نتایج مطلب ها برای عبارت :

نمیدونم اصلا با کیام

.دلم جنگل، دلم باران، دلم اصلا غلط کردهدلم بوسه، لب یاران، دلم اصلا غلط کردهدلم دریا، دلم ساحل، دلم یک کام پر حاصلدلم خلوت، دلم جانان، دلم اصلا غلط کردهدلم یک شب، دلم یک تب، به عشق یار شیرین لبدلم شاعر، دلم دیوان، دلم اصلا غلط کردهدلم خنده، دلم شادی، دلم فریاد آزادیدلم پروازی از زندان، دلم اصلا غلط کردهدلم مو را، شب او را، دلم آن چشم جادو رادلم یک صبح جاویدان، دلم اصلا غلط کردهدلم خواهش، دلم بارش، جواب ناب و بی پرسشاز آن شیرین لب خندان، دلم
واقعا متاسفم برای کسانی که نميدونم چرا باید اینطوری بچه گانه نظر بدن و تو هر چیزی که صاحب نظر نیستن دخالت کنن اصلا مهتاب یا هر خری یا هر کسی بیاد اصلا صد هزار بار ابراز علاقه کنه اصلا شمارش رو بزاره بیاد خودشو جر بده یا چیز دیگه‌بیاییم بگیم حامد نفر سوم داره؟ از کجا معلوم‌این مهتاب همین شما نیستی این بار به جای سپیده مثلا اومده بنویسی مهتاب یا هر کس دیگه یه کم فکر کنید بعدا بنویسید  بس کنید تو رو خدا اصلا نميدونم شماها کی‌هستید میایید نظر م
نميدونم چرا ، چرا یهو دلم از عالم و ادم گرفت گرمم شد قلبم تند تند زد ! 
چه اشتباهی کردم من ! ولی اشتباه نکردم یه نوع اعتماد بنفسه بذار بدونه منم دارم تلاش میکنم منم میخوام اونی بشم ک میخوام .
نميدونم چرا اینجوری شدم یهو *_*
خیلی بده از ی سری ادما بدت بیاد خیلییییی خیلییی بده ! کاش اصلا اینجور نشه واقعا ! ولی عجیب از ی سریا بدم امد چراشو خودمم نميدونم 
نميدونم چرا دلم نمیخواد دیگه پر مفهوم بنویسمش!
خیلی عجیبه که اون همه حس خوب  از بین رفته باشه:)  اینو امشب متوجه شدم.:)نميدونم اون لحظه به چی فکر میکرد ولی من به متن بالا فکر میکردم.:)+عجیب دلم یه ادم واقعی میخواد كه ساعتها بشینه كنارم و باهاش حرف بزنم فقط.دیگه اینجا نوشتن حالم خوب نمیكنه.نميدونم چرا.دلم یه ادم واقعی میخواد.میام اینجا كلی تایپ میكنم یه بار میخونمش پشیمون میشم و همه رو حذف میكنم.دیگه اون حس خوب ندارم بهش.حس میکنم پر از حرفم.مثل وقتاییم كه بغض میكنم ولی گریه نه.تك تك
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مریض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اینشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
تو وبلاگ گردی رسیدم به این پست.
واقعا نميدونم چی باید بگم، فکرشم نمی کردم تو این زمونه بازم این تفکر باشه.
پ.ن: لطفا هیچ تلاشی برای اثبات خوب بودن طب اسلامی و سنتی نکنید،چون من این ها رو اصلا طب نميدونم و صرفا یه راه برای پول درآوردنن.
هیچی نميدونم.
توی یه قطارم
از پنجره بیرونو نگاه میکنم
هوا تاریکه
همه چیز مدام عوض میشه
نميدونم چیکار باید کرد.
هر از چند گاهی یه حرفی ، یه نوشته ای یه جایی میبینم، یادم میفته که سوار قطارم اصلا.
کس دیگه ای راه میبرتش.
ریل یه ور دیگه میره.
کاش میفهمیدیم خدا چقدر دوسمون داره :)
سلام 
ساعت ۱:۵۱ دقیقه بامداد شنبه ۱۸ خرداد ۹۸ در مسیر برگشت از سفر ۴ روزه مشهد هستم
بلیط اینترنتی گرفتم یا ماشین مرتضی دارم میام ،
ماشین خیلی شلوغه بخاطر اینکه چند تا مسافر دختر تو ماشین هستن من و محدثه الان جدا از هم نشستیم !
واقعیتش اینکه به آدم بر میخوره اینکه بخاطر مسافرای دیگه مجبور بشی از همسرت دور بشینی اونم توی ماشین پسرخالت !
نميدونم رفتار درست چی بوده و باید چیکار میکردم اما اصلا حرکت خوشایندی نبود ، اصلا .
به بدترین شکل ممکن خسته شدیم!دیروز با ف.ح همزمان رسیدیم دور میدون سرِ قرارمون یکم منتظر شدیم م.ش هم اومد راه افتادیم به طرف مقصدی که دقیق نمیدونستیم کجاس!اولین بارمون نبود که خربازی در میاوردیم اما این دفعه خیلی فرق داشت 12397 تا قدم :| نميدونم از کجا تو مغزمون ثبت شده بود که نمایشگاه خیابون مدرس 46،درصورتی که تو این شهر اصلا مدرس تا 22 بیشتر نیست.
از میدونِ قرارمون تا اونجایی که پیاده رفتیم از سرما لرزیدم|ف.ح به زور سوییشرتم در آورد گفت روی مانتو
بالاخره تموم شد. زمانش انگار از پاک کردن ده کیلو آلبالو واسه مربا بیشتر طول کشید :دی. یعنی مخم داره میترکه اصلا در خودم نمیبینم دوباره بخونم اصلا هرچی شد (الکی) برم حموم بعدش بخوابم تا ساعت چهارو پنج بعد بیدار بشمو مرور کنم. شایدم نخوابم اسنرس دارم نميدونم نه میخوابم که صبح زود بیدار بشم اینجوری بهتره. مخم نمیکشه به چیز دیگه فکر کنم از خود صبح سرم تو زبان بود. تو عمرم اینقدر زبان نخونده بودم فکر کنم. خلاصه که همین. دنیا هنوز قشنگیاشو داره. من بر
:)میخوامیکم جدا از تفکرات خودمصبر کن!شایدیکم جدا از تفکرات خودمعه!اینطور ک نمیشههردوتاش تفکرات خودمهیعنی چی؟.هیس!!!یکم بزار فکر کنم.هه :)یکم جدا از سکوتیکم جدا از. (شما اسمم رو بذار جاش).اهاعصابم داغونهخلاصه یکم جدا از من.میخوام گریه کنمنميدونم چی بگماصلا بذار بگم یکم راجع من(هوووووووووووووووووووف)هیس!!!کمی سکوت محض!راستی اصلا من کیم؟:)(هععععععععععععععععععی)بیخیالپشیمون شدمننوشتم که بخونیدنوشتم که خالی شم

ببخشید!!!

صبر کن!مگه چیزی هم در
دیشب یکی برام تاروت گرفت،برای من و باب
عجیب بود که همه چی عینا همون بود تمامش و من نمیتونم اینو به چشم اتفاقی بودن بگیرم!
مدتی از هم دور بودیم یا اینکه از اینکه روابط به خاطر پیشنهاد از بین برن میترسیم،بچه بازیامون و در اخر اینکه نمیتونیم مال هم باشیم.
تمامش خوب بود و لذت بردم که حقیته ولی اینکه اگر باهم باشیم به گوه زده میشه عذابم داد.
دگرگونم کرد.
حالمو خراب کرد.
نميدونم باید چیکار کرد.
و اصلا کاری میشه کرد؟
نميدونم.
فقط دوسش دارم و هیچی نمیدو
از تو خبر هست ولی خیلی کم. گاهی تو خواب میبینمت و خیلی هم شبیه خودمی اتفاقا. صداهایی که از تو حرف میزنن رو اگرچه دوست دارم ولی گوشمو میگیرم تا نشنوم. وقتی گوشمو میگیرم صداها رنگ میبازن. میدونی؟ فکر کردن به تو و عواقب بعد از تو، بهم استرس میده. واسه همین دارم جاخالی میدم. این روزا روزای خوبی نیست واسه ورود شکوهمندت. روزای من رنگش مدام بین نارنجی و سبز و بنفش در نوسانه. روزای هیجان و آرامش و ترس من قاطی شده و اصلا موقع خوبی برای پاشیدن یه رنگ جدید ن
دیشب خواب دیدم عروسیمه. ولی اصلا خوشحال نبودم. همش معذب بودم . عروسیم نميدونم به چه دلیلی مختلط بود و من همش به دوماد غر می زدم تو ماشین عروس که حالا که داریم می ریم مهمونی یه شنل بزرگ برام می گرفتی که بقیه منو نبینن. دوماد هم همش می خندید.
بهش می گفتم حالا که عروسی رو میخاستی مختلط بگیری لااقل یه لباس عروس پوشیده برام می گرفتی شبیه این فیلم های صداوسیما نه دکلته و بی حجاب. ولی اون بازم می خندید.
وقتی رفتم تو سالن و نگاه مردا بهم بود اشک میریختم و
من واقعا نميدونم چه رابطه ی مستقیمی هست بین نیمه ی دوم سال !  باحس دل تنگی و زیر شاخه های  اون اصلا اب و هوا و همه چی داره میگه آهای از این به بعد ساعت 8 صبح باید  بری بشینی باز سر کلاس :) البته مال ما جزء زیر شاخه ها حساب میشه  دل تنگی رو خاطره دار ها عرض میکردن امروز
انقده اتفاقای جورواجور افتاده من نميدونم اصلا چی بگم!شاید یه روزی سر فرصت بشینم اساسی بنویسم یه رمز گنده هم بذارم روی پست که مبادا ابرو و شرفم با خاک یکی شه :))))
ا.م و کلی ماجرای دیگه.
اومدم فقط بنویسم پیرتر شدم دیدین؟هجده سالگی جذابه؟فکر نمیکنم.
چند وقته من ساعت هفت صبح رو ندیدم اصلا؟! :)
از خوبی های صبح زود بیدار شدن اینه که، صبح زود هیچ کانالی یا بلاگی آپ نشده معمولا. آدم ترغیب میشه همون چند تا کانالی که نگاه میکنه(من جوین نمیشم معمولا) رو هم دیگه کلا ول کنه و بگه اه اصلا چه کاریه؟ چرا این همه بطالت؟! من کارای مهم تری دارم (دو نقطه قلب قلب)
امروز میخوام برم یکی از دوستان دوره دبیرستانم رو ببینم. راستش احساس خاصی ندارم، خوشحالم. صرفا میگم اون اضطرابی که قبلا برای بیرون رفتن داشتم رو ندار
دانلود اهنگ اگه دلت بخواد بری نمیزارم اصلا عشقم
دانلود کامل اهنگ جدید و عاشقانه مهراد جم به نام اگه دلت بخواد بری نمیزارم اصلا عشقم با فرمت mp3 با لینک مستقیم
 
- مهراد جم غمت نباشه دانلود آهنگ جدید مهراد جم غمت نباشه من عاشقتم حواست به . که عشق میون ما رو اگه دلت بخواد بری نمیذارم اصلا عشقم زوریه نمیشه که از .متن آهنگ غمت نباشه مهراد جم. دلم میخواد با تو یه جای دورو که نباشه هیشکی خودت میدونی که الهی کور بشه نبینه اونی که عشق میون ما رو اگه دلت
وقتهایی که کار نمیکنم از خودم متنفر میشم. امروز خیلی کم کار کردم. شش صفحه بیشتر نخوندم از کتاب با یه ذره زبان که املاشو کار کردم. با یه ذره فرانسوی. همین. حالم اصلا خوب نبود. نميدونم چمه هنوزم خوب نیستم. خیلی نا امیدم از خودم. همش تقصیر گوشمه. هی میخوام غر نزنما مگه میشه. اعصابم خورده نه دستم به کار کردن میره نه از بیکاری خوشم میاد. تکلیفم چیه خودمم نميدونم. نشستم برنامه چیدم بلکه فردا صبح زود بیدار شم باز شروع کنم به کار کردن. میشه یعنی خوب بشم دو
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نميدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداریم، نميدونم چرا دوستت دارم نميدونم چرا هربار میبخشمت نميدونم چجوری یادم
من قراره دوباره رو پروژه گربه ام کار کنمو برم عکاسی هوووراااا :))) این شادیارو از ما نگیر. 
نميدونم چرا پشت گوشم یعنی اون قسمت از کله ام درد میکنه. خیلیم خسته ام. اما دارم مقاومت میکنم نخوابم تازه حموم هم باید برم فردا ثبت نام حضوریه. پس فردام فکر کنم اولین جلسه ی ترم دوم. فکر کنم تا زمستون همینجوری فشرده برم کلی ترم بگذرونمو یه عالمه یاد بگیرم هوووراااااا. ^____^ فکر میکنم بالاخره یادگرفتم زبان خوندن چجوریه. کتابو رسیدم لاک و بارکلی اما اینقدر خو
امشب چشمامو رو همه چی بستم و فقط نشستم به روزای ازدست رفته ای که میشد به بهترین شکل با مشکات بگذرونم و نشد فکر کنم. فقط به این فکر کردم که من هنوزم چقد مشکاتو دوست دارم. فقط به فکر این بودم که ما بخاطر یه موضوع کوچولوی کوچولو که از همون اول میتونستیم حلش کنیم چقد دور و دورتر شدیم ازهم.آتیش گرفتم وقتی یچیزایی رو شنیدم. اصلا نميدونم چرا این اتفاقا افتاد. همش از همونروز لعنتی شروع شد. البته حالاکه تموم شده ست.عادتمه، اینموقع هرسال نابود با
بعد عمری پدر دختری تنها شدیم
آی گریه کردم آی.
که عمه غذا اورد گفت فردا نیستم بیارم ناهارتون :)
عمه گریه کن :) برادر زاده گریه کن :)
هی میگفت :عمت بمیره تورو اینجور نبینه
پدر :خدا نکنه ، شلوغش نکن فاطمه :/
حالا منو عمه همجین عمه و برادر زاده نیستیما 
ولی شب خوبی بود :) مامانم اگه بود بیشتر گریمو درمیاورد :/
میگرنمه چیه پدرمو دراورده مغزم سوت میکشه، خون دماغ میشم ، مغزم انگار ت خورده
هیشکدوم زنگای بچه هارو جواب ندادم
دیروز دیدم پ بیش از حد مغزمو
من بچه‌ها رو خیلی دوست دارم.خیلی زود باهاشون جور میشم و حوصلشونو دارم.با این اوصاف دیروز خاله بزرگم با خانواده و ۴ تا نوه‌ش اومدن خونمون.منی که انقدر حوصله‌ی بچه دارم داشتم روانی میشدم.قشنگ آتیش انداخته بودن انگار تو خونه.با سرعت پراکنده میشدن و از در و دیوار بالا میرفتن.به شدت شیطون و حرف گوش نکنن.و ماماناشون که اصلا براشون اهمیت نداشت که بچه‌هاشون چیکار میکنن خالم و شوهر خالمم از این که ما سعی کردیم آرومشون کنیم و نذاشتیم قشنگ!گند بزنن ت
صدا ذهنم را خراش می دهد اصلا از صدای ترمز قطار بدم می آید، نه خوشم می آید اصلا هردو چون از یک طرف ذهنم را پاره پاره می کند و از طرف دیگر صدای رسیدن است آهسته آهسته قطار می ایستد از این لحضه که همه بلند می شوند و شلوغی هم بدم می آید انگار با سرنگ استرس را وارد بدن می کنند
ادامه مطلب
مهربونی اصلا به این معنی نیست که آدمهمیشه خودشو با خواسته های بقیه هماهنگ کنه و اصلا وجود خودشو یادش بره و این مشکل خیلیا هست که میگن هرکاری میکنم نمیتونم بگم: نه همیشه کسی هست که از مشاورها بپرسدکه مثلا اگه من تقاضای دوستم یا جاری و و یا. رد کنم طرف دلخور میشه اما اگه قبول کنم خیلی برای خودم سخت میشه مگی بدروسینِ روانشناس در جواب میگویدکاظم سعیدزاده
یه حالتی ام انگار روحم گرسنه ست و اصلا هم سیر نمیشه
چیکار باید بکنم؟
میخواد از همه چی یه گاز بزنه مثل تیری که منتظره از کمان رها بشه شده
منتها من میترسم زه کمانو رها کنم
نميدونم بذارم به کدوم هدف بخوره؟ اینم خسته ست اصا صدای جیر جیر کمانو میشنوم دیگه کشش نداره میترسم بشکنه
کز کردم یه گوشه از دست این همه تردید
میفهمین چی میگم؟
کسی میتونه پیشنهاد مثبتی در این راستا بده دوستان؟
سلام اتفاقایی که این چند روز افتاده یکم عجیب غریبه و من نميدونم از کجا باید شروع کنم یه سریا رو سانسور میکنم،میدونین چی حرص دراره؟هرکس و ناکسی صفحه ت رو بخونه جز اونی که باید،یا اگر میخونه به روی خودشم نمیاره باید یه فکری بکنم واسه این قسمت از چیزایی که حرصم میدن.دیروز عصر با ف.ح و م.ش رفتیم بیرون،قبل اینکه م.ش بیاد با ف.ح تا نزدیکای مدرسه ی بچه های معلول ذهنی راه رفتیم‌ :| واقعا معلول ذهنی ماییم یا اون بیچاره ها D:
راهمون سمت سینما کج کردیم اون
مهربونی اصلا به این معنی نیست که آدمهمیشه خودشو با خواسته های بقیه هماهنگ کنه و اصلا وجود خودشو یادش بره و این مشکل خیلیا هست که میگن هرکاری میکنم نمیتونم بگم: نه همیشه کسی هست که از مشاورها بپرسدکه مثلا اگه من تقاضای دوستم یا جاری و و یا. رد کنم طرف دلخور میشه اما اگه قبول کنم خیلی برای خودم سخت میشه مگی بدروسینِ روانشناس در جواب میگوید


ادامه مطلب
اره من بازم حالم بده هی افسردگیم برمیگردهبا خودم فکر میکنم اصلا مگه من هیچ زمان بوده که افسرده نباشم؟اصلا مگه افسردگیم هیچ وقت رفته؟همیشه بوده،تنها چیزی که همیشه همراهمه بهم چسبیده و خاطر منو خیلی میخواد و البته دوست داره منو ب*ا بده همین افسردگیه.
دیگه روم نمیشه بگم واشنا فلان کن فلان نکن،واشنا من میخوام باهات قهر کنم واشنا من دارم دیوونه میشم اینو متوجه ای؟
هرچی بیشتر از روزهای عمرم میگذره بیشتر به این میرسم که باید کمتر حرف بزنم.
حالا این حرف زدن شامل زوایای مختلفی میشه که از حرف!برمیاد اما اینجا بیشتر منظورم وظیفه ی!!قضاوت کردن هست.
چه بسا امروزِ من ابعاد شخصیتی را داره بروز میده که دیروزِ من ازشون ناخرسند میشد و اصلا نفهمیدم چی شد و چه مسیری طی شد که من کاملا ناخواسته ویژگی هایی را پیدا کردم که قبلا با دیدنش در فرد دیگه تعجب می کردم،تعجب ازین که مگه میشه اینجوری بود یا می گفتم وای من که اصلا
.  .
من الان بلا تکلیف چی بپوشم واسه عروسی هستم خخخخخخ
اصلا نميدونم بقیه تو عروسی خیلی سرسنگین میان میشینن و  بزن برقص خاصی از طرف خانواده ما نخواهد بود یا مثل بقیه عروسی ها همه وسط خواهند بود !
. .
قراره شادی بکنیم یا همه ناراحتن اما واسه خاطر این دو تا نوه که هر کدوم برن سر زندگی خودشون یه جشن سرسنگین برگزار میکنن .
اگه عروسی من بود کلا از بیخ لغوش می کردم تا تکلیف روشن بشه . دلم نمیخواست غمگینی چهره ها رو ببینم ، دلم میخواست مفصل برگزار بشه نه
همیشه یکی از سوال های مهم زندگیم درباره خودم این بود که:من چرا انقدر فوتبالی ام؟اول من داداش ندارم :)اصلا فوتبال بازی نکردم حالا نمیشه گفت اصلا ،خیلی زیاد دوبار اونم شاید .
بابام خیلی فوتبالی نیست و اصلا تیم مورد علاقش با من فرق داره:|
مامانم هم ضربه شدیدی از فوتبال دیدن من خورده .
یه بار فوتبال ایران و یادم نمیاد کجا رو داشت،من داشتم نگاه میکردم و گوشی مامانم هم دستم بود داشتم بهش ور میرفتم بعد یهو ایران گل زد من از شدت خوشحالی گوشی از دستم پرت
چند وقت پیش که رفته بودم تو گروه ترجمه، یه مسابقۀ ترجمه گذاشته بودن که واقعا ساده بود، منم شرکت کردم؛ اما اصلا بهم مزه نداد. وقتی با م دربارۀ رمان‌هایی که خوندیم صحبت می‌کنیم نمی‌آم هرچی مقالۀ تخصصی در زمینۀ ادبیات داستانی خوندم براش تکرار کنم. راستش دیگه وقتی که با ن می‌رم کافه منچ بازی نمی‌کنم؛ چون اصلا بلد نیست و اون برد هم بی‌مزه می‌شه. از این نمونه‌ها کم نیست و غرض از گفتنش این نیست که نشون بدم خیلی فهمیده‌ام و اینجور حرفا، نه. قضیه
نه سری هست و نه صدایی ! 
انگار در اینجا  خاک مرده پاشیدند . نه کسی می آید و نه کسی می رود . نکند سال ها از مراسم ترحیم من گذشته و من بی خبرم.  شاید اصلا زندگی نکرده ام . ریه هایم رنگ هوا را له خود دیده اند ؟ چشم هایم غیر از چهار دیواری تنهایی چیز دیگری دیده است؟ 
شاید من در اعماق زمینم در اوج آسمان به دنبال خود می گردم ؟ 

پ.ن: 
برم دکتر حالم خیلی بد شده . این وقت روز که زمان هذیان گفتن نیست . 
تب دارم.  چشمام سیاهی میره . نکنه باید دخیل ببندم ؟ اصلا به ک
اجازه میدهی آرزویت کنم؟
من از خیرِ در آغوش گرفتنت گذشتم. بگذار دلخوشِ رویاهایم باشم بگذار همه بگویند "بیچاره دیوانه شده"
من کاری با این حرف ها ندارم فقط میخواهم صبح ها زودتر از تو بیدار شوم موهایت را شانه کنم دکمه های پیراهنت را ببندم دستم را روی صورتت بکشم وای دستم را رویِ صورتت بکشم. یعنی تا این حد اجازه دارم در رویاهایم نزدیکت شوم؟ 
من اصلا از تو توقعِ محبت هم ندارم میدانی دوست داشتنِ تو نیازِ من است مثلِ نیازِ ماهی به آب من بدون دوست دا
خیلی وقت می‌شود که مطلبی ننوشته‌ام. نه اینکه نوشتن را دوست نداشته باشم، نه، ولی همیشه اتفاقاتی خواسته یا نخواسته روی می‌دهند که نمی‌شود، که نمی‌توانی، که نمی‌خواهی؛ در هر صورت الان اینجا هستم.گذر زمان چیز عجیبی‌ست. چنان با سرعت و شدت روزگار سپری می‌شود که اصلا نمی‌دانی چه شد و چطور سپری شد اصلا.
حالا چطور به این نتیجه‌ی شگرف و لاینحل(!) بشریت رسیدم، از این‌جا ناشی می‌شود که در شب امتحان درسی به سر می‌برم که شاید به جرات بتوانم آن را سخ
.
با خودم خیلی کلنجار میروم این روزها.
بعضی وقت ها میگویم اصلا تو چرا این اینقدر خوش بین هستی؟!
کاش خدا اصلا این دل را به من نمیداد.من واقعا از این دل خسته شده ام
خودم بارها جار زده ام که مسبب تمام این روزهایم این دل لعنتی است
مصاف دل و عقل چنان بالا میگیرد که تنها حاصل آن برای من سردرد هایی است که عمری همراه دارم
به دست نوشته های روزگارم نگاه میکنم ، میخواهم روبروی من بنشینی و تک تک جمله هایش را باهم بخوانیم.
میخواهم بپرسی چرا این اتفاق ب
دیدید میگن فحش هرچی رکیک تر دوستی صمیمی تر؟ من این مدلی نیستم اصلا! یعنی وقتهایی ک قرار باشه حرف بد بزنم خودم بیشتر از همه اذیت میشم و واقعا حالم بد میشه!!!مثلا با شقایق ک دیگه میگیم ما هیــــــــــــــچ رودروایسی ای با هم نداریم اصلا تو زبونم نمیچرخه حتی از کلمات کنایه ای استفاده کنم!!!مثلا با زهرا نهایتا تو اوج خنده و اینا بیشور تهشِ!!! مثلا پارسال ک گ**ه نخور 2 بار یهو بش گفتم بعدش واقعا ی جوری شده بودم:/ بیشتر از 2-3 بار پشت سر هم بهش بگم شفته !مع
هیچ وقت اصراری بر دعاهام نبود که حتما بشه که اگر نشه پس چی میخواد بشه!؟
و سعی و تلاش رو اعتماد به خدایی بود که فکر همه جاش رو کرده!
ولی راستش نميدونم چه طور میشه دلم میگه:" شاید همه ی راه هایی که رفتم تا اینجا اشتباه بوده با وجود تمام دعاهایی که کردم!"
و عقلم میگه:" عیبی نداره! هر جایی که متوجه شدم اشتباهه برمیگردم و از نو شروع می کنم!"
که ناگهان زبون میگه:" اصلا چرا همه ی راهها رو اشتباه رفتم؟!"
و میبینم که هر 3 تا حق دارن و اینجوری میشه که در حالتی از
بچه ها رو برده بودیم ایستگاه هیجان و بعدش همراه خانواده رفتیم تونل خریددر حال گشت زدن بودیم که یه آقایی پشت سرم با صدای بلند داد زد: معصومهمنم برگشتم بی اختیارادامه داد: معصومه بابا بیا اینجاشناخته بود منو! دااائما هم این اسمو تکرار میکرد تو کل این راهروها،جوری که کل خانواده شاکی شده بودن که چرا زیاد تکرار میکنه!ولی من تا طبقه پایین تونل هم فکر میکردم این کی بود!من قبلا کجا دیده بودمش!چرا حس میکنم آشناست!تازه فهمیدم هم دانشگاهیم بود!اصلا فکر
نميدونم چرا چند وقتی امار بازدید وبلاگم با رتبه الکسام اومده پایین نميدونم واقعا چرا شاید مربوط به این باشه که تنظیمات اصلی قالبم رو دستکاری کردم یکم الان هم این مطلب رو گذاشتم ببین تغییری تو این مواردی که گفتم به وجود میاد یا نه ؟؟
دیشب داشتم سربه سرش میزاشتم اذیتش میکردم نامزدیه دیگه ازاین چیزا زیاد اتفاق میوفته اونم هی میخندید میگفت حالتو میگیرم وایسا ! خلاصه اینکه ما اومدیم بخوابیم منم همچنان کرم میریختم عاقا نامردی نکرد یه دونه از شیکمم نیشگون گرفت ینی درد داشتااااااااااا نميدونم چجوری خودمو کنترل کردم جیغ نکشم فقط اینو فهمیدم که احساس کردم خفه شدم بعدشم گررررریه بدبخت خودشم شوکه شده بود فک نمیکرد اینجوری درد بگیره !! هیچی دیگه شونصد بار دوراز جونش گفت غلط کردم
یکی از غول های تخصص که درواقع غول آخره، کیس بورد هست، یعنی یک بیمار باید پیدا کنیم که چهار قسمت فکش جراحی بخواد . تا اینجاش که به سختی پیدا میشه . قسمت دردناکش اینه باید از مرحله به مرحله ی جراحی عکس بگیریم . و واقعا حس بدی از این کار دارم . اینکه مدام باید لب و گونه و زبون مریض رو کنار بزنم و اونم کلی اذیت بشه که یک عکس خوب ازش دربیارم . اصلا نه خوشایند مریض نه من . ولی مجبوریم نميدونم چرا تو سیستم آموزشی به این قسمت حقوق بیمارا توجه نمیشه .
سلام
نميدونم عشق چیه .نميدونم از زندگی چی میخام .نميدونم چرا اینجوریه همه چی .نميدونم اسم این حسایی ک هروز تو خودم احساس میکنم چیه.کلاسردرگمم مث کلاف نخ نیستم مث ریشه ام ریشه ی های پیچ در پیچ بلندو کوتاه ک دنبالن چیزین دنبال اب.
ملت عشقو تموم کردم .عشقای مجازیم تموم کردم هرشب خیلی چیزا رو تموم میکنم ولی انگار چیزی تموم نمیشه همیشه هس.
دوباره اشتباه کردم.اشتباه پشت اشتباه.از سر تعارف بود یا از سر دوستداشتن؟ولی واقعا دوستش داشتم.با تموم دور بودنش با تموم نداشتنش با تموم دیر به دیر جواب دادنش و یا اینکه اصلا خودش رو پیله کردن و بعد گفتن که سرم شلوغه نمیتونم یا دیر میشه یا هر چیزیچقدر شبها به زور بیدار موندن و قطره تو چشام کردم که بیدار بمونم تا بیاد وقتی می اومد که من نبودم و فرط خستگی خوابم برده بود.اصلا دوستداشتن آدمها این ارزش رو داره که تمام از وجود خودت بزنی و تمام وجود
داشتن حس و حال خوب هم آرزوست! 
مدتیه که حالم اصلا خوب نیست اما حدودای یه هفته ای هست که خیلی حالم بده، اونقدر حالم بده که احساس میکنم قلبم داره از جاش کنده میشه خودمم اصلا نا ندارم و بی حوصلم :|
یه حس مثل دست و پا زدن برای رسیدن به سطح آب از یه عمق ده متری واسه یه آدم ناشی که هر چقدر هم تلاش میکنه بازم نوک انگشت های پاش زمین رو حس میکنه .
نود و هفت ،نود و هشت، نود و نه .صد. با ته لهجه دهاتیش داد زد .مرجان بیا ببین صد تا سکه اس .مرجان که گره روسری گلدارش را باز میکرد گفت :گفتی چند تا؟ صد تا؟ از مهر منم بیشتره که. هی غلام به نظرت چقدر می ارزه؟ 
غلام دستی به سر و رویش کشید و گفت نميدونم ولی فک کنم چهارصد پونصد تومنی بیارزه.
مرجان سینی چای را روی فرش کنار پای غلام گذاشت و گفت :چهارصد پونصد میلیون؟ 
-هاااا آره .
-کاش میشد یه خونه نقلی بخریم هر چند خونه نقلی بدون صدای بچه صفایی نداره.نه غلا
."به یاد می آورم زمانی را که برایت ارزشمند بودم،نه اشتباه میکنم!مگر اصلا روزی برایت ارزش داشته ام؟به خاطر دارم لحظاتی که مرا میخواستی،نه اشتباه میکنم!مگر اصلا لحظه ای خواهان من بوده ای؟در خاطرات عاشقانه ای که باهم داشته ایم میپویم،نه اشتباه میکنم!مگر خاطره ی عاشقانه ای باهم داشته ایم؟".
از ربکا میپرسم و میخواهم برایم بگوید دلیل این وصف های اشتباه چیست،ربکا لبخند میزند و آرام میگوید چه قدر بی رحمانه.
+چه قدر بی رحمانه؟همین؟دیوانه شدن آن ه
یه دوستی دارم تقریبا 5 سال دوستیم
خیلی کله شق و لجبازه
 یعنی واقعا وحشتناک باهم کل کل میکنیم بعد هیچکدوم کوتاه نمی ایم
اصلا هم مراعات همدیگرو نمی کنیم
بعضی وقتها هرچی از دهنم در می اد بهش میگم البته به هم فحش نمیدیم اون خط قرمزه
اونم همین طور هرچی میخواد میگه اصلا کوتاه نمی اد
تهش یه غرغر میکن میگه دیگه برو به کارات برس
من دلخور اون دلخور چند روز سکوت میشه ولی بعد چند وقت
دوباره روز از نو روزی از نو
همون بحث ادامه پیدا میکن تا یه موضوع مسخره دی
یک جایی از سریال شرلوک، موریارتی قبل ازینکه خودش را بکشد برگشت و به شرلوک گفت که تمام زندگیش به دنبال یک حواس پرتی می‌گشته تا اینکه شرلوک را پیدا کرده. یکی که اندازه‌ی خودش باهوش باشد. ولی حالا دیگر اورا هم ندارد چون خیلی وقت پیش شکستش داده است.
حقیقت هم همین است. اصلا بگذاریم به پای تنبلی که این یک سال گذشته را هیچ درس نخوانده‌ام. بهتر اصلا. مگر بچه‌های خرخوان احمق این مدرسه انرژی شان را از کجا میآورند برای درس خواندن؟ از انگیزه. انگیزه‌ای
حرف زیاد است اما حرف زدنم نمیآید. به این حالت میگویند یبوست فکری. یبوست اگر درمان نشود میشود بواسیر، زشتی بیرون میزند. بواسیر درمان نشود میشود شقاق و سرطان و مرگ. اما طب اسلامی برای همهی بیماری ها درمان دارد. برای یبوست سنا. سنای مکی و گل محمدی ـ صلوات نداشت؟ ـ برای یبوست جسمی است این ها. یبوست فکری که دارم چه داری طبیب! سنای مکی و گل محمدی. نفهمیدم. این ها چیست که میگویم اصلا. چرا دارم چیزی میگویم اصلا. پاک دیوانه شدهام. بس. مرگ بر آمریکا. شک کن. ه
صبح قبل بیدار شدنم خواب میدیدم با مردی هستم که ظاهرش جذابه و خیلی با لطافت و دقت و محبت باهاش برخورد میکردم اما میدیدم با دخترای دیگس(توی جمعی پر دختر وارد شدیم یهو گف شما همتون همو میشناسید؟ گفتیم اره یه ترس تو چهرش اومد  واز جمع فرار کرد! دنبالش میرفتم و دروغاش رو میشد برام و وقتی منو میدید ماست متلیش میکرد و دوباره یکم بعدش دروغی میگفت و دوباره دستش پیشم رو میشد. یه جا رسیدم رفتم داخلش مث اتاق بود و با یک دره نیمه واردش شدم دنبالم اومد که با
عصبیم
بی دلیل و با دلیلشو نميدونم
نفسم میون راه گیر میکنه دستام میلرزه دمای بدنم بالاست
و حس میکنم یکی داره مغزمو اره میکنه
عصبیم
به شدت و توان بالا 
انقدر که از صبح دلم نمیخواست جواب هیشکیو بدم
انقد که مطمئنم اگه دهنمو باز کنم چیزای خوبی نمیگم 
گمونم این قضیه عصبانیت از خواب شبم شروع شده
خوابی که خوب بود و اصلا حاوی کابوس و محتوای مجرمانه نبود :))
عصبیم
از خودم و خونواده ای که تموم برنامه هاش به چهارشنبه و کنکور بستگی داره
عصبیم 
از این نامر
من میام هی براتون از خستگی و بدبختی میگم و شماها هی به روی خودتون نمیارین،یادتونه خیلی وقت پیشا میگفتم ژینو همش منو از غر زدن وا میداره و یه طورای take it easy زندگیمه؟یادم نیست بهتون گفتم که اون رابطه تباه شد یا نه.اما الان یاد اون روابط افتادم،هیچ وقت به صورت جدی به قطع رابطه م با ژینو فکر نکرده بودم،در حقیقت این قطع ارتباط با تحول های خیلی بزرگی همگام شد و میتونم بگم واقعا همه چیمو بهم ریخت،احساس حقارتی که پرم کرده بود و دردی که همراه این پوچی
فکر کن خسته و کوفته بعد یک هفته از راه برسی هنوز عرقت خشک نشده ، کلی آدم زنگ بزنن از تویی که نمیدونی رتبه ها اومده خبر بگیرن‌‌‌.
و من میگم نميدونم بزارین نگاه کنم.
نميدونم چی میشه ولی فعلا یه بحث افتضاحی بین مامان و بابا شکل گرفته 
همین.
و من دوباره یه لحظه حس میکنم یه فشار زیادی به پیشونیم وارد شده و از دماغم خون میاد.
و من نه تنها شروع نمیکنم دوباره 
متوقف میشم و ادامه نمیدم.
دوباره به خودم امید نمیدم و تلاش نمیکنم.
دیگه هیچی هیچ ارزشی
اصلا بیا و این چند صباح را هم بیخیال من شو.
تو زندگی خودت را بکن و من
زندگی خودم را. انگار نه انگار که رونق جانم از توست.
راستش را بخواهی
اصلا گاهی فکر می کنم تو در منی اما با من نیستی .
هوا برم می دارد وقتی در خیالم،
خسته، روبرویت می نشینم و مبهوت نگاهت می شوم.
دست بر شقیقه ات میکشم و
موهای صبوری ات را از لابلای بپیشانی بیرون میکشم، چقدر مرا
تحمل می کنی؟
این روزها که بگذرد می ترسم. می ترسم تو هم بروی و تنهایم
بگذاری مثل.
اصلا آدم را ان
خب دیروز وقتی به مامانم گفتم خواستگارو قراره ببینم خیلی استقبال کرد که برای من عجیب بود داداشم که میکفت بیشتر وقت بده.اصلا ادم من نیس ولی نميدونم چرا حرف زدن باهاش برام جذابه.فکر میکنم فقط بخاطر تنهایی باشه.طولانی تنها بودن من.روی همه چی اخلاف داریم .با من طوری حرف میزنه که انگار باشه حالا دور توه بعد ادمت میکنم.میدونم منم خیلی همه چیو اول با دید بدمیبینم و گارد میگیرم.بهش همه چیو گفتم. هرچیزی که توش منفی بود برام ولی اینکه هیچکدوم ب
میخوام از نویسندگی خداحافظی کنم.یا وبلاگ میفروشم.یا حذفش میکنم.یا میزارم خاک بخوره.شاید به امکان ده درصد بعد کنکور برگردم.اگه بفروشم و حذف کنم که با وبلاگ جدید برمیگردم و همتون پیدا میکنم.اگر هم بزارم خاک بخوره.جایی نرید شما که باز این جمع فوق العاده ای که دوسال حدودا پیدا کردم از دست ندم.بعد دوسالگی وبلاگ تصمیم میگیرم که چیکار کنم.تا اینجا باشم سمت درس و کنکور نمیرم.اگر کسی کاری داشته باشه باهام که مهم باشه جیمیل و ایدی اینستا رو میزارم.نمی
ترس از زندگی باهامه.خیلی زیاد.خیلی چیزا عوض شده و من دارم هضمشون میکنم تو خودم.دارم حلشون میکنم.من دیگه نه آدم قبلم نه یه آدم جدید.اساس بی هویتی میکنم.احساس میکنم در سه سال گذشته اصلا وجود نداشتم و نمیخوام دنبال خاطره ای بگردم.دلم به هیچی چیزی دیگه نمیتونه خوش باشه.حالم نامساعدشده.راستش دارم فکر میکنم چجوری زندگی کردم این مدت رو؟به امید کی؟وچرا گذاشتم با یه امید که اصلا اسمش امید نیست زندگی کنم؟احساس حماقت برای یک انسان گندترین اساس میتونه
ساعت 02:50 شبه.
من هنوز بیدارم
و خوابم نمیبره
چشمام خیلی خستس و خودمم خیلی خوابم میاد
اما فکرم خیلی درگیره
مغزم نمیذاره بخوابم
هزارتا تب تو مغزم باز شده ، به هزارتا چیز باس فک کنه، واس همین هنگ کرده
و کلا دیگه نه میتونه فکر کنه نه بخوابه
نميدونم چجور ذهنمو آزاد کنم
حس جنسی منسیم هم رفته چن وقته
کلا خیلی بی‌حسم
روزا هم منگم
همه صداها انگار بم شدن
نمیتونم رو هیچی تمرکز کنم
رو هیچی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کاش شب تموم شه سریع
~~~~~~~~~~~
گاهی یه چیز تو ذهنم بم میگه ک
میدونید همیشه یه نگرانی هست
که نکنه .
در هر مسئله ای
این نکنه ارام و قرار نداره جز با یاد خدا که هر چی خودش صلاح بدونه
همون حرف همون دستور العمل ازتو حرکت .
واقعا حتما دلیلی داره که یه همچین جایی خدمت میکنم !
شاید این هم جزئی از روند تایید باشه
اما میتونم بگم تمام فکر ذکرم اصلا اینجا نیست .
کارمو خوب انجام میدم طوری که جای حرفی نمونه
این چند مدت چقدر اتفاقات پشت سر هم میفته
همین بعد از ظهر بود که به دوستم میگفتم که اصلا قابل مقایسه نیست
اگر
امروز عروسی دوست ساده ی هجده سالمه با دوماد نوزده ساله. دوستم کلی مشکلات خونوادگی دارن و اینا. خیلی دختر معصوم و ماهیه. نميدونم خوشحال باشم یا ناراحت. امیدوارم خوشبخت بشه. زیاد.
مراسم فردائه ما امشب رفتیم برا بزن و برقص و.‌
کلی رقصیدیم، خندیدم و از این حرفا. کل مهمونا ما هفت نفر بودیم :)
بقیه یعنی عمه هاش و مادربزرگش چون اون اتاق بودن مهمون حساب نمی کنم :)
دختر عمه اش (۱۶ساله) و پسر عمه اش(۱۳ساله) هم بین ما بودن.
میخوام با جنتلمن ترین مرد زندگیم (پ
اینجا کلیک کنید
این یوتیوب چنل یکی مثل اوشو هست که حرفای جالبی میزنی و میتونید یک بعد از ظهر رو باهاش سپری کنید.

"وقتی ملت دعا میکنن و نگاه به آسمون میکنن در 99 درصد مواقع به جهت اشتباهی نگاه میکنن چون به هر حال بهشت در یک طرف این دنیا قرار داره. بعد میگه اصلا بالا و پایین چه معنی میده؟ به اصطلاح around اصلا مهم نیست چیزی که درون تو هست مهمه!" 
_با اندکی تغییر 

No body knows which is down, which is up it is just a assumption*. isn't it? isn't it so?
Assuption: a thing that is accepted as true or as certain to happen, w
تابستان است و داغی آسمان و زمین.آنقدر این روزهای درهم، مشغولیت ذهنی و فکری دست و پای آدم ها را گرفته که فراموش می کنند سری به هم بزنند. حتی فرصت مجازی این پیامک های گوشی و خط های همراه اول و دوم و غیره هم ناهمراه شده اند. و کسی دیگر حوصله ندارد سراغی از تو بگیرد. خودت هم حسِ پاسخ دادن به پیامک های درهم و برهم برخی مخاطبان را نداری.اصلا میان این همه انبوه خالی و پوچ دنیا دنبال جایی دنج برای خلوت با خودت می گردی.دوست داری جایی آرام تکیه کنی ب
وقتی نوشته هامو برای کسی که عطش خوندنش رو داشت فرستادم خیالم راحت بود که میخونه نمیدونستم چه تصوری و چه ذهنیتی از زندگی
شخصیم و فرهنگی که بزرگ شدم رو داره ولی فکر کردم اگر بنویسم و بفرستم و بخونه حالم بهتر از اینی میشه که داشتم و کمی از سردرگمی بیرون میام و میتونم خود خود بودنم رو بهتر درک کنم.سعی کرده بودم بی پرده و بدون هیچ رودربایستی بنویسم و بدون اینکه مخفی کاری در این بین باشه.نوشتم و براش فرستادم و منتظر شدم که بخونه و نرش رو بگه ولی هنو
یکی نیست بگه که بشر، بگیر بخواب، مگه مجبوری پست می‌ذاری؟!
منم بهش میگم که مغزم اضافه بار داره، باید درستش کنم.
____
دلم یه کیسه بوکس می‌خواد! نه، حسش نیس. دلم اصلا چیزی نمی‌خواد، غلط کرده اصلا چیزی بخواد.
____
بزرگ‌ترین لذت این روزا که از پروژه‌های درسیم آزاد شدم، خوردن آب یخه. در این حد والا و متعالی.
____
شنبه همین هفته برای اولین بار توی چهار سال دانشگاه، به یکی از دخترهای دانشگاه سلام دادم‌. اعتراف می‌کنم که تو عمل انجام شده قرار گرفتم.
____
خب میخوام در مورد خستگی بنویسم.به نظرم خستگی اصلا دلیلی برای وجود نداره. مثلا ما میگیم حتی مگس یا فلان میکروارگانیسم هم یه علت وجودی داره و هرچند ما متوجه نقشش در هستی نشویم، ولی بالاخره تاثیر داره تو نظام جهان.
ولی من میگم خستگی اصلا چیزی نیست که وجود داشته باشه!
میدونید چرا؟ نشستم فکر کردم که علت های خستگی چی هست، مثلا وقتی حس میکنم خسته ام، دیگه نمیتونم ادامه بدم، وای مردم، دلیل این حسم چیه؟
یا از درون خودمه
یا از محیط
یعنی یا خودم بیماری ر
هزار بار پتو رو کشیده بودم روی سرم و گریه کرده بودم . حال و حوصله هیچکس رو نداشتم ، اشتها نداشتم ، حرف نمیزدم ، فقط گریه میکردم . یه روز ، دو روز ، یک هفته ، دو هفته ، یکماه ، دوماه بود که حال و حوصله نداشتم ، دیگه دلم برای هیچ مریضی نسوخت ، دیگه از غم کسی غصه نخوردم ، وقتی رفتم ختم کسی اشکم در نیومد ، حتی ناراحت هم نشدم ! رویه زندگیم تغییر کرد ؟ نميدونم . ولی دیگه دلم نخواست بگم بخندم ، قرار های دورهمی و بیرون رفتن رو پشت هم کنسل کردم ، یا رفتم مثل جغ
رفتم خونشون راستش اصلا نشد که نرم آخرین روزی بود که عموم تهرانه
حالم خیلی خوب نبود نميدونم چرا!
رفتم تو اتاق داشتم با دلسا خونه سازی بازی میکردم مهدی اومد تو اتاق سطل خونه سازی رو برداشت باهاش اهنگ میزد به دلسا گفت :(دلسا بزن سارا برات برقصه!)
من قیافم شبیه علامت تعجب شد !○_
بعد شروع کرد شونه هاشو ت بده گفت اینجوری دیگه دوباره من:o_0 بعد پاشد رفت بیرون
دم رفتن عموم و زنموم و زهرا شروع کردن به خدافظی من زدن زیر گریه دست خودم نبود منم فقط گریه
چند شب پیش داشتم اپیزود ۳۹ دیالوگ باکس رو گوش می کردم. خوابم برد. خواب دیدم زهرا اومده خونمون و من براش این اپیزود رو گذاشتم. خوابمون برد و ۱۲ شب بیدار شدیم.
زهرا گفت الان چجوری بخوابیم؟
گفتم باز دیالوگ باکس گوش میدیم. از شدت آرامشی که میده خوابمون میبره :))
تو خواب دیالوگ باکس ^___^
________
پریشب یه خوابی دیدم پر از آدم هایی که سال تا سال نمی بینمشون.
________
دیشب خواب عارفه رو دیدم. عارفه کیه؟ قبلا تو اینستاگرام فالوش میکردم و اصلا پست و استوری هاش رو ه
توی اون عکس، توی ساحل خیلی خوشگل شدی. نمی دونم چطور اینکارو می کنی، این یه جور استعداده؟ اصلا حواست هست؟ انگار، یه هاله از خودت ساطع می کنی و همه محیط رو در بر می گیره. منظورم یه تجسم فیزیکی نیست، مثل یه احساس؟ انگار ک تحت تاثیر مواد باشم. مثل این میمونه ک تمام صحنه جوری تزئین شده باشه ک تو به چشم بیای، و وسط این کادر تو وایسادی، با یه حالت بی تفاوتی کامل نسبت به دنیای دورت توی جای دیه ای سیر می کنی و اصلا منوجه نیستی ک دنیا داره به تاثیر از تو ا
گاهی آدم نمی‌داند باید به کسی که نیست وفادار بماند یا نه؛
اگر عهد‌های قدیم را بشکنی چه فرقی با او داری؟
اگر پای قول و قرار‌ها بمانی، اصلا می‌شود یک طرفه پای قول و قرار‌ها ماند؟
فکر می‌کنم از یک جایی به بعد ما به آدم ِ رفته وفادار نیستیم، بلکه به خودمان وفادار می‌مانیم؛
رو‌به‌رو شدن با این حقیقت که آن‌ حرف‌ها همه‌اش باد هوا بوده، که شاید بیشترشان دروغ بوده، کار هر کسی نیست.
از یک جایی به بعد ما اصلا نمی‌دانیم چرا و به چه کسی وفادار ماند
تا حالا دقت کردین دیوونگی چقد میتونه زیبا باشه؟!،! اصلا به نظرم در هر صورت باید مدال قشنگ ترین بیماری دنیا رو به خودش بدن.آدمی که دیوونه میشه دلیل داره، دلیل جنونش ماورایی و فراتر از موجودیت میشه.دلیلش از یه جای دیگه، از یه منبع دیگه که خودشو از روزمرگی های عادی این دنیا جدا کرده میاد.اصلا شما خودتون بگین کدوم بیماری اینجوریه آخه.اصلا بیماری نیست به نظرم موهبت الهیه که به هر کسی نمیدنش.بابا از قدیم گفتن دیوانگی هم عالمی دارد. تا حالا سعی کردی
نميدونم دعای خیر کی بود که اتفاقی نیوفتاد .
هیچ وقت سوار ماشین شخصی ، آژانس  نشدم ،،، البته خیلی ها بهم گفتن آرام سوار ماشین شخصی نشیاا !
دیرم بود و مجبور شدم سوار ماشین آژانس بشم
از لحظه که من سوار شدم راننده آهنگ گذاشت ،، با خودم گفتم همه اهنگ میذارن عیبی نداره ، یه کمی گذشت  دوبار صدای آهنگ بلند کرد ،،با خودم گفتم ایرادی نداره حتما این آهنگ رو دوست داره
منم همین جوری بیرون داشتم نگاه میکردم به ماشیناو پیاده رو و آدم ها
نکته :دقت کردین
14تیر 98
چند ساعتی می شد که از جلسه ی کنکور اومده بودم، اینستاگرامم رو اکتیو کرده بودم و با دوستام چت می کردم. مامان اومد تو اتاقم. معلوم بود یه چیزی می خواد بگه.گفتم مامان جان ولش کن اصلا بحثشم نکن. برو طبقه پایین لطفا، در این باره هم حرفی نزن تو رو خدا.
گف:تو از کجا خبر داری؟ بهار بهت گفت؟
گفتم چیو میگفت؟ مگه نمیخوای در مورد کنکور صحبت کنی؟
گفت آها. نه یه چیز دیگه است. قضیه ی خواستگارته :)) خیلی وقته یه خواستگار داری که منتظر کنکورتن. سه ماهه منتظرن
ته دلم خالیه. احساس میکنم جا موندم از رویاهام. نه تنها حس می کنم از بقیه هم سن و سالام عقب افتادم هر چند ممکنه تو ظاهر این جوری به نظر نرسه ولی خوب حسه دیگه، چه میشه کرد؛ احساس می کنم از خود قبلم هم عقب افتادم. حس پسرفت می کنم.
یه ناراحتی ته ته دلم هست، نمی دونم چیه اصلا.
بعضی وقتا همه چی رو میندازم گردن شرایط زندگی ام، ولی بعد به خودم میام؛ میگم نه واقعا تقصیر خودمم هست. ولی خوب که چی؟ احساس الانم تقصیر خودم بوده؟ خوب چیکار کنم؟ الان رو چیکار کنم
صحبت کردیم به انتخابِ خودم 
با‌مخالفت مامان و اعتراض ِ بابا واسه سرخود بودنم.
اشتباه کردم؟!
نميدونم میخوام یطوری تمومش کنم. 
اشتباهه میدونم ، شاید همین اشتباه همینطور پیش بره!
از اول هم تصمیمم این بود .
هانیه گفت همینطور پیش بری همچیو میگه به مامانم. نميدونم‌چقدر میتونم خودمو راضی کنم
اگه خودم راضی کنم دلمو. 
خداهم دیگه نگاه نمیکنه و فقط ازش میخوام‌لحظات اخر باشه.
نميدونم کتاب چهار اثر فلورانس اسکاول شین رو خوندین یا نه؟ من بارها و بارها از این طرف و اون طرف اسمشو شنیده بودمتوی کتاب فروشی ها دیده بودمش ولی هیچ وقت راغب نبودم برم سمت این کتاب!! اصنم نمیدونستم این کتاب راجع به چی هست و همینطوری احساس میکردم کتاب جذابی نیست!! خلاصه حدود سه هفته پیش که رفته بودم توی یه کتاب فروشی قدم میزدم برای خودم و قصد خرید کتاب هم نداشتم، چشمم خورد به این کتاب! قیمتش هم خب کم نبود.کتابو باز کردممقدمشو خوندم به نظر جال
دانلود اهنگ باز چی کردی کجا داری میری : دانلود آهنگ باز شیک کردی کجا داری میری از علیسا ( علی سا ) - آهنگ چالش علی سا آهنگ نصف نصف می کنم هر چی که از زندگی دارم ( دریاست چشای تو خود .
دانلود اهنگ باز چی کردی کجا داری میری (علیسا) با دو کیفیت 320 و 128
باز شیک کردی کجا داری میری کشتی ما رو با سر به زیری
 
چیزی نمیگی ولی میدونم اهل پیچی نه بهونه گیری
 
دوست دارم مال من باشی من پشتتم نباشه غمت
 
ازین به بعد دیگه نمی خوام فقط اتفاقی ببینمت
 
نصف
گاهى حتى یك متر مربع تو این دنیاى بزرگ گوشه ى دنج تو نیست یه جایى كه متعلق به خودت باشه و درونش آرامش و آزادى داشته باشى انگار فقط یه نفسى میره و میاد با یه سرى مواردى كه بر حسب وظیفه و مسئولیت انجام میدى درست مثل یه ربات!!حتى تو بدنت هم آزاد نیستى ! عضله هاى منقبض و دندان هاى به هم فشردهبا اشك هایى كه گاه و بیگاه از چشمانت جاریه و ته مونده ى رویاهاتن ! الان اصلا با مشكل كسى دیگه نمیخوام كار داشته باشم نمى خوام فكر كنم خب فلانى چى بگه كه بیمار سر
حقیقتش یه سری تغییر و تحولات عجیب داره در من رخ میده
که دلیلش رو خودم هم درک نمیکنم.
شاید به خاطر تغییر محیطه.
اتفاق و تغییر خاصی توی زندگی من داده نشده به جز کوچ کردنم به این شهر.
یکی از اشناهام توی تورنتو زندگی میکنه
بهم گفت خوب کردم کوچ کردم.
گفت یه جا موندن ادم رو روانی و راکد و ساکن میکنه.
شاید از اثرات کوچ کردنه.
من قبلا ور و بریام برام بعضیاشون مهم بودن.
رفتاراشون رو انالیز میکردم که خودم چیز یاد بگیرم.
الان کمتر کسی برام مهمه.
کلا انگار گذش
سلام بچه ها جون.
خیلی حال و احوالم جالب نیست.
این روزها به آرامش خونه احتیاج داشتم اما باز باید این ور اونور میرفتم. تعطیلات بود و خواهرم از ساوه اومده بود و قرار بود دور هم جمع باشیم.
حالا از دیشب باز برگشتم خونه.
اوووم چند روز پیش قرار با روانپزشکم داشتم. حرف زدن های من و تعریف کردن همه ی زندگیم برای اولین بار برای یه نفر تموم شد.حالا نوبت حرف زدن اون رسیده.
گفت اعتماد به نفس و عزت نفس و همه چیم نابوده :/ و این از بحران های زندگیم معلومه.
نمی‌دونم تازگی‌ها من دارم زیاد ناراحت می‌شم یا ناراحتی‌هام به جاست!مسئله‌ این‌جاست که با شخصی که باعث‌ش شده هم حرف نمی‌زنم،اصلا نمی‌دونم این مشکله یا درسته؟به‌هرحال الان از یه سری اشخاص به دلایلی ناراحتم،باهاشون حرف نمی‌زنم باهام حرف نمی‌زنن چون قطعا متوجه ناراحتی‌م نیستن.
این‌ها همه به‌کنار،چه‌قدر بدم می‌آد از شوعاف و چه‌قدر بدم میاددد که یکی بیاد به‌جای من این‌کارو بکنه [اصلا نمی‌دونم ساختار جمله‌م درسته یا نه ولی خب.]
+ حس میکنم دیوار زندگیم کج رفته بالا.حس میکنم هرکاری کنم دیوار زندگیم همچنان کج میره بالاحس بدیه- چرا فکر میکنی دیوار زندگیت کج رفته بالا و نمیشه درستش کرد؟شاید تو داری کج میبینیش؟شاید اونقدرها هم کج نیستشاید اصلا کج نیست+نميدونممثل یه مهندس شکست خورده شدم که حس میکنه ساختمانی که ساخته کجه مهندسی که به بن بست خورده.- ولی یه مهندس خوب با احساساتش خونه نمیسازه و تصمیم نمیگیره . میشینه حساب کتاب میکنه ببینه کجا رو اشتباه کرده و تلاش
با مامان زیاد سره دانشگاه حرف میزنیم رابطه م با مامان روز به روز داره بهتر میشه نميدونم چه اتفاقی داره میوفته!تا قبل از بهبود روابطمون پیش خودم میگفتم اگر چندین سال هم نبینمشون اصلا اهمیتی نداره اما این روزا دارم میفهمم که چقدر ته دلم خانوادم دوست دارم،شاید بد موقعی داره خوب میشه.باید بنویسم که یادم بمونه شرایط دقیقا چطوری بود!از طرفی دانشگاهِ همینجا و خب درکنار خانواده بودن و راحتی برای رفت و امد!از طرف دیگه کسایی که دوست ندارم مثل این روز
صد بار پیامک می دهم!هزار بار تک زنگ میزنم که پیامک ها را چک کند!وقتی جواب داد شروع میکنم از اینکه شدیدا دلتنگش هستم و اگر تا همین فردا نبینمش قطعا به یک نحوی یا می میرم و یا خود کشی میکنم، بگویم !وقتی پاسخ می دهد که خب کجا قرار بگذاریم می گویم که اصلا مهم نیست و هر جایی که او بگوید! خلاصه مکالمه تمام می شود و قرار می شود فردا شب در فلان جا او را ملاقات کنم! صبح که می شود پیام می دهم که اصلا حال آن فلان جا را ندارم و هماهنگ کرده ام که به یک جای دیگر ب
شعله دارم می‌کشم در تب، نمی‌فهمی چرا؟
آب دارم می‌روم هر شب، نمی‌فهمی چرا؟
اهل آه و ناله کردن نیستم، جان من است
اینکه هر دم می‌رسد بر لب، نمی‌فهمی چرا؟
آنچه من پای به دست آوردن چشمت زدم
قید دینم بود لامذهب، نمی‌فهمی چرا؟
بارها دل کندی و من بارها جان کنده‌ام
بارها تکرار شد مطلب، نمی‌فهمی چرا؟
بین مردم مثل من پیدا نخواهد شد، نگرد!
یک ندارد جز خودش مضرب، نمی‌فهمی چرا؟
بارها گفتم دل دیوانه، گرد عشق، نه!
نیش خواهی‌خورد از این عقرب، نمی‌فهمی
دلبل سر نزدن چند روزه به وبلاگم هم شاید این بوده که باید از این فاز بیرون بیام که حتما باید یه متن کامل بنویسم تا بشه بهش گفت پست وبلاگ. شاید و احتمالا درگیر وسواس الکی شدم و شاید باید علاوه بر زیادی جدی نگرفتن پستای شبکه های اجتماعیم، زندگی واقعی رو بیشتر جدی بگیرم.
میم میگه که پدرش پول تو جیبی خوبی بهش میده ولی این براش کمه چون دلش میخواد پول زیادی داشته باشه، ولی من میگم دلم میخواد یه روزی که خیلی دور نیست مستقل بشم و استقلال مالی پیدا کنم،
بعضی روزها کلا جمعه ان .
یعنی اصلا ربط نداره اول هفته باشه یا وسطش یا اخرش ، بعضی روزها کلا بوی جمعه میدن
روزهایی که مثلا اصلا انگار دلت نمیخواد از تختت کنده شی ، یعنی انگار دلت میخواد فقط تو تخت خنکت بمونیو از این پهلو به اون پهلو بری ، از اونایی که دلت میخواد ژولیده باشی موهاتو شونه نزنی ، اتاقتو مرتب نکنی . 
کلا بعضی روزها جمعه ان مثل او روزهایی که بدون دلیل کم حرف میشی ، غمگین میشی !
 نه اینکه واقعا ناراحت باشیا نه !
انگار دلیلی برای خندید
داستان معجزه ای که کردم خیلی خوبه اصلا میگن تو دانشگاه به این اسم میشناسنم
راستش الان می خوام بزنم فاز خوب و تعریفای خوب کنم ولی کلا یه دل گرفتگی دارم و کلا اون حس تنهاییه باز اومده سراغم شاید واسه اینه که مامانم اینا رفتن ! بیخیال 
اقا یه امتحان داشتیم از این حفظی ها کلا ۱۲_۱۶ صفحه هم میشد ولی هیچکس نخونده بود استاده هم که یکم گیره اصلا انگار فضایی هست این ادم .
خب یکی از دوستان عزیز زحمت کشیده بود و تمام صفحاتو خلاصه کرده بود توی برگه های کوچ
فکرکنم که امروز شلوغی خواهم داشت.چندروز قبل بود که متوجه شدم بهزاد از همه جا لفت داده. نه تو اینستا بود، نه واتساپ؛ نه تلگرام. برامم اصلا اهمیتی نداشت.ولی امروز صبح یهویی بهم خبر رسید که انگار از ایران رفته. همونموقعم میخواست که بره، ولی فکر نمیکردم به این سرعت.درواقع نميدونم؛ تونست آخرش اقامت بگیره، یا پناهنده شد‌‌. فقط میدونم رفت؛ حتی چه کشوری هم نميدونم.بهزاد رفت، ولی بعد از اینکه قلب منو لگدمال کرد. رفت و یه تیکه از خاطرات تلخ
امشب خیلی دلم به حال خودم سوخت. وقتی خواستم دکمه های کیبردو بزنم واسه اعلام نتایج، بابارو میدیدم که چقد امید داشت. مامانو دیدم که چجوری دست به دعا برداشته بود. فاطیما چجوری زول زده بود به اون صفحه لعنتی کامپیوتر و خدا خدا میکرد. ولی وقت رتبمو دیدم کلا وا رفتم.فقط زدم زیرگریه و دویدم تو اتاق. نمیتونستم باورکنم این رتبه و این درصدا مال منن. بابا اومد تو اتاق، هی سرمو بغل گرفت. هی پیشونیمو بوسید. گفت من نگاه نکردما؛ چندشدی مگه؟. دوستم ن
اصلا مگه میشه تمام این ها رو بهش گفت تمام حس ها رو
تمام ترس ها رو تمام ندانستن ها رو  حتی تمام پیش بینی های منفی رو :)
که باید واقع بین بود و .
کجا تو کدوم پست جا میشن این همه جوانب داشتم فکر میکردم به شعر دیدم شعر هم بلد نیستیم
الان کمی حالم بهتر شده باز نسبت به صبح که داشتم از  .  از صبح که بیدار شدم درگیر بودم که کاری فعلا از دستم بر نمیاد که من بیکار ننشتم 
*میترسم این سه نقط ها اخر کار دستمون بده خیلی زیاد شده تو یاد میمونه برای چی بود
 که خو
نميدونم اون چه حس یا چه قدرتیه که آدم باید داشته باشه تا بعد از این‌همه برنامه ریزی به برنامه اش عمل کنه!چرا عمل نمیشه!؟ تنبلی!؟ یا چی!؟ افسردگی!؟ بی انگیزگی!؟ واقعا چرا کارامو انجام نمیدم!؟ خودمم نميدونم!علت این کمکاری ها و بیکاری ها چیست در صورتی که کار به اندازۀ کافی و زیاد موجود است!؟
چرا مادر زن ها انقدر دومادشون رو دوست دارن؟ خیلی عجیبه ! یه ذوق و شوق عجیبی دارن برا دوماد، قبل از اینکه بخواد بیاد پا میشن با شوق همه جارو مرتب میکنن، غذاهایی که صد سال یبار میپزن بار میذارن، به دختر تشر میزنن که برو به خودت برس، هی میپرسن کجاست؟ پس چرا نمیاد؟احساس میکنم عقب گرد میزنن به دوران جوونی خودشون، شوق و ذوق های خودشون، یا شاید شوق و ذوق هایی که اون موقع تو دوران عقد کردگی خودشون از ترس چشم غره های باباها سرکوب میشد حالا میاد رو!
نمید
شاید زمان آن رسیده باشد که بنشینیم و برای آدمِ رفته آرزوی خوشبختی کنیم.بگذاریم شبیه عشاق دنیای ادبیات، برای هم از روسِ اصیلِ مغرور و بارانی‌های انگلیسی بگویند و جعبه‌ی کوچک کادوپیچ شده‌ی توی جیب چپش و قاصدک‌هایی که به امید رسیدن به هم فوت می‌کنند.
می‌دانی چیست؟ احساس دختربچه‌ی پنج شش ساله‌ای را دارم که ناگهان از دنیای کوچک و رنگی رنگی زیبایی که خودش با دستان کوچکش برای خودش ساخته، بیرونش انداخته‌اند و پرتش کرده‌اند توی دنیای خاکست
امروز باید با خواهرم برم مشاوره من نميدونم دقیقا چی گفته که مشاورش ازم خواسته اینبار من همراهش باشم مشاوری که چندسال پیش خودم مراجعه اش بودم و ازش متنفر بودم مطمئنم اونم همین حس رو داشت حرفهایی میزد که برای من بلند پرواز خیلی دور بود امروز مطمئنم دوباره حرف هایی خواهد زد که من اصلا حوصله شنیدنش رو ندارم یکسری نصیخت و خواسته های بیخود همشون میخوان بمونم پیش خواهرم تا حالش خوب بشه ولی من محاله اینکار رو بکنم یکبار برای برادرم بخشی از زندگیم ر
به قول آرش : نه غمی به دل نه کسی به بند؛ باغچه ها پر از گل شاهپسند
واقعا راست میگه.نه عاشق کسی نه کسی عاشق ما. همه چی امن و امان شکرخدا
خدایا دمت گرم همین فرمون ما رو جلو ببر‌. اصلا حوصله عاشقی و بدبختی بعدش رو ندارم. الان خوبه بی دغدغه بیخیال از هفت دولت آزاد. دمت گرم
یه نکته ای که بعد از ازدواج متوجهش شدم اینه که وقتی با یه عروس یا دوماد مواجه میشیم چقدر باید مراقب حرف زدن هامون و اظهار نظرهامون باشیم چون می‌تونه براشون حس های اذیت کننده ای رو تولید کنه که اگه اون حرف ها نبود اصلا ایجاد نمیشد.
مثلا وقتی داره برامون از مراسمش، رسوماتشون، هدیه هاش یا هر چیزی میگه ، ما حق نداریم کامنت بدیم که : عه! ینی فلان کارو برات نکردن؟ ینی فلان برنامه رو اینطوری اجرا کردن؟ ینی در مورد خرید فلان چیز از تو نظر نخواستن؟ ینی
سلام رفقا
یه مشکلی دارم که فکرم رو مشغول کرده شدیدا، مشکل که چه عرض کنم، دو راهی. من موندم سال دیگه لیسانس کامپیوترم رو میگیرم برم ارشد بخونم یا برم سربازی؟، توی حوزه کامپیوتر یعنی رشته م هم خب بلدم مربوط با شاخه م کار کنم، منتهی نميدونم باید چیکار کنم، یه سری میگن برو سربازی، یه سری میگن اشتباهه بری کلی عقب میافتی، یه سری میگن بدون کارت پایان خدمت کار نمیدن بهت، یعنی تو شرکت ها هم نمیدن؟ 
کسانی که تجربه دارن بگن، از طرفی هم بعد ارشد که س
پسرخالمو بردن برای از این تستای هوش و اینا همه سوالا رو درست جواب داد :| فقط یکی رو نتونست :|
اونم اینکه نتونست گره بزنه گفت بلد نیستم :|
برای همینم 7 امتیاز ازش کم شد شد 43 از 50 :|
که اون خانومه میگفت نرمال بچه ها 28 ، 29 میارن خیلی گل بکارن یکی بوده 34 اینا اورده :|
من تازه معنی و دلیل این میزان گودزیلا بازیاشو فهمیدم :|
من دارم تو محدوده فضایی یه بچه فوق باهوش زندگی میکنم :|
با اون جلف بازیاش :/
***
من همیشه با کله میرفتم تو یه کاری :) یعنی از شروع نمیترسم اون
یکی دو روز دیگه بر میگردم اونور .هم میرم پیش یلدا و مرگ باباشو تسلیت میگم.هم پرستو رو میبینم .هم چن تا کتاب درسی بلند میکنم میارم اینجا بخونم نميدونم میتونم یا ن .نميدونم میخوام یا ن .هیچی نميدونم .دو روز پیش تولد دلارا بود و جوجه ی من یه سال بزرگ تر شد :)جوجهبدون که حتی اگه پدر و مادر روانیت گوشت به تنم نذارن حتی اگه تیکه تیکم کنن حتی اگه شبو روز نفرینم کنن :)بازم خواهرت پشتته :)همیشه اجیو داری .تا وقتی زندس حواسش بت هس .مهم نیس چن سالته 
تکست و متن آهنگ سامان جلیلی به نام جاده

قلبا تورو میخوام تویی دنیام مث قبلا قبلا تو هم میگفتی با منه قلبت الانا اصلا
من دلم میخواد بزنیم به جاده بریم لب دریا با پای پیاده
دلم میخواد بارون بشوره غمامو خیره شی به چشمام بدون اراده
اصلا نمیفهمم یعنی چی ما دور باشیم قطعا بارون میاد باید یه جا باشیم
ادامه مطلب
چه بهار دلگیری.اصلا بهار همیشه دلگیر بوده، نميدونم چرا بقیه انقدر ذوق اومدنش رو دارن‌.چه ذوقی داره شروع یه سالِ دیگه بدونِ تو؟!
چقدر رنگ سبزِ این روزهای شهر تو چشم میزنه و حالمو بد میکنه‌.
راستی بهت گفته بودم فصل بهار اذیتم میکنه؟ بهار هیچوقت مالِ من نبوده، درست مثل تو.
اگه یه روز خواستی بیای، بهار نیا پاییز بیا، وقتی دارم پا به پای طبیعت برات میبارم بیا، وقتی امید مثل پرنده ها از دلم کوچ میکنه بیا، وقتی هوای دلم ابری و تیره است بیا‌.
بذا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب