوغی خواهم داشت.چندروز قبل بود که متوجه شدم بهزاد از همه جا لفت داده. نه تو اینستا بود، نه واتساپ؛ نه تلگرام. برامم اصلا اهمیتی نداشت.ولی امروز صبح یهویی بهم خبر رسید که انگار از ایران رفته. همونموقعم میخواست که بره، ولی فکر نمیکردم به این سرعت.درواقع نمیدونم؛ تونست آخرش اقامت بگیره، یا پناهنده شد‌‌. فقط میدونم رفت؛ حتی چه کشوری هم نمیدونم.بهزاد رفت، ولی بعد از اینکه قلب منو لگدمال کرد. رفت و یه تیکه از خاطرات تلخ
دوست داشتم اگر همه صبح به صبح یکبار زنگ میزدند و حالم را می‌پرسیدند، تو روزی سه بار زنگ میزدی تا جویای حالم بشوی!دوست
داشتم وقتی مریض میشوم اگر همه با یک پیام بهم توصیه میکردند که زودتر
دکتر بروم، تو سریع خودت را می‌رسوندی جلوی در خونه و زنگ میزدی میگفتی
"بیا پایین، با خودم میریم دکتر"
راستش دلم میخواست وقتی همه هفته‌ای یک بار از سر دلتنگی به من سر میزدند، تو هفته‌ای هفت بار دلتنگم میشدی و به دیدنم می‌آمدی!
دلم میخواست وقتی تولدم میشدبه ج
از آدمای جدید خسته ام از تمام مراسمات خسته ام آدم هایی که می نشينند روبه روی یک دیگر نظر می دهند میپرسند و بعد از هر نتیجه منفی همگی در سکوت مینشينن و در نگاهشان پر از حرفست که من از ترجمه تک تکشان بیزارم برای همین سرم را می اندازم پایین و دوباره سعی میکنم خودم باشم بخندم و فراموش کنم خانوادم چه انتظاری ازم دارن .
دفعه اخر چنان خورد شدم که نه حرفی برای گفتن داشتم نه رویی برای نگاه کردن به چشمان تک تکشان دلم نمی خواست خدا را صدا کنم یادم هست فردا
تنها،تنهایی را احساس میکنم، میان احساس های خموش دریایی که در جزر و مدّ احساس ها،احساس خویش را گُم کرده اندتو تنها بمان!تا وقتی که به خودت ملحق شوی،تنهایی ام راشریک نمیخواهمتو از خودت میگریزی ومن از تو به توفکر نکن مزاحمت هستمتنهایی استدر گرداب احساس تو از مناز خودت رفته ایو من تنهایی هایم (احساساتی که در اطرافم به من القا میشوند را)قایم میکنمتا تو از بزرگی این گرداب بیش تر مترسیتا تو تنها،تنهاییم بمانینه تنها،یک تنها
دیشب بعد از افطار همسرم رفت یکم خرید کنه،تو آشپزخونه بودم که یک دفعه همه جا تاریک شد.
از ترس زبونم بند اومد و حتی نتونستم جیغ بزنم، فقط خودمو سریع رسوندم پذیرایی و چراغ قوه ی گوشيم رو روشن کردم و تند تند به همسرم زنگ زدم و گفتم: برقا رفته،فقط بیا. و گوشيو قطع کردم.
تمام اون ده دقیقه ای که تنها بودم وحشت زده زل زدم به دیوار روبروم و لرزیدم.
همسرم که اومد دیگه چیزی نفهمیدم، بغضم ترکید و گریه کردم. سرم گیج رفت، دیدم دنیا داره دور سرم می گرده و از حال
حالم خوبه. اینو فکر کنم از توی همین روزنوشت‌ها هم میشه فهمید. ماه رمضون امسال تقریباً هر روز یه اتفاق داشت. (غیر از اتفاقِ بدِ جمعه، بقیه خوب بودن.) اتفاقاتی که باعث شدن حالم خوب باشه.خیلی جالبه که بیشتر از تعطیلات نوروز، مهمونی‌ها و دیدوبازدیدهامون رو امسال توی ماه رمضون تجربه کردیم. تقریباً هر روز مهمونی رفتن، مهمون اومدن، بیرون رفتن و. یه جورایی انگار داره به فرهنگ تبدیل میشه. حتی اگه روزه نباشي، می‌بینی که اونقدر افطاری دعوتت می‌کن
امروز یه روز متفاوت دیگه.
استاد گفت چند نفر که بهم انرژی مثبت میدن انتخاب کردم تا توی انجمن دور هم جمع بشيم و دعا کنیم و شمع روشن کنیم و یه سری کار دیگه که من زیاد راجب این چیزا اطلاعی ندارم.
برام عجیب بود که من بهش انرژی مثبت میدادم و خودم خبر نداشتم.
برگه اوردیم بیرون و گفت از کینه ها و خشم ها و ناراحتیامون بنویسیم همه چیو بنویسیم اسم هم ببریم از کسایی که ناراحتمون کردن،گفت لازم نیست متن بخونین یا به کسی نشون بدین؛
نوشتم،کلی نوشتم از تموم کین
خدایا؛تو تنها روزنه ی امیدی هستی که ؛ هیچگاه بسته نمی شود.تو تنها کسی هستی که ؛ با دهان بسته هم می توان صدایش کرد.تو تنها کسی هستی که ؛ با پای شکسته هم می توان سراغش رفت.تو تنها خریداری هستی که ؛ اجناس شکسته را بهتر برمی دارد.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی همه رفتند ، می ماند.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی هم پشت کردند ، آغوش می گشاید.تو تنها کسی هستی که ؛ وقتی همه تنهایت گذاشتند ، محرمت می شود.وتو تنها سلطانی هستی که ؛ دلش با بخشيدن آرام می گیرد ، نه با تن
هر روز که می‌گذره حس می‌کنم یک تیکه دیگه از خودم رو گم می‌کنم. مدام سعی می‌کنم همه چیز رو آروم نگه دارم. به دور از هر حاشيه‌ای. دلم نمی‌خواد دیده بشم. اگه حس کنم کسی راجع بهم حرف میزنه حالم بد میشه. وقتی فکر می‌کنم که چند هفته دیگه باید برگردم دانشگاه و دوباره سرک کشيدن آدم‌ها توی زندگی هم‌دیگه بهم استرس بده حالم بد میشه. من متاسفانه آدمی نیستم که بگم برام مهم نیست. شاید برای همین همیشه سعی کردم توی سایه باشم. دلم نمی‌خواد مرکز توجه بشم. یا
وقتی نوشته هامو برای کسی که عطش خوندنش رو داشت فرستادم خیالم راحت بود که میخونه نمیدونستم چه تصوری و چه ذهنیتی از زندگی
شخصیم و فرهنگی که بزرگ شدم رو داره ولی فکر کردم اگر بنویسم و بفرستم و بخونه حالم بهتر از اینی میشه که داشتم و کمی از سردرگمی بیرون میام و میتونم خود خود بودنم رو بهتر درک کنم.سعی کرده بودم بی پرده و بدون هیچ رودربایستی بنویسم و بدون اینکه مخفی کاری در این بین باشه.نوشتم و براش فرستادم و منتظر شدم که بخونه و نرش رو بگه ولی هنو
جناب تدبیر و امید! هه. امید رو که تو جامعه کشتی تدبیری هم که ازت ندیدیم خواهشا" دیگه اون خنده ی مسخره رو نزن و بگو ما از نزدیک حواسمون ب مشکلات مردم هست! یکم جدی باش! منه جوون حالم از دولتت بهم میخوره میفهمی؟ توی دولت شما توی زمان ریاست جمهوری شما زندگی سخت شد و واسه خیلی ها غیر ممکن خیلی از جوون ها رو بی تدبیری شماها ب ناامیدی کشونده من هنوزم میگم که حالم از دولتت بهم میخوره.و اصلا ایمان ندارم ب اینکه بتونی چیزی رو درست کنی!
 
+ ما هر چی بخوا
چقدر یه شب می تونه سخت بگذره وقتی پیشم نباشي چه قدر. الهی فدات بشم امیدوارم خواب بخوابی و آروم باشي الهی فدات بشم عزیزم. .دوستت دارم زندگیم نمی تونم الان حال خودم را وصف کنم الهی قوربونت بشم فقط امیدوارم که امشب زودتر تموم بشه الهی قوربونت بشم نازنینم .دورت بگردم زندگیم سخت گذشته تا الان خوب بخوابی الهی قوربونت بشم نازنینم. .عاشقتمممممممممممممممممم عارفه من امیدوارم خوب و آروم خوابیده باشي خانمم،لاقعن این تنها چیزی که الان می
سلام دوستان خوبمامروز خیلی خسته شده بودم از زندگی  حوصلم سر رفته بود و هیچ کاری به زهنم نمی رسید 
اصلا خیلی ناجور بود یه چی میگم یه چی میشنوید تا اینکه پاشدم یه وضو گرفته تا حالم جابیاد 
اتاقم خیلی بهم ریخته بود اصلا میخوایتم منفجر کنم اتاقم رو نمیدونید چه وضعی بود 
تا اینکه به کمک مادرم تونستم اتاقم رو جمع بکنم و یه تغیر بدم از اون موقع تاحالا حالم خیلی بهتر شده گاهی وقت ها تغیر باعث میشه تا حالات خوب بشه یادش بخیر کلاس ششم معلم راهنمایی داش
یه چیزی رو فهمیدم حدود چند روز پیش از اون موقع حالم بده دیروز به حدی رسید که تو دسشویی شرکت 2 بار بالا آوردم 1 بار هم توی خونه بالا آوردم
بعدم یکم زودتر از شرکت رفتم خونه  تو اسنپ بودم یه تاکسی سبز خدا خدا میکردم حالم دوباره بد نشه تا برسم خونه حداقل چند دیقه مونده بود برسیم که فهمیدم دوباره آب دهنم تندتند جمع میشه، خیلی خیلی سال بود بالا نیاورده بودم و حالتاشو یادم رفته بود!
تو ترافیک بودیم تو اتوبان! به راننده گفتم من حالم داره بهم می
تنها تویی، که به تنهایی میخواهمتخم شده بر گیسوان نقره ای ستاره پوش تودر انتظار دست یافتن به عطر پیراهنت!ای دخترً بگو کجاست؟یخ پاره های چشمهای تو؟تنها، تویی که نقره پوش میخواهمت!تنها، در تنهایی خویش!تو تنهایی ات را در آغوش کشيده ای ومن تنهایی ام راآغوش هایمان را برای یکدیگر باز کنیمتا دلتنگی نفسی تازه کند!
۱. Bonding time [+حیف هیکل به این قشنگیت نیس؟] [+ :*یهویی] + آب بازی با شلنگ:دی
۲. حس هوس کردن یه کتاب شعر با احساس [کسی پیشنهادی داره؟] + هوس ازین عینکا کردم که دور چشاش نی داره نوشيدنی دور میزنه توش:دی
۳. حس و حالم خیلی خوبه خدایا شکرت بابت همه این روزای خوب ♥ [ماشاالله]
همیشه تا یادم میاد اتفاقات مهم زندگیم با مهمونی همراهه.نه اینکه بخاطر من برگزار بشه،یهویی اون روزا دل فامیلمون واسه هم تنگ میشهتو مهمونی یا حالم تخمیه یا تخمام داره میلرزه باید جوری هم وانمود کنم که بعدن خواستم دروغ بگم دست و بالم باز باشه 
خیلی حالم گرفتست چشمام شده بارون بهار
اگه این متن رو میخونید برام کامنت بذارید
واقعا چه کار کنم ؟مدتهاست که قلبم از عشق یک طرفه میسوزه یه جورایی بی رگ شدم و احساس میکنم دیگه هرگز نمیخوام ازدواج کنم .
کاش خدا برای من و این حجم اندوه یه کاری کنه.
خدایا منم دل دارم
امضا سکوتی که تبدیل به اشک شد.
یا اول الاولین و یا آخرالآخرین
مغزم انبان ایده های فراوان برای داستان کوتاه است اما دستم به نوشتن هیچ کدام نمی‌رود. داستان کوتاه مخاطب ندارد متاسفانه و هر چقدر هم که استادانه و خوب بنویسی ناشرها بهش اقبالی ندارند. چون مخاطب ندارد و این یک واقعیت است. این چند سال که خودم در ایام نمایشگاه کتاب دو سه روزی در غرفه شهرستان ادب می ایستادم و کتاب میفروختم این مسئله را دیده م. 
حتی بدتر از آن دستم به بازنویسی کردن تنها داستانی که امسال نوشتم هم نمی‌
سال پیش همین موقع روبرو باب الجواد بودم که دوستم زنگ زد گفت رتبه اومد ببین.:)
و من زار زار اشک ریختم چون ۱۰۰درصدم مطمئن بودم چیزی که من میخوام نمیشه !
هی دلم مشهد میخواد. :)
هی.
زیادی این روزایی که میگذره و قراره برسه نفس گیره که باهیچ خوشگذرونی حالم خوب نمیشه!
دیروز موس موس ح رو کردم، امروز دوباره بلاکم کرد. خیلی خرم و این خریت حالم رو بد کرده. روز با گندی شروع شد اما نباید همینجور ادامه پیدا کنه.
پاشو دختر دنیا به آخرش که نرسیده که؟ گند زدی مثل هزاران بار دیگه و خب پا میشي.
درس بگیر همین.
پا شو برو حموم و بعد قهوه و کتاب و زندگی. هیچ وقت دیر نیست.
آدم ها کنار تو قیمتی میشن
من اگه حالم خوبه،چون هنوز دخترتم
چون خدا گفته بدترین گناهه ناامیدی
من وقتی میدونم تو هنوز دوستم داری، وقتی غلط میرم زودی بلد میشم.
اشتباه کردم ولی همین که پیشمی یعنی قوت قلب.
حضرت زهرای خدا.
سلام.
خوبین؟
اگه خسته شدی بازم بخون از مناگه کهنه شدم بازم بمون با منمنم که حجم تنهایی تو پر کردممنم که عاشقونه با تو سر کردممنم که خاطراتم از تو رد میشهچه خوبه با تو حالم بی تو بد میشهمنم که آسمونم با تو قسمت شدتویی که گرمی دستات یه عادت شد+گذری بزنیم به این آهنگ ! 
سلام
هیچوقت فکر نمیکردم روزگاری به اینجا برگردم
و این بازگشت دلیلش تنهایی و دوری از همه دور و بری هام باشه
مطمئنم اینجارو کسی سرنمیزنه برای همین امن ترین جاست برای حرفای دلی که ته نشين شده اند
خلاصه من برگشتم به امید بهتر شدن حالم.
17تیرماه1398
ساعت03:50بامداد
#جاوید
هر سال موقع اعلام نتایج کنکور حالم گرفته میشه؛ به طور نامحسوس. هر سال یادم میافته نتیجه من چیزی نبوده که در شان من باشه. هرسال حس شکست کنکور تازه میشه. و هر سال کنار همه‌ی اینا دلم میخواد رشته مورد علاقه م رو میخوندم  من یه رتبه خوب کنکور ریاضی به دلم بدهکارم. 
چندوقته موقع نماز خوندن به خودم میگم یه نماز قشنگ  بخونم امروز حالم خوب شه،
الله اکبر،بسم الله الرحمن الرحیم،الحمدالله رب العالمین.
و بعد
به خودم میام و میبینم دارم سجاده رو چمع میکنم
چه بد که انقدر بی حواس باشه ادم وقت نماز
خوب این ی حقیقت ک من چاقمبه شدت چاقماوووم باید ی فکر براش بکنمیعنی ی فکر اساسی چون تا الان 100 باز باشگاه ثبت نام کردم یا رژیم گرفتم و ول کردم قبل این که نتیجه بگیرمباید ی حرکتی بزنم که ول نکنم:)44 کیلو باید کم بشه-_-نمیدونم حس میکنم شاید لازم از لاغر شدن شروع کنم واس خوب کردن حالم
. لحظه ها ، لحظه ها و لحظه هاهر لحظه، هر دقیقه، هر ثانیه، همه و همه منتظر اند.منتظر تر از هر منتظرند!.قرار است کسی متولد شود؛ کسی که امید هر ناامیدی ست.کسی که قرارِ هر بیقرار است!.نمیدانم کیست! ولی هر که هست، کار همه دست اوست، همینقدر را میدانم!.همینقدر را میدانم، که بدون او دیگر عشق و امید معنا ندارند، اصم مطلق میشوند، گنگ تر از هر گنگ!.بدون او جهان، ناقص است!بگذریم.هر گاه حالم از این دنیا سر تا سر نفرت، بهم میخورد، به او فکر میکنم، با خو
سلام دوست دارم بنویسم
از حال و روزم بگم
ولی وقتی می بینم هیچ تغییری نکردم
وقتی می بینم هر روز یه مدلم و حالم دگرگونه
از خودم بدم میاد
دوست ندارم بنویسم و یه عده رو ناراحت کنم
یه عده رو به این فکر بندازم که با خودشون بگن این عفت اصن معلوم نیس باخودش چند چنده
برام دعا کنید حا دلم خوب بشه
حالم خوب بود؛ چند روزی می‌شد که حالم واقعاً خوب بود. بعد از حال‌خرابی هفته‌های گذشته این هفته رو خوب شروع کردم. ساعت بیداری‌ام از 12:30 یا 1 رسیده به 9:30. قدرت ریسکم توی معامله‌های بورس بالا رفته و بعد از مدت‌ها توی همۀ معامله‌هام سود کردم. درس خوندن رو شروع کردم و ویرایش هم هنوز سر جاشه. می‌دونم که این تمرکز نداشتن روی یه موضوع واحد سخته؛ ولی این‌ حالم رو بد نکرده. تا عصر خوب بودم. حتی توی آرایشگاه هم که س رو اتفاقی دیدم خوش‌خوشک سربه‌سرش م
با سلام
روزی دو سه بار به مرگ فکر میکنم و حالم بد میشه و یاد خالم اینا افتادم که رحمت خدا رفتند و الان یه نفر داره زمینشون رو میسازه. انگار اصلا تو این دنیا نبودن. این شده یه عامل بازدارنده برای من. تو نت خوندم که اگه به فبرستان سر بزنید و راه برید بهتر میشيد. دیشب رفتم سر زدم ولی زیاد اثر نداشت و دوباره اون حالت برگشته.
یاعلی
Ehaam
Taab o Tab
#Ehaam
امشب از دیدنمان 
همه انگشت به دهان می مانند
همه خوب حال مرا 
حالو احوال  مرا میدانند
گل نیلوفر من آتشي تازه بیا برپا کن
من که در تابو تبم تو بتابانو شبم زیبا کن
بیا در شهر دل من پادشاهی کن
این توو این دل من هر چه تو خواهی کن
ای امان ای امان ای امان از منو حالم
وای عجب ماهی
تو چه دلخواهی
تا ابد با من بگو همراهی
عاشقی باتو دردسر دارد
دل تورا امشب زیر سر دارد
به چه شبی بگو امشب مارا می طلبی
بگو همچون من در تابو تبی در تابو تبی
تاج سرم مگ
شاید چیزی به اسم اراده معطوف به زندگی وجود ندارد
بلکه فقط ترس از مرگ هست؛
همانطور که هیچ "غریزه اجتماعی" وجود ندارد
بلکه فقط وحشت از تنهایی درمیان است
#ویل_دورانت
_________________________________________
چن روز پیش سخنرانی تد گوش کردم
راجبه چگونگی داشتن زندگی شاد و ازین حرفا:
خلاصش میگفت: تنها راه برای خلاصی از شر حس پوچی و غم و افسردگی
داشتنِ یک رابطهِ خوبِ.
_________________________________________
و جمله ای که امروز اتفاقی از گوته خوندم:
یک کل باش یا به یک کل بپیوند »
_________________
ی حس بدی دارم
هروقت مامانم اینا خونمون هستن علی یکم سرد برخورد میکنه
ساکته و توخودشه
من از این رفتارش بدم میاد
قبلا اینجوری نبود
گرم بود میجوشيد و می گفت و میخندید
ازوقتی من حالم بد شده و از اومدن مامانش دلم شاد نمیشه
اونم بدخلقی میکنه
چیزی که عوض داره گله نداره
دیروز با یک تازه آشنایی سکس چت داشتم و سبک شدم. هورمون‌هام بهم ریخته و دچار شيدایی جنسی‌ام. شب غمی از دوری ح داشتم. و در کل دیروز افسرده حال بودم چون خسته‌ام از این علافی. بی‌هدفی، بی‌برنامگی.
میم میگه باید هدف داشته باشي و مدام بهش فکر کنی، اینجور که چه چیزی تو رو می‌تونه به هدفت برسونه؟ ااماتش رو دنبال کنی؟ هدف مثل خوره به جونت باشه.
راستش فعلا هدفم دکتری و رفتن از ایران هست. و در مرحله‌ی بعدی داشتن تزهای بزرگ در فلسفه. چطور له اینها بای
سلام
امروز تا ظهر سرکار بودم
عصر سردردم خیلی بدتر شد
با شمایی که نمیشناسم که تعارف ندارم راستش رو بخواید پول ندارم برم دکتر
و از طرفی هزینه های زیادی بهم اضافه شده
سخت شده
گاهی میترسم از این سردرد هام
پر از ابهام و علامت سواله زندگیم
کار هرشبم شده فکر و فکر و فکر
فکر کنم توی دایره لغات هم نمی گنجه حالم
حس میکنم محرم نزدیکه
خدایا من جز تو کسی رو ندارم
سلام
خیلی وقته نیومدم اینچا
گرفتارم اما نه  هر وقت میگم گرفتارم انگار خدارو فراموش کردم نه خدایا
ولی واقعا شما نگاهم نکنید کارام به هم میریزه نگاه کنید
اما خب امیدم به خوددونه و بس الهی راضیم به رضات
از ما حرکت و از شمام برکت
امشبم هم ریخته بودم ولی خدا روشکر حالم خب شد
الهی به امیدی خودتون یا علی مدد
مشخصا افسرده ام و نیازمند به دارو. اما فعلا ن پول دکتر رفتن دارم نه وقتشو. 
واسه همین حالم بطور عجیبی نوسانیه و بصورت یک خوب و بد میشم. اعتماد به نفسمو از دست میدم و دوباره بدست میارم. اذیت کننده است.
باید سخت زبان بخونم. خیلی سخت.
ادامه مطلب
مریم می گه بابا برات یه هدیه کوچیک گذاشته کنار که وقتی اومدی بدیمش بهت :(
رها می گه: بابا به هرکدوممون تک به تک گفته بود این دفعه حالم بد شد نبریدم بیمارستان. دوست دارم تو خونه م بمیرم. رها گفت خوشحالم چون فکر می کنم خوشحاله.
میلاد گفت: بابا بین خواهرزاده برادرزاده هاش تو رو از همه بیشتر دوست داشت.
گفت بابا هفتاد سالش بود ولی از من تندتر راه میرفت.
چی بگه آدم جز گریه؟
سه ماه بود موهامو رنگ نکرده بودم سفید ها سلام و علیک میکردن و به جز ریشه بقیه قسمتها دو یا سه رنگ شده بود اما خوشحال بودم تصمیم داشتم یه کم که بلند تر بشه کوتاه کوتاهش کنم تا رنگ ها بره.
اما مجبور شدم همین امروز رنگ کنم .هر وقت موهامو رنگ میکنم حالم از خودم بهم میخوره.
یادم میفته که نمیتونم در مقابل پیری و مرگ مقاومت کنم.
اینکه پوست صورتم به زودی چروک میشه و همه چیز از بین میره.
پریروز ظهر بطور ناگهانی توی شرکت خوابم گرفت اینقدر که هر یه دقیقه برام یک ساعت میگذشت تا بلاخره ساعت 2 شد و طبق معمول رفتم خونه‌ی مامان و بعد از ناهار آریان رو برداشتم و رفتم خونه. با هر بدبختی بود غذا درست کردم و بعد از خوردن شام، حدود ساعت 8 مثل جنازه افتادم. هرازگاهی با صدای آریان بیدار میشدم اما از شدت سرگیجه و سردرد دوباره میوفتادم. پرویز هم وقتی حالم رو دید ظرفها رو شست و مراقب آریان بود. صبح وقتی چشمام رو باز کردم که بلند بشم برای رفتن به
آرامشي که به خودم میدم کاملا موقتیه
اولش خیلی حالم خوب میشه ولی چند ساعت بعد دوباره همونم
23 روز گذشته اما هنوز انگار زیر بار این نرفتم که پیش هم نیستیم.!
به هر بهانه ی کوچیک و نامربوطی بهم می‌ریزم.
با اینهمه، توی این 23 روز فقط سه بار گریه کردم ها
ولی درونم آروم نیست.
مخصوصا از وقتی همسر هم دیگه دلتنگی هاش معلوم شد.
امشب اولین شب قدره
بجای این‌که 4 صفحه قرآن بخونم و با معبود خودم حرف بزنم و ارتباطم رو قوی کنم، تا قوی بشم،
دارم شکایت می‌کنم که چر
استوری هاشُچك میكنم حالم بد میشه بدم میاد هی بیش از پیش بهم ثابت میشه كه عاشق بوده شكستِ عشقی خورده دِ خب لعنتی یه نگاه به منم بنداز منم ادمم احساس دارم دوستت دارم چرا منُ نمیبینی؟ چرا منُ میبینیُ به رویِ خودت نمیاری؟ میدونی قدرتت در برابرِ قلبِ من در حدیه كه اگه بهم شماره ندی شكستِ عشقی محسوب میشه؟
استوری هاشُ چك میكنم حالم بد میشه بدم میاد هی بیش از پیش بهم ثابت میشه كه عاشق بوده شكستِ عشقی خورده دِ خب لعنتی یه نگاه به منم بنداز منم ادمم احساس دارم دوستت دارم چرا منُ نمیبینی؟ چرا منُ میبینیُ به رویِ خودت نمیاری؟ میدونی قدرتت در برابرِ قلبِ من در حدیه كه اگه بهم شماره ندی شكستِ عشقی محسوب میشه؟
خیلی بهم ریختم امشب.خیلی.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا یه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خیلی دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا یه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
آمدمممممم
جانم به قربانمممممم
ولی حالا چراااا

بعد صد سال و اندی بازگشتم به وطنم بیان
درگیر روزمرگیه شدیدی بودم که با فوت دخترعموم شکسته شد.
روزها رو شب میکردم و شب ها را روز
تا اینکه یک خبر ناگوار به من نهیبی زد.
باعث شد از خودم دائما سوال کنم که چرا واقعا زنده ام.
چرابرای چی خلق شدمباید کجا برمچیکار کنم
الان 3 روزه که دیگ نیست و من همون شب اول کلی گریه کردم
دقیقا شب کنکوربله من دوباره کنکور دادم.رشته ریاضی
شب کنکور دیدم
تنها چیزی که واقعا خوشحالم می کنه مرگ است . زندگی طعم مزخرفی به خودش گرفته که دهانم را شيرین نمی کند . این حس ام ناشي از دوست داشتن نیست . ناشي از خستگی  و نفهمیدن و نرسیدن است . مثل خوره افتاده به جانم که نکنه تمام این مدت  کسی جای من بود و من نمی دونستم . نشانه ها
خبر مرگ ب و همسرش را شنیدم از ته دل فقط به خدا گفتم کاش من جای ب مرده بودم .ب و همسرش خوشبخت بودند و سالهای سال می تونستند تو عکس های دونفره لبخند بزنند . به نظرم مرگ هم عادلانه نیست .

پن
روز اولی که وارد حرم شدم همه‌جا رو همین مدلی می‌دیدم چون اشکم بند نمی‌اومد چون تموم نمی‌شد و تموم ترسایی که تو ذهنم نگه داشته بودم هجوم آورده بودن و نمی‌تونستم آروم باشم.
ساعت‌ها بود هیچی نخورده بودم و با این حال کلی تو حرم راه رفته بودم و آروم نمی‌شدم و حالم بد بود.دست آخر تو صحن جامع نشستم.
خانمی که کنارم نشسته بود و حالم رو دید زد رو شونه‌م و با لهجه‌ی قشنگ یزدیش گفت دخترجون چیزی به اذون نمونده. موقع اذون که شد دو رکعت نماز بخون و منم دع
وقتی کاری بهم سپرده شده، به هر دلیل کند انجام میشه و یکی بتمن وار و زورو صفت وارد میشه که کمکم کنه جمعش کنم حالم از دو تا چیز به هم می‌خوره:
1. خودم، که چرا انقدر کندم!
2. خیّر محترم و طفلکی و دلسوز و آگاه به زمان‌بندی خروجی‌های تشکیلاتی! :دی
دست خودم نیست. کمال‌گرایی و تمامیت‌خواهی مجموعا من رو برده، انگشتام رو فرستاده برای خانواده‌م!
7
خیلی اوضاع وخیم شده .خیلی.مشکلات اقتصادی من و ب یک طرف.از طرف دیگه هم مشکلات رابطه ایمون یک طرف
دیشب رو بین حالات قهر و آشتی گذروندیم
من خیلی حالم بده من اشتباه بزرگی کردم دارم میپاشم نمیدونم چطور خودمو جمع کنم.دارم باز به قمار کردن فکر میکنم
یه معامله کردم اگه تا اخر این ماه اوضاع درست نشه منم کارهای وحشتنکی خواهم کرد
رسیدم خونه دیدم رفتند دسته جمعی یعنی آبجی خانم سمیه و شوهر ش و مامان خانم رفتند حجامت برگشتنی پیتزا متری خریده بودن من یه چند تیکه شو بیشتر نتونستم بخورم حالم بد شد اون نشسته بودن سر سفره و من روی مبل قشنگ روبروم به سر روی خونه !!! احساس تهوع بهم دست داد . اومدم توی اتاقم پای لب تاپ سرخودم گرم کنم . تا حالام بد نشه
گفتم من تا آخر هفته آماده نمی‌شم. گفت دوشنبه خوبه؟ گفتم بحث یک روز دو روز نیست. گفت خب توضیح بده. موضوع چیه؟ من خواستم حرف بزنم. راه گلویم بسته بود. به چپ نگاه کردم. بعد به راست. دوباره به او نگاه کردم. نمیشد. گفتم باشه بعدا حرف بزنیم. گفت چرا؟ گفتم فرصت مناسبی نیست. گفت ناراحتی؟ به سقف نگاه کردم. حالم بدتر شده بود. اینکه فهمیده بود حالم بد است ناراحت‌ترم کرده بود. گفتم خیلی. میخواستم بگویم اینطور که به نظر میرسد خیلی بیشتر از چیزی که خودم فکر می‌
متن آهنگ جدید مهدی احمدوند به نام دردترانه ، آهنگ و تنظیم : مهدی احمدوندمتن آهنگ جدید مهدی احمدوند به نام دردعشق درده خیلیارو دیوونه کرده وقتی اسیرت کنه روزای خوشت برنمیگردههمیشه معشوق شاهه عاشق مث برده همیشه عاشق قبلشو یه جایی گم کردهافتادم به پای اونکه نمیخوادم وقتی همه دنیا تو و رویات شه یه آدمبفهمی ای کاش که هنوز هستی تو یادم به خاطر عمری که من پای تو دادمچندتا خط حرف دارم باهاتو چندتا خط درد و دل از وقتی تنها کردی منو تو خیابونو ولیکیو
چند وقت گذشته؟ حدود 6 ماه. یا دقیق تر بگم، 6ماه و 2 روز.
حالم؟ بد نیست. چطور گذشته؟ ای. راضیم؟ اووممم
این روزا ساکت تر شدم، آروم تر بیشتر وقتم رو کار میکنم، با خانواده کمتر صحبت میکنم، کلی علامت سوال و چرا توی ذهنم هست. گاهی شک میکنم.
ترسیدم، واسه همین کاری نمیکنم تا بگذره و ببینم چی میشه. میدونم راه حل این نیست اما خب نمیدونم چیکار کنم.
برم به بقیه کارا برسم که تازه اول صبحه
یه شامپویی دارم که بوش برام خاطره‌انگیزه اگرچه هر تلاشي کردم نتونستم معین کنم که مربوط به چه خاطره‌ای هست. اونچه ازش در ذهنم ثبت شده یه حال خوب عاشقانه هست و خب همین کافیه که هربار احساس فقدان کردم رفتم و این شامپو رو به موهام زدم و حالم خوش شد.
یه چیزهایی واقعی نیست مربوط به بازنماییه و خدا میدونه چقدر عوامل در این بازنمایی دخیلند. انگار کن داستان زندگی خودت رو بنویسی.
+حقیقتا هیچوقت نمیتونستم زندگیِ امروزم رو تصور کنم، هیچوقت فکر نمیکردم بمونم پشت کنکور اون هم این همه مدت.
دروغ چرا، حسودیم میشه به همه اونایی که با پول پزشکی میخونن، میرن خارج از کشور و به رویاشون میرسن.
+حس می کنم افسردگی دارم، برای همه کار بی حسم و انگار نه انگار که کنکور نزدیکه . دوست ندارم هیچکس رو اطرافم ببینم، میخوام تنها باشم فقط:(
از وضع خودم راضیم؟ اصلا.
خودمو دوست دارم؟ خیلی کم.
چقدر جای یه دوست تو زندگیم خالیه، چقدر دلم کسی رو میخوا
قبلا هم گفته بودم هیچ کسی را بابت عملی مسخره یا تحقیر یا سرزنش نکرده ام مگر آنکه پیش از آنکه از دنیا بروم خود نیز مرتکب آن شده ام. امروز عصر داشتم خواهرم را می گفتم ماشين دست این بچه( خواهرزاده ام) نده، می زند، می کوبد، می مالد جایی دردسر می شود. خواهرم گفت البته رانندگی‌ اش خوب است. به استهزاء گفتم باشد. دو دقیقه بعد وقتی داشتم همان ماشين را عقب عقب می آوردم بیرون آینه و سپرش را مالاندم به در. چهار دقیقه بعدش هم وقتی داشتم ماشين بردارم را می آور
در جهت بهبود حال و احوال اینستاگرام رو از گوشي پاک کردم. مطمئن تا چند روز درد خماری می کشم اما خب چه میشه کرد ادم باید از اعتیاد دست بکشه               احساس می کردم اینستا یکی از چیزایی که اعتماد به نفسم رو به طور موزیانه و غیر محسوسی کم می کنه و بگی نگی زیرزیرکی حالم رو بد می کنه.                    نظری دارید؟                  از جناب فیش نگار و سرکار خانم نبات خدا بابت کامنت ها و دلداری ها تشکر میکنم. یه سفر کوتاه یک روزه دارم که اگر عمری باقی ماند ش
 در فیلم لیلا ، وقتی هووی لیلا با لباس عروس، وارد خونه میشه ، لیلا چادر سیاه سر می کنه و می دود تو خیابان .
تو تاریکی .و برنمی گردد تا اخر فیلم که عروس رفته و کودکی مانده
حالا من لیلام .که دلم می خواهد چادر سیاهم سر کنم و تو سیاهی گم بشم .
 تصور اینکه روزها و شبهایی که دارم اشک می ریزم ،میم و  خانوده اش تو مهمونی های بعد عقد خواهرش شادند.دلم را اشوب می کنه.شاید دارم حسود می شم ولی من صدای داد زدن های خواهرش را فراموش نمی کنم.عکس هایی که از میم
هیچ راه فراری هم نداریداشتم با میم حرف میزدم و میخندیدم و برای تولدش برنامه میچیدم که گفت بره و برگرده
میدونی چی شد؟واسه رفتنش از جمله ای استفاده کرد که اون روز شوم من خودم استفاده کردم و رفتم و وقتی برگشتم دیگه یه چیزایی سر جاش نبود! و از همه مهمتر دیگه حالم خوب نبود
دارم بهتر میشم این روزا اما خوب نمیشم تا وقتی که کاری که میم گفت رو انجام بدم
برم و یه جورایی انتقامم رو بگیرم.اما به روش خودم.
پاورپوینت (اسلاید) NO SQL - نه تنها SQLدانلود پاورپوینت پایگاه داده های NO SQL ( نه تنها SQL) ، در حجم 25 اسلاید، همراه با تصاویر. NO SQL مخفف Not Only SQL به معنای نه تنها SQL نامی است فراگیر برای رده ی گسترده ای از سامانه مدیریت پایگاه داده هایی که با نوع سنتی پایگاه داده های رابطه ای تفاوت های آشکار دارند .وبلاگ فــرافایل؛ مرجع خرید و فروش فایلهای قابل دانلود
این روزهاکه حالم خوب نیست واطرافیان هم مدام یا خنجرمیزنند ویا دست رو ارزوهای براورده نشده م میذارن حالم خرابتروخرابترمیشه،به گمانم مدتهاست خدابهم خیره شده بدون اینکه بخوادواسه من کاری کنه فقط خیره شده احساس میکنم خداهم مونده واسه م چه کنه؟!!مدتهاست به دستهای خداخیره شدم امامعجزه ای نمیبینم،خدامنومیبینه اما واسه م کاری نمیکنه نمیدونم شایدم خیلی اهسته وپیوسته داره یه کارایی واسه م میکنه که پیداست امامن نمیبینم یا شایدنمیخوادفعلاببینم،
قلبم کمی مریض شده، ولی حالم خوب است. رفتن از شهری که در آن بزرگ شده‌ام، خیلی جدّی دارد اتّفاق می‌افتد. باران امسال زودتر باریدن گرفته تا خواستنی‌ترین قابِ شهرم را به آخرین تصویرهایم برچسب کند. به خاکِ کودکی‌ام قول داده‌ام، که اگر برگشتنی باشد، شاد و لبریز از خوش‌خبری باشد. قول داده‌ام خستگی‌ها و دلتنگی‌هایم را به باد بسپارم و پُر از نشانه‌های خوب باشم، در وعده‌های دیدارهای زود.
صبح زود:
میرم پایین میبینم بوقول و جوجه هاش در حال استراحتن
من-بوقول چطوری؟ عدسات خوبن؟ خیلی خوشگلنا دستت درد نکنه
بوقول-قلقلقل قلقلقل
بعد از ظهر:
میخوام بخوابم و سر و صدای جوجه زرده نمیذاره
من-بوقول این جغجغتو بخوابون! نمیذاره بخوابم!
بوقول-قلقلقل قلقلقل
متاسفانه زبان فارسی روش نصب نیست عین اینستای خودم:)
"دیدم جلو آینه شبیه تصویری از گم تو ذهنم نشسم!
موهای گوجه ای، تی ش"
صبح چند روز قبل نوت گوشي رو باز کردم، شروع کردم به نوشتن تا این که چشمم به ساعت خورد و مجبور بودم تا همینقدر باقی بذارم و بدو بدو به آماده شدن و سر ساعت رسیدنم برسم.
قرار بود اینجوری ادامه پیدا کنه، موهای گوجه ای، تی شرت گشاد که یقه ش یه وری کج شده، صورتی که هیچ سیاهی دور چشمی و رژ ِ رنگ و رو رفته ای نداره و ماگ قهوه تو دستم که آسه آسه ازش میخوردم و لود میشدم.
همیشه این تصویر تو ع
حدودا بیشتر از چهل روزی میشه که چیزی اینجا به یادگار نزاشتم و نتونستم بنویسم.هر بار که میاومدم بنویسم تقلایی برای نوشتنم نبود و نمیتونستم زورکی چیزی رو بنویسم که درونم ازش چندان دلخوشي نداره و نمیتونه خوب منو به خواننده خودم منتقل کنه.وقتی خودم از خودم مهم تر هستم نمیتونم درونم رو به آشوبی بی انتها بکشم.نمیتونم تقلای درونم رو با کلماتی آروم کنم که هیچ حس تعلقی بهشون ندارم.تو نظرات دوستان و پیام هایی که بهم فرستاده میشد خیلی درخواست داشتم ک
عمل جناب میم به سلامتی انجام شد و دکتر براش ده روز مرخصی و استراحت نوشت و انجام هرگونه فعالیت سنگین رو منع کرده و به هیچ عنوان نباید کاری بکنه که به کمرش فشار بیاد و نباید چیزی رو برداره و جابجا کنه و.
من ولی حال دلم خوبه این روزها و با کلی عشق پرستاریش رو میکنم.از نظر مالی و روحی خداوند انگار نگاه ویژه ای به ما داشته و کلی اتفاق کوچیک کوچیک خوب این مدت افتاد و من ممنون این نگاه و این توجه اش هستم.خانواده میم و بخصوص خواهرش هم این چند روز کمک حال
دیدید میگن فحش هرچی رکیک تر دوستی صمیمی تر؟ من این مدلی نیستم اصلا! یعنی وقتهایی ک قرار باشه حرف بد بزنم خودم بیشتر از همه اذیت میشم و واقعا حالم بد میشه!!!مثلا با شقایق ک دیگه میگیم ما هیــــــــــــــچ رودروایسی ای با هم نداریم اصلا تو زبونم نمیچرخه حتی از کلمات کنایه ای استفاده کنم!!!مثلا با زهرا نهایتا تو اوج خنده و اینا بیشور تهشِ!!! مثلا پارسال ک گ**ه نخور 2 بار یهو بش گفتم بعدش واقعا ی جوری شده بودم:/ بیشتر از 2-3 بار پشت سر هم بهش بگم شفته !مع
هر ادمی ظرفیتی دارد لبریز که شود دیگری جایی برا پر کردن نمی ماند.ظرف منم از سراوان پر شده بود.دیدن نخلستانهای ناهوگ و چشمه های کلپورگان جوابگو نبود.باید از این شهر و از این خانه حتی برای روزی و ساعتی میرفتم.با انکه میدانستم مادرم در نبودم ناراحت میشود اما باز راه رفتن را در پیش گرفتم.بیش از یک سال بود که رنگ چابهار و دریایش را ندیده بودم.پس راه چابهار را در پیش گرفتم.بی انکه به ماندن و نرفتن بیندیشم.از مرز مهرستان که گذشتیم و وارد سرباز شدیم.حا
یکشنبه شب به فاک عظما رفتم و اون چیزی که انتظارش رو میکشيدم بالاخره اومد سراغم . تب و سرماخوردگی . شب اولو تو خواب هذیون گفتم (طبق گفته هم اتاقیا) . شب دوم و سوم تب نداشتم خلاصه اینکه . بدون رفتن به دکتر مشکلم حل شد . باید از مادر جان عزیز بابت پیشنهاد واکسنی که قبل از شروع ترم زدم تشکر کنم . خلاصه اینکه تا امروز کلا به فاک بودم و تنها کار مفیدی که کردم همون دیدن سریال Hannibal بود .کم کم دیگه داشت حالم از خودم به هم میخورد . امروز به خودم اومدم ب
هی میخواستم بیام و اونچه این مدت به حالم گذشته رو بنویسم دست و دلم نمیرفت.دلتنگی کجاس؟پیش من.
میخوام کوتاه بنویسم کوتاه و مختصر،اما همونم نمیتونم.
 م.آ و ا.م،"متری شيش و نیم" و "چهار انگشت".
تعطیلات تموم شد و تباه.
دروغ اول اپریل چیه؟چی میشد به بهونه ی همون میومدی بگی دوسم داری و مسخرم کنی.
بسم الله الرحمن الرحیم
سعی کردم بپذیرم همه چیز رو و خوشبختی رو بسازم
همه چیز داشت خوب پیش میرفت حالم عالی بود
اما انگار امتحان ها تمومی نداره و حس خوشبختی دوامی نداره.
اشکالی نداره این دنیا پایان داره ولی زندگی انسان نه
میدونین ترسم از اینه که به خاطر این نیتی ها زندگی ابدیم تحت الشعاع قرار بگیره
+ازاینکه قصه های سرگذشت رو کامل نکردم عذر میخوام اصلا مرور خاطرات برام جذاب نیست
تو رو خدا اگه از آدم های از رگ گردن نزدیک تر زندگی منین با من چنین نکنین نکنین نکنین. من به شدت حواس قوی گهی دارم. ندونسته تپش قلب می گیرم ندونسته می لرزم و ندونسته حالم بده و چند ساعت بعد می فهمم تو زمانی که تنم داشته می لرزیده داشتن چه بلایی سرم میاوردن و این حس های گه داشتن منو چنین تخریب می کردن . نکنین نکنین نکنین من رنج می کشم از فرق سر تا نوک پا رنج می کشم یا گم شين یا اگه حضور دارین نچزونین منو. یک بار برای همیشه باید تک تک آدم ها و شرایطی ک
خیلی عجیبه که اون همه حس خوب  از بین رفته باشه:)  اینو امشب متوجه شدم.:)نمیدونم اون لحظه به چی فکر میکرد ولی من به متن بالا فکر میکردم.:)+عجیب دلم یه ادم واقعی میخواد كه ساعتها بشينه كنارم و باهاش حرف بزنم فقط.دیگه اینجا نوشتن حالم خوب نمیكنه.نمیدونم چرا.دلم یه ادم واقعی میخواد.میام اینجا كلی تایپ میكنم یه بار میخونمش پشيمون میشم و همه رو حذف میكنم.دیگه اون حس خوب ندارم بهش.حس میکنم پر از حرفم.مثل وقتاییم كه بغض میكنم ولی گریه نه.تك تك
از همه چیت میزنی، از همه اصولت میگذری خودتو تا حد اون میاری پایین بعد بهت میگه من درحد تو نیستم بودن با تو اعتماد به نفسمو کم میکنه و بهت نمیرسم پس میرم چون اگه باشم حالم بده! قشنگه نه؟همه دلخوشيت بین حال بدش اینه که براش با همه فرق داری بعد میاد مستقیم بهت میگه بعد از اینهمه سال شدی یکی مثل بقیه! همه دلخوشيتو میگیره اون کور سوی امیدتو نابود میکنه و همه چی اوار میشه رو سرت.میره تنهات میذاره و هروقت دلش تنگ میشه میاد پیام میده صدات میکنه و ناله
.مدتیه کلماتی در ذهنم جاری نمیشود ،مانندِ بیابانی خشک و برهوت شده ام این روز ها ،حوصله ی خیلی از کارهایی که قبلا برایش ذوق داشتم را ندارم ،افکارم پریشان است و از آن دخترکِ آرام تنها پوسته ی بیرونی اش مانده .
دلیلش را دقیق که نمی دانم ولی آنچه خودم احتمال میدهم همان بحثِ همیشگی ِ "تفکر"است .آن تفکر و اندیشيدنی که اطرافمان را معنا میدهد .همان چیزی که باعث میشود من و دیگری از یک اتفاق مشابه تجربه و درک ِمتفاوتی داشته باشيم و به تبع آن آدم های متفا
سلام
میخواستم نظرتون رو راجع به حس خوب یا بدی که درون تون به وجود میاد یا بهتون القا میشه رو بدونم، راستش من بعضی وقت ها دچار حس بدی میشم و حالم بد میشه. نمیدونم واقعا چیکار کنم؟
به عنوان مثال؛
با دختری آشنا شدم و قرار خواستگاری گذاشتیم و همدیگه رو دوست داشتیم و سر همه چیز به توافق رسیدیم اما نمیدونم چرا چند روز قبل از خواستگاری یه حسی بهم میگفت جواب منفی میده و حتی شب خواستگاری هم حس خوبی نداشتم و هوا ابری و بارونی بود و متاسفانه با اینکه با ه
تا شنبه نمیام .
باز گریه کردم ،،، نمی دونم یه ذره حالم گرفته بود خانمه برگشت بهم گفت چرا اینقدر دپرسی چی شده ؟ 
تا این جمله رو گفت ذهنم رفت سمت  همون نرسیدنِ ،،،، واقعا چرا نشد چرا خرابش کردم ، چرا زحمات چندین سالم نتیجه نداد چرا خراب شد :((
غذا  زهر شد برام نفهمیدم چی خوردم !
دست چپ ام درد گرفته که میدونم عصبی هست و وقتی ناراحت میشم درد میگیره:(
#جالبه خلقت خدا تا گریه میکنم چشمانم و صورتم قرمز میشه ،،، به این دید نگا ه میکنم که دوست نداری هیچ وقت
امروز تولدمه. یه روز تکراری و عادی مث همه‌ی روزا، شاید یه‌کم غمگین‌تر، یه‌کم دلشوره‌دارتر، اما معمولی!
که زندگی دوسه‌نخ کام است و عمر سرفه‌ی کوتاهی. 
این باری که روی سینه‌هام سنگینی می‌کنه هیچ‌جوره قابل حمل نیست. امیدوارم پس‌فردا که روز بهتریه برام، حالم خوب باشه. اما نه. امکانش نیست. نمی‌شه.  کاش یکی از ما می‌تونست جلوی خودش کوتاه بیاد. تا اینجوری غم‌هامون سیگنال نفرستن. 
به من بچسب همین الان.
بنویسید و کاغذهارو پاره کنید بریزید دور ولی کسیو پر نکنید 
بعد ازین برگه های اگهی ک تو خونه تون میندارن و جمع کنین به کارتون میاد
نشستم درس بخونم یعنی تست بزنم واقعیتش اینه که تنها کاری ک نمیکنم همینه
مینویسم و مینویسم و مینویسم.
فکر میکنم و خاطرات گذشته میاد جلو چشمام و با اتفاقات اخیر جمع میشه سوالای تکراری یه دوستی گفته بود تو حرفای محمد افلاکی خیلی غرق نشو! باید بگم اگر تاثیر حرفاش تو این یکسال نبود و اگر اون پست خاصش نبود یا دق می
ظهر باز در بدحالی بودم، احساس می کردم نمی توانم بار دنیا را تحمل کنم، احساس می کردم چیزهای زبادی هست که فراموش کرده ام و بعدا برای بیاد آوردنش عذاب خواهم کشيد. احساس می کردم کم خواهم آورد نه حالا، بعدا، احساس می کردم موجودی بانکی برای کارهایی که می خواهم بکنم کافی نیست، احساس می کردم قول خودم برای زیر دین کسی نرفتن را کم کم دارم زیر پا می گذارم، احساس می کردم کنترل زندگی ام از دستم خارج شده." اما اعتنا نکردم. می دانستم بعد از ظهر یادم می رود، نه
خب به این لحاظ هم تو این ده سال شبیه به میم شدم که هر وقت اندوهی عمیق دارم می‌گیرم می‌خوابم و بله الان ۱۰.۵ صبخ بعد از پایان و کات با ح است و من تازه از خواب بیدار شدم و به نحو عجیبی سنگینم. البته حالم بهتره. نمی‌تونم بگم گور باباش و نمی‌تونمم بگم تخ هیچ، فعلا واسه ابله گفتنش ناراحتم و ترس دارم یه بار دیگه‌ای بیاد و من بازم شل کنم. کاش بلد بشم شل نکنم و جلوش وایسم. لعنت به این دل هرجایی ولی بالاخره که باید جلوش رو بگیرم که؟ خلاصه که امروز حمو
بدتون نمیومده از زندگی؟شما چقده قوی این!من خودمم نمیدونم دارم چه غلطی میکنم اصلا چمه چی میخوام چرا اینطوری ام میخواین بگم مثلا توی یه روزم چیکار میکنم؟کاش حوصله داشتم واستون الگوریتمشو میکشيدم.اگر روز تعطیل باشه که یا خیلی میخوابم یا نمیذارن خیلی بخوابم و خب کل روز رو یا روی مبل دو نفره میشينم و میخوابم و تلفن به دست چت میکنم و وول میخورم توی اپلیکیشن ها و غر میزنم و اگرم حالم خوب باشه شاید یه غذایی هم درست کنم این روزا به علت کاروبارای هنرس
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب