نتایج مطلب ها برای عبارت :

هی تو اولین قبرسان بزن کنار تا بمیرم مه زیر بار زور این دنیایه نامرد نمیرم

اين روزا تنهام ساکت و بی انگیزهاشکای گرمم به مژه هام آویزهآخه تو چجوری میری ولی میمونیبیچارت میشم تو هوای بارونیمونده تو یاد چقدر خاطره دارم از تو ای دادوای از اين دل گرفتم در احساساتمو گلمیدونی رفت همه فکر و خیالت خاطرت تختدنیا نامرد تورو گرفت منو تنها ترم کرد
از همه چیت میزنی، از همه اصولت میگذری خودتو تا حد اون میاری پایین بعد بهت میگه من درحد تو نیستم بودن با تو اعتماد به نفسمو کم میکنه و بهت نمیرسم پس میرم چون اگه باشم حالم بده! قشنگه نه؟همه دلخوشیت بین حال بدش اينه که براش با همه فرق داری بعد میاد مستقیم بهت میگه بعد از اينهمه سال شدی یکی مثل بقیه! همه دلخوشیتو میگیره اون کور سوی امیدتو نابود میکنه و همه چی اوار میشه رو سرت.میره تنهات میذاره و هروقت دلش تنگ میشه میاد پیام میده صدات میکنه و ناله
قبلا هم گفته ام،واااااااااقعا خیلی سخت است که آدم آب کمی ببنده به خیک قهوه یا نسکافه اش!رقیق شدن طعم اين نوشیدنی مثل روان شدن فکّ طرف مقابل به فحش دادن است! نسکافه رقیق دقیقا فحش است! همونقدر نچسب و آزار دهنده :))یک شات از مت جامونده ، باید بشورمش و تو اون قهوه درست کنم بلکه نتونم زیاد آب ببندم به خیکش!خدا رحمتت کنه مت ! امروز ساعتت از کار افتاد! چرا یک باطری براش نخریدی نامرد قبل از رفتنت!:))
اگر میدانستی برای اين قالی رنگ رنگ چه گلهای زیبایی بر سر دار رفتند تا خانه ات زیباتر شود خلع نعلیک میکردی و هر قدمت را ورود به جنت میپنداشتی؛ به سلام آمنین چه نیمه شبها که در سکوت جبهه هایش نقش "محرابی" میزدند و اللهم ارزقنا شهادت میخواندند برای زیباتر شدن "گلفرنگ" سرخ فردای عملیات چه "افشان" ها بافتند با شاخه هایشان شمشادها؛ وقتی زنجیر هيئتی حسین (ع) شدند در شور آخر شب ارونداين نقش "تلفیقی" زیبا که میبینی اثر هنر دست و دل سرو قامتانی ست که ه
*موقعیت:سر جلسه ی امتحان ریاضی 
+پیس پیس،نلی؟
_ها؟
+برگت رو بده جوابا رو چک کنم بریم.
_باشه.
(برگه ی امتحانیم رو به باران که پشت سرم بود،دادم و خودم با برگه ی باطله ام مشغول شدم)
دبیر اومد بالای سرم:نلی برگت رو ببینم؟میخوام ببینم فلان سوال رو تونستی حل،کنی یا نه؟
_اه خانم الان نه،دارم یه مسئله رو حل می کنم حواسمو پرت نکنید.(داشتم از استرس می می مردم:/)
دبیرکه رفت برگم رو پس گرفتم و از جلسه اومدیم بیرون.
*زمان اعلام نمرات:
من و باران: خانوم ما مطمئنیم
مریم می گه بابا برات یه هدیه کوچیک گذاشته کنار که وقتی اومدی بدیمش بهت :(
رها می گه: بابا به هرکدوممون تک به تک گفته بود اين دفعه حالم بد شد نبریدم بیمارستان. دوست دارم تو خونه م بميرم. رها گفت خوشحالم چون فکر می کنم خوشحاله.
میلاد گفت: بابا بین خواهرزاده برادرزاده هاش تو رو از همه بیشتر دوست داشت.
گفت بابا هفتاد سالش بود ولی از من تندتر راه میرفت.
چی بگه آدم جز گریه؟
بسم رب القلم
اين متن مربوط به اين پست عزیز دل هست.
پست
.
+من که چیزی نمیفهم !
برا خودت
-نامرد!
+وا! ، منکه مردونه اعتراف کردن :/
-راست میگی :)
+خوب؟
-آها
راستش، نمیدونم قصد و غرضی بود یا نه!
اما سوالش چه قشنگ بود بسی.
اما عزیز دل برادر اين سوال رو بدون جواب نمیپرسن!
 راستی چی پرسید؟
+ سوال: دین من  میگه من اجازه ندارم اين کار رو انجام بدم!
-جواب: خوب اشکالی نداره، عقاید هرکس برای خودش مهم و قابل احترامه!
+فقط خودش؟
-خودش و هرکس که هم عقیدشه!
+کسی که هم عقی
کاش میموندی خانوم کوچولو کاش حالا که بعد ده سال اومدی میموندی کاش حالا که قلب کوچولوت تشکیل شده بود میموندی کاش حالا که اروم با پاهای کوچولوت لگت میزدی میموندی کاش حالا که شده بودی همه ی دنیای مامان بابات میموندی کاش بودی چشمای مامان وبابات که فکر میکردن همه دنیا تو چشمای تو جمع شده میدیدی کاش میموندی ولباس چین چین صورتیدا میپوشیدی ودلشونا میبردی کاش فقط 3ماه دیگه تحمل میکردی. بميرم که امشب اخرین شب سه نفر بودنتونه بميرم که امشب باهم نشس
 حال من دست خودم نیست، دیگه آروم نمی‌گیرمدلم از كسی گرفته كه می‌خوام براش بميرمباز سرنوشت و انتهای آشناییباز لحظه‌های غم‌انگیز جداییباز لحظه‌های ناگزير دل بریدنبازم آخر راه و حس تلخ نرسیدنپای دنیای تو موندم مثل عاشقای عالمتا منو ببخشی آخر، تا دلت بسوزه كم كممثل آینه روبرومه، حس با تو بودن مندارم از دست تو می‌رم، عاشق كن منو نشكن
دیروز یکی از دوستام فوت شد 
سالم سالم بود مثل من قرار بود شنبه براش فیزیک توضیح بدم
تصادف کرده
یکی بهش زده در رفته 
حس بدی دارم 
همش اشکا میخواد بیاد پایین
اگه من بميرم اينقدر غریبانس 
میشه اگه یه جوری فهمیدید من مردم ناراحت نشید 
میشه فقط بگید دختر خوبی بود
کدومشون از من ناراحتید؟؟
حتی. یه ذره؟؟
بهم بگید؟؟
 بسم الله الرحمن الرحیم
برای اولين بار مجبور شدم برم بنزین بزنم
تو دلم آشوب بود چجوری جلو اون همه مرد و تو اون محیط پیاده شم و.
تو صف بودم نوبتم شد با اکراه و ناراحتی درِ ماشینو باز کردم
دیدم راننده کناری اشاره میکنند پایین نیاين من براتون میزنم
مسئول جایگاه با فاصله تو سایه نشسته بودند و کارت خوان دستشون.
ایشونم تا دیدند من میخوام پیاده شم کارت خوان رو گذاشتن رو صندلی و بدون حرف زدن با من برام بنزین زدند
حتی برای اينکه کارت بکشم اجازه نداد
تو شهر کوفه / شدم آواره / قلب شکسته‌م / شده پر از درد

آقا کجایی / تا که ببینی / تنهام گذاشته / اين شهر نامرد

شهرِ نامردی و دروغه اينجا

وفا نمونده تو وجود اين ها

میگم به زير لب با اشک و گریه

میا به کوفه ای عزیز زهرا

آقای من به کوفه نیا

اين شهر کینه جای تو نیست

دروغه وعده‌ی همگی

تو کوفه هيشکی پای تو نیست

آقای من به کوفه نیا»


ادامه مطلب
قصه از اونجا شروع شد که تورو دیدموای وای یهو رفت دلم انگار یهو رفت دلمتا به خودم اومدم دیدم که دنیام شده چشماتاز دست اون چشمات از دست اون چشماتنمیذارم تورو بگیرن از من نباشی میخوامبميرم اصلا تو نباشی بذار بميرم اصلا.گیر کرده دل من همین یه بار بری من میذارم اصلا عشقو کنارگیر کرده دل من روت دیوونه تو بری کی میمونهمیدونی موندن تو کنار من یجورایی اجباریهاگه یه روز من نباشم هرجا بری بدون من تکراریهنمیذارم تورو بگیرن از من نباشی میخوامبميرم اصلا
قصه از اونجا شروع شد که تورو دیدموای وای یهو رفت دلم انگار یهو رفت دلمتا به خودم اومدم دیدم که دنیام شده چشماتاز دست اون چشمات از دست اون چشماتنمیذارم تورو بگیرن از من نباشی میخوامبميرم اصلا تو نباشی بذار بميرم اصلا.گیر کرده دل من همین یه بار بری من میذارم اصلا عشقو کنارگیر کرده دل من روت دیوونه تو بری کی میمونهمیدونی موندن تو کنار من یجورایی اجباریهاگه یه روز من نباشم هرجا بری بدون من تکراریهنمیذارم تورو بگیرن از من نباشی میخوامبميرم اصلا
دیشب داشتم سربه سرش میزاشتم اذیتش میکردم نامزدیه دیگه ازاين چیزا زیاد اتفاق میوفته اونم هي میخندید میگفت حالتو میگیرم وایسا ! خلاصه اينکه ما اومدیم بخوابیم منم همچنان کرم میریختم عاقا نامردی نکرد یه دونه از شیکمم نیشگون گرفت ینی درد داشتااااااااااا نمیدونم چجوری خودمو کنترل کردم جیغ نکشم فقط اينو فهمیدم که احساس کردم خفه شدم بعدشم گررررریه بدبخت خودشم شوکه شده بود فک نمیکرد اينجوری درد بگیره !! هيچی دیگه شونصد بار دوراز جونش گفت غلط کردم
مامان بابا  عکسا هایشان را  می‌فرستند توی گروه.
مامان
بابا
کنار خانه ی خدا.
دلم برایشان پر می‌زند.برای دست های مامان.برای مریم گلی های  بابا گفتن.
اما
تهِ تهِ دلم.
دلم می‌خواست آن جا باشم. کنار امن ترین نقطه ی دنیا.کنار  با آرامش‌ترین نقطه ی دنیا.بعدش چند صباحی از اين روزمرگی هایم دل بکّنم بروم کنار خودِخودش، یکم برایش خودم را لوس کنمتا بلکم آن قسمت از تنهایی وجودم که از او تهي ‌ست پر شود
سید مهدی میگوید : مریم بیا به جای عروسی
سلامسرکار بدلیل حقوق کم دیگه نميرم
کارم شده پخش یه سری لواشک و آلوچه
وضع مالی عجیب دغدغه ام شده و نمیدونم چیکارکنم
بین دوراهي مهاجرت به تهران و یا ماندن در رفسنجان مانده ام
کاش توی زمین و زندگیمون گاهي یه کلیدهایی داشتیم که میتونستیم با فشار دادنشون از گزینه کمک استفاده کنیم و راه درست و غلط رو تشخیص بدیم
امروز نمیدونم چرا حال غریبی داشتم
بااينکه کنار خانوادم بودم و امروز حتی محمدرضا دوستمم دیدم باز حالم یه جوری بود
انگار کنارشونم ولی دل ت
نهم فروردین ماه سال 1398، مراسم عروسی آخرین دختر مش حسین و زیبنده خانوم بود! مش حسین حالا 15 ساله که دیگه پیش ما نیست و همه ما به احترام همسرش و آخرین دختر خانواده، از گوشه کنار دنیا دور هم جمع شدیم تا اين اتفاق را جشن بگیریم. همه چیز همانطور پیش رفت که باید! 
زمان مثل برق و باد گذشت و  شب آخر رسید، صبح روز بعد همه راه خودشون را میرن و ننه حالا بعد از عمری برای اولين بار تنهای تنها میشه، بدون مش حسین و بدون بچه ها! آخر شب وقتی دختر کوچیکه پتو را میکشی
،نمی‌فهمن چون اگه می‌فهمیدن بعد چند وقت نشست و
برخاست حالی‌شون می‌شد من چقدر رو کلمات حساسم،من چقد حواسم جمعه تو پیامی
که بهم دادی فعلت چیه منو چی خطاب کردی چطور خواسته اتو گفتی ولی بروز
نمی‌دم مریم راست می‌گفت ناراحتیاتو بروز نده که بعدا پشیمون نشی من از هر
حرف و گله ای که نزدم بعدا احساس رضایت کردم، مریم، مریم رو کاش می شد برای
همیشه کنار خودم نگه دارم کنار بغلم کنار گوشام
بعد خیلی تخمی
ناراحت میشم، بعد کنار میام اما به اون هيچوقت
در ظاهر تو هيچ شباهتی به مارشمالو ها نداری، یعنی اصلا من آنقدر مارشمالو نخورده ام که بتوانم شباهت هایش را با تو تشخیص بدهم اما نمیدانم چرا یک جایی در انتهای ناهشیارم تو به مارشمالوها گره خوردی.
اولين بار که مامان برایمان مارشمالو خرید توی یک پلاستیک دراز بود که رویش عکس چند تا خرس رنگی رنگی کشیده بودند.
من و برادرم ذوق کرده بودیم، اولين بار بود که یک چیز پیچ پیچی نرم رنگی رنگی دراز میدیدیم که به محض گذاشته شدن در دهان آب میشود. 
عیشِ کوتاه و ه
چیزی که هنوز بهش عادت نکردم، واژه ی "خانم مهندس" ه.
تازه داشتم با فامیلیم کنار میومدم.
"مهندس" و "محدثه" شبیه هم هستش. ولی من با دومی راحت ترم

*مامان و بابا اومدن تهران. واسه اولين بار فردا مرخصی گرفتم که باهاشون برم بیرون :)
اين چه حس و حال عجیبیه که من دارم؟ خدایا تحملش برام سخته! یه چیزی تو دلم داره داد میزنه. ولی بی صدا. نمیشنومش. دلم برای یه چیزی تنگ شده که به گمونم هيچ وقت نداشتمش. به گمونم اونقدر از دو ساعت پیش تا حالا فکرای متنوع اومدن و رفتن که ذهنم خسته شده. انگار که واقعا با تک تک آدمایی که بهشون فکر کردم حرف زدم و تو تک تک جاهایی که بهش فکر کردم راه رفتم و همه اتفاقایی که بهش فکر کردم برام افتاده. تو همین دو ساعت. واقعا فکر کردن آدمو خسته میکنه. چرا فکر میکنم
بیوگرافی و زندگینامه سرنای ساریکایا
بیومیو : سرنای ساریکایا به انگلیسی Serenay Sarıkaya در 1 ژوئیه 1991در آنکارا، ترکیه متولد شد.
سرنای تا هفت سالگی با پدر و مادر خود در آنتالیا اقامت داشت اما بعد از جدایی آنها، ش زندگی کرد.
قد او 176 سانتیمتر است.
ثروت او حدود 5 دلار می باشد.
سرنای در سن 15 سالگی در یک رقابت زیبایی شرکت کرد و جایزه ویژه ای دریافت کرد. اولين نقش اصلی او در سریال باغ لیمو رقم خورد.
سرنای در مسابقه دختر شایسته ترکیه در سال 2010 دوم شد. باز
فکر کن خسته و کوفته بعد یک هفته از راه برسی هنوز عرقت خشک نشده ، کلی آدم زنگ بزنن از تویی که نمیدونی رتبه ها اومده خبر بگیرن‌‌‌.
و من میگم نمیدونم بزارین نگاه کنم.
نمیدونم چی میشه ولی فعلا یه بحث افتضاحی بین مامان و بابا شکل گرفته 
همین.
و من دوباره یه لحظه حس میکنم یه فشار زیادی به پیشونیم وارد شده و از دماغم خون میاد.
و من نه تنها شروع نمیکنم دوباره 
متوقف میشم و ادامه نمیدم.
دوباره به خودم امید نمیدم و تلاش نمیکنم.
دیگه هيچی هيچ ارزشی
ریتم: 6/8            گام: A
Am   Dm              B                            A    Dm             B      Am
گل بارون زده ی من گل یاس نازنینم . میشکنم پژمرده میشم نذار اشکاتو ببینم
Am     Dm           B                               A     Dm              B        Am
تا همیشه تو رو داشتن داشتن تمام دنیاست . از تو و اسم تو گفتن بهترینِ همه حرفاست
Am           E          G                                Am          E               G      Am
با تو با تو اگه باشم وحشت از مردن ندارم . لحظه هام پر میشه از
سلام :) 
امروز پسر ۶ ماهه شد 
برای واکسن دوماهگی و چهار ماهگی بخاطر استرس و بی تجربگی خانواده ام اومدن پیشم، اما ايندفعه با همسر رفتیم و کسی پیشمون نیست 
بميرم برا بچم که وقتی واکسن میزنه اينقدر مظلوم میشه :( 
امروز همه‌ی وقتم به مراقبت از پسر گذشت 
البته وقتی میخوابید میرفتم سراغ کارام
از بی خوابی دارم میمیرم :( 
امشبم احتمالا بی خوابی بکشم .
مادر بودن همینه :) 
.
امروز برای اولين بار به پسر غذا دادم 
براش فرنی درست کردم ^_^ 
عروسی الف و الف در راهه و همچنین سین ولی خب من تصمیم گرفتم نرم . ظهر پدر الف بهم زنگ زد و گفت بیاين عروسی حتما  .
من واقعا تصمیم گرفتم هر دو عروسی رو نرم چون من وقتی تصمیم گرفتم بخونم پس اگه بخوام از الان هي عروسی و مهمونی و فلان برم که هيچی قبول نمیشم . باید به خودم سخت بگیرم . خانواده از الان اصرار که برو و هنوز فکر میکنن من میرم ولی گفتم نه نميرم . هر دو عروسی سر جمع 1 هفته از وقت منو تلف میکنه . خب ارزش نداره بخاطر عروسی 1 هفته طلایی رو از دست بدم . 
مگه میشه کتابی با عنوان روزی که برف سرخ ببارد کنار دستت باشه وتو بی توجه فقط درستا بخونی!!! حالا میخادفقط 20روز به کنکور مونده باشه :)وقتی برای اولين بار بازش کردم  با اين ابیات مواجه شدم
به هيچ حیله در آغوش در نمی آئی 
مگر تو را ز نسیم بهار ساخته اند

بی گناهي کم گناهي نیست در دیوان عشق 
یوسف از دامان پاک خود به زندان رفته است 
صائب تبریزی 
و بلاخره دیروز اينگار که اجبار باشه به سرِ قرارم با ژینو رفتم.
کتاب"رویا در شب نیمه ی تابستان" از ویلیام شکسپیر،رو بهم هدیه داد،با یه چیزی که شبیه جاکلیدیِ و با رزین و پوست گردو و یه کم خرت و پرت درست شده بود.
اگر ف.ح اونجا نبود احساس خوبی نداشتم،واشنا رو شکر کردم که حداقل گاهي اون رو کنار خودم دارم.
یکم شیطنت کردیم و خندیدیم و مثل اکثر اوقات هيچ چیز خوردنی و نوشیدنی و غیر خوراکی تهيه نکردیم.
سینما اونقدر شلوغ بود که از کنار باجه تا کنار درخت های
وقتی که در کشاکش میدان عشق مغلوب شدم و اطرافیان نامرد معشوقه‌ام را به نامردی ربودند و حسن و جوانی و آزادگی و عشق و هنرم همه در برابر قدرت زر و سیم تسلیم شدند در خویشتن شکستم.از ادامه تحصیل در دانشگاه طب وا‌مانده بودم و از عشق شورآفرینم هيچ خبری نداشتم، ازدواج کرده بود نمی‌دانستم خوشبخت است یا نه؟ تقریباً سه سال پس از اين شکست سنگین روز سیزده بدر رفتم در کنج خلوتی زير درختی، تنها نشستم و به یاد گذشته‌های شورآفرین تهران اشک ریختم، پر از اشتی
ساعت 4 صبحه، نیم ساعت پیش با گریه ی امید بیدار شدم. طبق هر شب، گشنه اش بود،شیرش رو خورد و خوابید.
ولی من دیگه خوابم نبرد.نشستم پای لپتاپ و مثل همه ی وقتایی که دلم میگیره برات تایپ میکنم.نامه هایی که هيچوقت ارسال نمیشن.
میدونم اين فکرا غلطه ولی چی میشد اگه تو پدر پسرم بودی؟ دنیا به آخر می رسید یا از بزرگی خدا کم می شد؟
راستی بهت گفتم چرا اسمش رو گذاشتم امید؟ چون بعد تو، تنها امیدم برای زندگیه.
عجیبه ولی گاهي نگاهش مثل توعه، همونقدر شیطون و دلر
سلام :))
1. آقا من بی اعصابم؟ چرا همه بهم میگن اعصاب نداری؟ :| بابا دلیل خاصی نداره :| مدلم اينطوری شده :|
2. آزمون جامعو حماسه آفریدم :)) برا اولين بار تو زندگیم منفی زدم :)) تو لیست همه درسای اختصاصی احتمالا اخرین نفرم :)
3. جفت کلیه هام خرجِ کتاب تستا شده :| 
4. ترم اخر زبانه. خوشحالم چون واقعا رو مخ ترینه و واقعا بی فایده شده برام. بعد کنکور باید برم Fce بخونم تازه :|
5. حساب روزا از دستم رفته. 
6. چند کیلومتر (:|) با صندل پیاده راه رفتم. پشت پام رو استخوان پام
از در و دیوار سیاهي میبارید و دقیقا در همان ثانیه ای بودم که چاوشی میگفت: ""بباف "دار"م را و روزگارم را.سیاه کن انگاه مرا بکش بالا.چنان که."" نمیدانم به پاداش کدامین کار از قعر دریا مرا بالاکشیدی.اما فکر کنم،تو نیز عاشق شده ای.با اينکه هوای اينجا به من نمیسازد اما دل کندنی نیستقلبم میتپد به یاد ثانیه به ثانیه اش.و لبخند پاک نشدنی روی لب هایت به ناگاه طعم گیلاس رسیده ای را میگیرد که گوشواره گوش های تو میشوند تا پشت موهای بلندت پنهان شوند
از بیکاری دارم سعی میکنم فارسی تایپ کنمهمسایه بالایی و پایینی هردتاشون یا هم پارتی گرفتنبا یکیشون دوستم و دعوتم کرد گفتم نميرم خیلی وقته دیگه حس اين چیزا نیس ولی الان که 3 صبح تقریبا و از صدا خوابم نمیبره گفتم کاش میرفتم حداقل  نشینم یک گوشه به دیوار زل بزنم .
عکس پایین عکس یکی از روزهای پاییز پارسال بود که میرفتم کتابخونهالان که نميرم خیلی خیلی دلتنگ اونجام چون پناهگاه همیشگی من بود .دلم برای سوفی تلاشگر جدی و هدفمند تنگ شدهنباید بذارم اين روند ادامه پیدا کنهروزای خوب تو راهنمطمئنم
حفظ آرامش اولين قدم است.
✅ هرگز فرمان را به طور ناگهانی به سمت خاصی نچرخانیم و یک‌مرتبه ترمز نکنیم و اجازه ندهيم خودرو از مسیر اصلی منحرف شود. ✅ پایمان را از روی پدال گاز برنداریم و به آرامی به آن ضربه بزنیم؛ اگر ترافیک اجازه می‌داد، سعی کنیم خودرو را به آرامی به کنار خیابان ببریم.
✅ وقتی خودرو را در نقطه امنی متوقف کردیم، ترمز دستی را بکشیم و چراغ هشداردهنده را روشن بگذاریم.
 
من را نگاهي کن که محتاج نگاهم
غیر از تو را در اين جهان هرگز نخواهم
بیچاره ای هستم که از تو دور ماندم
آقا ببین افتاده ای در عمق چاهم
خوبان همه خود را کنار تو رساندند
راهم بده آقای خوبم، روسیاهم
آلوده ای غرق گناه وشرمگینم
بی تو علی موسی الرضا من بی پناهم
من از گدایان در باب الجوادم
در انتظار لطف بی پایان شاهم
از زهر ، خیلی ناتوان گشتی بميرم
تا صبح م از غم تو غرق آهم
خواهر نبود اما پسر آمد کنارت
باناله می فرمود : رفتی تکیه گاهم؟
اما نبودی کربلا ج
الان نشستم چند از پستای اول اين وبلاگ رو خوندم ؛یه چیزایی رو اون موقع برای اولين بار تجربه کرده بودم و چون تازه بودن بشدت ارزشمند بودن برام و حس خوب و آرامش بهم میدادن .من خیلی از اون چیزا رو الانم دارم ولی چون در گذر زمان اتفاقای مختلف افتاده ،تجربه هایی که بعضیاشون بدجور روحو آدمو خراش میدن باعث شدن اون چیزای ناب که دیگه تکراری شدن به چشمم نیان.ولی الان با خوندنشون یه بخش قشنگی ازشون رو به یاد آوردم و علتشم مستند سازیشونه ،ازشون نوشتم و دار
بیوگرافی و زندگینامه کیوانچ تاتلیتوغ
بیومیو : کیوانچ تاتلیتوگ با نام اصلی کیوانچ تاتلیتوغ به انگلیسی Kıvanç Tatlıtuğ در 27 اکتبر 1983 در آدانا، ترکیه متولد شد.
پدرش اردم تاتلیتوغ و مادرش نورتن تاتلیتوغ هستند.
قد او 187 سانتیمتر است.
کیوانچ 4 خواهر و برادر دارد.
او
تحصیلات خود را در دبیرستان Yenice Çağ Private High School در حالی که در
دوران دبیرستان در بازی بسکتبال عالی بود تمام کرد. هنگامی که پدر او مریض
شد آنها به استانبول نقل مکان کردند تا پدرشان درمان مناسب
میز غذاخوری را گذاشته بودند گوشه ی سالن، صندلی های آن را هم در کنار مبل های تشریفاتی و مبل های راحتی، یکی یکی در کنار هم دیگر  دورتا دور سالن پذیرایی چیده بودند. درست شبیه اتاق انتظار درمانگاه ها یا سالن انتظار دفاتر کاریابی که افراد یا روی آنها مشغول فرم پر کردن هستند یا کلافه و عصبی فرمهای تکمیل شده شان را در دست گرفته اند تا صدایشان بزنند و وارد اتاق مصاحبه بشوند.
ادامه مطلب
امروز کنار ابی تو ماشینش نشسته بودم ، دیگه یهو زدم زير گریه :(. واقعا از یزد خسته شدم . منی ک تو یه شهر بزرگ تقریبا خوش و آب و هوا بزرگ شدم ، پر از مکان های تفریحی و پارک های مختلف و موج های آبی و همه اينها.اومدم تو  یکی از بدترین شهرهای ایران از لحاظ آب وهوا ک ادم رو کسل و منفعل میکنه . واقعا تابستونش خیلی طولانی و وحشتناکه . تفریح هم ک عصر و شب همش مغازم. اگه هم نباشم با ابی نمیتونم برم جایی . قبلا کویر میرفتم ، ده بالا میرفتیم ، رستورانا مختلف ، گی
کتاب دختران خرمشهر : پنج روایت کوتاه از دخترانی بزرگ شده در جنگ
 
کتاب دختران خرمشهر : اختر دهقانی، نشر مجنون
بریده کتاب(۱):
با ناله گفت خدایا شکر، اين همه دنبالت گشتم حالا باید پیدایت کنم.با صدای شرم آلود گفتم چه کارم داشتی؟ بعد تا برسیم اون ور کارون دیگه تحویلم نگرفت، وقتی پیاده شدیم گفت: آهای همگی برگردید.وقتی رفتیم پیش قایق رو به من کرد و گفت: اسمت چیه؟گفتم: سعیده.گفت: زن من میشی؟گفتم: آره.نادر: گفت همه تون دیدید که سعیده خانم با من نامزد کرد.
&
بعضی وقتا انقد حجم داده های ذهنم زیاد میشه و موضوعاتی که برام قابل فکره و پرونده شون تو ذهنم بازه زیاده که دلم میخواد از اينهمه کثرت بميرم احساس میکنم الانه که دیوونه بشم
بعد اين وسط بی خیالی رو خدا اصلا واسه من آفریده.میدونی که چی میگم
اندروید به عنوان یک سیستم عامل دسکتاپ به حساب نمی آید ، اما اگر جزو کاربران کنجکاو هستید و می خواهيد سیستم عامل تلفن همراه گوگل را روی کامپیوتر تست کنید ادامه اين مطلب را بخوانید .  برای نصب اپلیکیشن در سیستم عامل ویندوز باید از نرم افزارهای جانبی کمک بگیرید . شاید دوست داشته باشید از نرم افزار استفاده نکنید و به صورت مستقیم اندروید را در کنار ویندوز داشته باشید . اين سوال مطرح می شود که آیا اين امکان وجود دارد یا خیر ؟ بله شما می توانید از طر
اشکال دارد آدم در مهمانی هایی که بزرگ تر ها حرف‌های کسل کننده می‌زنند و هيچ هم سن و سالی ندارد، یک کتاب توی کیف‌‌ش داشته باشد برای اين مواقع؟
اما درباره ی اين کتاب :
اگر دلتان خواسته برای یک با هم که شده زندگی در کنار مردم ساده نشین روستایی آن هم هزاران کیلومتر آن طرف از شهرتان را تجربه کرده باشید، همین الآن می‌توانید کتاب زن آقا را بردارید تا با خاطرات زهرا کاردانی اين حس را تجربه کنید.
کتاب زن آقا روایت های یک بانویی است که با بچه ها و همسر
اعتقاد اهل سنت عمری به نشستن رسول خدا بر روی عرش در کنار خدا
عبد القادر گیلانی از علمای بزرگ اهل سنت عمری در باره عقیده مذهب خود نسبت به نشستن و جلوس رسول خدا (صلی الله علیه و آله) و دیگر انبیاء (علیهم السلام) بر روی عرش در کنار پروردگار، سخنی را می‌گوید که تعجب همه محققان را برانگیخته است!
عبد القادر گیلانی می‌نویسد:
وأهل السنة یعتقدون أن الله یجلس رسوله ونبیه المختار على سائر رسله وأنبیائه معه على العرش یوم القیامة.
اهل سنت اعتقاد دارند که
هنوز نفس میکشد
جای خالی حضورت
شلوغ میکند، شعار میدهد!
چه آشوبگریست خیابانهای اصلی دلم را پر کرده و هنجارشکنانه راس نظام عقلم را نشانه میرود اين دل تکراری 
دل تنگ!
شعله اغتشاشات اخیر درونم باز گر گرفته،
شاید فرو اگر مینشست، غبار کنار میرفت و فتنه نبودنت رنگ میباخت
رسوا میشد آن عامل اصلی فتنه.
تو میشناسی اش، نامش 'من' است
بگذار همه بفهمند فتنه گر همین 'من' است شاید فرجی شد
به امید روزی که درخواست عمومی جوارحم کنار گذاشتن رافت غی
چند هفته قبل رفته بودم پیاده روی کنار رودخانه فریزر،
یه رودخانه طولانیه.
سه تا کوچه قبل اينکه برسم به رودخانه،
یه اقایی رو دیدم کپی بن افلک!
با یه خانم زیبایی داشت قدم میزد.
عین مرغای فلج بهش همینجوری نگاه کردم،
و هي نگام کرد و خنده ش گرفته بود.
خود بن افلک بود.
و بعد از خجالت فرار کردم!
چند روز قبل رفتم اسکله و کنار اقیانوس،
اونجا میرم برای قدم زدن،
از هالیوود اومده بودن فیلمبرداری، 
در نتیجه بخش هایی از ساحل رو بسته بودن
یه کانکس مانند زده بود
الان فقد تنها ارزویی ک دارم اينه ک بميرم خداااایا کاش معجزه ای رخ بده کاااش اصلا باورم نمیشه الان حس میکنم ک دارم خفه میشم نمیتونم نفس بکشم حتی فکر کردن بهش داره نفسمو بند میاره من چ جوری قبول کنم چ جوری اخه خداایااا کاش همه ی اينا خواب بود کاش 
شاید کمتر کسی زوچلی رو بشناسه درواقع فقط نتیستا می شناسنشون چون یک سری روش برای اصلاح تحلیل لثه ابداع کرده که خیلی خوب جواب میده، چند روز پیشا میخواستم برای اولين بار زوچلی بزنم و از اونجایی که همیشه دیر برای گرفتن اد (دستیار) اقدام می کنم دست تنهاداشتم برش می دادم که استاد مهربونمون گفتن اد نداری؟ گفتم نه و دیدم دستکش پوشیدن و اومدن ایستاده ساکشن رو گرفتن هم خوشحال بودم که کنار هستن و اشکالای کارمو میگن و هم داشتم از خجالت آب می شدم که
به بدترین شکل ممکن خسته شدیم!دیروز با ف.ح همزمان رسیدیم دور میدون سرِ قرارمون یکم منتظر شدیم م.ش هم اومد راه افتادیم به طرف مقصدی که دقیق نمیدونستیم کجاس!اولين بارمون نبود که خربازی در میاوردیم اما اين دفعه خیلی فرق داشت 12397 تا قدم :| نمیدونم از کجا تو مغزمون ثبت شده بود که نمایشگاه خیابون مدرس 46،درصورتی که تو اين شهر اصلا مدرس تا 22 بیشتر نیست.
از میدونِ قرارمون تا اونجایی که پیاده رفتیم از سرما لرزیدم|ف.ح به زور سوییشرتم در آورد گفت روی مانتو
بیوگرافی و زندگینامه هانده ارچل
هانده ارچل به انگلیسی Hande Erçel در 24 نوامبر 1993 در باندیرما، ترکیه به دنیا آمد.
هانده
در مسابقات زیبایی دوشیزگان جهان 2012 در آذربایجان شرکت کرد و مقام دوم
را به دست آورد، او از دانشگاه هنر های زیبا فارغ التحصیل شده است.
هانده ارچل و خواهرش غمزهقد او 175 سانتیمتر است.
یک خواهر کوچک تر به نام غمزه دارد.
فیلم ها و سریال های هانده ارچل
از نقش‌های مهم او می‌توان به بازی در دختران آفتاب در کنار تولگا ساریتاش و بورجو اوزب
"الف"رو تا صفحه 48 خوندم اما داشتم کسل میشدم شاید به خاطر بد بودن وضع روحیم بود،به همین دلیل کنار گذاشتمش؛
"ساحره ی پورتوبلو"دیروز دست گرفتم و صفحه ی 75 م.(لامپا خاموش و پرده ها هنوز کنار کشیده نشدن،سخت نگیرین به جلدش الان دقت کردم)
یه حسی همش منو قلقلک میده که زودتر اينا رو تموم کن و بقیه کتابایی که گرفتی رو بخون،حس خیلی جذابیه.
با یه قسمت های اندوه آوری از کتاب"ساحره ی پورتوبلو"که خیلی هم اشک درآر نبودن اشک ریختم.
خواستین کامنت بدین،ترجیحا ناشن
به نام خالق عالم، به حق حضرت سرمد
بیا که سینه ی ما پُر شد از مصیبت بی حد
اگرچه قسمت اين دل، همیشه بوده جدایی
زبان به شکوه ندارم، هر آنچه یار بخواهد
رسیده ام به ته خط، ولی برای رضایت
نشد دلم به خلاصیِ از گناه، مقید
همیشه نامه ام آزرد قلب فاطمی ات را
ولی دوباره نکردی مرا ز خانه ی خود، رد
نشسته ام به دو چشم پُر آب تا که بميرم
به پای روضه ی جانسوز جعفر بن محمد
رئیسِ مکتب حق باشی و غریب؟! بميرم
نه زائری، نه رواقی، نه گنبدی و نه مرقد
خیال کن سرِ پیری میا
2482 - مهرداد فرهمند» خبرنگار شبکه
بی‌بی‌سی با اشاره به حضور مردان و ن سلطنت‌طلب با پوشش نامناسب در
مراسم سالگرد محمدرضا پهلوی» در قاهره، گفت: خانم‌هایی ایرانی در اين
مراسم دیده‌ام که گویی به کنار دریا آمدند . بگذریم از اينکه مراسم در
مسجدی مهم برپا می‌شود که برای مردم مصر بسیار محترم است. اين همه میهنان
با چنین ظاهری در شبستان بزرگ بلند بلند می‌خندند و از اين طرف به آن طرف
می‌دوند و عکس می‌گیرند، آن هم در حالی که ملت (مصر) دارن
آینده ای که هيچیش دست من نیست بهتره هرگز نرسه  و متوقف شه.
دوتا انتخابِ مهمِ زندگیم رو باید پروندشو ببندم بزارم کنار و تن بدم به چی؟! قسمت ، حکمت؟!
من باخودمم کنار نمیام چه برسه به انتخابای جدید. !
جدی فکر کنم قراره چی بشه؟!
ازهمه بدتر میم بهم پیام داده و گفته حالا که رتبه اومد فکراتو کردی؟!  
گفتم نه، فعلا نمیتونم صحبت کنم.
امروز مهمون اومد و من تو اتاق داشتم میزدم تو سر خوردم که ابرو شرفم رفت و فکر کردن دیوونه شدم و کلی آب ریختن رو هيکل من جل
از آنجا که تخت های نوزاد کنار مادر دسترسی مادر به نوزاد را راحت می کند و باعث می شود که مراقب از نوزاد تا حد خیلی زیادی آسان شود، امروزه بسیار در پین پدر مادر ها (و به خصوص مادرها) بسیار محبوب شده است.اين تخت ها را به راحتی می توانید از فروشگاه های سرویس خواب نوزاد تهيه کنید و از آنها برای نوزاد خود استفاده کنید. البته اگر بخواهيد یک تخت نوزاد کنار مادر واقعا خاص و زیبا داشته باشید، می توانید خودتان دست به کار شوید و شروع به ساختن آن بکنید. به ه
روبه‌روی در ایستاده بودم و پیراشکی می‌خوردم. رو به خیابون. ارزون‌ترین چیزیه که می‌تونم بخورم تا هم قند بدنم تأمین بشه و هم معده‌م پُر. شاید داشتم زشت می‌خوردم که گاهي آدم‌های توی پیاده‌رو بهم خیره می‌شدند. شاید هم بین خوردن پیراشکی و هيکل چاق و بزرگم تناقضی می‌دیدند. ذهنیتی وجود داره که نمی‌تونه خوردن پیراشکی توسط یه آدم قد کوتاهِ چاق رو مجاز و موجه و زیبا بدونه. من به مردها و زن‌های زیبا و شیک‌پوشی خیره می‌شدم که شونه‌ به شونه‌
حتی نمیدونم کسی هنوز منو در یاد داره یا نه ، امت با اين حال : 
 اومدم بگم گاهي اوقات دلم برای خودِ قدیمیم تنگ میشه ، من دلم برای خود قدیمیم که غرق تو نوشته هاش بود ، خیلی تنگ میشه . 
من بهترین خاطرات زندگیم و مدیون به ادم هایی هستم که با بودنشون در نوشته هام در بدترین شرایط زندگی ام بهم امید دادن .
من،  دلم ، برای زمانایی که تو ماه رمضون با بچه های کافه جیم تا اذان بیدار میموندیم و درباره همه چی صحبت میکردیم تنگ میشه ، دلم برای تک بیت هایی که برای
 یه روز یه پارچه ی گل
گلیِ ظریف و نخی از توی چمدان شگفت انگیز سبزمون درآورد و گفت: می خوام
برات یه پیرهن تو خونگی بدوزم.
دوخت. وقتی تموم شد گفت: بذارش کنار برا وقتی حامله شدی.
از همون روز تا امروز کنار بود. امروز پوشیدمش.
از اون موقع برای حاملگیم ذوق داشت.
امروز پوشیدمش بی اينکه جنینی در درونم باشه. 
و شاید هرگز نباشه.
 
 
چقدر دلتنگتم. چقدر بغض دارم.
دلتنگ تو مامان قشنگم. دلتنگ دخترکی که هرگز نخواهم داشت.
پل روگذر سی متری سوچلما
پل روگذر سی متری سوچلما اين پل در 500 متری قبل از نگهبانی چوب عبور امامزاده ابراهيم(ع) سوچلما قرار دارد.شاید بارها  و بارها از روی اين پل رد شده اید بدون انکه  حتی یکبار به نحوه ساخت اين پل و یا قدمت ان توجه کرده باشید.در کنار اين پل مکان تفریحی بسیار زیبایی در کنار رودخانه برای میزبانی گردشگران وجود دارد .
عکس نایاب از پل سی متری - سوچلما
.برای دیدن عکس در ابعاد بزرگتر روی ان کلیک کنید
 
عکس دوم در ادامه مطلبسوچل
یا مقلب القلوب
(از پست های پراکنده ، به سبکِ هرچه میخواهد دل تنگت بگو! )
1: فردا با مریم میخوایم بریم خونه یکی از دوستان. تصمیم بر اين بود که سه تایی بریم امامزاده صالح.
اما یه نفرِ چهارمی بهمون اضافه شد که بچه نوزاد داره. خیلی سخت میشد با مترو امام زاده
قرار بر اين شد همون بریم خونش!
2:تولد ریحانه است. به بیمزه ترین شکل ممکن بهش تبریک گفتم. ینی فقط پیام!
هرچند پیام های شادی بود. اما خب. فقط پیام بود.
دوست داشتم تولد بگیریم براش
3: اعصابم خورده. بعد اين
بیست دقیقه روز یکشنبه  نهم تیر 98 .
قبل هرچیحرف اول حرف اخردوست دارم تا ابد
فردا میرم واسه زندگیمون تار موهات کنار کنار کنارکنار منه مث تموم تو. میرم واسه ساختن زندگیمون.میرم با همه وجودم  بجنگم واسه شنیدن صدای تند خوش قلبتواسه داشتنت.با تموم دلخوشی تو.ب امید تو.ب هوای تو.به هوای تو که همه داروندارمیواسه شنیدن " آخیش" گفتنت
فردا کنارمی .باهم میریم واسه زندگیمون با دل تنگ تنگ اما خوش خوش خوش.
دنیام
میبوسمت.ببوس منو
منو راه
هوا به شدت گرم بود.تحمل چادر سیاه سخت بود.ان را کنار گذاشته و چادری گلدار و به رنگ تیره پوشیده بودم.برایم جالب بود که در بازار ن چابهار تعدادی از ن با لباس رنگی و جیغشان چادر سیاه و برقعه بر چهره در رفت و امد بودند.در دل گفتم"کی وقت کرده اند که چادرهای زیبا و رنگی شان را کنار بگذارند و سیاه پر کلاغی بپوشند?"حسی خصمانه میگفت که من بینشان مثل مجرمی هستم که قانون سیاهشان را شکسته ام.اما اهمیتی ندادم.از جایی به بعد بازار انقدر شلوغ شد که رد داد
بدون‌شک دنیای روز جاری سبب ساز شده معاش سرشار از کار , سعی و کار های
مکرر باشد و همین قضیه منجر دوری اعضای خانواده از یکدیگر می شود که
خوشبختانه مهاجرت اين زمان را برای شما دوستان آماده می نماید تا اعضای
خانواده دور از گرفتاری ها و نگرانی های روزانه با یک طرح ریزی خوب و ماهر
روزهای خوشی را با وقار در کنار نیز سپری نمايند و شایسته ترین زمان برای
شماست که اکنون و هوای خویش را عوض فرمایید و راهي مقصد مورد نظرتان بشوید ;
در کنار اينها هجرت , موج
✍✍✍✍✍خدایا دانشی ده ؛ غم نگیرم،بده آرامشی ؛ ماتم نگیرم،خدایا از شهامت بی نصیبم،شهامت ده که آرامش بگیرم،خدایا ؛ اين تفاوت بر من آموز،که در گمراهي مطلق نميرم،ابرها به آسمان تكیه میكنند، درختان به زمین و انسانها به مهربانی یكدیگر.گاهي دلگرمی یک دوست چنان معجزه میكند كه انگار خدا در زمین كنار توست.جاودان باد سایه دوستانی كه شادی را علتند نه شریک،و غم را شریكند نه دلیل .
سوالات شهریور را خواسته اند آن هم برای یک پایه.
 پرسیدم:" بقیه ی درسهایم چه؟" 
 گفتند:"میروند پایگاه تابستانی. آنجا برایشان کلاس تقویتی گذاشته اند و همانجا هم آزمون میگیرند"
 اين روشی است که چند سالی است باب شده است. دانش آموز تابستان هم هزینه میکند و نمره ی ۱۰ مستمر را به او می دهند کافیست حداقل نمره اش ۷ باشد و قبول شود و برود پایه ی بالاتر.
 اينها به کنار.
 اگر به هر دلیلی آزمون شهریور را نداد، هيچ اشکالی ندارد تا قبل از فارغ التحصیلی وقت دارد
خب امروز اولين نظرم رو گرفتم بعد بخاطره همین دیگه اينجا از دفترچه خواطرات تبدیل شد به بلاگ !
ولی حالا من نمیتونم خیلی فرقی ایجاد کنم
دیروز بود که نمیپونم چرا یه هو شرو کردم به جدی چرت گفتن نمیدونمم چرا اينچوری بود رفته بودیم تو بالکن یه هو تیزی گفت بیا ببپریم پایین منم اينجا شرو کرم به چرت گفتن که اره من دیروز اومدم بچرم از چنجره اتام نشد همین طوری ناخدگاه داشتم چرت میگفتم که یک هو اومدم به خم و دیم اووه شت چه چرت بدی گفتم بعد یه کم فکر کردم دی
چیزی ک نگرانش بودم اتفاق افتاد
اونوقتی که به همسرم بله گفتم، نمیدونستم ک همچین چیزهایی هم ممکنه پیش بیاد
اون هم انقدر زود
طول مدت محرمیت مون دو و نیم ماه بود که حدود 20 روز و در سه مرتبه، طعم فراق رو چشیدیم.
بعد از عقد هم، خیلی.! 
تلخ ترین تجربه ی زندگی من همین فراق 24 روزه ی بعد از عقدمون بود.
و هنوز به آرامش نرسیده دوشنبه شب همسرم گفت همون که نگرانش بودیم شد زهرا.
گفتم چی؟
گفت حوزه ترم تابستونه ارائه نمیده.
و اين، برای همسر شهرستانی من یعنی بی ج
اين ۲۰ تومنی را بگیرید،
کمی از آن "دلخوشی" ها برایم بگذارید
کمی هم از آن شیشه رنگی که رویش نوشته اید "بوی شمعدانی".چند دسته گل یاس می‌خواهم،از همان هایی که کنار ایوان خاطرات می رویند.
اين ۲۰ تومنی را بگیرید،یک دسته موی مشکی که در آسیاب سفید نشده میخواهم.
کمی هم "میوه باغ شادی" می‌خواهم،
کنار چای هل دار بدجور میچسبد شیرینی  تکرار روزهای خوش.
همه اين ها را برایم حساب کنید لطفا،
آها راستی!.
تا یادم نرفته بگویم که "جوانی" ام سلام رساند و گفت:
اگر
پریروز داشتم میرفتم خونهروز 2شنبه بود و واسه نفس پیراشكی گرفته بودم كه سمیر بهم زنگ زد كجایی؟ فقط خودتو برسون كه نفس افتاده.نفهيمدم چجوری رفتم،بدنم نمیكشید اما رسیدم.رفتیم بیمارستان علی اصغر،امكانات نداشتن و گفتن برین بیمارستان رسول اكرم شهرآراحتی ویزیت نكردن.یكی نگاه نكرد هيچترافیك بود و نفس بیحال بود و نا نداشت و حرف به زور میزد و هي میفتاد.سخت بود.سخت بود ، تمام بدنم درد داشت،جوونی نداشتم.دوست داشتم همونجا بميرم.نایی توی ب
آتش زدن کاه بعد از دِرو و پراکنده شدن دود غلیظ و آلوده کردن هوا یکی از مغضلات اين روزهای شهرهای مازندارن از جمله بابل است .
گرچه اشکال برا آتش زدن کاه به کشاورزان وارد است اما اگر مسئولین مرتبط صنایع تبدیلی را گسترش می دادند ،مشکلات آتش زدن کاه و معرفی آتش ن! به دادگاه اتفاق نمی افتاد.
برخورد با کشاورزان آتش زن! کاه همانند برخورد با راننده ای است که جای پارک ندارد و به اجبار خودروی خود را در مکان نامناسبی پارک می کند و البته جریمه هم می شود!
بسم رب الشهدا
.
#قسمت_هشتاد_و_هشتم
#قسمت_آخر
.
سر عقد بعد بله دلم از تموم دنیا برید و فقط گره خورد به دل محمد
اونقدر که اگه می گفت بمیر در لحظه واسش جون می دادم
قبل دست کردن حلقه کف دستش رو باز کرد
- الوعده وفا زینب خانوم
تسبیح رو گذاشتم کف دستش
دستم هنوز از کنار دستش دور نشده بود که برای اولين بار دستم رو گرفت و بوسید
ادامه مطلب
اين
آخرین بار است که من در اين وضعیت هستم. آخرین بار است که پشت میزم، کنار پنجره
نشسته‌ام و به مانیتور به اين شکل خیره شده‌ام. آخرین بار است که اينچنین در ساعت
چهار و سی و چهار دقیقه عصر شانزدهم اردیبهشتی با یک ماگ پر از آب خنک در کنار دست
در حال تایپ کردن هستم و دمای هوا نوزده درجه است. آخرین بار است برگ‌ها حرکت می‌کنند
و من عمه تو نیستم. از امروز، از اين لحظه تا زنده هستم، و حتی اگر نباشم همچنان عمه
تو شده‌ام و تو عزیز من هستی. دیگر نمی‌توانم
به جای تو صحبت کردن با در ها، بی پرده به دیوار ها، برای ساعت ها. به جای بودنِ با تو، در کنار آدم های تو خالی تر از خودم. کنار بی عمق ترین چشم ها، توی سطحی ترین قسمت دریاها. و گمگشته در خاطرات اندک روزها و بی شمار شب های سیاهمان. بحث جدیدی نیست، طوری نشده ام ک نشناسی ـم. می دانی؟ کمی اندک تفاوت در ظاهر به سبب گذرِ عمر و چند تار موی سفیدِ و خطوط جدید روی پیشانی ـم، و نگاهي ک تلخ تر از قبل است و هاله ای از سکوت، ک پیش تر از خودم محیط را در بر می گیرد. می د
 
وجود یه دوست همه جوره واسه زندگی هر آدمی لازمه کسی که تو را خوب می شناسد ، درکت می کند و حالت را می فهمد . که اگر او نباشد زندگی چ قدر تیره و خسته کننده می شود.
همه ی اين ها را گفتم که بگویم من بهترین دوست های دنیا را دارم ، آنها که همیشه در کنار من و با منند و آنجا که بخواهم دستم می گیرند وتنها حس حضورشان را به لحظات تنهایی من هدیه می دهند . میخواهم اين بار درباره ی یکی از آنها حرف بزنم یکی از همان هایی که من بدون او شاید عذرای اکنون نبودم،که حضور
اولين سحرِ بعد از تدفین خیلی سخت است آن هایی که چشیده اند بهتر می‌دانند.
فکر کن عزیزت را به خاک سپرده باشی، بعد از یک روزِ دردناک و طولانی با چشم های محزون و بر خون نشسته ، در حالی که دیگر رمقی برایت باقی نمانده است خواب چشم هایت را برباید
یک دفعه چشم باز می‌کنی می‌بینی صبح شده، نگاهت می‌افتد به پارچه های مشکی، به ظرف های خرما و حلوا، به ربان کنار عکس عزیزت، به لباس مشکی بر تن خانواده ات شاید هم از صدای گریه های یک نفر بیدار شوی چند نفر از
آرامشی که به خودم میدم کاملا موقتیه
اولش خیلی حالم خوب میشه ولی چند ساعت بعد دوباره همونم
23 روز گذشته اما هنوز انگار زير بار اين نرفتم که پیش هم نیستیم.!
به هر بهانه ی کوچیک و نامربوطی بهم می‌ریزم.
با اينهمه، توی اين 23 روز فقط سه بار گریه کردم ها
ولی درونم آروم نیست.
مخصوصا از وقتی همسر هم دیگه دلتنگی هاش معلوم شد.
امشب اولين شب قدره
بجای اين‌که 4 صفحه قرآن بخونم و با معبود خودم حرف بزنم و ارتباطم رو قوی کنم، تا قوی بشم،
دارم شکایت می‌کنم که چر
به کامنت تو زير پست دوستت نگاه میکنم.
مضمون پست نفرت دوست خوابگاهي تو از شهر من و مردمانش‌ست. کامنت تو که نوشتی مرسی که تموم شدی شهر شخمی» پشت پلک‌هایم خراشیده شده. برق می‌زند. نور می‌دهد. همه جا را در پس تاریکی چشمم روشن می‌کند. کور می‌شوم. کور شود، دنیایی که تو را کنار من ندید.
بهم اجازه نمییدن برم :( منم نمیام مسافرت! نميرم! نميرم! فک نکنن چون مسابقه کنسل شد مسافرت میام! من هيییییچ جا نمیام میمونم تو خونه. استاد هم الکی همش دلداری میده که اره تو خیلی خوبی ضرباتت عالیه مبارزت خوبه اگه میومدی میتونستی مقام بیاری با همین اينایی که قراره باهاشون مسابقه بدی استانی میخوری اونجا شکستشون بده :( نمیخام :(( کمربندم افتاد همون شهریور. میدونم آره میدونم که در حالت عادی باید آذر کمربند آبیمو ببندم! اره میدونم تا الان سه ماه زود
خواهرم میگه امروز خواب بودم، بیدار که شدم دیدم بره‌ی ناقلا هم کنارم خوابه. رفتم تو آشپزخونه دیدم ظرفا رو شسته، سه تا تخم‌مرغ بدون روغن! واسه خودش پخته، دو تاشو خورده و یه دونه‌ی باقی‌مونده رو گذاشته تو یخچال، بعد هم اومده کنار من خوابیده!
کلا همیشه بچه‌ی عجیبی هست، حالا امروز عجیب‌تر هم بوده :) یک مورد هم قبلا از اين کارا کرده. نصف شب بی‌خواب شده، بلند شده رفته تو آشپزخونه واسه خودش لوبیا گرم کرده، سفره پهن کرده، بعد به دلیل نبودن نون، لوب
توی اون اوضاعی که پیش اومده بود خواستم همه ی آثارم پاک بشه
ن هایی که دوخته بودم را گذاشتم طبقه پایین
چند وقت بود فکر می‌کردم یعنی کی برشون داشته
امروز پشت شیشه ی عقبیِ ماشینی که کنار ماشینمنون داخل پارکینگ ساختمانمون پارک بود دیدمشون
دیدن ادم خفن فیس بوک که با موهای صورتی و ابی و زرد و لباس چهارخونه ی ارغوانی با زنها میچرخید در جشن شبانه و از نتایج کارهای علمی اش بهره میبرد وقتی همه از گوشه و کنار از تیپ عجیبش عکس میگرفتند احتمالا.
حیاطی بزرگ پر از موسیقی اپرا و بعد رقص و نور افشانی.
خب، امروز بعد از مدت ها روز خوبی بود.
امروز اولين آزمونمون رو ثبت نام کردیم. 10 نوامبر که میشه یکشنبه 19 آبان آزمون داریم. پروسه ی ثبت نام آسون تر از چیزی بود که فکرشو می کردم :)
فکر کنم دیگه لازمه یه برنامه ی درست بچینم چون هر چقدر تنبلی کردم بسه.
خوابم خیلی زیاد شده. تمرکزم هم کم. 
الان حس می کنم انگیزه ی بیشتری برای زندگی کردن دارم!
چقدر زندگی بهتره وقتی آدم هدف داره!
الان حسم مثل اون وقتاست که می خواستم دفاع کنم و هر چی سریع تر ارشد رو تموم کنم!! او
ای کاش همیشه پیشم میموندیای کاش هيچوقت نمی رفتی.
هر دو اينو گفتیم .اون بلند.من تو دلم.
نمی دونم چطوری یاد گرفتی که بغضتو نگه دارینه نه چجوری یاد گرفتی اصلا بغض نکنی چرا هيچوقت نتونستم یاد بگیرم.خیلی لازم داشتم بلد باشم .ولی می  دونی ای کاش میشد از آقای دکتر تشکر کنم که خودشو برای بدرقه ام رسوندچقد خوب بود که بود، برعکس استقبالش ايندفعه ازش ممنونم که اومدکه یادم انداخت هست .وقتی اومد تونستم برم سوار تاکسی شمتا قبل اومدنش پام نمی ک
دیگر نباید.
نباید فکر کنم! فکر اين و آن فکر اينکه مبادا کسی از دستم ناراحت شده باشد.
باید تمام اين تشویش ها و دلهره ها و دلباختگی ها را. همه شان را ببوسم و بگذارم کنار.
باید تمام کنمو بگویم دیگر بس است!.
باید مسافرتی بروم‌ تنها به هيچ کس هم نگویم. یک مسافرتبه مقصدی طولانی. خیلی طولانی جایی که دست هيچکس به من نرسد
باید چند شبی را در یک روستا بگذرانم. و تا صبح به ستارگان و ماهش خیره شوم. 
میخواهم مثل بچگی هایم بنشینم و بی هيچ دغد
به نام خدا
پنج شنبه 98/1/22
سختی هایی که وعده داده بودن از همون لحظه ی بیدار شدن شروع شد.
آب خرم آباد قطع شده بود.
بعد از صبحونه راه افتادیم تا از یه جاده ی فرعی به "معمولان" برسیم.کنار رودِ با صلابتی که هنوز هم قدرت داشت، روستاهای تخریب شده و پل های شکسته به چشم می خوردن.
بعد از حدودا یک ساعت به معمولان رسیدیم.
اکثر جهادی ها جمع شده بودن توی مسجد شهر که مسجد جامع خرمشهر رو به ذهن تداعی می کرد.
بیل به دست به سمت خونه ای که باید برای کار تحویل می گرفتی
نورگل یشیلچای به انگلیسی Nurgül Yeşilçay در 26 مارس 1976 در افیون قره‌حصار، ترکیه متولید شد.
پدرش شوکرو یشیلچای و مادرش نازلی یشیلچای هستند.
وی بازیگر تئاتر، تلویزیون و سینمای ترکیه است او در سال 2001 از دانشگاه آنادلو در رشته تئاتر فارغ التحصیل شده است و بعد از ان به بازی در تئاتر مشغول شد.
قد او 165 سانتیمتر است.
ثروت او حدود 10 میلیون دلار تخمین زده می شود.
از سریال های معروف او می توان به عشق و جزا در کنار مراد ییلدریم، ماه‌پیکر در کنار برن سات و گوز
دانلود مداحی کنار قدم های جابر با نوای حاج میثم مطیعی
دانلود مداحی ویژه پیاده روی اربعین 98
متن نوحه کنار قدم های جابر
کنار قدم های جابر، سوی نینوا رهسپاریمکنار قدمهای جابر، سوی نینوا رهسپاریمستون های اين جاده را ما، به شوق حرم می شماریمشبیه رباب و سکینه، برای شما بی قراریمازین سختی و دوری راه، به شوق تو باکی نداریمفدایی زینب، پر از شور و عشقیماگر که خدا خواست، بزودی دمشقیملبیک یابن الحیدر قَطَعنا الیک الصَّحاری، الا یا امیر الفراتأضِفنا
 سلام.امیدوارم حال همه خوب باشه.من یکی دوماه نیستم و نمیدونم بعدشم میتونم بیام اينجا یا نه.تو اين پست که از قرار آخرین پستم هستش میخوام کمی باهاتون گپ بزنم شاید دیگه قسمت نشد بگم و بنویسم.تو تمام سالایی که اينجا بودم خیلی چیزا یاد گرفتم.چیزایی که به بهای شکستن دلم و دور شدن از ادمایی بودش که احساس میکردم همراهم هستن.روابط ما آدما مثل بازی دومینو میمونه، باید مهره های مشابه کنار هم قرار بگیرن وگرنه بازی از همون ابتدای کار به هم میخوره اصلا و
Fereshteh
#BabakMafi
اسم ترانه هام هر اسمی که بشه 
منظور من تویی منظور خواهشه
اسمت برای من چه خواستنی شده 
دلم کنار تو شکستنی شده
فرشته نبودی ولی واسه من بهترینی 
واسه اخلاقای بد و خاص من بهترینی
هنوزم مث تو توی زندگیم پا نذاشته 
کسی مثل تو مهرشو تو دلم جا نذاشته
واسه ی من بمون واسه ی من بخون 
تو هنوزم برای من مثل گذشته ها دیوونگی کن
واسه من فکر تنهایی نباش و باز کنار من 
بمون و زندگی کن زندگی کن
فرشته نبودی ولی واسه من بهترینی 
واسه اخلاقای بد و خاص من
سلام به خانواده برتری ها
امیدوارم هر کجا که هستید سلامت و موفق باشید، من یک سوال ازتون داشتم، می خواستم بدونم آیا میشه بدون در نظر گرفتن خانواده ازدواج کرد؟، اگه یک نفر خانواده نداشته باشه مثلا پدر و مادرش فوت کرده باشن یا خانواده خوبی نداشته باشه(بماند) و فامیل خوبی نداشته، چطوری باید خواستگاری کنه؟
مراسم ها رو برگزار و ازدواج کنه؟ دختر خانم های امروزی تا چه اندازه با اين قضیه کنار میان و آیا خانواده طرف مقابل براشون مهمه؟، تا چه اندازه مه
عصر یک جمعه دلگیر دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظه باران نرسیده است؟ به هر کس که در اين خشکی دوران به لبش جان نرسیده است به ایمان نرسیده است و هنوزم که هنوز است غم عشق به پایان نرسیده است بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است، چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است، دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد زمان بر سر دوشش غم و اندوه ب
دلم لحظه ای را می خواهد !که تو باشی …همین کنار نزدیک به مندرست روبروی چشم هایمهمنفس نفسهایمخیره شوم به لبهایتدست بکشم به تک تک اعضای صورتتبعد چشمهایم را ببندم و …” ببوسمت ”آن لحظه دنیای من تمام می شود .” به خدا که واقعاً تمام می شود
1. یه منبع آبه - تهش سوراخ و سرش خالی.
برا پرکردنش باید مرتب و به دفعات آب اورد و توش ریخت؟! یا ابتدا باید سوراخشو بست و علاج کرد؟!
2. به تعبیر عامیانه خودشون صبح تا شب سگ دو میزنند برا تامین آتیه فرزندان و رفاه و آسایششون.
در کنار اين تلاش چشمگیر اما توجه چندانی نسبت به تربیت اونها ندارند!!
آیا اين جز قصه همون منبع سوراخه است؟!
پیش و بیش از حمایت مالی یا لااقل در کنار حمایت مالی نبایست روش درست زندگی کردن و مدیریت صحیح زندگی رو به فرزندانمون بیاموز
بیوگرافی و زندگی نامه ی انگین اکیورک
بیومیو : انگین اکیورک به انگلیسی Engin Akyürek در 12 اکتبر 1981 در شهر آنکارا، ترکیه متولد شد.
پدرش کارمند دولت و مادرش خانه‌دار است.
قد او 187 سانتیمتر است.
ثروا او حدود یک میلیون دلار تخمین زده می شود.
انگین
در سال 2002 در رشته تاریخ و زبان از دانشگاه آنکارا فارق التحصیل شد. او
پس از فراغت از تحصیل به امور خیریه از جمله کمپین کمک به قربانیان زله
ترکیه پرداخت. او در سال 2004 تنها دو سال بعد از فارق التحصیلی از
دانشگاه
بعد ازظهر بود، علی یهو قاطی کرد، قاطی کردنش نشونه ی اينه که یا گشنشه، یا خوابش میاد، یا هردو (یعنی خوابش میاد ولی از گشنگی خوابش نمیبره، که دراينصورت دیگه هفت تیر کش میشه!)
رفتم کنار اجاق گاز که براش غذا بکشم، یهو حس کردم یه سوزن رفت تو انگشت بغلی شست پام.
ولی دیدم انگار سوزشش بیش از یه سوزن معمولیه، زير پامو نگاه کردم دیدم یه زنبور انگار زير چرخ کامیون هيجده چرخ له شده و داره دست و پا میزنه و أشهدشو میخونه!
زنبوره رو کشتم و انگشت پامو تو دست گر
 
خوشحالم سبب آزار تو نیستمشادتر که تو آزارم نمی دهيزمین سنگین از زير پاهای من به جایی نخواهد رفتمی توانستیم در کنار هم باشیم ،آسودهبی آن که واژه ها را با حساب و کتاب کنار هم بچینیمو زمانی که بازوی مان بهم خوردبا موج خیزان شرم بالا نرویممی دانم هرگز نام مرا به مهربانی نمی خوانیو روحم را به نرمی نمی نوازی ، چه روز چه شبسپاس تورا از ژرفای جانسپاس برای شب هایی که در آرامش گذراندمسپاس برای وعده های دیداری که با من نگذاشتیبرای قدم هایی که زير ما
مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسهراننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست دادنزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شدبرای
چندین ثانیه هيچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم
فرما بود تا اين که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هي مرد! دیگه هيچ وقت
اين کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"مسافر عذرخواهي کرد
میدونی چند وقت پیش یه صحبت شنیدم که میگفت درسته ماها ممکنه کتابایی هم توی زندگیمون خونده باشیم که اصلا حالا یادمون نیاد چی بوده محتواش ولی خب به ما بینشی رو داده و چیزی رو به ما اضافه کرده که بخشی از تصمیم فکری و نگرش ما به جهان شده. 
اين حرف رو من در ابعاد بزرگش وقتی که کتاب بادبادک باز رو خوندم کاملا درک کردم. دیدی که نسبت به کشور افغانستان و پاکستان داشتم کاملا تغییر کرد. بماند کتاب های علمی که خوندم و بازم خیلی تاثیر گذار بودن و قابل شرح نیس
 داستان از آنجا  شروع شد که در 15 نوامبر 1966 دو زوج جوان،راجر اسکاربری و لیندا به همراه استیو و مری از ساکنان پوینت پلیسنت  ویرجینیای غربی که درهنگام در سفری برون شهری از کنار کارخانه ی متروکه ی TNT مربوط به دوران جنگ جهانی دوم میگذشتند،در کنار ژنراتور نزدیک در ورودی کارخانه متوجه دو نور سرخ رنگ میشوند.همه چیر
سلام
شب تولد امام رضاست
اما دل من ناآروم ترینه
تنهای تنها
امشب رفتم هيات و توی مراسم مولودی برای دل غم زده خودم گریه کردم
ولی باز دلم داغونه
انگار با هر باد دلم ت میخوره
دلتنگی گاهي نفس رو توی سینم حبس میکنه
هنوز با آهنگ های قدیمی و یا غمگین بی هوا دل من می پاشه از هم.
رفتم داروخانه-!
امروز رفتیم واسه فروش و بد نبود
خیلی کلافه ام
خیلی دلم میخواد مسیری و دری برام باز بشه
سرده.حال دلمو میگمسرد و تاریکه
خیلی دیرهچرا خواب نميرم.
بیخیال
از روزی که پای محیا دچار جراحت شد، دغدغه اصلیم اين بود که توی سفر هفتم خرداد به استان گلستان، پاش اذیتش نکنه و سفر بهش خوش بگذره. یکشنبه که برای اولين بار ظاهر زخم‌ه بهتر شده بود، کمی خیالم راحت شد که می‌تونه بی‌دردسرتر اين سفر رو بره.خودش که خیلی درباره‌ش نمی‌نویسه! ولی برای من جالب بود که تجربه متفاوتی رو داره از سر می‌گذرونه. همکاری با یونیسف برای رسوندن اقلام بهداشتی مورد نیاز مردم به مناطق سیل زده استان گلستان و همراهي با مهتاب کرامت
سلام
اومد پیشم حالش خیلی عجیب بودفهمیدم با بقیه فرق میکنهگفت: حاج آقا یک سؤال دارم که خیلی جوابش برام مهمهگفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال میشم بتونم کمکتون کنمگفت:  من رفتنی ام!گفتم: یعنی چی؟گفت: دارم میمیرمگفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.گفتم: خدا کریمه، ان شاء الله که بهت سلامتی میدهبا تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کریم نیست؟فهمیدم آدم فهمیده ای ستگفتم: راست میگی، حالا سوالت
سرود
( ماه روی نیزه ها )
هرچه دارم از تو دارم
نیست طاقت بی قرارم
بنگر ای فرزندِ زهرا
یک نظر بر حالِ زارم
نامِ زیبایِ تو باشد
آبرویم ، اعتبارم
خاکِ مزارت شفا
هدیه یِ خوبِ خدا
ماهِ رویِ نیزه ها
شافعِ روز جزا
ثارالله   ثارالله
عاشقِ زارِ تو هستم
من که بیمارِ تو هستم
بر همه دنیا ببالم
چون که زوارِ تو هستم
در دو عالم سر فرازم
که عزادارِ تو هستم
خاکِ مزارت شفا
هدیه یِ خوبِ خدا
ماهِ رویِ نیزه ها
شافعِ روزِ جزا
ثارالله  ثارالله 
شاهِ من ماهِ مُ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب