نتایج مطلب ها برای عبارت :

می دونی کرده کارای تو کمرمو خم

شبا که ميخوایم بخوابیم، حاجعلیاقا بعد ازین که یه ساعت رو کله و دست و پای من ميپره و از هفت ناحیه ناقصم ميکنه، ميره پیش باباش و مث جوجه ها سرشو زیر دستای بابا فرو ميکنه که یعنی کمرمو ماساژ بده تا خوابم ببره! اگه هم باباش خواب باشه انقد اعتراض ميکنه تا بیدار بشه (والا رضاخان هم با اون همه زورگویی نميتونست اینجوری وسط خواب و بیداری از باباش ماساژ بگیره!)
پنج دقیقه که ماساژ گرفت دوباره مياد ميپره رو سر و فرق من!
دوباره ميره پیش باباش
دوباره مياد.
و
پست قبلی رو یک ماه پیش نوشتم. و به همين راحتی یک ماه گذشت! بدون اینکه بتونم چیز مناسبی بنویسم :(
بهم حق بدید. درسام سنگینه و زیاااااد. هرچند اکثر دروسم رو واقعا دوست دارم. اما امتحانات نزدیکه.
کسایی که این وب رو از بهار امسال دنبال کردند مي‌دونند که من چقدر در فصل امتحانات، گیج و درگیرم. نميتونم بنویسم.
نميتونم بنویسم.
حتی از این سفر مشهدی که رفتیم و شب یلدایی که اونجا بودیم. بهترین سفرم در طول زندگی مشترک!
حتی از مصاحبه علمي‌ای که اخیرا د
آدمای خوب هم در شرایطی کاراي بد انجام ميدن ،
گرچه یه روزایی هم ميتونن بد باشن و کاراي خوبی بکنن ،
وقتی در ميانه ی همه حرفای نگفته ام به گلایه هام ميرسم اونا رو تو خیسی چشام حل ميکنم و به خودم ميگم ،
تو که همه جوره از تقدیر طلب کاری  اینم روش ،:
و این منم 
که دیگه  حتی با خودمم دردودل نميکنم به گمانم غم وغصه هم از دست من عاصی شده ،
خیلی ها فکر ميکنن چون کسی دور و برشون نیست یا با هیچ کس رفت و آمدی ندارن ،
تنهان 
ولی تنهایی رو کسی ميفهمه که شلوغی دورو
اِدی: من مي خوام برم پیش خواهرم، اونجا یه شیرینی فروشی بزنم. برای روز تولدت یه کیک بزرگ مي فرستم.
جک: من از کیک تولد بدم مياد.
اِدی: چی؟ بدت مياد؟ چرا؟
جک: مي دوني ، اینایی که ميگی ، به روحیه ات نمي خوره. تو دوباره ميری سراغ ی چون تو یه ی.
اِدی: آدما عوض مي شن جک 
جک: روز ها عوض ميشن، ماه ها عوض ميشن ، فصل ها عوض ميشن، ولی آدما هرگز عوض نميشن.
ادی: چرا عوض مي شن، خود تو هم عوض ميشی. مي دوني مي خوام رو کیک تولدت چی بنویسم ؟ جک موزلی. هه آره برات مي فر
بیست سالگی برای من سن خیلی مهميه و هميشه برام مهم بوده که تا قبل از اتمام بیست سالگیم، من حسابی کیف کرده باشم و کاراي مفید کرده باشم و به معنای واقعی "زندگی" بکنم. و خب من اینجام و تقریبا پنج ماهی از بیست سالگیم گذشته و من این اواخر زیاد از شرایط راضی نبودم.
بنابراین همونطور که چند روزه ذهنم درگیر شده، امشب یه لیست نوشتم از بیست کاری که تا قبل از تموم شدن بیست سالگیم باید انجام بدم. البته ممکنه به مرور باز فعالیت هایی بهش اضافه بشه اما چون اولین
ِ_آخرین پستم دقیقا روز قبل عروسی دوستم بود و الان دقیقا شب بعد از عروسی دوستم ،یعنی دیشب این موقع من بغل دست دوستم تو جایگاه عروس نشسته بودم و با اون یکی دوستم مثل ندیده ها عکس ميگرفتیم ، و یک ساعت بعدشم وقتی بغلش کردم چشماشو دیدم اشکم در اومد و با این جمله به آقای داماد :آقا امير مواظبش باش ،سالنو ترک کردم . وقتی به سمت در ميرفتم جوری دیگران نگام کردن که از کرده ی خود پشیمانم تا حالا این همه آدم یه جا باهم اشکمو ندیدن و البته تاحالا بخاطر هی
سمند نقره‌ای رنگ با سرعت زیاد از کنار آینه‌ی بغل عبور مي‌کند._آخ آخ ببین عین گلوله ميره !
_ ماشین شوتیه؛ این به هر کس بزنه کسی زنده ازش در نمياد.
صدای آرامش از صندلی پشتی بلند مي‌شود، هندزفری را از گوشش بیرون مي‌کشد و مي‌گوید : "از کجا فهميدین ماشین شوتیه؟"
_مشخصه دیگه، پشتش رو ببین، پشت ماشین رو ميارن بالاتر که وقتی بار ميزنن و سنگین ميشه خیلی نیاد پایین، ببین الان بار نداره پشت ماشین بالاست!
_ ميگم! مگه امام جمعه نگفت اگه با سرعت مجاز برن پلی
.دلم جنگل، دلم باران، دلم اصلا غلط کردهدلم بوسه، لب یاران، دلم اصلا غلط کردهدلم دریا، دلم ساحل، دلم یک کام پر حاصلدلم خلوت، دلم جانان، دلم اصلا غلط کردهدلم یک شب، دلم یک تب، به عشق یار شیرین لبدلم شاعر، دلم دیوان، دلم اصلا غلط کردهدلم خنده، دلم شادی، دلم فریاد آزادیدلم پروازی از زندان، دلم اصلا غلط کردهدلم مو را، شب او را، دلم آن چشم جادو رادلم یک صبح جاویدان، دلم اصلا غلط کردهدلم خواهش، دلم بارش، جواب ناب و بی پرسشاز آن شیرین لب خندان، دلم
و وقتی اون حرفا رو شروع بکنم
قطعا باید براشون یه برچسب جداگانه انتخاب بکنم و تا آخر عمرم درمورد این
موضوع بنویسم . ولی تا ميام بنویسم ميگم نه بیخیالش تو سایت
جدید بنویسشون ! الان خوددرگیری سایتی_ وبلاگی گرفتم ‍♀️‍♀️
من
اتاقم تو تابستون از بقیه نقاط خونه ۱۰ درجه خنک تره . بعد نصف شب بقیه
گرمشونه ولی هوا برای من عادیه . اونا ميرن کولر روشن ميکنن . و اتاق
من هواش دقیقا مثل اواسط آبان ميشه و با افتخار اعلام ميدارم که بنده
دارم س
دختر سعدی بیا آیینه بندان کرده اماین غزل را آب و جارو طاق بستان کرده امسهم من هستی، خیالتشانه اتافسانه اتبا خیالت مرغ عاشق را سخندان کرده امفال خود را دیده ام در قهوه ی چشم تو باشوق تعبیرِ دل انگیزی که پنهان کرده امخواب دیدم خرمنت افشان به روی صورتمابن سیرین را خراب موی افشان کرده امآه ای پیغمبر شب های این شعر و شعورکافران را با شعار تو مسلمان کرده امهر چه دارم آرزو، قربانی یک تار موتمن به هر تارت هزاران بوسه قربان کرده امضرب و تقسیم نگاهت
در حالی که غروب شده بود و منتظرش بودم و هی نگاهم به ساعت آشپزخونه بود از صندلی روی ميز رها شدم و خودم به کتری جوش رسوندم که یه ماگ قهوه درست کنم.پنجره چوبی آشپزخونه باز بود و عطر شمعدوني هایی که بهار باز شده بودن رو داشتن سومين ماه بهار رو طی ميکردن به شمامم ميخورد .دمپایی که رو سراميک آشپزخونهصدا ميکرد هدیه ای بود خودش تو سفری نزدیک کاری برام آورده بود.لباسم رو خودم ودخته بودم گلی گلی بود نازک و با نسیمي که دم غروب خودشو تو آشپزخونه مهمون کرده
یادتونه آذر 97 من این پست رو گذاشتم؟
ممنون که یادتون اومد :)
برای اونایی ميگم که زندگی شون براشون مهمه و دوست دارند توش شاد و سرحال باشن :) بیاییم این هفته ی وسط تیر ماه رو دوباره کاراي عقب افتادمون رو انجام بدیم. بریم بیافتیم به جون گوشی هامون، سیستم هامون، ميز کارمون. خانم های خونه برن سراغ کابینت و یخچال و بریم یه سری به روند روابط خانوادگی مون بزنیم. به کیا خیلی وقته حتی یه سلام هم نگفتیم؟
و کلی کاراي خلاقانه که مدام عقب افتاده.
برام بگید که
روزمرزه نویسی بیش از حد من رو ببخشید.
و بعد از هر اردیبهشت ماهی خرداد ماهی هم هست که انتظار تاآخر شب بیدار موندن و کاراي تحویل پروژه و امتحانات سنگین مارو ميکشه؛
بیاین حالا دیگه دست به دعا شیم زودتر تموم شه که ستون مهره هام و بدنم از بیخ و بن درد ميکنه.
متاسفانه تا الان نتونستم وارد بازار کار بشم و هرچی هم تا حالا درآمد داشتم از راه تدریس خصوص و یا انجام‌ دورکاری بوده که با آدم‌های زیادی در ارتباط نباشم. این تابستون بنا به وضعیت تمام شدن دانشگاهم و فشار مالی دوست داشتم هر خورده کاری پیدا ميشه انجام بدم و اتفاقا یه پیشنهاد کاری هم بهم رسید و متاسافنه صحبت‌هایی در خصوص بی‌احترامي که افراد بالا دستی به آدم مي‌کنند رو هنوز کار شروع نشده لمس کردم.
نمي‌دونم دلیل این رفتارها چی هست.
اینکه خودش
یادتونه از یه بحران بد حرف زدم؟؟ گفتم اميدوارم پیش نیاد؟
جریان از این قرار بود که همکار همسر باید برای یه دوره‌ای یه سال از اینجا ميرفت، و اگه سمت اون آقا رو به همسر ميدادن کاراي همسر به شدت زیاد ميشد و کلا دیگه ما باید پروسه چوبکی رو بی‌خیال ميشدیم.
از این طرف همسر یه نامه زد به اون بالاها که آقا، این رفیقمون که بره من خیلی دست تنها ميشم، حتما باید یکی دو نفر رو بفرستید و نميشه من هم کاراي خودمو انجام بدم و هم کاراي اینو و.
اون آقا هم که مي
دیشب مدام
فریادِ دلم بود
آقا تورا گم کرده ایم
درتک تک قسم هایِ قرآن به سر
همه را قسم دادم که بگویم
"آقا تورا گم کرده ایم".
حتی تو را بالحجه ;به خودت قسم خوردیم
که آقا تورا گم کرده ایم.
باز آ ;جانا ;
ای علتِ زنده بودنمان;باز آ.
#فقط برای آمدن و سلامتش دعاکنید!!!!
#الباقی را خودش حواسش هست!.
#اللهم عجل لولیک الفرج
این سفر اخری رو دارم کاملا زمينی تجربه ميکنم.مثل دوران دانشجویی.خیلی برام نوستالژیک و جذابه.سفرم خیلی بد داره پیش ميره به علت گرونی بلیط هواپیما سفر زمينی انتخاب شد.بعد که رسیدم شهر غریب معلوم شد جشن چند روز عقب افتاده و من نميرسم بهش .بعد که خواهر خواستگار نسبتا محترم زنگ زد.گرمای هوا خیلی برام ازار دهنده بود.کاراي اداریم طول کشید.تو این شهر به این بزرگی یه دفتر خدمات پستی پسدا نميشد.دوستم که مدارکشو برام فرستاده بود نصفه بود و کل
 ۱.قطعا مسخره است  ولی مي دونيد من یه گوشه از ذهنم خوشحاله چون از چیزی که فکر مي کردم  بهتر نتیجه گرفتم.این نتیجه هیچ تاثیری به جز کمي ضرر مالی برام نداشته.
۲.مامان بابای بی سواد هم خیلی باحالن نه؟مامانم منتظر بود برام زنگ بزنن از سازمان سنجشدر صورتی که من حتی کتابای هنرم ندارم!حالا امروز به مامانم گفتم رتبمو بعد نمي دونه چی بگه چون نمي دونه خوبه یا نه مي گم باید رتبه ام زیر فلان عدد مي شدبعد مي فهمه قضیه از چه قراره سینه ميزنه :))
۳.ولی خیلی
از تکرار خسته ام . از زیاده روی . از خشم و صدای بلند . از لحن بد . از نیشخند.از برداشت غلط.من از تکرار حرفِ از در این متن خسته ام ‌‌‌‌. من از گفتنِ خسته ام ، خسته ام:/  کاراي بیهوده ، حرفای اشتباه . بدبین بودن و اسمون ریسمون بافتن. انگاری مغز منو و مغز ادماهای زیادی ویروس گرفته و پر از کپی اطلاعات هرز و باطله ست که سرعتمونو کند ميکنه. مارو گیج ميکنه .و وقتمون رو تلف. 
و یه دستگاه سونوگرافی اینجاست 
که خوبه 
فست نه هااا
و یه آقای ۱۷ ساله اینجاست 
که خدا مي دوني دیشب نصف شب چجور گاز داده که واژگون شده و خورده به حفاظ های بلوار 
و الان نگاش مي کنی قیافه ش قابل تشخیص نیست بس که ورم داره جفت پاهاش ران هاش آسیب دیده و دستش و فکش :/ 
این دستگاه اینجاست و این آقا تا واحد سونوگرافی جابجا نشد! 
و این چیزها ذوق داره :) 
و این ها پولهای مملکته که تو جای درستش خرج شده! 
وااای خدایاساعت هشت و پتج دیقه سباید ورزش کنم ی ساعت، برم حموم، لباسامو بذارم لباسشویی، شام بذارم، یکم پوزیشنارو تمرین کنم که شنبه گیج و منگ نرم بخش (منحرفا پوزیشن گرافی مریضا رو ميگم :d اوا خاک بسرم)بعدشم یکم تمرین فتوشاپ کنم و کاراي قبل خابم رو بکنمزودم بخابم که فردا قراره بریم باغ. پس فردا هم خروسخون سر کارم! ساعت 7!
من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید ماده ای در قفس انداخته دلم شاد کنید (این داستان مرغ عشق بی‌شعور)
 
طرف مو کاشته دماغشو عمل کرده بوتاکسم کرده ابروهاشم که مثل نخ کرده لبشم پروتزیه فقط هر کاریش ميکنیم سیبیلاشو نميزنه ميگه مرد باید سیبیل داشته باشه
لینکدوني گروه

شاید این برای بعضی ها سوال باشد ایا لینکدوني گروه چیز جدید هست یا نه؟

برای پاسخ به این سوال که ایا این نوع لینکدوني مورد جدید هست یا نه ابتدا شما بایستی بدانید لینکدوني چیست و بعد از به معرفی لینکدوني گروه بپردازیم

برای اینکه بدانیم لینکدوني چیست کافی است به مطلب قبلی ما با کلیک در همين جا مراجعه کنید



لینکدوني گروه در حقیقت هیچ تفاوتی با لینکدوني های دیگر ندارد بلکه شاید تنها وجه تمایزش این باشد که در این نوع از لینک
گذشته خیلی وسوسه انگیزه
شاید چون روزی بوده شاید چون آشناست احساس امنیت بیشتری نسبت به آینده ای که نميدونيم با خودش چی داره داریم
اما مهم نیست چقدر وسوسه انگیزه
مهم نیست چقدردلت ميخواد حتی شده یه کوچولو برگردیو توش سرک بکشی
مهم نیست چقدر حس آشنایی داره
مهم نیست.
اشتباهه.
برگشتن به گذشته فقط چون ترسیدی و نمي دوني چیکار کنی اشتباهه.
هم زدن حس ها و خاطرات گذشته حتی از روی کنجکاوی هم اشتباهه.
هیچوقت از جستجو تو گذشته چیز جالبی گیرمون نمياد.
+
ای کاش هميشه پیشم ميموندیای کاش هیچوقت نمي رفتی.
هر دو اینو گفتیم .اون بلند.من تو دلم.
نمي دونم چطوری یاد گرفتی که بغضتو نگه دارینه نه چجوری یاد گرفتی اصلا بغض نکنی چرا هیچوقت نتونستم یاد بگیرم.خیلی لازم داشتم بلد باشم .ولی مي  دوني ای کاش ميشد از آقای دکتر تشکر کنم که خودشو برای بدرقه ام رسوندچقد خوب بود که بود، برعکس استقبالش ایندفعه ازش ممنونم که اومدکه یادم انداخت هست .وقتی اومد تونستم برم سوار تاکسی شمتا قبل اومدنش پام نمي ک
یعنی کاوه چکار کرده بود؟ چرا همچین بلایی سرش اورده بودن؟! کاوه هر چقدرم در حقم برادری نکرد. اما باز سایه  و تکیه گاهی بود که دلم حداقل به بودنش خوش بود. به اینکه اگر روزی، جایی گرفتار شدم لااقل برادرم هست. بلاخره که دستم را ميگیرد. درسته کاوه برای ستایش پدری نکرد اما ستایش دلش به بودن پدرش خوش بود. اما کاوه بد کرد. نه به خانوادش ! بلکه به خودش، به زندگیش، به ایندش. چرا بعضی از ادمها با اینکه ميدونن راه زندگیشون رو اشتباهی رفتن باز به اون راه ادام
پروژه جدید (لومير Loomir.com) هم تقریبا تموم شده فقط ميمونه یه سری کاراي جزئی که اونم به زودی انجام ميدم . البته هنوز قالبو آپلود نکردم ولی بزودی این کارو انجام ميدم . تجربه خیلی جالب و مهیجی بود . کلاً اینجور چالشا رو دوس دارم .
کم کم دارم یه رزومه خوبی رو آماده ميکنم . باید وبسایت شخصیمو هم بزودی راه اندازی کنم :)
دیروز یک آروزی 15 ساله و شاید هم بیشترتر من به تحقق پیوست :)
وقتی کوچولو بودم و همه ميگفتن ميخواهی چی کاره بشی من ميگفتم نقاش! بعد دست نوازشی رو سرم مي کشیدن و ميگفتن آخی!
بعدها به مدد خواهر و برادرای بزرگ تر و مثلا عاقل تر فهميدم که شغل نقاشی اصلا خوب نیست.(چرا بچه های کوچک تر خانواده دستاویز بزرگ ترها ميشن، چرا آخه)
بعد هر کی ميپرسید ميگفتم معلم! انگار بیشتر خوششون ميومد و یه بارک الله هم نثارم مي کردن.
اما من هميشه نقاشیم خوب بود و ته دلم مي گفتم
توی اخرین روزهای سال۹۷ و دهه ی دوم زندگیم بعد از ۸۰۰کیلومتر راه اتفاقی برام افتاد که الان ميشه گفت جز اندوخته های ذهنیم و خودم تقریبا هیچ چیز دیگه ای ندارم . ۹۸ برای من از صفر شروع کردنه صفره صفر. ناراحت نیستم اصلا پذیرفتمش شاید این بار بهتر بود شروعم .با اینکه از هیچ کدوم از کاراي گذشتم پشیمون نبودم و نیستم . ولی شاید این شروع بهتر باشه . سال نو مبارک . شروع تازه ای داشته باشین پست های بهتری خواهم نوشت  
اپیزود اول: عکس پروفایلم اینه: "although we never said it to each other, we both knew it". با گیانک داریم حرف مي‌زنیم که بحثو مي‌رسونه به عکس پروفایلم. مي‌گه که مي‌دونه و نمي‌گه، مي‌پرسه تو چی؟ تو هم ميدوني و نمي‌گی؟». مي‌دونستم و نمي‌گفتم. نمي‌گفتم چون مي‌ترسیدم از خراب شدن دوستیه. بهش از ترسم مي‌گم. مي‌گم که چقدر و چقدر دوستی باهاش برام باارزشه و چقدر و چقدر نمي‌خوام حتی یه درصد از دست بدم این دوستیو. ازش مي‌پرسم که ميتونه قول بده که هرچیم شد، این دوستیه
بسم الله
نميفهمم چه جوری ميشه که یه نفر با اینهمه دغدغه که دنیای امروز بهمون تحميل کرده و با همه ماموریت های بزرگی که خدا برای زندگی ما تو دنیا در نظر گرفته ،فرصت رسیدگی به این مسائل پیش پا افتاده رو پیدا ميکنه ؟!!!
مدام درگیر حرف و حدیث های واهی و دنبال مقابله به مثل کردن .
من حتی نميفهمم چطور ميشه دنبال یه آدمي که نميخوادت و دوست نداره راه بیافتی چه برسه دنبال این کاراي بی مقدار و سخیف
واقعا اون کرامت انسانی که خدا برامون قرار داده با این رفتا
بررسی کردن چاله‌های روی گیلاس، به قصد یافتن سوراخ ایجاد شده توسط کرم‌ها؛ برداشتن اشتباهیِ گیلاسی که گذاشته بودیش کنار و حدس مي‌زدی کرم داشته باشه، برای بار هزارم؛ لم دادن زیر باد کولر در حالی که برگ‌ها اون بیرون دارن از باد گرم له له مي‌زنن؛ حس کردن تفاوت دما موقع ورود و خروج به خونه؛ برنامه‌ریزی برای تک تک ثانیه‌های نوزده روز بعد، در حالی که ميدوني خبری از باد کولر نیست و قراره زیر گرما جون بدین اما اون هنوزم به لپ‌های قرمزت بخنده؛ و
روزی "فرانتس کافکا" نویسنده مشهور چک تبار، در حال قدم زدن در پارک ، چشمش به دختر بچه‌ای افتاد که داشت گریه مي کرد. کافکا جلو مي‌رود و علت گریه ی دخترک را جویا مي شود .دخترک همانطور که گریه مي کرد پاسخ مي‌دهد : " عروسکم گم شده . "کافکا با حالتی کلافه پاسخ مي‌دهد : " امان از این حواس پرت . گم نشده ، رفته مسافرت ! "دخترک دست از گریه مي‌کشد و بهت زده مي‌پرسد : " از کجا ميدوني ؟! "کافکا هم مي گوید : " برات نامه نوشته و اون نامه پیش منه . "دخترک ذوق زده از
مدتی هست راجع به گذر ایام ننوشتم . خب یه مدت که درگیر امتحانای مزخرف دانشگاه بودم که بالاخره تموم شد . بعد از اون باید منتظر ميموندم تا این ماه مسخره تموم بشه تا بتونم مث آدم برنامه امو پیش ببرم . توی این 10 روزی که اومدم خونه تونستم 4 فصل سریال silicon valley رو ببینم و پیشنهاد ميکنم حتما ببینین چون سریال قشنگی بود جدای از طنز بودن داستان ، نکته های مهمي راجع به راه اندازی کسب و کار و استارتاپ داشت .
این تابستون تصميم دارم یه سری تغییرات بنیادین ای
طبیعی آدم روز تولدش به کاراي کرده و نکردش فکر کنه به راه های رفته و نرفتش به شکست و نرسیدن هاش به رسیدن ها و موفقیت هام بماند که تو ذهنم برای خودم بیست سالگی رو یه جور دیگه ميدیدم خب الان هیچ جوره شکل اون تصوراتم نیست هرچند که مهم نیست تصویرش هم غلط بود سعی ميکنم هدف هام رو کوچیک تر کنم تا کم کم بدست بیارمشون نه اینکه گندش کنم تو ذهنم و مجالی نباشه برای بدست اوردشون سعی ميکنم بیشتر بیخیال بی اهميت ترین چیزها بشم برای خودم روزا
طبیعی آدم روز تولدش به کاراي کرده و نکردش فکر کنه به راه های رفته و نرفتش به شکست و نرسیدن هاش به رسیدن ها و موفقیت هام بماند که تو ذهنم برای خودم بیست سالگی رو یه جور دیگه ميدیدم خب الان هیچ جوره شکل اون تصوراتم نیست هرچند که مهم نیست تصویرش هم غلط بود سعی ميکنم هدف هام رو کوچیک تر کنم تا کم کم بدست بیارمشون نه اینکه گندش کنم تو ذهنم و مجالی نباشه برای بدست اوردشون سعی ميکنم بیشتر بیخیال بی اهميت ترین چیزها بشم برای خودم روزا
اینجا که اسم نوشتم، منو استخدام مي کنن. مي دوني چرا؟ چون چیزای ریز ریز هرچی از خدا بخوام بهم مي ده. یه بار از ذهنم رد شد دویست تومن اکستنشن مژه و سه هفته بعد دوباره ترميم؟ فقط در شرایطی مي تونم برم که حقوق ثابت داشته باشم. یه غمي از دلم رد شد که با این رشته دانشگاهیم کجا منو مي گیرن.اونموقع که ناراحت بودم، خیلی نااميد بودم.ولی فرم که پر کردم، یادِ حسرتم افتادم.این غمه هروقت از دلم رد مي شه، کارم درست مي شه. حالا ببینید.
مهربون باش آتنا. صبور باش آتنا. خشمت تا وقتی بلد نباشی که چطور ازش استفاده کنی، فقط نابودت مي‌کنه. آدما مسئول اتفاقایی که واسه تو افتاده نیستن. آدما مسئول چیزهایی که تو ميدوني نیستن. دیگه به نقطه‌ی امنی رسیدی که اگه سر دوراهیِ قوی‌بودن یا مهربون‌بودن قرار گرفتی؛ بهت مي‌گم مهربون‌بودنو انتخاب کن. ساده‌ترین دلیلش اینه که همه‌چیز جز جنگیدن داره یادت مي‌ره. داره یادت مي‌ره چطوری مي‌شه دوست داشت.
آتنا خودتو نجات بده. به سرمای هجده‌سالگی
این دلتنگی‌ هم از اون دردهای بد روزگاره‌ها، یه جای خالی که همه‌چی رو مي‌بلعه، سیاه‌چاله‌طور؛ همين‌قدر کلیشه‌ای. انگار که روحت چنگ بندازه به گلوت و جونت بیفته به خودخوری. بدمصب موی آدم رو سفید مي‌کنه و روزگارش رو سیاه. از اون دردهاییه که آدم دلش نمي‌آد حتی واسه دشمنش بخواد. اون‌وقت من حیرونم که چطوز دانشمندها هنوز کشف نکردن که همين درده که مادر همۀ دردهاست. بغضیه که هرچقدر گریه بشه آروم نمي‌شه؛ ولی ميدوني. یه وقت‌هایی آدم انقدر دلت
بعد از نماز شیخی توی بلندگو ميگه:مي خوام کسی رو بهتون معرفی کنم که قبلا بوده، مشروب و مخدرات مصرف مي کرده و هرکثافت کاری  مي کرده، ولی خدا الان اونو هدایت کرده و همه چی رو گذاشته کنار.بعد گفت: بیا فلانی ميکروفن رو بگیر و خودت تعریف کن که چه جوری توبه کردی.طرف اومد گفت:من یه عمر ی مي کردم، معصیت مي کردم، خدا آبروم رو نبرد،اما از وقتی توبه کردم، این مرتیکه واسم آبرو نذاشته! :)))))))))
من بهت مي‌گم که اولین کراش زندگی‌م پسردایی‌م بود. به شکل واقعا احمقانه‌ای. بهت مي‌گم که یکی از مهم‌ترین دلایلی که بیوتکنولوژی رو به پزشکی ترجیح دادم، این بود که مي‌خواستم اگه یه روز کسی از پسرم پرسید مادرت چی‌کاره‌اس، بگه دانشمند. ینی صرفا به نظرم خیلی خوش‌آهنگ و دلپذیر ميومد. بهت مي‌گم که یکی از ابزارهام برای شناختن خودمم اینه که فک مي‌کنم که خواننده‌ام و آهنگ‌های مختلف رو مي‌خونم و مي‌بینم اگه واقعا خواننده بودم، دوست داشتم چیا
یه همکار داریم شیفتای ۲۴ ساعته وایميسته (نه هميشه البته)، بعد فرداشم تازه پا مي‌شه مي‌ره سر کار دومش (کاراي ساختمونی انجام مي‌ده). بعد چند روز پیش گوشیش رو اتفاقی دیدم، از این گوشیای قدیمي دکمه‌ای بود که تازه نوشته‌های روی دکمه‌هاشم کلا محو شده بودن:)واقعا شدت تلاش و پرکاری این آدم و قناعتش برام جالبه. تجسم اون حدیثه که کار کردن مرد برای کسب رزق و‌ روزی خونواده رو مصداق جهاد مي‌دونه. واقعا آدم مي‌بینتشون یاد جهادگرا مي‌افته^_^
+ ایشون با
نميدونم ميدونين یا نه ولی پدر مادر برگشتن و خب از اون ماجراهای اینکه: خونه شده آشغال دوني و اینا بگذریم ميرسیم به دیروز ظهر
داشتم ps4 ميزدم که مامانم جارو برقی رو روشن کرد، اول اینکه صدای رفیقم رو توی هدفون نميشنیدم و دوم هم همه جای خونه تميز بود الا زیر پای من، پاهامو جمع کردم و چهار زانو روی مبل نشستم، بدیش این بود که مامانم جلوم بود و صفحه تلوزیون رو خوب نميدیدم
جارو رو خاموش کرد، یه نفس راحت کشیدم ولی انگار این پایانش نبود
مامان: بلند شو
ادا
بعضی‌هام خیلی عجیبن. یه خانمي هست که هر چند هفته یک بار مياد درمانگاه. خیلی وقته دنبال کاراي طلاقشه، وقتی هم مياد سفره‌ی دلشو واسه‌ی ما باز مي‌کنه. اما هممميشه با شوهرش مياد دکتر. امروز گفت که همين امروز حکم طلاقشون اومده. فکر کنین رفتن دادگاه حکم طلاق رو گرفتن و به‌جای اینکه برن دفتر طلاق، شوهرش گفته بیا یه دکتر هم ببرمت، بعد ميریم طلاق مي‌گیریم
آورده اند روزی شیخ عزم خرید نان کرد. وقتی صف نانوایی را طولانی دید، دروغی ساخت و گفت چه به بطالت در صف نان ایستاده اید که در مسجد شهر آش مي دهند! مردم صف را رها کردند و به سوی مسجد دویدند.شیخ قبل از اینکه لذت نبوغ خود را ببرد و از صف دودر شده نان بی نوبت بگیرد، متحیر از هجوم مردم کوچه و بازار به سمت مسجد شد، با خود گفت نکند واقعا آش بدهند و سر من بی کلاه بماند؟! این شد که خیال نان را رها کرد و قابلمه به دست به سمت مسجد دوید.حکایت جالبی ست حکایت دولت
خیلی وقتا ميشه که تصميم مي‌گیریم تغذیه‌ی بهتر و سالم‌تری داشته باشیم، اما موقعی که خسته از سر کار رسیدیم خونه، یا بعد از چند ساعت درس خوندن دل‌مون مي‌خواد کل یخچال رو بخوریم و به خاطر همين مجبور ميشیم رؤیای سالم خوردن رو فراموش کنیم! توی این پست ده تا ایده‌ی ساده و اکثراً سالم رو با هم یاد مي‌گیریم که ما رو از خوردن یخچال و پرتاب دمپایی مادر به سمت‌مون رهایی ببخشه!‍♀️ چی بهتر از این؟!
ادامه مطلب
خیلی وقتا ميشه که تصميم مي‌گیریم تغذیه‌ی بهتر و سالم‌تری داشته باشیم، اما موقعی که خسته از سر کار رسیدیم خونه، یا بعد از چند ساعت درس خوندن دل‌مون مي‌خواد کل یخچال رو بخوریم و به خاطر همين مجبور ميشیم رؤیای سالم خوردن رو فراموش کنیم! توی این پست ده تا ایده‌ی ساده و اکثراً سالم رو با هم یاد مي‌گیریم که ما رو از خوردن یخچال و پرتاب دمپایی مادر به سمت‌مون رهایی ببخشه!‍♀️ چی بهتر از این؟!
ادامه مطلب
بالاخره مقاومتم شکسته شد و ماشین رو فروختم. این دومين ماشین زندگیم بود که با دستای خودم ميفروختم! بدهی هایی که برای پول پیش خونه رشد کرده بودن و بزرگ شده بودن قرار بود با پول این ماشین صاف بشن. یلدا هر نیم ساعت تماس ميگیره و ميگه "ناراحت نباش، با وام ازدواج دوباره ماشین ميخریم!" اما ما که ضامن نداریم! اگر داشتیم که با وام ازدواج قرض ها رو پس ميدادیم و الان ماشین سرجاش بود. یادمه که از نوجوانی کار ميکردم. حالا تو سی سالگی، پس انداز من از تمام دو
توجه : تصویر ممکن است با نتیجه نهایی ، همخوانی نداشته باشد .
مواد لازم
ماهی نسبتا درشت : 1 عدد
گوشت چرخ کرده : 300 گرم
آلو بخارا : 200 گرم
مغز گردوی ساییده : 100 گرم
زعفران ساییده : نصف قاشق چایخوری
آبلیمو : 2 قاشق غذاخوری
نمک به مقدار لازم
طرز تهیه
ماهی را پاک کرده و شسته و آماده کنید .
آلو بخارا رو خیس کرده و هسته های آن را جدا کنید .
گوشت چرخ کرده را سرخ کنید و مغز گردو را تفت دهید .
با آلو مخلوظ نمایید و این مواد را در شکم ماهی ریخته و آن را بدوزید .
زعفران
چانه اش مي لرزید از بغض. کتف چپ و قفسه سینه اش تیر مي کشید. سعی ميکرد حرف بزند و بپرسد چرا؟ 
کسی جلوی چشم هایش گند زده بود به همه چیز. "تمام دنیایش" تمام دنیایش را نابود کرده بود. اعتماد را خورده بود و چیزهای بد قی کرده بود. شکسته بود و خرده شیشه ها را زیر فرش پنهان کرده بود. 
داشت فکر ميکرد که اگر آتش ميگرفت، حتما کمتر مي سوخت. اگر توی صورتش تف ميکردند، حتما کمتر تحقیر ميشد. اگر آدم بدی مي بود، حتما باز هم این حقش نبود.
چقدر باید دل بزرگ باشی که ببخش
به خدا همين چند دقیقه پیش یه غم بزرگ داشتم چون به این نتیجه رسیدم که قیافم جلب توجه مي کنه. بدم مياد جلب توجه کنم. رفتم تو آینه خودمو نگاه کردم با خودم گفتم: "خاک تو سرت شبیه **هایی" بعدم خواستم بیام اینجا بنویسم: "چرااااا انقدر قیافم غلط اندازهههههه؟!" درس مي خوندم یادم رفت بیام.مي دوني چیه؟ الآن متوجه شدم.گیس بستم که مو ازش رد مي شه. از بازدید کننده ها کسی بخواد، عکس مي دم ببینید. خیلی بامزس. اونه که جلب توجه مي کنه. من نیستم.به گیسم نگاه مي کنن نه
این مدت خیلی درگیر بودم . از کاراي آنیف گرفته تا دانشگاه لعنتی . بالاخره فرصتی پیدا شد که بتونم بنویسم . این مدت هميشه بیان رو چک ميکردم اما نميتونستم چیزی بنویسم . خب حالا بگذریم اتفاقای زیادی افتاده بعد الکامپ . اولین اینکه از اواخر شهریور به لینوکس مهاجرت کردم و اگه بخوام کلا راجع بهش بگم حرکت بجایی بود و دم مهراد گرم که پیشنهاد داد و الان واقعا احساس خوبی دارم بماند که یک هفته دهنم سرویس شد تا بتونم محیط توسعه ام اونی بشه که ميخواستم و
گیر کرده تو دلم که بگم از ام شهرآشوب متنفرم و هیچوقت نبخشیدمش 
و بیشتر بدم اومد چون فکر کرد چون شوهر کرده و زاییده پس برتره و حق داره هرچی به ذهن کثیفش و دهن ش رسید بهم بگه و فکر کن که کوچیکتره! 
و از خودم ناراحتم چون اون ع ن یی جوری وانمود کرد که خودمم هوا ورم داشت نکنه تقصیر منه و اومدم تو وبم پست حلالیت گذاشتم و اوشون چی کار کرده بود؟ در وبشو تخته کرده بود رفته بود طاقچه بالا گذاشته بود و یکی هم اومده بود تو خصوصی منو زیر شکنجه روحی گذاشته بو
سلام؛امروز ۱۵۰۰-اُمين روزیه که از شروع کار این وبلاگ، و پیگیری کاراي کنکور هنر و به خصوص زمينه مورد علاقه خودم (ریاضی و فیزیک، و بعدش ترسیم فنّی) گذشت! قصد دارم به فعالیت مجازیم تو این زمينه هم سر و سامونی بدم و برای همين خوشحال ميشم هر پیشنهادی دارین اینجا بهم بگین:
صفحه اینستاگرام وبلاگ:  instagram.com/aminamirian.blog.ir
منتظرتون هستم
اپیزود اول: سختترین قسمتِ کراش زدن رویِ یه دوست چیه؟ اینکه نميتونی بهش بگی و مي‌ترسی دوستی‌تون بهم بخوره؟ اینکه نميدوني خودتو ترجیح بدی یا دوستی‌تونو؟ هرچی هست من تو این سختترین قسمتش گیر افتادم.
اپیزود دوم: امشب با گیانک و فاطمه رفتیم بیرون. گیانکو اگه بخوام توصیف کنم فقط ميتونم بگم beautiful mind. چونکه ذهنش اونقدر قشنگه که کاش ميتونستم ذهنشو ببوسم و بردارمش برایِ خودم. دوست داشتنی یا هرچی. قشنگ‌ترین بودنو داره معنی مي‌کنه برام.
اپیزو
من به لگو مي‌گفتم "خانه‌سازی"! یعنی تموم همسن‌هام و حتی غیر همسن‌هام هم همينو مي‌گفتن! و البته خواهند گفت.
مي‌خوام بگم یاد بچگیام افتادم که یه خونه درب و داغون درست مي‌کردم و از خراب کردنش لذت مي‌بردم. الان هم فک مي‌کنم بچه‌م. این وبلاگ هم حکم همون خونه‌سازی رو داره نسبتاً واسم. یه نوع خالی کردن خشمه فک کنم. شاید هم نه.
____
پس اگه فردا وبلاگ رو باز کردی و آزاد رو ندیدی، فحش رو نکش بهش، دوباره خونه رو مي‌سازه، یحتمل دوباره هم خرابش مي‌کنه
دیروز برای کار که توی یکی از کانالای استخدامي دیده بودم تماس گرفتم. دفترشون تهران بود. کاریم که من باید ميکردم تولید محتوا سایت بود و کلاً تو خونه بودم. و این یه مزیت بود.
بعد بهم گفت فکراتو بکن فردا زنگ ميزنم. امروز زنگ زد ميگم من مشکلی ندارم فقط ساعت کاری مشخص داره؟ گفت بله از 8 صبح تا 4 بعد از ظهر 
؛ یعنی فکر کرده من بیکارم !!!؟؟!(البته همون دیروز بهم گفت شما که دانشجو ارشدی نميرسی این کارو انجام بدی) بهش ميگم یعنی من همش باید پشت سیستم باشم! ميگه
آخرای اردیبهشت قصد داشتم از بخشندگی بنویسم. اما نه.
خوب شد ننوشتم.
چون شب قدر بود که فهميدم اون مفهومي که من از بخشندگی خوشایند توی ذهنم دارم، خیلی هم خوشایند نیست.
و البته عید فطر بود که با خوندن بخش های ابتدایی رمان "دختری در قطار" مطمئن شدم که بخشندگیِ مدنظرم خیلی جالب نیست.
حالا ارتباط محتوای اون رمان با بخشندگی در چیه، توضیحش آسون نیست. خیلی جزئیه!
ولی بالاخره یه روزی مي نویسمش!
این روزا لابلای کاراي فرهنگیان و نیم نگاهی که به پایان نام
مي دوني که؛ فرانسه یه کشور لاییکه.» 
این دیگه مسخره تر از همۀ اونای قبلیه! من کسی رو که توی قرن 21 هنوز نفهميده خدا وجود داره نمي فهمم. حالا تصور کن این بشه قانون! زندگی وسط همچین اجتماعی برای من غیرممکنه.»
+ خاطرات سفیر - نیلوفر شادمهری
واقعیت اینه که همين الان‌ش وضعیت مخزن دری‌وری‌دوني‌ من در حالت HHSA قرار داره. لذا اصلاً برام اهميتی نداره وقتی توی اینستا از هر لحاظ ميوت‌تون مي‌کنم چه حسی به‌تون دست مي‌ده.
پی‌نوشت: چرا بلاک‌آنبلاک نمي‌کنم؟ معذوریت اخلاقی.
.HHSA: High High Switch Alarm
حیفم اومد از دیروز نگم :)
دیروز که اخرین روز هفته ی پیش بود منم باید اون برنامه هایی که تو دو پست قبل گفته بودمو اجرا ميکردم تصميم گرفتم صب پاشم برم توچال!
5 از خواب بیدار شدم و با همراهی فاطمه راهی توچال شدم!
اقا ما رفتیم حرکت کردیم و اینا رفتیم و رفتیم.هوا بسی گرم بود!منم کلاه نداشتم افتاب داشت مغز کله ی بنده رو ميخورد!
در سه روز گذشته ی دیروز که کلا در خوابگا سکنا گزیده بودم و تنها تفریح و مسافت زیادی که طی نموده تا دس به اب بود ، دچار چشم درد شد
اسمورودینکا، عزیزم
 مدتیه که مثل سگ ترسیده‌ام. از فردا و فرداتَر. از مسیر نامطمئن رو‌به‌رو. اینکه همه چیز روی هواست. هیچ اطمينانی به نتیجه نیست. هیچ اطمينانی به من نیست. اینکه من مال این حرف‌ها هستم یا نه. اینکه به فرض بودن اهل این حرف‌ها، این مسیر درست هست یا نه. اسمورودینکا، من هميشه بیرون رینگ لش بودم و فقط حرف مي‌زدم. حالا اما یه سری هیولا و غول وسط رینگ مي‌بینم که تو راند بعدی منتظر من‌اند.
اسمورودینکا، مي‌ترسم. تو که ميدوني، من قب
 من یک عکس دارم که از آسمان پر از ستاره است.هر عکسی را ببینم نمي تواند جای عکس خودم را برایم پر کند. او حیوانی است که من را هم تبدیل به حیوان کرده است. با او کوه ها را رفته ام و در بالا دست به بدنش تنم را مالیده ام.با او روی خشک و تر جهان ماده با دست یا با پا حرکت کرده ام.حیوانی که بدرفتاری من با او مفهوم کین و دشمنی ندارد.تن هر دوی ما از موهای زبر و سیاه پوشیده شده است. این روش ما برای مسخره کردن شماست.  
ایران تنها کشوری است که با وجود اینکه کنوانسیون حقوق کودک را امضا کرده است، حکم اعدام را در مورد مجرمان زیر ۱۸ سال هم اجرا مي‌کند. این کنوانسیون اعدام و حبس ابد غیرقابل بخشش را برای افراد زیر ۱۸ سال ممنوع کرده است.
ماده ۳۷ کنوانسیون بین‌المللی حقوق کودک صدور حکم و اجرای حکم اعدام، سلب حیات و حبس ابد غیرقابل بخشش را برای کودکان - تمامي افراد زیر ۱۸ سال - ممنوع کرده است. دستگاه قضایی ایران علی‌رغم مم بودن این کشور به رعایت این ماده، سن قانو
هنوز نرفتم واسه امتحان گواهینامه. واسه کاراي فارغیم. کلا زندگی رو بستم ولی نبوسیدم اما گذاشتم کنار.چکارررررررر کنم ک اینقد دلتنگ نباشم ! نميدونم.من نزده ميرقصم. وای بحال اینکه برام بزنن. اونوقت پدیده ای ميشم نوظهور.یعنیا روغن دآغم محرمه . یعنی اگر اومد این آدمو دیگ حساب آدم روش نکشید فکنم یا عینکی بشم یا کور.آخه  شدم عین آدمای فکری.هی ميزنم  رو پام ميگم وای از دل زینب.حالا چه ربطی داره ؟ خب موضوع دل کندنه. هی ميگم عمه ی سادات الهی من مویرگ
خدا رحمت کند ، فریدون فرخ زاد .هنرمندی از تبار هنرمندان صاحب اندیشه و فهم و درک و درد .حالا اینکه بدست جانیان جمهوری اسلامي بطرز فجیع و وحشتناک و وحشیانه بقتل رسید . بماند .امروز برنامه ای مي‌دیدم .فریدون ، بمناسبتی لطیفه ای گفت .مدتها بود اینگونه پیش خودم نخندیده بودم .البته ایشان بمناسبتی لطیفه را با لهجه ی شمالی تعریف کرد .دو نفر مشغول صحبت بودند و یکی با ناراحتی گفت ، منزل ما موش افتاده ، چکار کنم .دوني گفت : ميز ناهار خوری دارید .
اومدم امروز به صورت مستقیم و جزئی دردودل کنیم،اون پاستیلا(sugarbearhair) بودن که یکی دو سال تو کف شون بودیم آبی رنگ بودن،خانومای خارجی اکثرشون تو پیج شون تبلیغشو کرده بودن!اینقدررر داغونم که امروز فهميدم ویتامين مو هستن،ميخورن که موشون تقویت شه!قیمتشم34.61$اگر اشتباه نکنم تا برسه به دستت از آمریکا یه چیزی حدود 700 هزارتومن(سرچ کنید بازم)ميشه،کسی ميخواد موهاشو تقویت کنه؟=)
جونم براتون بگه که bubble mask ميخوام،یعنی خیلی وقته تو کفشم خصوصا اون مارک هنگ کن
احسان یه پسر لاغر و سبزه بود که نمي‌دونست با زندگیش چیکار کنه. وضعیت مالی خانواده‌ش اصلاً خوب نبود. تازه توی مصاحبه‌ی دکترا رد شده بود و وضعیت جامعه‌ش هم اصلاً طوری نبود که بتونه دلش رو به چیزی خوش کنه. با چشمای خودش مي‌دید کسایی که اصلاً استحقاق ندارند از پله‌های موفقیت بالا مي‌رن و توی جامعه‌ش روابط بیش از ضوابط تعیین‌کننده‌ست و به طور خلاصه، آینده‌ی روشنی پیش روی خودش نمي‌دید. دکتری که توی آزمایشگاهش احسان رو پذیرفته بود، بهش پیشن
سلام دوستان
خوب تلاشها و لینک ها و صحبت هام، توی این دوهفته، یکم داره خروجی ميده، خروجیش این بود مدیرکارگزاری که استخدامي اقا ممنوع هست در اون، خودش شد لینک قوی برای من که رزومه منو دست به دست کنه تلاش کنه من بتونم جایی بند بشم، هرچند هنوز کسی از جانب ایشون هنوز به من زنگ نزده ولی بنده خدا تلاششو کرده و اسکرین شاتها همه حرفاشو مرتب ميفرسته که من در جریان باشم. اما خوب به واسطه استادی که کاراي انالیز آماریشو انجام ميدادم، به دوستش توی یک شهر د
اميرکاظمي رو ميشناسید؟ درمورد زندگی خصوصیش ميدونيد؟ چجور ازدواج کرده رو خبر دارید؟ به نظرم بهترین روش و روند ازدواج کاری بوده که امير کردهمينویسم درمورد ازدواجشاین متن که ادامه مطلب هست رو از وبلاگم کپی کردم پارسال که ایشون رو تو تی وی دیدم نوشتم :
چند روزه شروع کردم برم باشگاه بعد سه سال. و چقدر نشاط و طراوت به وجودم برگشته. بوضوح سرحالتر شدم و پشیمونم از اینکه خودمو چند سالی محدود کرده بودم به پیاده رویهای صبحگاهی. البته بین خودمون بمونه: شایعه شده که خانوم خونه داره به سلامت خودش بیشتر ميرسه چونکه قراره نی نی بیاره [چشمک]
حالا این وسط آقامون حسودیشون شد و تصميم گرفتن تو اون تایمي که من ميرم باشگاه ، دوچرخه سواری بفرمایند! ميره تا اون سر تهرون و نمازشو تو یه مسجد ميخونه و برميگرده. امشب
برای خرید هر وسیله‌ای شما نیاز خواهید داشت که ابتدا تمامي اطلاعات لازم در مورد پیرامون وسیله مورد نظر را جمع‌آوری کنید تا بتوانید با اطلاعات درست و کافی اقدام به خرید کرده و بهترین انتخاب را برای خود خریداری کنید. در مورد خرید سازهای مختلف‌های مانند خرید باغلاما نیز شما باید همين گونه رفتار کرده و ابتدا تمامي اطلاعات لازم در مورد این نوع ساز را جمع‌آوری کرده و سپس اقدام به خرید کنید. در این مطلب ما قصد داریم شما را بیشتر با ساز معرو
آیا تابحال
فیلم یا سریالی تماشا کرده اید که موضوع آن شطرنج باشد و یکی از بازیگران چیزی
شبیه این بگوید: اوه، آره: مانور مسکو. اما مي دوني چطور به گامبی دانمارکی جواب
بدی؟» آیا تابحال از خود سئوال کرده اید که یعنی واقعا
آنها درباره چه چیزی صحبت مي کنند؟ خب،
بیشتر اوقات آنها فقط (بی معنا) حرف مي زنند. اما چیزی که سعی دارند از آن صحبت
کنند نامگذاری گشایش های خاص است و مي بایست تصدیق کنم که گشایش ها معمولا نام های
کاملا عجیب و غریبی دارند، خیلی شبیه
تحت تاثییر این پست یک استوپید زده ام گوشیمو فکتوری ریست کرده ام و فقط واتس آپ نصب کرده ام اون بخاطر کرم همين و بس اميدوارم دیگه مجبور نشم نرم افزار دیگه ی نصب کنم !!! ولی خوب بخاطر اینکه کمتر سرم رو گرم کنه شاید بیشتر کتاب خوندم و برنامه نویسی کار کردم
آدمها با خودشون و زندگی هاشون چکار مي کنند؟ من با زندگیم چکار کنم؟ سخت ترین کار تو دنیا روبرو شدن آدم با خودش، با زندگیشه، با چیزهایی که درست کرده و وای به اون روزی که بفهمه هیچ چیزی درست نکرده فقط خودش و خودش و یه هیچ کامل اطرافش درست کرده.
من اگه رو مود خوبم باشم؛
 صبح ها 8.5 صبحانه مي خورم، ناهار 1.5 الی 2، و شام ساعت 6 الی 7 شب.
این ساعت از غذا خوردن رو دوست دارم
منتها مشکلی که وجود داره اینه که، نمي دونم به خاطر آب و هوامونه، یا به خاطر تنبلی من، بعد از ناهار واقعا دیگه مغزم برای هیچ فعالیتی کار نميکنه!
حتی موقعی که سر کار مي رفتیم و من 12 ناهار ميخوردم!! بعدش تا نیم ساعت واقعا هنگ بودم.
حالا الان هم تو خونه، تایم بعد از ناهارم، به طر قابل توجهی آدم کم بازده و خوابالویی هستم. و چون ناهار
مواد لازم
سوسیس : 2 عدد
تخم مرغ : 4 عدد
شیر : 1 قاشق سوپ خوری
نمک و فلفل و روغن : به مقدار لازم
طرز تهیه
سوسیس ها را حلقه حلقه کرده و سرخ کنید .
تخم مرغ ها را شکسته و با شیر و نمک و فلفل مخلوط کرده و کاملا هم بزنید .
در یک تاوه روغن را دغ کرده و نیمي از این مایع را داخل روغن داغ بریزید و دو طرف انرا سرخ کنید.
در ظرف مناسب قرار دهید و سوسیس ها را روی آن بچینید .
سپس نیم دیگر مایه املت را نیر سرخ کرده و روی سوسیس ها قرار دهید .
برای طرز تهیه دیگر غذاهای فوری کل
در نهایت باید بدوني که چیزهای جالب زیادی وجود داره. حتی اگه خبری از آستین‌های بلند ِ راه‌راه سفید، دست‌های آفتاب خورده، شاخه‌های نازک و سبز درخت‌های آزاد و نور جزیره نباشه. 
تو هميشه ساعت‌ها از چیزهای طلایی حرف ميزدی. ذره‌های درخشنده. تلألو خورشید روی موج‌های مدیترانه. مي‌گفتی حتی اگه کنار دریای شب راه بری دوست داری نورهای طلایی چراغ‌های شهر رو ببینی. نورهایی که هميشه رنگ‌های قشنگ و متفاوتی بینشون پیدا ميشه. شهر کجاست؟ روی کاغذهای ب
جوابمو بدین من الان حسودی کی رو بکنم؟ بیلی که جنی رو بغل کرده یا جنی که بیلی رو بغل کرده؟یا کپشن جنی؟نمي خوام این دنیا داره بی وفایی مي کنه.
حالا مسئله دیگه اینه که ایا فارل عشق خاصی نسبت به خواننده های کره ای داره که همشونو فالو کرده؟
برایم از عشق نگومن عشق را به قلم دادم و عاشقانه ها را مي نویسم من از عشق دور شدمدورتر از تمام کهکشانهاعشق برایم  دست نیافتنی ترین حس دنیاستمن عشق را به آسمان بخشیدم وبین  ستاره ها تقسیم کردمبه طلوع  و غروب خورشید سپردممدتهاست عشق  در من غروب کرده و پشت هیچستان گم شدهبرایم از عشق نخوان من عشق را سروده ام و به چشمها هدیه کرده ام
یه غمي هست که حسادت نیست، غبطه نیست، حسرت، نه کاملا، نه، نیست؛ غمه. و بی نهایت سنگینه. چگاله و تا بیاد حل شه، ساعت ها و بلکه روزها رفته. غمِ دیدن یه زندگی استیبل، امن، آروم، پایدار، عاشقانه، منطقی، ميوه دار، ریشه دار. که اگه یه آدم معمولی باشی و عاشق نباشی این غم ميشه حسادت. اگه عاشقیت تلخ و پوچ باشه این غم ميشه غبطه و حسرت. اما تو عاشقی، و این غمه که داره وجودتو ميخوره، و هر آن بهت یادآور ميشه که معشوق نیست، زندگی ای که مي تونست در جریان باشه، عا
افزایش گازهای گلخانه‌ای در جو زمين تعادل طبیعی این کره را بر هم زده و دمای آن را بالا برده است. حال رسانه‌ها مي‌نویسند که تنها ۱۸ ماه دیگر برای نجات کره زمين فرصت هست. این هشدار چقدر جدی است؟
این خبر بد از کاخ باکینگهام در لندن به بیرون درز کرده است. شاهزاده چار، ولیعهد بریتانیا، گفته است: من تقریبأ مطمئن هستم که در ۱۸ ماه آینده مشخص مي‌شود که آیا ما ميتوانیم گرمایش کر‌ه‌ زمين را در سطحی که بتوانیم روی آن زندگی کنیم، حفظ کنیم یا خیر.»
امروز ترم دوم زبان رو کلاس داشتم. صبح ساعت چهار این طورا بیدار شدم اما باز خوابم برد تا هفت که دوباره پاشدم حاضر بشم. با مترو رفتیم. مگه این مها رو بزور با مترو ببری هی ميگم من چهار سال این مسیرو اومدم سخت نیکه. برگشتنه با اسنپ برگشتیم. خلاصه که به نظرم درسش خیلی سخت اومد :/ تازه مثلا درس یکو جلو جلو خونده بودم بگذریم باید حیلی تلاش کنمو وقت بذارم دیگه تقریبا یاد گرفتم چجوری باید بخونم زبان رو باید هر هفته بعد هر جلسه حسابی کار کنم. 
یه چیز دیگه م
 
این پژوهشگر گیاهان دارویی، یادآور شد: در کودکان از دم‌کرده گیاه به مقدار 0.5 گرم در یک لیوان آب جوش و روزی 3 بار استفاده مي‌شود و ميزان مصرف آن در بزرگسالان تا 4 گرم در روز و به‌صورت دم کرده و یا مصرف پودر دانه آن مي‌باشد، برای استعمال خارجی از دم‌کرده 100 تا 300 گرم آن در حمام‌های زیبایی استفاده مي‌شود.
 
 
با اشاره به مشخصات گیاه‌شناسی بادیان رومي گفت: گیاهی علفی و یکساله که به خانواده چتریان تعلق دارد.
 
وی با بیان این‌که این گیاه دارای ساق
دارم فکر مي کنم که هميشه explore vs exploit مطرحه آیا؟ یعنی مثلا توی زندگی یه جایی گیر کردیم و بهتر نمي شه! بریم بقیه جاها رو تقریبا ((شانسی)) بگردیم؟که گشتم.
شاید باز باید شروع کرد به exploitکردن؟ باید دقیق شد و فهميد و رفت جای بعدی؟
که اینم رفتم.
این مدلی رفتن خیلی ایمنه اما گویی دنیا رو بفهمم از اینجا که منم؟ از این زاویه که داشتم نگاه مي کردم از پیش؟. خب ممکن هست که زاویه های خیییلی جدیدی هم تو این مسیر پیدا بشه.
اما از طرفی هم، زیادی ایمن حرکت کردن هم
هیــچ کسی نمي تونه منو از تنهایی وتنها گذاشتن بترسونه !من همونی م که توی اوج تنهایی با تنهایی م زندگی کردم من همونی م که خیلی وقته وقتی حالم خیلی بده یه حصار بلند با سیم های خار دار . دور تا دور خودم مي کشم .و همونجا پشت همون دیوارا تک و تنها خودم حال خودمو خوب مي کنم اخه مي دوني . اگه اجازه دادی کسی حالتو خوب کنهممنکه بهش عادت کنی .به هميشه بودن ادم ها هم اعتباری نیست اره  دختری به تنهایی ماه
دست بردار . . .
نمي دوني واسه زخمای کهنه 
یه وقتایی چه قدر سرپوش خوبه
× چرا آدم وقتی توی حماقتشه نمي فهمه چه قدر احمقه ؟
× نتیجه چی هستیم؟ باز خوبه که آدميزاد موجود عجیبیه. شاید شبیه یه سوسک سرسخت که به این راحتیا نمي ميره!
البته شایدم شبیه زنبور یا یه لیسه ! یا هر جونور دیگه ای که سخت مي ميره با اینکه بهش نمياد
× فقط خودم مي تونه زخمامو التیام ببخشه. اینکه همه زندگی من حماقت هام نبوده .! 
× جالب تریش مي دونيد کجاست؟ اینکه ما اینقدر ميخوایم خارجی و
مهربون بود،گفت از بیست سالگی عاشق این بودم که توی یه منطقه ی محروم کارخونه بسازم و کار افرین بشم؛
هربار که رفتم سمتش نشد،هنوز که هنوزه اميدم رو از دست ندادم و دوست دارم این اتفاق بیوفته و واسش تلاش ميکنم
از حرف زدنش خیلی گذشته بود حدود پنج شیش ساعت،وقتی داشتم یه پاراگرف بی ربط ميخوندم توی ذهنم یه جرقه خورد!
من چه هدفی دارم؟!از زندگیم چی ميخوام؟!
"انگیزه،شعور،فرهنگ،لیاقت،تجربه،پول،یه همراه"
باید یکم خودمو جم و جور کنم ولی خیلی سخته :|
تعداد ک
اميررضا جوان 27 ساله‌ای است که‌ 3 سال از زندگی خود را صرف بازی اعتیادآور کلش آف کلنز» کرده و تاکنون 70 ميلیون تومان نیز برای آن هزینه کرده است. او رکورددار کاپ در این بازی و نفر اول در ایران محسوب مي‌شود.
به گزارش گروه فیلم و صوت باشگاه خبرنگاران جوان، اميررضا جوان 27 ساله‌ای است که‌ 3 سال از زندگی خود را صرف بازی اعتیادآور کلش آف کلنز» کرده و تاکنون 70 ميلیون تومان نیز برای آن هزینه کرده است. او رکورددار کاپ در این بازی و نفر اول در ایران محسو
 اکرم خانم امروز یه مقدار خرید کرده بود. زنبیلش سنگین بود و با زحمت اونو مي برد. احمد داشت تو کوچه بازی مي کرد. اکرم خانم رو دید که داره چقدر اذیت مي شه. سریع دوید سمت اکرم خانم وگفت:
سلام اکرم خانم ،اجازه بدین من اینو تا خونه براتون ميارم. اکرم خانم گفت: سلام به روی ماهت، خدا خیرت بده پسر مهربونم. ان شا الله دست به خاک بزنی طلا بشه. بگیر مادر که از نفس افتادم. احمد هم زنبیل رو گرفت و تا خونه اکرم خانم برد. اکرم خانم باز ازش تشکر کرد و یه دونه شکلات
مابین هال و پذیراییمون دو تا
پله خورده که اون دو فضا رو از هم مجزا کرده . دمپایی پام بود .
ميخواستم پله رو رد کنم قسمت جلوی دمپاییم گیر کرد به پله خوردم زمين
انگشت پام ضرب دیده و درد ميکنه . رفتیم بیمارستان عکس گرفتن از پام و
دکتر گفت فقط ضرب دیده 
پام باد کرده و نميتونم بذارم زمين . شانسو ببین
حالا از شنبه قرار بود برم سرکار . خداکنه تا اون موقع خوب بشه 
 
دختر بدشانس روزگار  کاش بغضم بترکه . داره خفم ميکنه
مابین هال و پذیراییمون دو تا
پله خورده که اون دو فضا رو از هم مجزا کرده . دمپایی پام بود .
ميخواستم پله رو رد کنم قسمت جلوی دمپاییم گیر کرد به پله خوردم زمين
انگشت پام ضرب دیده و درد ميکنه . رفتیم بیمارستان عکس گرفتن از پام و
دکتر گفت فقط ضرب دیده 
پام باد کرده و نميتونم بذارم زمين . شانسو ببین
حالا از شنبه قرار بود برم سرکار . خداکنه تا اون موقع خوب بشه 
 
دختر بدشانس روزگار  کاش بغضم بترکه . داره خفم ميکنه
یه روزی یه زمانی یه نفری گفت اگر اقاامام زمان بیاد چه کار مي کنی ؟
منم گفتم: خوشحالی 
گفت: نه اگر صدای انا بقیه الله رو از مکه بشنوی چکار ميکنی؟
گفتم:خب ميرم 
گفت :اگرپدرت نذاشت چی؟
گفتم :خب احترام به پدر واجبه اما اون اقا امام زمانه
گفت:خب اخرش
گفتم :نه نميرم خب پدرمه 
گفت:اقاامام زمان پس چی؟
گفتم:خب ميرم 
گفت :نه نميشه دیگه تکلیف خودتو مشخص کن
اون موقع اینقدر عاشق نبودم فقط در حد حرف همين بس 
تا اینکه فهميدم برای جهاد اجازه لازم نیست 
یادمه یکی
خوبه که کارت رو دوس داشته باشی. هر کاری یکسری رو داره که ازش خوششون بیاد. فک کنید کار آدم ميتونست حرف بزنه. اونوقت اگه دوستش نداشته باشید نميگه حاجی مارو ولمون کن برو دنبال ی کار دیگه؟ نميگه ببین تو خوب کار ميکنی ها ولی وقتی با منی فکرت درگیر کاراي دیگه است به من خوش نميگذره
اصلا من خودم ی آهنگ داشتم تو پلی لیستم هر وقت ميخواست پخش بشه ميزدم بعدی دیگه خواننده اش زنگ زد بهم گفت انصافا تو که به آهنگم گوش نميدی خب حذفش کن اینقد به آهنگم توهین
مناسبت های خوب مي آیند و مي‌روند و تو همچنان نیامدی. استاد مي‌گوید: تقدیر ازدواج از آنهایی است که به هیچ وجه عوض نمي‌شود؛ مگر تحت شرایط خیلی خاص. یعنی قبلا یک بار در آسمان عقد کرده ایم؛ منتها یادمان نمي آید. 
بی ربط نیست اگر بگویم: 
آقایی دارم خوجگله        فرار کرده ز دستم! 
دوریش برایم مشکله       کاشکی اونو مي‌بستم! 
البته استعداد شعر ندارم. از سرودهای عمو گ کش رفتم. اولش را فقط تغییر داده ام!
ميدانی، توی مخاطبین گوشی ام یک مخاطب خاص
قبل از هرچیز باید بگم دلیل اینکه یه مدتی هس وبلاگ بروز نميشه تقصیر خانم بنده هست! چراشو هم نپرسید که نميدونم! دیییییییی D:بگذریم.هفته قبل خدا قسمت کرد [ و خدا قسمتتون کنه] با خانواده همسر عازم مشهد شدیم؛ این سری برخلاف دفعات قبل، پیامکِ "نایب ایاره ایم" رو به رفیقام ندادم؛ چون هفته قبلش هم مشهد بودم و اینکارو کرده بودم! و توی عید هم بازم اومده بودم و اینکارو کرده بودم! و توی بهمن هم اومده بودم و اینکارو کرده بودم! و توی
ادامه مطلب
هر روز در توئیتر ژانر جدیدی راه مي افتد. یعنی فردی توئیتی مي کند و بقیه مشابه همان موضوع، توئیت مي کنند. گاهی این ژانرها کوتاه است و زود تمام مي شود و گاهی طولانی است. معمولا هم یافتن نقطه‌ی شروع ژانر کار ساده ای نیست. این بار کسی با موضوع آن چه مي گوییم (و آن چه واقعاً مي‌خواهیم بگوییم)» توئیت کرده است. تعارف‌ها و حرف‌های دروغ. سعی کردم اکثر موارد را جمع آوری کنم:حالا گفتن نداره ولی. (با جزئیات مي گوید)البته نمي خوام ناراحتت کنم اما. (ناراحت
خواهرم ميگه امروز خواب بودم، بیدار که شدم دیدم بره‌ی ناقلا هم کنارم خوابه. رفتم تو آشپزخونه دیدم ظرفا رو شسته، سه تا تخم‌مرغ بدون روغن! واسه خودش پخته، دو تاشو خورده و یه دونه‌ی باقی‌مونده رو گذاشته تو یخچال، بعد هم اومده کنار من خوابیده!
کلا هميشه بچه‌ی عجیبی هست، حالا امروز عجیب‌تر هم بوده :) یک مورد هم قبلا از این کارا کرده. نصف شب بی‌خواب شده، بلند شده رفته تو آشپزخونه واسه خودش لوبیا گرم کرده، سفره پهن کرده، بعد به دلیل نبودن نون، لوب
سر کلاس سالیدورک بودم. هوای کلاس گرم و خفه بود. چراغ‌ها خاموش بودند و صدای فن لپ‌تاپ بچه‌ها، صدای مدرس را در خود گم کرده بود. بغل دستم نگار سرش را روی ميز گذاشته و خوابیده بود. به پرده‌ی سفید رنگ و نشانگر موس روی آن نگاه مي‌کردم. حواسم اما جای دیگری بود. شهر دیگری. ۴۵۰ کیلومتر بالاتر. در یک خانه‌ی کوچک با پنج نفر جمعیت. حواسم پیش صدا و دست‌هایش و دیناميک بدن‌هایمان بود. گوشی زنگ خورد. خودش بود.
 
پ.ن گفت نمایشنامه‌ی محبوبم را پیدا کرده و خرید
از آخرین باری که اینجا نوشتم ۶ ماه ميگذره و با خوندن چار تا پست قبلی فکر کردم چه خوب، که اولین باره راضیم و دلم نميخواد واسه بازم نوشتن نوشته های قبلیم رو پاک کنم.
منی که الآن اینجام سه ماه داخلی رو پشت سر گذروندم و مث این زخم و زیل و تیر خورده های تو فیلما جا خوش کردم تو ذهن خودم. تو نوشته های قبلیم از سخت بودن جراحی و روان نوشته بودم و چه ميدونستم چی پیش رومه؟:))
حالا دارم فکر ميکنم که واسه بار هزارم این رو تجربه کردم و با تموم حرفایی که تو همين م
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمي باشد.
توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه مي باشد
با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.





















مو کُر نورآباد ایکَشُم غیرَت  من پسر نورآبادم و غیرت دارم(ایکشم غیرت :بشتر این عبارت معنی طرفداری از یک نفر تو دعوا ر
سه روز با دلتنگی و خوشی به اتمام رسید. چهارشنبه دخترجون رو از مدرسه برداشتم کمي گریه و دلتنگی که طبیعی هم بود گشت و گذار ماد ردختری رو چاشنی اش کردم تا حال و هوای دخترجون عوض شه. هنوز استرس داره وقتی همسر کمي دیر ميکنه یا سفری ميره ميگه نگران ميشم شاید زیاد طول بکشه. طبق قولی که به دختری داده بودم خونه رو مرتب کردیم ورفتیم استخر که متاسفانه به علت تعميرات بسته بود . با کمال شجاعت رفتیم پارک و بعد هم کمي قدم شبانه زدیم و اومدیم خونه. شعله زرد وس
حد فاصل بین کنکور تجربی و زبان اکانت اینستاگرامم رو بازیابی کردم. همون لحظه با خیل عظیمي از پیام‌های خوش برگشتی!» مواجه شدم. تمام پیام‌ها رو جواب دادم و راهی کنکور زبان شدم. کنکور زبان که تموم شد برگشتم خونه و دیدم ميم» برام توی همون اینستاگرام ویس فرستاده. بهش گفتم که گوشیم آپدیت نشده و تبع اون نميتونم اینستاگرام رو هم آپدیت کنم. یه کلمه نوشت: قراره بیام.» نوشتم: واییییی چقدر خوشحال شدم!» نوشت: برای هميشه مي‌خوام برگردم…» و در همين ل
ساعت هشت رفتم اورژانس که یک ویزیت کوچیک انجام بدم و برگردم،ساعت 1:30تونستم لش گشنه و شرحه شرحه ی خودم رو برسونم پاویون برای شام.
آآما.مورنینگ رو لغو کردم!!!
خداییش بُرش تا کجا?انقدر برا کاراي مریض سگ دو زده بودم که اتند قند عسل با وجود تمام سخت گیری هاش گفت باشه باشه باشه دکتر،لغو!!!تو فقط انقدر جیغ جیغ نکن و من زدم زیر خنده و گفتم ما چاکر شماییم خانم دکتر.یعنی کاری کردم که دکتر از شدت خنده دل درد گرفت و رفت خونه(ناگفته نماند که این خانم دکتر سخ
حامد شیخ خواننده خوب و با اخلاق کشور مثل هميشه با آهنگی متفاوت تر از سایر اهنگای منتشره از خودش موزیک جدید به اسم دل را منتشر خواهد کرد . تمامي کاراي این موزیک در استودیو کیزوم (ميفا) و با مدیریت استاد عماد الدین انجام شد . بزودی این موزیک بسیار زیبا و متفاوت انحصاری از سایت و چنل ميفا منتشر خواهد شد.گروه ميفا استودیو کیزوم (ميفا)عما الدین دانلود آهنگ جدید | بیا تو موزیک | MyBiaToMusic | Bia2Music
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب