نتایج مطلب ها برای عبارت :

يل توي ميدون شده عشق گلستون شده

به بدترین شکل ممکن خسته شدیم!دیروز با ف.ح همزمان رسیدیم دور میدون سرِ قرارمون یکم منتظر شدیم م.ش هم اومد راه افتادیم به طرف مقصدی که دقیق نمیدونستیم کجاس!اولین بارمون نبود که خربازی در میاوردیم اما این دفعه خیلی فرق داشت 12397 تا قدم :| نمیدونم از کجا تو مغزمون ثبت شده بود که نمایشگاه خیابون مدرس 46،درصورتی که تو این شهر اصلا مدرس تا 22 بیشتر نیست.
از میدونِ قرارمون تا اونجایی که پیاده رفتیم از سرما لرزیدم|ف.ح به زور سوییشرتم در آورد گفت روی مانتو
اعصاب نداشتم میخواستم بخوابم 
صدای لودر و کامیون از چند تا ساختمون اونورتر نمیذاره من بخوابم! 
چند تا خونه رو انگار دارن خراب میکنند میخوان مجتمع کنند چند شب بود سروضداشون نمیذاشت بخوابم
اعصاب خوردی امشب م نذاشت دیگه تحمل کنم 
زنگ زدم 137 و شکایت کردم!!! چه معنی داره اخه ساعت 3 نصف شب لودر و کامیون تو میدون کار کنه اونم تو منطقه کااااااااااااااااملا مسی!! 
خدا بخیر کنه فردا رو !!
عین بولدوزر میخوام جمع کنم همه رو :)))))))
سوار قطار.
در حال ترک شهری قدیمی و عجییییببببب در ایتالیا به سمت روم.
نمیتونم وصف کنم که چه حسی داشت اولین بار دیدن این شهر که دور تا دورش دیوار داره و اطرافش شهر جدیدو ساختن.
دقیقا همون میدون کارتون بچه های آلپ و هایدی.
حس میکردم تو دل تاریخ رها شدم و میترسیدم حتی.
مردم خوشحالاال.
حتی مردهای متلک گو.
سیاه پوستهای مهاجر.
گداهای سیاه پوست.
بی خانه های خوشگل و بلوند.
کارگرهای بور و زیبا و خوش تیپ.
دلم خیلی تنگه.
برای امنی و آرومی اتاقم
صبر پیروزی هست و ناشکیبایی خطرساز
سم مضاعف همین رفتن تو لاک خودمون هست

و دوری از حالت عادی که در ظاهر نگه داشته شده بود

که یک لحظه بریم در این وادی که زندگی و قدم برداشتن رو رها کنیم و بیفتیم .
سم مضاعف همین رفتن تو لاک خودمون هست و دوری از حالت عادی که در ظاهر نگه میداشتیم
با هم تا ظهور
چیزی نوشته بودم در مورد این ده روزی که عجیب گذشت و نمیدونم چرا دانسته
خواستم میدون بدم به این گرداب فکر وخیال  .
مگر تا اینجا همینطوری اتفاقی بود
فقط خدا می
اسمورودینکا، عزیزم
 مدتیه که مثل سگ ترسیده‌ام. از فردا و فرداتَر. از مسیر نامطمئن رو‌به‌رو. اینکه همه چیز روی هواست. هیچ اطمینانی به نتیجه نیست. هیچ اطمینانی به من نیست. اینکه من مال این حرف‌ها هستم یا نه. اینکه به فرض بودن اهل این حرف‌ها، این مسیر درست هست یا نه. اسمورودینکا، من همیشه بیرون رینگ لش بودم و فقط حرف می‌زدم. حالا اما یه سری هیولا و غول وسط رینگ می‌بینم که تو راند بعدی منتظر من‌اند.
اسمورودینکا، می‌ترسم. تو که می‌دونی، من قب
صب قرار گذاشته بودیم ساعت 12 پارک لاله
شدیم 4نفر(2 تا پسر 2 تا دختر)
رفتیم تو پارک جرعت حقیقت بازی کردیم
از بالا رفتم از درخت و جیغ زدن وسط اون میدون اصلی پارک تاااا بوس کردن رهگذر ها و این حرکتا
خعلی هم چسبید
بعدش رفتیم ناهار کجا؟
بعله درست حدس زدید پیروزی :|
ناهار رو خوردیم چون بخاطر تولد من جمع شدیم خواستم برم حساب کنم که دیدم بعله ناهار رو مهمون یکی از بچه هاییم که مرحله دو قبول شده و پسره هزینه رو تقبل کرد D:
همونجا دو تا دیگه از دخترا هم اومدنو
عصرها در مسیرم
پسر جوان قد کوتاهی رو میبینم که جلوی یک میوه‌فروشی نشسته و دست راستش رو روی یکی
از جعبه‌ها دراز کرده، ریش گذاشته جوری که انگار از تیپش خیلی مطمئنه، ولی خب، قدش
یک و نیم متر بیشتر نیست. سرش بالاست و به روبروش نگاه می‌کنه و آثار ترسش رو پنهان
می‌کنه و خودش رو نسبت به شروع یه مکالمه جدید بی‌علاقه نشون میده. دختر جوونی  هم هست که نزدیک میدون، دست‌فروشی می‌کنه و
صورتش رو با اخم از پسرهای جوون زشت میه تا خیال برشون نداره. اینجو
مکبّر گفت آخرین جمعه ماه رمضانه. تازه به خودم اومدم دیدم چی شده! انگار
همین دیروز بود که اومدم نوشتم منبر شب سوم رمضان و بعد دکمه ذخیره و
انتشار رو زدم. رومه همراهم داشتم. پهنش کردم. کف پام روی آسفالت داغ نزدیک میدون فلسطین، مثل زمینای صاحب اسمش میسوخت. نماز جمعه رو با جماعت با صفایی که توی خیابون نشسته بودن، خوندم. منتظرموندم تا نماز عصر رو بخونیم. به مصرف داخلی و تاثیر خارجی (داشتن یا نداشتن) این راهپیمایی فکر نکردم. امروز روز اسلام بود.
یه چیزهایی هم هیچ‌وقت برای ما نیست. می‌دونم این جمله خیلی دم دستی و کپشن‌طوره، و می‌دونم که این شاید یکی از بدیهیات و نکات اولیه‌ایه که باید درباره‌ی زندگی بدونیم؛ ولی واقعاً این‌طور هستیم؟ واقعاً این‌طور هستم؟ گاهی تا دم مرگ نمی‌خوایم این رو باور کنیم و به‌خاطر نداشته‌ها یا ازدست‌داده‌هامون حرص و اندوه حسادت رو توی خودمون تلنبار می‌کنیم. یه‌جورهایی انگار نمی‌خوایم بریم سراغ چیزهای دیگه؛ حالا از سر تنبلیه یا ناامیدی یا چی نمی‌
سلام 
این روزا حسابی دارم از دست خودم حرص میخورم 
از این که میخوام همه رو راضی نگه دارم و نتیجه اش میشه عذاب دیدن خودم 
چرا اینقدر نه گفتن سخته برام ؟ چرا اینقدر من تعارفی ام اخه 
فردا مهمون دارم و هیچ کاری نکردم 
خونمون به لطف پسر مثل میدون مین میمونه 
حالا هرشبم زودتر میخوابیدا 
امشب یک و نیم خوابیده 
کلا بساطی داریم !!
خدا فردا رو بخیر کنه با این همه کار و
 
واسه روزای بی دردی که دارممیون خون تو اوج درد بودیخدا میدونه که بی تو چی میشدتو تنهایی یه لشگر مرد بودیچقدر قدم زدی میدون مین وکه من هرجا قدم میذارم امنهچجوری خاکتو دیوار بستیکه حتی خونه بی دیوارم امنه
 
برای دانلود به ادامه مطلب مراجعه کنیدکافه رگا
آچو گفت میدون حسن آباد سوخت. گفتم خب. گفت اون گنبد خوشگلا هم سوختن. گفتم خب میسوزن دیگه. مگه کلیسای نتردام نسوخت؟ مگه تخت جمشید نسوخت؟ همه چی یه روز میسوزه، یه روز داغون میشه، نابود میشه. چه فرقی میکنه حالا یا صد سال دیگه؟ آدما خیال میکنن اگه یه چیزی رو بسازن و تا ابد بمونه که تازه نمی مونه هم، در واقع خودشون باقی موندن. میگه خب همین مهمه دیگه. میگم کجاش مهمه؟ هزار سال نه، صد سال دیگه چه فرقی میکنه چی از کی مونده؟ هیچکس اون آدمای صد سال قبلو نمیش
عین دوش حمام داره بارون میاد، تقریبا با زاویه سی درجه نسبه به خط قائم، تند و بی وقفه می باره و آسمون را هاشور سفید می زنه. صدا از دل هیچ سگی حتی بیرون نمیاد.تنها صدای بارون است و در دوردست ها، صدای تردد ماشینها. پنجره هال بیست سانت باز است. احساس سرما بر روان من مستولی است وگرنه تا انتها باید باز می بود، دما که تفاوت نداشت.در این میان یک مرغ دریایی کسخل، بالهایش را تا منتهی باز کرده و ویراژ می رود! سرما و خیسی را نمی فهمد این حیوان!مقاله مشترک د
از گرمای هوا فراری،نشسته بودیم طبقه‌ی پایین خونه‌ی خاله و داشتیم هندوانه می‌زدیم بر بدن که موبایل بابا زنگ خورد.
از حرفای بابا و آدرس دادنش معلوم بود که قراره چند نفری به جمع‌مون اضافه بشن. اما نکته‌ اینجا بود که بابا داشت فارسی صحبت می‌کرد و این نشون می‌داد که مهمون‌ها از اقوام نیستن.
بابا که تا میدون اصلی شهر آدرس داده بود، تلفن رو قطع کرد و گفت آقای الف. بود.(۹۰ درصد افرادی که من می‌شناسم فامیل‌شون با الف شروع میشه :دی) بعد هم بلند شد ک
میخوام یکم حرف بزنمخیلی جالبه اینو تقریبا دوست های نزدیکم میدونن که من قراره 18 اردیبهشت بمیرم.به این قضیه کار ندارم .به اینم کار ندارم که این روز دقیقا وسط فاصله تولد دو تا از دوستامه اونم به فاصله 4 روز اینور اونور.چیزی که مهمه اینه که من حسش نمیکنم اون روزو و خوب خواستم که بگمش.انگار اصلن هیچ 18 اردیبهشتی رو به چشم ندیدم یا  حس نمیکنم که عه امروز 18 اردیبهشته و این حرفا حتی اگه ادامس توت فرنگی هم بخورم نمیفهمم که ادامس توت فرنگی با اونهمه تقدس
دانلود مداحی محمود کریمی دیگه واسه چی بمونم
محرم 92نوحه زمینه
 
برای دانلود کلیک کنید
 
متن شعر مداحیدیگه واسه چی بمونم حالا که تو بی سپاهیتو رگام می جوشه خونم حالا که تو قتله گاهیمن عازم میدونم نمی تونم که بمونمخودمو تو گودال به عمو جونم می رسونمضربان قلب من یا حسن یا حسینآسمونا هم میگن یا حسن یا حسینعمو حسین عمو حسین ببین بریده نفسمعمو حسین عمو حسین زنده بمون تا برسممتن مداحی دیگه واسه چی بمونم محمود کریمییه تنه زدی به میدون پسر تو
سلام
-کتاب شرمنده نباش دختر ریچل هالیس رو تموم کردم و باید بگم بطور کل کتاب خوبی بود، مخصوصا برای کسانی که میخوان کسب و کاری جدید راه اندازی کنن یا از خیلی چیزها میترسن، از نه گفتن، از مثل دیگران نبودن و فکر میکنن که این نقطه ضعف محسوب میشه، خلاصه خیلی کتاب مفیدیه، خوندنش ارزشمند بود برام.
- از امروز هم شروع کردم کتاب "چگونه شخصیت سالم تر بیابیم" اثر دکتر وین دایر و صد البته با ترجمه بدرزمان نیک فطرت رو بخونم، در واقع قبلا تا نصف کتاب خونده بود
امروز صبح برنامه منهای نفت رادیو جوان، به سرمایه جوان کشور پرداخته بود، و اینکه چطور میشه از سرمایه انسانی بخصوص نسل جوان و متخصص در مدیریت کشور بهره برد. چند مثال جالب هم آورد که مثلاً میانگین سنی پرسنل شرکت های بزرگ دنیا مثل فیسبوک و گوگل و اپل و ادوبی و . بین 28 تا 32 ساله، و همونطور که میدونید سرمایه این شرکت ها معادل بودجه سالیانه چند کشور از جمله خود ماست! حالا در نظر بگیرید شرکت هایی با این حجم از گردش مالی چقدر به نیروی جوان خودشون اعتما
اگه امروز آخرین روز عمرت باشه چکار میکنی؟.

این رو ساعت 8 شب بعد از پیام صوتی 3 دقیقه ای که همینجوری از هرجا حرف زده بود ازم پرسید. 

مثل هر روز امروزم دیر رسیدم و بازم دیدم که این پسره مثل هر روز اون گوشه ی راهرو نشسته و داره به شاگردش آلمانی یاد میده. دیدم که نگاهش دنبالم کرد اما مثل هر روز یادم رفت!
بعد از کلاس مثل همیشه اومدم بیرون منتها تو حیاط جا نبود بنابر این نشستم تو راهرو با یک عدد تیتاپ و دنت. تو دنیای خودم غرق بودم. و هزاران کاری که باید
آدماییم که مثلا خیلی دوسمون دارن واقعا جالب و عجیبن!! کلا فکر نمیکنم خدا مخلوقی عجیبتر از انسان افریده باشه.
وقتی میبینن و میفهمن که حالت خوب نیست، اعصابت بهم ریخته اس یا بی حوصله ای. با تمام قوا به میدون میان و بدترت میکنن تا میتونن به پرو پات میپیچن و اینقدر نیش و کنایه و بداخلاقی. اخرشم یه دعوایی راه میافته و قهر میکنن!!
خب اگر من میتونستم به شما خانواده!!!! گرامی بگم چه مرگمه و میدونستم کمی ازتون ساخته اس قطعا اینکارو میکردم وقتی نگفتم و
از مذکر های
عصبی
کله شق
یک دنده
لجباز
بچـه
خودخواه
مغرور
جاهل عرف پرست
خودشیفته مامانی
بی ملاحظه
بدم بدم بدم بدم بدم بدم بدم میاد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
:|

پ.ن : اینا رو که میبینم میخوام خفشون کنم :| دلم میخواد قاتل شم !
پ.ن2 : اینا رو که میبینم میگم خدایا اینم جنس بود تو افریدی ؟ :|
پ.ن3 : اینا رو میبینم میگم خاک تو سر اون دیوانه ایی که به اسم سازش داره تورو تحمل میکنه و تهشم به خودش بابت این صبر
بی انتهاش افتخار میکنه :| مثلا چند سال زودتر پیر و چروک میشه :
دیشب حال نداشتم بیام پای سیستم البته امشب هم ندارم و خیلی خوابم میاد ولی مجبورم تا نیم ساعت 40 دیقه دیگه که سیب زمینی های غذا هم بپزن به اجبار صبر کنم بنابراین گفتم بیام اینجا تَ تَ تَق تایپ حداقل زمان زودتر بگذره.این پیرهن رنگین کمونیه رو که خریدم نمی دونستم با چی بپوشم از یه طرفی هم دلم نمی خواست یه چیز جدید بخرم بنابراین گفتم از چیزای قدیمی که دارم باید یه چیزی برای روش درست کنم. 4 پنج سال پیش یه مانتو چین گلدوزی شده خریده بودم که الان دیگه عم
چند وقت پیش دیدم که بچه ها دارن از یه مستند حرف میزنن که برای مهراد هیدنه!
من هیچ وقت از همچین مصاحبه هایی خوشم نمیومد اما این.!جالب بود!
نمیدونم چند بار از اون روز دیدمش!
وقتی شروع میکنه به حرف زدن میگه که چقد دویدن براش سخت بوده!و شاید سخت ترین کار واسش دویدن بوده!
بعد اخر مستند میره ماراتن!نمیگم مقام میاره و اینا که اصلا این چیزا مهم نیست!
این مهمه که میدوعه!کاری که براش سخت ترین بوده!نه دوی عادی!42 کیلومتر میدوعه!
یه سری حرفا میزنه که دوست دار
هممون وقتی راجع به خدا و بهشت شنیدیم ه تصور فانتزی از خدا و بهشت و جهنم داشتیم.من همیشه خدا رو یه پیر مرد تصور میکردم که شبیه عمو سید بود.و تصوری که از بهشت داشتم.اما الان دیگه تصور های بچه گی مو ندارم شاید این تصورات فانتزی باشه ولی به نظر من این ماییم که بهشتمون رو میسازیم و خدامون رو.خدایی که من دارم شاید با مال تو یکی باشه ولی ببین فرق دارن دیگه.
و بهشت.فقط میخوام راجع به این بگم.به نظرم بهشت چیزی نیست جز تجربه کردن اون چیز هایی که تو دنیا را
پارسال تابستان وقتی بندر عباس رفته بودیم، جلویِ خانه‌یِ دختر‌خاله‌ام کاکتوسی درخت‌وار زندگی می‌کرد. به صورت برجی مسی. هر کدام بالایِ سر دیگری. (عکس)  برایِ منی که اولین بار بود آن همه کاکتوس را به صورت دسته جمعی می‌دیدم، جذاب بود. دوست داشتم لمس‌ش کنم و حس‌ش کنم ، اما عجله داشتیم و فقط فرصت عکس گرفتن نصیبم شد.  عکسی که همیشه تو گالری گوشیم بوده.
گذشت تا چند وقت پیش که خواب دیدم وسطِ صحرایی هستم که از هر جهت نگاه می‌کردی رویِ زمین پهن ش
دوستم، دوران طرحشو می‌گذرونه، زایشگاه یکی از شهرهای اطراف مشهد. از مدت‌ها قبل با هم قرار گذاشتیم که من گاهی شیفت‌های شب باهاش برم و همون دور و بر بپلکم تا معلوماتم فراموش نشه. اما من هی امروز و فردا می‌کردم با خودم تا اینکه چند روز پیش فهمیدم امشب آخرین شیفت شبشه و فردا طرحش تموم میشه. گفتم حالا همین یک شب هم غنیمته، بعد سه سال، یه گریزی می‌زنم به روند زایمان. گفت فلان ساعت فلان میدون باش که با هم بریم فلان شهر، گفتم باشه. پیش خودم حساب کردم
سلام دوستان
خوب سردرگمی من قبلا این بود که نمیتونستم وارد بورس بشم، الان که سه تا پیشنهادکار دارم که هرسه در نوع خودشون برای منی که هیچ سابقه کاری در بورس ندارم خیلی اوکی هست و وسوسه انگیز، تصمیم گیری و انتخاب بینشون خیلی میتونه سخت باشه، حالاست که میفهمم قسمت همون چیزی که تو تصمیمشو میگیری و این بار مسولیت خیلی سنگین یجورایی بعدا فقط خودتو میتونی شماتت کنی، که من مدتی دارم سعی میکنم با خودم درست صحبت کنم اگر اشتباهی میکنم طبیعی چون ادمم،
بسم الله الرحمن الرحیم ./ 
 یک سال از زندگی مشترکمون گذشت ، تو این یک سال کنار هم بزرگ شدیم و بزرگتر . زندگیمون پر از فراز و نشیب بود. خیلی از کارها و مسائل رو تجربه کردیم و کلی چیز یاد گرفتیم از همدیگه.
حقیقت اینه که ما خودمون بودیم ، خودمون دو تا ، بدون هیچ پشتوانه ی مالی !
اینو مینویسم چون حس میکنم توی این دوره و زمونه که وضعیت اقتصادی خیلی زندگی ها رو سخت کرده ، ازدواج کردن هم شده شبیه گذر از هفت خان رستم !
تو زندگی مشترک تصمیم گرفتن برای امور
و اما رمان‌ و داستان شخصیت‌ محور.
از رمان‌های ماجرا محور زیاد گفتیم. ولی اغلب کسایی که کمتر کتاب می‌خونن،
میگن که آیا نمیشه همۀ این حرف‌ها رو با دیدن فیلم و سریال هم تجربه کرد؟ آیا جلوه‌های
ویژۀ سینمایی بهتر نمی‌تونه کلاس‌های جادوی سیاه هاگوارتز رو بهمون نشون بده؟ آیا بهتر
نیست به جای اینکه ده تا صفحه توصیف بخونیم تا بفهمیم وسط جنگ‌های جهانی چه خبر
بوده، اسلحه به دست بگیریم و برای نجات سرباز رایان به میدون جنگ بریم؟
من فکر می‌کنم اقتب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب