نتایج مطلب ها برای عبارت :

می خوا از بابام پول تو جیبی بگیرم

1. دیشب ساعت دو و نیم نصف شب از خواب یهو پا شدم رفتم چراغ اتاقو روشن کردمرفتم سر کیفم زارتی زیپشو وا کردم بابام بیدار بود همه خواب بودن دندوناش ریخت گفت چی شده؟؟بعد من با این قیافه 0.o بودم. گفتم سلام. برو بیرون قیافه بابام :|بعد گفتم ميخوام برم مدرسه. برو بیرونقیافه بابام :|بعدش گفت ساعت دو و نیمه.گفتم اره. ميخوام درس بخونم. برو بیرون بعد بابام فهميد رد دادم، رفتمنم باز ساعتو نگاه کردم. زیپ کیفمو بستم چراغو خاموش کردم خوابیدم :))
واقعا باور نميک
بابام رفته یه پسری رو برای من خواستگاری کرده
جمله بالا رو باور کنید.بابام و دوستش وقتی هردو بهم درمورد این پسره که پزشکم هست حرف زدن گفتم چرا پسر بیچاره رو ميخواین بذارید توی معذوریت و هرچی سعی کردن به من بقبولونن که واقعا خونواده پسر خواستگاری کردن نميتونم قبول کنم.پسره همسن من و پسر همکلاسی دبیرستان بابامه.توی ازمون دستیاری امسال رشته وشهری که ميخواسته نیورده و حالا ميخواد درس بخونه دوباره و یه جای سبک کار کنه.بابام و واسطه این وسط م
My tiny doctor vs My great doctor.
My daughter and My father.
#Terminator
پ.ن:
سلام
دو تا چایی ریختم با قندون گذاشتم تو سینی و اومدم کنار بابام رو مبل نشستم و چایی رو گذاشتم رو ميز!
مشغول صحبت کردن بودیم که دیدم بصورت نامحسوس داره بهمون نزدیک ميشه!
حنانه صداش کرد که کجا ميری؟
خیلی جدی برگشت اشاره کرد به ما و گفت: "اَند" (ینی قند)
به بابا گفتم باباجان بی زحمت آروم اون قندونو بذارید کنار خودتون که این نره سراغش!
تا حرکت بابامو دید خیلی سوسکی و ریز با کلی ناز و عشوه اومد بغل بابام
با سلام و احترام به کاربران عزیز‌
من ۱۹ سالمه و دخترم، من به شدت درونگرا هستم، آدم اجتماعی نیستم. (بابام هميشه بهم ميگه تو ضعیفی)، و منم غصه ميخورم.
اصلا نميتونم با افراد جامعه رابطه برقرار کنم، و انگار یه ترسی مياد تو وجودم و نميذاره حرف بزنم. تو دوران دبیرستان هم همين طوری بودم. یه خواهر دارم که با بی زبونیش، زندگیش به فنا رفته. و بابام هميشه بهم ميگه که تو هم آخرش مثل خواهرت ميشی و با بی زبونیت زندگی نميبینی! و منم گریه ميکنم.
اصلا تو اجتماع
سلام 
۲۴ سال پیش در چنین شبی بشارت تولدت را در همين سرزمين دریافت کردم. وشوق و جدی وصف نپذیر
تولدت به ماه قمری مبارک
هدیه تولدت یک طواف بر دور بیت بود با نماز داخل حجر اسماعیل و دعای :رب هب لی ذریة طیبة انك سميع الدعاء. و نیز : ربنا هب لنا من ازواجنا و ذریاتنا قرة اعین واجلنا للمتقین اماما 
اميدوارم عاقبت بخیر باشی و مصداق هر دو آیه.
جملات بالا متن پیغام پدرم از مکه مکرمه بود که چند ساعت پیش دریافت کردم
چقدر اشک ریختم .
خیلی حسرت‌ها تو دلم زند
سلام.یکم طول ميکشه به اینجا عادت کنم و جاهای مختلفشو بفهمم کجاست. با این حال شروع ميکنیم.خیلی حرفا دارم از جمعه. از هرچیزی که روال دعواهای روزانه ی خونه رو تغییر ميده متنفرم! ميخاد عروسی باشه یا شهربازی یا هر کوفت و درد دیگه ای. جمعه رفتیم عروسی و چون راهش دور بود نیاز به ماشین داشت و بابام سر لج افتاده بود ماشین نميگیره. جلوی پسرداییم مامان و بابام داشتند دعوا ميکردند خخخ.  بیخیال عروسی که غرامو تو وبلاگ قبلی زدم ولی اینو بگم که آخر سر زفه ر
بسم الله مهربون :)
اولین بار کی دیدمش؟ خونه ی عمه ی بزرگم. از اهواز اومده بودن. باباش که ميشه پسرعموی بابام رو قبلا زیاد دیده بودم، چندباری اومده بود خونمون، ميدونسته م یه پسر داره که داروسازه ولی خودش هیچ وقت نیومده بود شهر مادری من! دومين بار کی دیدمش؟ عروسی دخترعموم. یه پسر با موها و چشم های قهوه ای که خیلی خاکی و مهربون بود‌. حالا پسرعموی بابام زنگ زده و منو برای همين پسرش خواستگاری کرده!
اميدوارم خدا به من رحم کنه با شرایط الانم، خصوصا که م
 سلام .من بهرزوم .دوست بابام امروز اومد خونه ما. بابام خیلی بهش احترام گذاشت. خوش امد
 گفت.موقعی که مي خواست بشینه، بابام سریع به پشتی براش اورد که راحت باشه و به دیوار 
تکیه نده.
بچه ها، پدر ها ومادرها خدا خیلی کار بابای بهروز رو دوست داره. چون بابای بهروز به یه مسلمان 
احترام گذاشته وبرای اینکه اذیت نشه براش پشتی گذاشته. خدا به خاطر این کار گناهان بابای بهروز 
رو مي بخشه
چون پیامبر(ص) فرمودند: هیچ مسلمانی نیست که برادر مسلمانش بر او وارد شود و
هم حس خوبی دارم هم حس بد. هم خوشحالم هم نیستم. خوشحالم چون شاغل شدم هدف دارم برای تایمم و خب این سرآغاز خیلی چیزاست برای.
ناراحتم چون بخور و بخواب تموم شده. دوست دارم هروقت دلم ميخواد برم مسافرت بدون دغدغه. بدون مرخصی. مخصوصا تو پاییز و زمستون که همه جا خلوته و جون ميده برای مسافرت.
تو تابستون هم ساعت کاریم از ۸:۳۰-۹ شروع ميشه تا ۱ ظهر.
بابام ميگن باید قرارداد کاری بنویسی ولی من مخالفم چون تا همين الانشم چند تا سمت دادن به منی که هنوز مدرک لیسانس
بیخیال چیزای قبلی که گفتم شدم:// هرچند هنوز رو مخمه و نميدونم تا کی قراره رو مخم بمونه!
قضیه داستانو فهميدم :) هیچی خاله اش همش بابامو تهدید ميکرد که پدرتو در ميارم و. و همش ميومد جلوش بابام هی بهش بی محلی ميکرد و هی بی محلی ميکرد. بعد نفهميدم کی یکی هم بعد دادگاه گفت که سمتش نرو ولی این باز گوش نکرد و اومد طرف بابام بابام هم باز بهش بی محلی کرد سوار اسانسور شد از اساناسور اومد بیرون باز جلوی خودش دید خاله ی ه رو اونم هولش داده گفته برو گمشو او
مامانم خیلى زن خوبیه ! 
از اون خوبا که بابام دوستْ داره و هى قربونش ميره و هى دورش ميگرده !
چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !
ميگفت طرف دختره خیلى خوبیه !
از اونا که تو دانشگاه جزء نمره اول هاست !
از اونا که ته منطقن و ميشه یه عمر زندگیو باهاشون ساخت !
از اونا که حرف نميزنن هرجا،هر چیزیو نميگن !
خلاصه اینکه خیلى دختر خوبیه !
وقتى اینا رو تعریف ميکرد داداش کوچیکم اخماش تو هم بود!
وقتى ازش پرسیدم چته، با حرص گفت خب آخه چه جورى ميشه عا
امروز یكشنبه 12 خرداد 98 است و در استانه تعطیلی 14و15 خرداد و تعطیلی عید فطر 98 و یعنی باقی هفته تعطیله.قرقی پیدا شد.سه شنبه بردنش و شنبه بعدش پیداش كردن توو كن سولقون.بدون باطری و وسایل داشبورد.باطری خردیدیم عوارض شهرداری رو دادیم خلافی ها رو دادیم و پول جرثقیل تا پاركینگ سرستاری كنار بازار گل و ماشین رو گرفتیم،حدود 1.6 ميلیونتومان خرجمون شد.10 روز بعدش جمعه صبح هم شیشه 206 رو شكوندن .كلافه بودیم و رفتیم واسه شیشه طرشت و قفل كاپوت.بعدش رفتیم
تاکسی گرفتم رسیدم دانشگاه راننده گفت اینجا درس ميخونی ؟ گفتم آره، گفت یادش بخیر منم ۴ سال پیش اینجا مکانیک ميخوندم !
کلا همه انگیزم به فنا رفت :|
 
 
دختره توییت کرده ۱۹ سالمه بابام هنوز نميدونه من چه نوع ماستی دوست دارم، یاد خودم افتادم کلاس سوم دبیرستان بودم مادرم به بابام گفته بود پاشو برو ببین پسرت درسش چجوریه؟ بابام اومده بود مدرسه رو پیدا نکرده بود برگشته بود خونه
 
 
خداوندا هر خریتی رو تجربه کردیم به جز خر پووووولی
آن را نیز به ما عطا ف
ینی دلم داره ميترکه ميخوام فقط زار بزنم -__- لپ تاپم ال سی دیش داغون شده شده مثه تلویزیونای پنجاه سال پیش که وسط یه تیکه سفید ميومد :(((پولم خودم ندارم یواشکی بدم درستش کنن قضیه ختم بخیر بشه ميترسمم به بابام بگم جنجال شه :((آخه واقعا چقد آدم ميتونه بدبخت باشه :((بدم مياد از این زندگی :(
یادمه رفته بودیم تهران ، تو بازار گشت ميزدیم که یه پاساژ بود که یه دکان داشت و تو تابلو اون دکان نوشته بود:
ساندویچ - فتوکپی - بستنی - لباس - گل و غیره . . . - وسایل زایمان
این آخریه منو کشته بود ، بابام ازش عکس گرفته بود ولی گوشیشو گشتم پیدا نکردم ، فکر کنم پاک شده باشه.
ساعت ۶/۳۰ غروب رسیدیم ویلا . بعد از یه چرته نیم ساعته کباب درست کردنمو با سوزوندن انگشت اشاره دست راستم تموم کردم .
ساعت ۱۱ شب بابام گفت: مریم برو داخل ماشین عینکمو بیار.
از پله های حیاط بالا رفتم  نزدیک پارکینگ دیدم سگ همسایه جلوی نرده های در ایستاده ، ميدونستم  اگه برم جلو مياد سمت نرده سرشو مياره تو یه جای منو بگیره.  دمپاییمو درآوردم  به صورت نمایشی به سمتش گرفتم ،رفت
خم شدم دمپایی رو انداختم و پوشیدم تا سرمو آوردم بالا با صدای پارس سگ
مي‌گفت: 
پدرم خدا بیامرز نظامي بود، از اون آدم‌‌های مهربونِ کم حرف ولی جدی که کمتر کسی لبخند یا حتی اخمش رو دیده بود.
اون موقع‌ها ،حدود‌های سال تولد خودت یا حتی قبل‌تر، دانشگاه قبول شدن مثل الان نبود، کمتر کسی دانشگاه‌ قبول مي‌شد تازه اونم سراسری!
خواهرم که قبول شد رفتیم پیش بابا و گفتیم "بابا زینب دانشگاه قبول شده"‌، یه نگاه به خواهرم کرد و گفت "چی قبول شدی بابا؟" زینب سرش پایین بود، انگاری خجالت مي‌کشید به بابا نگاه کنه ، آروم گفت "پزشک
سلام سال نو مبارک
برای شما البته نميدونم چرا حس ميکنم برای من مبارک نیس
ميدونی چن ساله ک دیگه مبارک نیس
ازسالی ک بزرگ شدم
از وقتی بزرگ شدم ننه طاهره مرد
بابا ممد و ننه خدیجه هم مردن
دیگه روز اول عید بابام با دوتا جعبه شیرینی نیومد دنبالمون ک بریم خونشون
بریم خونه ی ننه ایشون بشینیم دور سفره ای ک خیلیم هفت سین نبود چیزایی بود ک تو خونشون بود فقط ولی بچگی بود خندیدن ب کارای ننه بود کل کلای ننه ایو باباممد بود  وقتی بزرگ شدم دیگه بدش نرفتیم خونهی
دلم بسی گرفته 
دوست داشتم خانواده متحدتری داشته باشیم 
خانواده ما خیلی دلمون پاکه، فقط از اشتباهات همدیگه نمي تونیم بگذریم و خیلی راحت قط رابطه مي کنیم و طبعا مردم پشت سر ما حرف مي زنند.
ميدانید بعد از فوت مادرم و قبل از رفتن به دانشگاه رسم مادرم رو حفظ کردم و هفته ای یه بار خانواده برادر مرحومم و یکبار هم خواهرامو دعوت مي کردم هر چند اوضاع بابام خیلی بد بود و اصلا غذا ب راحتی از گلوی آدم پایین نمي رفت،  یادمه روزایی رو که آرزو داشتم تو یک اتا
سال نو مبارک
وقتی که یه سالی ميخاد نو بشه دیگه باید با خیلی چیز ها خداحافظی کرد. شاید لباس عید هایی که سال ها پیش خریدیم الان نه تنها مد نیست بلکه اصلاً تو بازار نیست. شاید سفره هفت سین هایی که سال ها پیش چیدیم الان دیگه نميشه چید. آدم بعضی وقتها دلش  تنگ ميشه برای چیزایی که تاریخ مصرف شون تموم شده ولی واقعا دیگه الان اون چیزا دیگه جذاب نیستن یا شاید هم ما دیگه اون آدم ها نیستیم. سال ها پیش وقتی بچه بودم بابام به زور صدامون ميکرد ميگفت بیاید بشی
آقا خابم نميبره
اگ گند بزنم چی؟
اگ هیچی یادم نیاد چی؟
اگ سخ باشه چی؟!
اگ همش ا اونجاهایی باشه ک من حذفش کردم برا خودم چی؟!!
خدایا پشمام
منو به حال خودم رها نکن!جونه من غلط کردم هر چی گناه کردم غیبت کردم به مامان بابام دروغ گفدم منو عفو کن دهنم صاف نشه پن شمبه خدایاااااا
سلام
یه سوال از دختران دارم؛
اگه خواستگاری رو رد کرده باشید، اما اون بیاد مجلس ختم یکی از اعضای خانواده تون نسبت بهش نرم ميشین یا ازش عصبانی ميشید؟، من دو بار ازشون جواب رد شنیدم. مقصرش خانواده م بودن. خودم ميدونم.
از اقوام شنیدم یکی از برادرانش تصادف کرده فوت شده، جمعه مجلس ختمش هست به بابام گفتم بیا بریم. شاید خدا خواست و نظرشون عوض شد. بابام ميگه نمياد. مجبورم تنها برم. بالاخره از اقوام دور ما هستن. فکر نکنم ایرادی داشته باشه، داداش خدا بیام
و بالاخره به خواستگار محترم گفتم نه.درحالی که خونواده خیلی اصرار داشتن که هنوز خیلی زوده و خودش ميگفت که باید فرصت بدیم به خودمون و برخلاف من اون خیلی به این رابطه اميدواره .ولی لنگه بابام بود و من نميخواستم که زندگیمو با یکی مث بابام ادامه ادامه بدم
یه مرد سالار کامل.یه شه کامل که فکر ميکرد حتی شخصی ترین کاراش وقتی قراره تو خونه انجام بشه فقط یه زن باید انجام بده و من دلم نميخواد بقیه عمرم فکر کنم کلفت کسی هستم(هرچند کلفت بودن یکی از شغ
واقعا نميدونم چرا دست و دلم به نوشتن دیگه نمياد
با اینکه خیلی اتفاق ها افتاده و من دو جا مشغول به کار شدم ولی تا ميام اینجا چیزی بنویسم مغزم خالی ميشه
من به عنوان مشاور روانشناس تو مرکز اختراعی مشغول به کار شدم
با بچه های کنکوری در ارتباطم.
امروز یه دختره اومده بود پیشم حقیقتا دختر کوشا و زرنگی بود. تو هر فیلدی که وارد ميشد جایزه مياورد فقط یه مشکل داشت بابایی داشت که از پیشرفت های جامعه به دور بود پدرش به شدت خودخواه و لجبازافسردگی د
یه یاماها پی45 دیدم.هف ملیون و پونصد.پونصدشو خودم دارم هف تومنش رو خدا قراره برسونه.البته فکر کنم تا چارتومنش رو بابام برسونه ولی بقیش فقط کار خداستکلاساشم که تو سرم بخوره.یه ترم رو تقسیم بر جلساتش کردم.هر جلسه ی بیس دیقه ای 32هزار تومن.البته من دقیق تر حساب کردم باید به استاد سلامم نکنم.تا پامو گذاشتم تو کلاس یه کله تا آخر بریم.دقیقه ای هزار وخورده ای پام در مياد=\
1. 
+سایت یک باگ بزرگ داره و ضایع!!
-چیه ؟
+یک راهی وجود داره که تمام درسارو ميشه باهاش باز کرد
-Don't let the cat out of the bag .please
+ok
2.
امروز تولد یکی از بچه ها بود کلی تدارک دیده بودند . روی هر تیکه کیک، اول اسم بچه ها رو نوشته بودند اما گویا اول اسم منو کسی دیگه برداشته بود. منم دیدم در بین باقی مونده ها بهتر اول اسم بابام رو بردارم  "H"
3.
بنظرتون یک عکس پروفایل خوب چه ویژگی هایی باید داشته باشه ؟ :)
داشتم از فرط بیکاری پستای وب قبلم ميخوندم و خیلی خوب بود :) مخصوصا کامنت ها! بتونم کم کم اینجا انتقالشون ميدم چون مطمينم روزایی که برگررم بخونمشون حالم خوب ميشه و دلم ميخواد نگهشون دارم :) 
دارم به کار فکر ميکنم ینی ميدونین چطوریه؟ من به عنوان حسابدار بخوام مشعول بشم با توجه به شرکت و محصولاتی که ارایه ميدن باید سفته یا چک صمانت بدم از ۳۰ ميلیون شروع ميشه البته اگه شرکتها کوچک باشند ۱۰ ميلیون و واقعا من یکم ميترسم سفته ینی هروقت اراده کرد پولش
چند وقت پیش تو ماشین وقتی داشتیم مي‌رفتیم کلاس، بابا گفت زنگ بزن ببین ننه‌ رو بردن دکتر یا نه. شماره رو تو گوشیش وارد کردم، آورد م بابا». یادم افتاد که بابا آقا رو تو گوشیشبابام» سیو کرده بود عمو هم بابای خودم». کیان هميشه مسخره مي‌کرد مي‌گفت انگار ميخوان باباشونو ازشون بگیرن. 
الان ۷۳ روزه که باباشونو ازشون گرفتن. 
قبلن گفتم، اگه تا زمستون مشکلاتت رو حل نکنی معنی‌ش اینه که قراره یه زمستون باهاشون سروکله بزنی. زمستونا هیچ مشکلی حل نمي‌شه. بی‌خوابی هست و کابوس، سوز هست و صدای کلاغ. و آدمای خسته و ساکتی که هر روز صبح زود داخل مترو صف مي‌بندن، از بین تونل‌های تاریک عبور مي‌کنن و صبر مي‌کنن تا سال عوض بشه و فصل جدید از راه برسه. حتا اگه هزار و یک اتفاق خوب هم برات بیفته، هنوز یه چیز خسته‌کننده و غم‌انگیز توی زمستون هست که مي‌شه حسش کرد. من به مسعود فکر م
بلاخره تموم شد. 
بدترین سال کنکور بودی که ميتونست باشه حالا از هر لحاظ (به دنیا اومدن بچه زهرا وتایک ماه مهمون داشتن، افتادن مامان از پله ها ومراقبت چند ماهه، سکته قلبی باباجون(بابا مامان) و مریضی بابا بزرگ (بابا بابام) وعمل وبعدم فوتش درست 13فروردین،تکميل پایان نامه کارشناسی) اما حس مي کنم خوب از پسش براومدم با هر زور وفشاری که بود خوندم. من درحد خودم تلاش کردم فقط کاش بشه:)
الان من موندم و رها شدگی بعد کنکور  
دیگه حوصله ی هیچی رو ندارم .دوس دارم مامان بابام زودتر جدا شن.و دنیا به آسایش برسه.دوس دارم زودتر درسم تموم شه و من بتونم احساس آزادی کنم . دوس دارم یکی رو داشته باشم که حوصله ی منُ داشته باشه . فقط یکی.فقط همون یدونه رو ميخوام. دوس دارم به کامک بگم یه نازپروده ی لوسِ گریه اوی آب دماغیه و مادرش گند زده با تربیتش.و بهش بگم ازین ضعیف بودنش متنفرم. و اونم بدش بیاد و ناراحت شه و بیشتر به قول خودش احساس خشم و نفرت کنه .
امروز فهميدم پولی که قراره برای کارم بگيرم خیلی کمتر از اون چیزیه که انتظارش رو داشتم . خیلی زیاد نبود اما چون اصلا انتظارش رو نداشتم ، بد جوری خورد تو برجکم . رو حال و هوام و نمازم تاثیر گذاشت اصلا :( داشتم با خودم فکر مي کردم با مرگ مي خوام چیکار کنم که قراره همين طور غیر منتظره تمام دنیا رو ازم بگیرن .
+ برام خیلی مهمه که پسرم بهم به عنوان یک تکیه گاه نگاه کنه . این که کنارم احساس امنیت کنه . این که وقتی دستش رو ميگیرم انگار که دیگه هیچ چیز نمي تو
اولین نوه ی مامان بابام که به دنیا اومد،دارم راجب دخترِ داداشم حرف مي زنم،من به عنوان ته تغاری کاملا یهویی فراموش شدم،همه ی توجها برا ثنا بود، حسودی مي کردم ولی هیچکس هم نبود درکم کنه،هیچکس نبود بگه بچه س
اذیت ميشدم ولی به روم نمياوردم.سه ساله باران به دنیا اومده،نوه ی دوم،بچه ی داداشِ دومم،همه شدن آغوشی برای ثنا،که احساس خلا نکنه،حسودی نکنه به باران.ميخوام بگم همونطور که بچه ی آخر بودم،تو لیست اولویت هم بچه آخر بودم
 تا از چیز هایی که من دوستشون دارم . . . .
من توی این پست ميخوام چند تا از چیز هایی رو که خیلی دوستشون دارم بذارم اون طرف قلبم که مامان و بابام جاشون کم نشه خخخخخخ
ولی خب من چند تا از چیز هایی رو که واقعا دوست دارم ميخوام بهتون بگم . . .
ادامه مطلب
امروز کلاس زبان داشتم اولین جلسه از ترم جدیدخوب بود اونجا ولی رسیدم خونه خیلی بی حوصله بودم.نميدونم چرااز خواب بیدار شدم تا یه چرخ زدم بابام گفت ميخواد بره دنبال مامانم بیمارستاناخه حال پدر بزرگم خوب نیست زیادحالا هم نشستم آماده برای رفتن
دارم فکر ميکنم چرا نميشینم پای پروژه ام چرا من اینطوری ام م.این مسأله واقعا آزارم ميدهاما هر طور شده باید بلند شم تا دوباره بشم سوفی سابق!مطمئنم ميتونم✌
برای خرید پیامکی کد 19223223 را به شماره 10004410 ارسال کنید


مينی پنکه جيبي ال ای دی نوشتاری طرح i love you


 
مينی پنکه ی
جيبي ال ای دی وسیله ای کوچک و جالبست که با توجه به آغاز فصل گرما بسیار
کاربردی مي باشد.این پنکه ی کوچک متشکل از دو پره ی نرم مي باشد که روی یکی
از پره ها 5 عدد لامپ کوچک ال ای دی قرار دارد.توسط دکمه ی کنار دستگاه
روشن ميشود و همراه با چرخش پره ها طرح زیبای i love you روی پره ها نقش مي
بندد.
 

 
این پنکه ی دستی
کوچک و در سایز ج
این روز ها به درجه ای از درک رسیده ام که درک مي کنم چقدر دعوا ها،تنفر ها،زشتی ها،پلیدی ها و هر چیز نا مثبتی که در محیط اطرافمان وجود دارد بی ارزش است،زندگی این روز ها برایم شیرین است،اما نه مانند عسل که از بچگی شیرینی اش دلم را زده.سبک بال تر شده ام،آزاد تر،رها تر و همه را مدیونم به آن سپید ریش بالای سرم که همه "خدا" صدایش مي زنند:)
+شدیم پیشرفته و حرفه ای تو تئاترمون و بدجور سرمون شلوغ شده:) خدایا ممنون که دارم کم کم برا رسیدن به هدفم رو پای خودم
آمار خودکشی در این شهر احتمالا بالا خواهد رفت! آخه آقا گار اینجا کنسرت دارن چند روز دیگه:)مورد داشتیم پیام داده که توروخدا معصومه برو کنسرت من طاقتشو ندارم اون اونجا باشه ولی تو نری!!!!! :|الان من دوست ندارم برم اصلاااا ،ولی اون طاقتشو نداره من نرم خووووو :)
پ.ن:نخییر! چشمای رنگی خیلی برام عجیب نیست!بابام چشم رنگی بودن و جفت داداشام چشم رنگی هستن! یعنی فکر کن چنین موضوعی فقط جذابیت باشه:| ولی آقا احسان بیاد ميرم:))علیخانی:))  ، اجججراشو دوست دارم
عميقا باور دارم آدمي که دائم در حال دروغ گفتنه، بعد از مدتی این دروغ‌ها تو شخصیتش نفوذ مي‌کنه و اون رو تبدیل به یه آدم متناقض مریض مي‌کنه. جوری که اصلا دیگه نميتونه راست بگه. نميتونه مسئولیت حرفی که زده رو قبول کنه. و این خیلی درد بزرگیه. دردی که شاید رو خود اون آدم تاثیری نداشته باشه، اما رو اطرافیانش چرا. حتی اطرافیان سابق.
+ یه آدم چقدر ميتونه مریض باشه که بعد از دو سال باز هم دست از تهدید و تهمت برنداره؟
+ کاش ميتونستم به بابام هم بگم
از همين تریبون یه سلامي ميکنم به اون آقایونی که تا وقتی ميبینن یه خانومي در حال تعلیم رانندگیه از عمد یکاری ميکنن اونو بترسونن بعد ميان تو صورتش نگا ميکنن
هی اقا صدامو داری؟؟ چند وقت بعد منتظرم باش چنان راهتو سد کنم که پشت فرمون اونقد بوق بزنی جونت دراد،اها شبم منتظرم باش نور بالا رو بزنم صاف بیوفته تو چشات کور شی به حول و قوه ی الهی که برا یه نابلد زورتو به رخ ميکشی مریض بازی درمياری. با یک انسان فوق کینه ای طرفی!
منتظرم باش داداچ ☺
امروز م
دیشب خواب بدی دیدم. خواب دیدم تو غریبه بودی. با هم آشنا شدیم و تصميم گرفتیم ازدواج کنیم ولی کم کم تو عوض شدی. دیگه چهره‌ی اون آدم شبیه تو نبود ولی من هنوز فکر ميکردم اون تویی. به اسم تو صداش مي‌کردم و بهش عشق مي ورزیدم. تو خواب دیدم که معتاد به کوکائین بود و من اینو ميدونستم و با این وجود باهاش ازدواج کردم. تو مراسم عروسیمون هم یه لاین زده بود. بابام ازش بدش ميومد. من عاشقش بودم ولی. یک هفته از ازدواجمون گذشت و شروع کرد به کتک زدن من. ترسیده بودم و
عنوانِ متن اشاره داره به رضا، برادرم و نامزدش که توی این اوضاعِ دهشتناکِ اقتصادی، فردا قراره عقد کنند :)
دیروز کلِ پس‌اندازم (هرچند زیاد نبود) رو دادم به رضا تا واسه خرید حلقه پول کم نیاره. توی این شرایط هرچقدر هم بابام به رضا مي‌ده، اون بیچاره کم مياره. بابا هم کم نمي‌ده ولی خرج و مخارج خیلی عجیب و غریب شده. تازه بابا باید علاوه بر پولِ عروسی و رهن خونه برای رضا، وسایل برقی جهیزیه رو هم بخره. به بابا مي‌گم: چرا خودشون نمي‌خرن؟ هزینه این وسا
             
سلاااااااام تااااابستووووون
کنکور۹۷ هم گذشت،دیگه مهم نیست نتیجه چی ميشه، من بهش فکر نميکنم، هر چی که بود گذشت، مهم اینه از تعطیلاتم استفاده کنم.
به قول بابام یا اینوری ميشم یا اونوری، تهش مرگ که نیست:))
از مهر باید درس بخونم چه درس دانشگاه چه کنکور، پس باید از تعطیلاتم بهترین استفاده رو کنم:)
+ممنون از دعاهای همتون و ممنون واسه اینکه این چند ماه غرغرای منو تحمل کردید؛)
شام ميخوردیم که حس کردیم سرگیجه ی شدید گرفتیم،اول فکر کردیم مشکل از غذاست، یهو گفتم نه!!!پرده ها دارن ت ميخورن،زله است فرار کنید!
نفهميدم چجوری شالمو سرم کردم و با بلوز و شلوار و بدون دمپایی پریدم تو حیاط.
یکم که وایسادیم،برگشتیم با آرامش ادامه ی شاممون رو خوردیم.
مامانم زنگ زد گفت اونجا هم زله اومده.بابام گفت ۷و۲ دهم ریشتر بود:|
من://
فکر مي کردم یه پس لرزه ی ساده باشه آخه خونمون خیلی ت نخورد،دم شاه گرم با این خونه هایی که ساخته:)
الان
۱. بابام هر سال که نفرات برتر اعلام مي‌شه، با یه شوق و ذوق خاصی همه‌ی نفرات رو نگاه مي‌کنه… باور کنید برق توی آسمون چشماش رو مي‌شه کامل دید… بعدش مي‌گه: یادش به خیر! منم یه روزی مثل همينا بودم…»
[هر سال نگاه مي‌کنه ها… :| حتی زمانی که من خوندم کنکوری نبودم!]
و من با شنیدن این جمله غمگین‌ترین موجود دنیا مي‌شم… این که هیچ‌وقت نميتونم به دخترم / پسرم همچین جمله‌ای رو بگم… :(
۲. شارژ گوشیم تموم شد و از اون جایی که کاملا گوش به زنگِ اعلام نتا
دانلود کتاب رمان دختر خراب,دانلود رمان
عاشقانه,دانلود رایگانرمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب بدون
سانسور,دانلود رمان دختر خراب,دانلود رمان ایرانی

خلاصه ای از رمان دختر خراب


نميدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کیوان…….پدرم عرق خور و معتاد و ……هر اشغالی

که نباید باشه بود و مادر هم از اون بد تر یه زنیکه خیانت کار تمام عیار که وقتی بابام
سلام
نميدونم چیشده اما حس ميکنم خیلی همچی سرعت گرفته من واقعا بزرگ شدم واقعا دیگ ترسیدم یه لحظه که سال پیشمو قبل کنکورمو دیدم فقط خواستم اایمر بگيرم من پر تصميم اشتباهم اما این دفعه خیلی بزرگ شدم اره ميترسم از ادامه دادن راه های اشتباه ميترسم من ميترسم 
دیگه خیلی دیره 
تو غیر قابل تغییری 
تو نميتونی
تو باید راهیو که همه ميرن بری
تو باید بشینی سرجات
اینا حرفایه که خیلی به گوشم ميرسه اما خوبیش اینه از سد دفاعی فاطمه عبور نميکنه ا
خدا رو شکرهنوز یک سالم تموم نشده، زائر امام رضا شدم.بابام اولین بار دانش‌‌آموز دوم دبیرستان بود که تونست بیاد زیارت امام رضا.اونم شب‌های قدر که سرنوشت سال آدم رقم مي‌خوره.در ضمن، از مسئولان حرم که جامهری‌ها را اندازه قد من ساختند،‌ تشکر مي‌کنم. خیلی خوبه که به فکر سرگرمي ما کوچولوها هم هستید.  بچه‌های بزرگتر با مهرها، برج مي‌سازند. من بلدم برجشان را خراب کنم. من بلدم مهرها را تکی تکی بیاورم بیرون بگذارم روی زمين،‌ بعد دوباره اونا رو بذ
بسم الله
بالاخره بعد از کلی وقت برگشتم تهران.برگشتم و دوستامو دیدم و دیروز هم با مامان بابام اومدیم لواسون خونه ی خالم.باغِ بزرگ و باد خنک شب ها و بالکنِ خیلی بزرگ برایم یادآور حس های خوبِ از دست رفته است.دورهم جمع شدن های شلوغِ فاميل و بازی کردن تا دمِ صبح.ولی حالا صبح ها که بیدار ميشوم کسی کنارم نخوابیده است.به آرامي رخت خواب خودم را جمع ميکنم و پای لپ تاپ مينشینم و بعد یکم در حیاط ميگردم و گیلاس ميخورم و عصر ميشود و بعد هم دوباره برميگردیم ت
وقتی یه مدت مستقل زندگی کنی(چه متاهل بشی،چه خوابگاهی بشی،چه خونه ی جدا بگیری)دیگه زندگی کردن تو خونه ی پدر و مادرت برات سخت ميشه،حس ميکنی استقلالت زیر سوال ميره.
من دقیقا همين حس رو دارم،الان حدود دو ماه و خورده ای هست که خونه ی بابام هستم. یه زمان اینجا بهترین جای دنیا برام بودم،حاضر نبودم آرامشِ اتاقم رو با جایی عوض کنم ولی الانلحظه شماری مي کنم برای رفتن.
نه اینکه بهم بد بگذره نه،ولی دیگه مثل قبل راحت نیستم.
خونه ی خودم و همسرم،خیلی راحت
اول اومدم بنویسم این روزا داره به سخت ترین شکلش مي گذره بعد دیدم الان باز خدا مي شنوه یه مرضی دردی دعوایی از گنجینه های غیبش به این شرایط اضافه مي کنه که بگه ها بیا دیدی از این سخت ترم هست؟ 
همسر سر کار مدرسه ای نميره و یه کار آزادطور رو تو خونه دنبال مي کنه.
فشار مالی بعضی وقتا دیگه شورش رو دراورده بود ولی خوبیش این بود که من سعی کردم غذاهای جدید با هر چی تو خونه موجود داشتیم درست کنم. مثلا خمير درست کردن و انواع و اقسام غذاها که هم برا جلو مهمون
چند شب پیش تا خود صبح کابوس دیدم حالم بد بود صبحش . ساعت 12 ظهر بابام زنگ زد گفتم سلام خوبی ؟؟؟ 
گفت نه .
گفتم چی شده ؟؟؟ و همه چیزو برام گفت و دیگه نتونست حرف بزنه گریش گرفت قطع کرد .
زنگ زدم مادرم کامل برام گفت . خودم و مادرم پشت گوشی زار زار گریه کردیم . بعد از قطع کردن من 1 روز تمام اشک ریختم برای داداشم .
نميتونم بگم چی شده ولی دوستای عزیزم ازتون ميخوام برای برادر 2 دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید .
من آدمي نیستم که اعتقادات مذهبی داشته باشم ولی به
یکی از لذت‌های زندگیم اینه که برم  مغازه‌های لوازم التحریر فروشی رو بگردم؛ دفترها و دفترچه‌ها رو لمس کنم و ورق بزنم یا اگه نتونم برم بیرون، تو سایت‌های فروش لوازم التحریر بچرخم. اون حسی که بعضی‌ها به خرید لباس و لوازم آرایش دارن من نسبت به وسایل نوشتنی دارم. لذت بوییدن کاغذ و ورق زدن دفترهای نو، امتحان کردن خودکارها و ماژیک‌ها و مدادرنگی‌ها و ردیف کردنشون پشت سر هم، چسبوندن استیکرهای رنگی رنگی این ور اونور خونه! نمي‌دونم این تمایلم ا
خدایا واقعا شکرت بابت قبولیم توی تخصص .ولی با قبول شدنم تو شهر زادگاه زندگی بدجوری انگشت شستشو گرفته سمتم
این چند وقته انقدر استرس کشیدم که ۲ کیلو لاغر شدم.خدایا چشه بابای من ول نميکنه؟اینهمه خودمو سفت و محکم گرفتم .چند ساله فقط به خودم وابسته بودم.ولی الان واقعا یه بغل سفت و محکم ميخوام.یکی که بهم بگه خره من ميدونم همه چی خوب ميشه و من دلم اروم بگیره
پی نوشت:خدا رو شکر اون دکتری که قرار بود بابام منو بهش قالب کنه در رفته و دیگه قرار نیس ب
امشب تولد بابا و غین(مدیریت) بود
طرز کادو دادن پدرجان و مدیریت به همدیگه اینجوریه که مدیریت از دخل دوتا پنجاهی برميداره با روبوسیو تبریک ميده به بابا بعد پنج ثانیه باز بابا همون دوتا پنجاهیو با بوسو ماچو تبریک ميده دست مدیریت 
در آخرم مدیریت دوتا پنجاهیو ميذاره تو دخل:))
+عکسای قدیميو نگاه ميکردم چقدر بابام پیر شده موهای مشکی بابا الان کم پشتو سفید شده (دو طرف سرش البته:دی)
۵۱ سالگی بابارو توی عمارت کنار نیروهای خلوچلمون جشن گرفتیم:))
اونقدر ت
ای کاش هميشه پیشم ميموندیای کاش هیچوقت نمي رفتی.
هر دو اینو گفتیم .اون بلند.من تو دلم.
نمي دونم چطوری یاد گرفتی که بغضتو نگه دارینه نه چجوری یاد گرفتی اصلا بغض نکنی چرا هیچوقت نتونستم یاد بگيرم.خیلی لازم داشتم بلد باشم .ولی مي  دونی ای کاش ميشد از آقای دکتر تشکر کنم که خودشو برای بدرقه ام رسوندچقد خوب بود که بود، برعکس استقبالش ایندفعه ازش ممنونم که اومدکه یادم انداخت هست .وقتی اومد تونستم برم سوار تاکسی شمتا قبل اومدنش پام نمي ک
از وقتی زبونم باز شدوحرف زدن رو یادگرفتم اولین چیزهایی که به مامان و بابام ميگفتم این بود:من ميخوام برم خارج.این ارزو هنوز هم به دلم هست و هر روز و هرثانیه به خانواده م ميگم وقابل ذکراست که بگم هیچ جابه اندازه ی کشورسوئدزیبانیست وسوئدرفتن برای ادامه ی تحصیل و زندگی ارزویی است که همواره برای مادرم روایت ميکنم و او در مقابل روایت این ارزویم لبخندشیرینی ميزند و ميگویدتو حتما به سوئدميری چون هرکی هرچی به دلش بیفته براورده ميشه.همه ی زندگیم پ
اصلا شرایط طوریه که نميتونم بیان کنم!
بگم حالم بده؟دیگه تکراری شده.
مزخرف،دو روز از کلاسای هنرستان و یه جلسه کلاس زبان از دست دادم،سفر و گرما و حالِ بد.
واقعا از خورشید متنفرم خورشید باید وقتی من ميرم خارج از خونه پشت کوه ها بمونه تا من کارم تموم شه بعد اجازه بگیره بیاد سرِجاش.
بابام دوست داشته اسم منو بذاره خورشید،اسم قشنگیه اما من گرما رو دوست ندارم.
دوتا کتاب خریدم که بعدا راجبشون حرف ميزنم.
منو خاموش دنبال نکنین من ميميرم‌.
دلم ميخواد با
از بیرون اومدم ماسك موهامو گذاشتم منتظرم تایمش تموم شه برم دوش بگيرمازه رسیدم خونه.اومدم تو اتاقم در بستم كه صدای هیچكس نشنوم.خیلی ناراحت شدم امشب.خیلی زیاد.دلم به حال خودم سوخت كه باید همچین وضعیتی رو تحمل كنم.خیلی خسته ام از این وضعیت.ولی ميدونم ميگذره تموم ميشه راحت ميشم از همه این سختی ها.دختر خالم سالها قبل یه حرفی زد كه هنوز تو ذهنمه.اونشبی كه این حرف زد با خودم فكر كردم مگه ميشه ادم همچین حسی داشته باشه؟ اصن امكان ندارهول
از یک اخلاق اقایون خوشم مياد و ادن اینه هیچیییی براشون مهم نیست :) ینی دنبال جیگول پینگول نیستن مثلا من الان  با قالب وبلاگم درگیری پیدا کردم حوصله جیگول پینگول ندارم و با جمله "زیبایی در سادگی" این قالب همينجوری گذاشتم.
دیگه عوضش نکنم صلوات :/
بابام نی رفت شیراز  مامانمم سرکار منم حوصلم سر رفته. پنج شنبه و جمعه عصرهاش خیلی کوفت. الان بیکارم و هیچ کار خاصی نکردم که بنویسم ولی تا بتونم چرت و پرت ميتونم بگم :| کانال تلگرام زدم نميدونم چرا ولی زدم س
1. امروز حال نداشتم از ماشین پیاده شم داداشم رفت نون خرید بستنی نذری دادن بهش :| حالا اگه من ميرفتم نون و خرما ميدادن شانس نداریم که :|
بعد همزمان داداش من رفت تو صف اشتباهی جلو یه اقای رفتگر وایساد. بهش گفتم برو پشتش وایسا. رفت پشتش بعد پسره داداشمو فرستاد جلو. همچین چشمام قلبی شد :)) ادما هرچی هیچی ندارن مهربونترن :))
2. امروز همه تو خونه با هم دعوامون شد، بعد یهو تو اون فضای سنگین بابام زارت خورد زمين و همه پکیدیم :))
3. یه فیلم یافتم خیلی باحاله. Level 1
درد به یه جایی مي رسه که تو خودت مچاله مي شی دیگه دلت نمي خواهد با هیچ کس حرف بزنی .دلت مي خواهد از تمام افراد اشنا فرار کنی و تو خیابان یک غریبه را بغل کنی و زار زار گریه کنی
من نمي تونم تصميم بگيرم
هرچند که قرار نیست من تصميم بگيرم
  
  
اون روز داداشم ميخواست انحراف بینیشو عمل کنه و ماشینو با خودش نبرده بود و منم گفتم فرداش با ماشین ميرم سرکار.
صبح روو این حساب ساعت گوشیمو طوری تنظیم کردم که دیرتر بیدار بشم.
صبح متوجه آلارم نشده بودم و وقتی بیدار شدم دیدم دیرم شده.
از طرفی یکی از همکارا کارتشو تازه گرفته بود گفت وقت ميکنی کارت منم ببری پِرس کنی که کارت اونم دست من بود و بهش گفته بودم قبل از 8 ميرسم و کارتت رو ميزنم.
خونه هم کسی نبود و رفته بودن بیمارستان پیش داداشم. یه لحظ
پنج روزه گوشیم خراب شده و دارم به دور از تکنولوژی و دوستهام زندگی ميکنم. خوبه بعضی وقتها چند روز نباشید ببینید اون دوستهایی که هر روز توی مجازی باهاشون در ارتباطید دنبالتون ميگردن یا نه! کی واقعیه و کی جاش توی همون فضاست فقطراستش اصلا برام سخت نیست ببوسم بذارمش کنار اما وقتی تصميم خودم باشه نه جبر
گهگاهی با گوشی بابام یا مامانم ميم رو ميبینم فقط
خیلی چیزها تو سرمه که دوست داشتم بنویسمشون اما راستش با لپتاپ احساس امنیت توی وبلاگم ندارم
و حتی
شاید فکر کنی دارم زیاده روی ميکنم ولی باید بگم مستی هرچند از دنیا جدام ميکنه ولی به تو نزدیکم ميکنه و من دوستش 
دارم امروز که زنگ زدی به شدت سر درد بودم چون تقریبا یک روز نخوابیده بودم با این که روز قبلش قرص خواب خورده بودم
اگه گیج نبودم تمام تلاشمو ميکردم که تلفنت قطع نشه چون خیلی منتظر بودم بهم زنگ بزنی و من صدای پر از انرژیتو بشنوم
صدایی که خون تو رگهامو جریان ميده
دلم ميخواد راحت باهات حرف برنم ولی شرم و حیا حتی تو مستی هم جلومو ميگیره
ميخو
من هیچ کدوم از پدربزرگ هام رو ندیدم. پدرِ پدرم که 9 سالگی بابام از دنیا رفته بود و بابام خیلی سختی و دردسر کشیده بود تا بزرگ بشه. البته مادربزرگم خیلی شیرزن بوده و این رو از حرف های مردمي که اون رو دیده بودند، مي گم. مثل یک مرد از دو دختر و یک پسرش حمایت کرده بود و اون ها رو بزرگ کرده بود. مادرِ پدرم هم یک سال پیش از تولد من از دنیا رفته بود. خدا رحمتشون کنه!
پدرِ مادرم یک حکیم بوده که ظاهرا کارش خیلی درست بوده و از شهرستان مي اومدند دنبالش و برای در
تنها جمله ی کلیشه ای که شاید من بهش ارادت داشته باشم اینه : چقدر زمان زود ميگذره . ميتونه برام ویران کننده هم باشه و ملال آور ‌.
باورم نميشه از شبی که با بغض خوابیدم چون صلاح مصدوم شده بود و لیورپول مظلومانه (!) جام رو از دست داد .‌باورم نميشه یکسال و چند روز از اون شب گذشته و حالا لیورپول یک مدال نقره یک طلا و یک جام داره ! 
باید بیشتر از چیزی که الان هستم خوشحال باشم ، فکر ميکنم اصلا خوشحال نیستم . 
شاید چون یک ماه پیش وقتی تو لیگ قهرمان نشدیم بهم
+ راست مي گن بیانی ها فعالیتشون کم شده ها! شاید از یه هفته هم بیشتره که هر روز فقط یکی یا دو تا ستاره روشن مي شن :( با شروع تابستون، بیشتر نیستین!
+ چند شب پیش بابام داشت از شبکه نمایش "جایی برای پیرمردها نیست" رو تماشا مي کرد و چون دیگه آخراش رفت که بخوابه من نشستم ببینمش چون مي دونستم فردا قراره ازم بپرسه آخرش چی شد؟! :)  چقدر فیلم بدی بود! بُکش بُکش! فکر مي کنم تا حالا شخصیتی به بی رحمي آدم بده ی این فیلم ندیده بودم. دلم مي خواست بگيرم با اسلحه ‌ی خو
بهشت
کجاست؟


آقای سهیل رضایی در قسمت دوم فایل صوتی جستجوگر (زندگی
برازنده من) در پاسخ به شخصی که ميترسید که در انتهای مسیر زندگیش بهشتی وجود
نداشته باشه خیلی زیبا بهشت رو توصیف کردند که پاسخ بسیاری از سوالها و ترسهای من
رو هم شامل ميشد.
بهشت اصلا
داشتنی نیست. بهشت ساختنیه
در طول سفر، بهشت پله ای ساخته ميشه و اینطوری نیست
که بری ببینی اوهههههه سرزمين موعود!!!!
بلکه داره آروم آروم از طریق 6 روش ذیل بهشت خلق
ميشه
1-رشد اعتماد به نفس
2-گسترش ارتباطات
شب اول زندگی‌ام تو بیمارستان (امير مازندرانی ساری) گذشت. البته من مشکلی نداشتم که بریم خونه، مامان جون بعد از عمل، شرایطش مساعد نبود.
شب اول بعد از بیمارستان، شیرگاه خونه بابابزرگ بودیم.من همه‌ش گریه مي‌کردم. مهمونا رفتند، من با قدرت بیشتری ادامه دادم!
ساعت یک بامداد، دل بابا جونم برام (برای مامان جون؟) سوخت. گریه‌ام بند نمي‌اومد. گرسنه‌ بودم و نميتونستم شیر بخورم. اومد بغلم کرد و یه دور تو خونه منو چرخوند و همه جا رو نشونم داد. خیلی زود ه
.
#شهیدانه_۴
.
یکبار مشغول کار بودیم که تلفن روح‌الله زنگ خورد. نميدونم چه کسی پشت خط بود که روح‌الله با دیدن شماره‌اش سریع تلفن رو جواب داد. حرکاتش را زیر نظر داشتم.
خیلی شمرده شمرده و با احترام کامل صحبت مي‌کرد.
برایم جالب شد بدونم چه کسی پشت خطه که روح‌الله اینقدر محترمانه با او صحبت مي‌کنه. آن شخص رو شما» خطاب مي‌کرد و معلوم بود خیلی برایش عزیز است که اینطوری با او صحبت مي‌کند.
تلفنش که تموم شد پرسیدم کی بود؟
گفتم: بابام
خیلی تعجب کردم.
 اون دیویست و چهل ساعت کوفتیو با دعوا و زور تمومش کردم و خب اصلنشم هر نمره ای ميخوان بهم بدن ،بدن' آی دونت گیو شت 'همينقدر صریح:/
کنار شیش روز کار در هفته هفته ای ام شیش ساعت کلاس زبان ميرفتم و خب هر طوری حساب کنی اینکه من  الان جایی ام که از سرمای طبیعی هوا قراره زیر پتو بخوابم کاملن حقمه:/
اینکه دیروز طی یه حرکت انتحاری ساعت هشت شب چمدونمو بستم و ساعت یازده راهی شدم اونم بدون هیچ برنامه ریزی حقمه
اصلنشم من حق دارم همه برنامه هامو یه هفته بخوابو
امروز صبح بعد از سلام و صبح بخیر یهو دیدم رفت. گفتم چی شد؟ کجایی؟ بعد از چند دقیقه یه ویس فرستاد که مهراد بابام حالش بد شده من بعدا بهت پیام مي دم. از بغض ته ویس اشک تو چشام جمع شد. هی خدا خدا مي کردم که اتفاقی برای پدرش تیوفته. تا ساعت دوازده که پیام داد "به خیر گذشت" من مُردم و زنده شدم. 
لعنت بر این دوری  کی تموم مي شه این فاصله 
خیلی نگرانش بودم خیلی 
از ظهر سایت سنجش رو باز گذاشته بودم و هی رفرش ميکردم، یکی از دوستام تو تل پیام فرستاده بود و رفتم ببینم چیه ک همون لحظه تو ی کانال هم پیام اومد نتایج اعلام شد:/ قلبم وایساد:/رفتم تو سایت اعلام نتایج جست و جو و .خشکم زد این اصلا اون چیزی نبود ک باید باشهخلاصه اش کنم اونقدر فاجعه اس ک فقط هنگ کردم.زنگ زدم ب مامانم و فقط تونستم بگم نتایج اومده و دیگه هیچی انگار قدرت تکلم ندارم.زنگ زدم ب دوستم و فقط گریه کردم گریه کردم گریه کردم و گریه کردم و گریه کر
فردا قراره یه تصميم بزرگ بگيرم. یه اتفاق بزرگ تو زندگیم قراره بیفته.
بعد از اون همه روزهای سخت و طاقت فرسا، چند روز خوب به لطف خدا رسید. حالا که اون مشکلات حل شده و اميدوارم آتش زیر خاکستر نباشه، فردا باید یه تصميم بزرگتر بگيرم.
اینجا مي نویسم که یادم باشه
هميشه یکی از سوال های مهم زندگیم درباره خودم این بود که:من چرا انقدر فوتبالی ام؟اول من داداش ندارم :)اصلا فوتبال بازی نکردم حالا نميشه گفت اصلا ،خیلی زیاد دوبار اونم شاید .
بابام خیلی فوتبالی نیست و اصلا تیم مورد علاقش با من فرق داره:|
مامانم هم ضربه شدیدی از فوتبال دیدن من خورده .
یه بار فوتبال ایران و یادم نمياد کجا رو داشت،من داشتم نگاه ميکردم و گوشی مامانم هم دستم بود داشتم بهش ور ميرفتم بعد یهو ایران گل زد من از شدت خوشحالی گوشی از دستم پرت
خدا رو شکر انقدر خانواده سالمي دارم که اکثریت دوستام وقتی ميان سراغم مشاوره ميگیرن که کدام دکتر خوبه این آشنایی ما با انواع و اقسام دکترها باعث شده ما شماره موبایل یکسری هاشون رو هم داشته باشیم . 
اضافه کنم ما در استان های مختلف مثل زنجان اصفهان تهران اراک کاشان هم خدمات ارائه مي دیم کافطه بگین مریضیتون چیه و چه دکتری ميخواین بهترینش رو بهتون معرفی ميکنیم فقط هیچ کدوم از بچه های فاميل پزشک نشدن که بازم چیز عجيبي نیست.
دوستم از شما تماس گرفته
نميدونم چی ميشه که گاهی اوقات فکرهای ناراحت کننده و بیمار گونه مياد سراغم و بیخ گلوم و ميچسبه
تا نزنم زیر گریه و دیوونه نشم و نگم خدایا نجاتم بده از دست این فکرای عذاب آور نميرن و حتی بعدش هم نميرن
اونقدر باقی ميمونن که نابودم کنن و مثل آسفالتی بشم که انقدر آفتاب خورده و ماشین از روش رد شده وا رفته و له شده
وقتی همکارم از مادرش که سرطان گرفته حرف ميزنه ناخودآگاه فکر ميکنم اگر یه روز خدای ناکرده مامان منم بیمار بشه من ميميرم
یا وقتی پدر دانش آم
1.ميدونید دیگه من چقد تو فیزیک کند ذهنم :) (و رشته م ریاضی فیزیکه:|) امروز دیدم عهههه رسماً پهنم رو پاسخنامه و هر عددی که مي بینم دندونام مي ریزه :) غیرتی شدم آقا! رفتم یه کتاب گرفتم برا فیزیک. و بعد خرید کتاب باید ميرفتم کلاس. شاید باورتون نشه ولی در عرض 20 دیقه از خونه رفتم کتابفروشی، از کتابفروشی رفتم کلاس :) این بنظرم تو شهر تهران باید بعنوان رکورد ثبت بشه.
نگم از اون لحظه براتون که به راننده تاکسی گفتم آقا برید بقیه رم حساب مي کنم. یه نگاه جذابی
خیلی خوش گذشت. ساعت سه خوابیدم 6 بیدارم کردند گفتند تو اتوبوس بخواب ولی مگه تونستم! همش با زهرا حرف زدم. زهرا ابجیم. ميترسیدم دست به موبایلم بزنم یک خط کم شد ولش کردم:/ ميخواستم تا شب بمونه.
بعد رفتیم اونجا همون اول یک دعوا شد بین مسئول و فرمانده. مسئول اونجا و فرمانده خخخ خیلی بداخلاق بود مسئول اونجا. (فرمانده پایگاه خودمون نه پایگاهی که رقیه ميره ://)
بعد ما جدا شدیم رفتیم گشتیم یک جا نزدیک رودخونه که سایه باشه پیدا کردیم نشستیم. تا نشستیم گفت
خب من هميشه تو بچگی موهام کوتاه بوده و خب هیچ وقت متوجه نشدم که موهام فره و هميشه فک ميکردم حالت داره
ولی 2 ساله موهام بلند شده و تازه فهميدم چقدر فرفریم 
مامانم ميگه: (انگار هر روز موهات فر تر ميشه !)و من بیچاره تر!
ميگی چرا اخه مهدی از موهای فر بدش ميومد نميدونم چرا ولی من از اول که فهميدم موهام فره ازشون متنفر شدم و همش وقتی از حموم ميومدم در حال روغن زدن و انواع مختلف لوسیون های مو روزدن تا کمي صاف بشه و سشواررررررررررر:/
ولی خب دیگه خسته شدم د
-به نظرم شبا که ميخوابید به خدا فکر ميکرد.
+ببین اون خیالش راحت بود واقعا!وقتی داشت نسبیت رو اثبات ميکرد یه شهاب سنگ که هر هفتاد سال یه بار مياد اومد و باعث شد ازمایششو ثابت کنه و بشه"انشتین!" بعدش که بهش گفتن اگر نميشد چی ميشد اون جواب داد واسه خدا متاسفم چون من ازمایشم درسته و ردخور نداره.به نظرت چنین ادمي ميتونست خدارو قبول داشته باشه!؟
-ببین ریحانه من واقعا نميدونم.احتمالا اواخر دیگه رد داده بوده.
+منم رد ميدم.من قراره شیرجه بزنم تو دنیایی که
حیفم اومد از دیروز نگم :)
دیروز که اخرین روز هفته ی پیش بود منم باید اون برنامه هایی که تو دو پست قبل گفته بودمو اجرا ميکردم تصميم گرفتم صب پاشم برم توچال!
5 از خواب بیدار شدم و با همراهی فاطمه راهی توچال شدم!
اقا ما رفتیم حرکت کردیم و اینا رفتیم و رفتیم.هوا بسی گرم بود!منم کلاه نداشتم افتاب داشت مغز کله ی بنده رو ميخورد!
در سه روز گذشته ی دیروز که کلا در خوابگا سکنا گزیده بودم و تنها تفریح و مسافت زیادی که طی نموده تا دس به اب بود ، دچار چشم درد شد
دومين یا سومين سحر ماه رمضون سال ۸۸ بود که پدربزرگ عزیزم سکته ی مغزی کرد و به کما رفت.
هیچ چیزی برام غم انگیزتر از دیدنش رو تخت بیمارستان نبود.
به زورِ دستگاه ها نفس مي کشید و هر چی صداش مي کردم بی فایده بود. دکتر مي گفت صداتون رو ميشنوه ولی مگه ميشد صدام رو بشنوه و جوابمو نده؟
فقط دو روز رفتم ملاقاتش،بعدش همه ی نوه ها جمع شدیم تو خونه ی پدربزرگ تا منتظرش بمونیم.
یادم نیست دقیقا چند روز بعد بود اما یادمه اذان ظهر رو گفتن و همه ی نوه ها آماده ی نماز
+ امشب رفته بودیم خونه ی مامانی . اخه عمه کوچیکه ظهر زنگ زد گفت بیاید که ميخوام شیرینی ماشین مو بدم :) مام گفتیم با کمال ميل :))))ماشینش سفید بود ! هی با خودم ميگم چرا ماشین های این شهر همشون شدن سیاه و سفید ! من ماشین رنگی دوست دارم . آبی . آلبالویی . مسی . بادمجونی. البته مشکی و نقره ای هم خوبه :) یادش بخیر چند سال پیش . نميشه گفت ماشین مامان .چون اینجا خیلی مالکیت نداره ینی مامان و بابا نداره که ولی خب بیشتر اون دست مامان بود تا اون یکی . آره
حالم دیگه از هواپیما بهم ميخوره یعنی حاااالم به هم ميخورهفکر اینکه سه ساعت دیگه باز مجبورم سوار شم گریه ام مياره.
یک ساعت و‌نیمه رسیدیم کیف و باید چهارساعت و نیم الاف باشیم تا پرواز تهران:/
الان قاعدتا باید صبحونه ميخوردیم ولی رسیدیم اینجا ساعت سه و نیم بود دیگه مجبور شدیم ناهار بخوریم البته منکه تابستونا عادت دارم صبحونه نخورم ،ولی بابام صبحونه اش بین اختلاف ساعتا پرید
+ بابام عادت داره یه جای جدید ميره موقع سفارش غذا معروف ترین غذای ا
امروز صبح،دوستم را دیدم که دستش را باز کرده بود. ماه پیش در مدرسه بر اثر یک اتفاق دستش شکسته بود.
وقتی به پیشش رفتم ميگفت درد ميکند،اما از گریه خبری نبود.بعد که فهميدم دستش شکسته و گریه ای نکرده بود برایم جالب شد.
امروز عصر داشتم از پارکی رد ميشدم که او را ،در حالی که زانوی غم بغل گرفته بود از دور دیدم.
اول متوجه نشدم و خواستم او را غافل گیر کنم،پس از پشت به او داشتم نزدیک ميشدم که صدای گریه اش را شنیدم
نگاهی به او انداختم و بغلش نشتم و بهش گفتم:
-
تا اینجا صفحه پنجاه که خوانده ام
وه که چه های و هویی است که نوجوان باشی و آزادی خواه و تعالی طلب.یک روح باشی پیچیده شده در یک جسدیک راه بی نظیر برای ادامه زندگی
درخت نشینی است آن طوری که نویسنده ترسیم کرده است.یادم رفته بود .یاد یادم رفته بود بچه بودم  و با سپیدارهای مدرسه بابام اینها چه نجواها داشتمدوستان دراز و سبز و صميمي ای که این آزادی را داشتند که سر به آسمان سائیده و از آن بالاها خبر بیاورند
خیلی خوب است.یک عصیان دوازده ساله ی
واسه بهراد دنبال كار هستم،هنوز جور نشدهعذاب وجدان دارم،باید توی این سه سال كه بابا فوت شده یه كاری براش ميكردم.دو جا كار جور كردم كه یكی 4 ماه و یكی 2 ماه و چند روز سركار بود و بعدش دنبال پولش بدو.هنوز از عروجی پول كاركرد پاییز و زمستون پارسال رو نتونستم بگيرممير چند جا سپرده.به رضا پروین هم سپردم و هفته پیش كلی باهاش حرف زدم.الان درگیر پایان نامه ش است بهرادزبان رو هم باید دوباره شروع كنه.با قرقی (پرایدمون)ميره دانشگاه و مياد.امروز ص
پسر
بزرگه آقا اثباتی نابینا بود. اسمش یادم نیست. مثلا محمد. ميگفتن محمد کارمندِ
مرکز مخابراته و مغزش مثل کامپیوتر کار مي کنه. وقتی وسط بازی از دور مي دیدم که محمد
سر کوچه از تاکسی پیاده شده، بدون اینکه حرفی به بچه ها بزنم بازی رو رها مي کردم
و با تمام سرعت به سمت محمد مي دویدم. سلام مي دادم و دستش رو مي گرفتم و تا در
خونه شون مي رسوندمش. محمد وقتی صدای سلام من رو مي شنید عصاش رو جمع مي کرد و ميگذاشت
توی کیفش. حال بابام رو مي پرسید و تا خونه شون از من
مریضم.سه هفته س مریضم و دل درد و حالت تهوع و غیره دارم .غذا هم هیچی.سمير ميگه حامله شدی.خدا روشكر.خدا رو شكربهراد یه هفته س رفته سركار.كارش توی مترو تهران است.توكل به خدابعد از ماهها دوباره موزیك گوش ميدمتنوع موزیكهام هم باحاله،سیاوش قميشی و محسن چاووشی.شایدم زند وكیلی.تمامآخر هفته ها ميریم طالقان و جمعه بعدظهر ميریم مهرآباد خونه بابام .شبش هم جنازه ميرسیم خونه.ببین چیه كه توی هفته استراحت ميكنم.طالقان هم هميشه كار واسه انج
 ۱.قطعا مسخره است  ولی مي دونید من یه گوشه از ذهنم خوشحاله چون از چیزی که فکر مي کردم  بهتر نتیجه گرفتم.این نتیجه هیچ تاثیری به جز کمي ضرر مالی برام نداشته.
۲.مامان بابای بی سواد هم خیلی باحالن نه؟مامانم منتظر بود برام زنگ بزنن از سازمان سنجشدر صورتی که من حتی کتابای هنرم ندارم!حالا امروز به مامانم گفتم رتبمو بعد نمي دونه چی بگه چون نمي دونه خوبه یا نه مي گم باید رتبه ام زیر فلان عدد مي شدبعد مي فهمه قضیه از چه قراره سینه ميزنه :))
۳.ولی خیلی
یک لحظه دنیا روی سرم  خراب شد. همه به او نگاه ميکردند. خودش هم نميدانست چرا این دکمه را فشار داده است. مهندس کارخانه و استاد رنگشان عین گچ شده بود. من دست به سینه و به دیوار تکیه داده بودم. بدترین کلید ممکن را زده بود، کلید emergency ! مهندس این طرف و آن طرف ميپرید و اضطراب عجيبي داشت. گفته ميشد این خط 12 سال بدون توقف کار ميکرده است. همه به ما دو نفر زل زده بودند و زیر لب مي گفتند این دو مخابراتی این جا چکار دارند، اصلا همه چیز تقصیر اینهاست و کلی دری ور
آقا من که نگفتم کنکوریمگفتم؟ شما از کجا مي دونید؟دیشب پنجره های اتاق رو توری زدم و بعد خوابیدم اما تا صبح هر یک ساعت یه بار بیدار ميشدمآخرش ساعت هفت بیدار شدم و تا یازده و نیم صبحانه خوردیم و جمع کردیم و شستیم بعدش رفتم حموم و اومدم بیرون و  یه ربع درگیر موهام بودم و بعد غذا خوردم و نماز خوندم و حاضر شدم و بابام بردم سر جلسه :)) رفتم سوار سرویس شدم و کنار یه دختر تپل و سبزه نشستم . طبق معمول حرف زدم باهاش من هميشه دو کلمه اول رو مي گم و بعد ملت اد
یه مدته با پاییز دستبند گره ای درست ميکنیم.
خیلی خوشگل شدن:)))

چند وقت پیش رفته بودیم با پاییز و بابام بازار و یک عااالمه مهره خریدیم^.^
ما هی ميخوایم قیمتشونو پایین بیاریم ولی مهره هاش گرونن.:/

بالاخره بعد از مددددت ها رفتیم باشگاه.اونقده نرفتیم و بدنمون آمادگیشو از دست داده که موقع دویدن من و پاییز احساس ميکردیم داریم بالا مياریم.:|
+البته کسانی که تازه ميان باشگاه اینجوری نیست واسشوناااا.ما چونکه یکم سنگین تر کار ميکنیم بیشتر اذیت ميش
دیشب شب بدی بود. تا ساعت دو مشغول انتخاب واحد دانشگاه همسری بودیم، ساعت دو و نیم یه دفعه درد وحشتناکی توی دلم پیچید جوری که حتی نميتونستم صاف وایستم. گفتم صبر کنم خودش خوب ميشه ولی همسری مجبورم کرد بریم اورژانس، ساعت سه وارد اورژانس شدیم ، انقدر شلوغ بود که باید تو نوبت وایميستادی تا تخت خالی شه دکتر معاینت کنه. 
دکتر یکم معاینه ام کرد و برام آزمایش و آمپول مسکن نوشت، یکم دردم بهتر شد و آزمایش دادم. ساعت چهار برگشتیم خونه تا منتظر جواب آزمایش
پوکمون کارآگاه پیکاچو ، فیلمي انیميشنی محصول سال ۲۰۱۹ به کارگردانی راب لترمن مي‌باشد. در خلاصه داستان این فیلم آمده است ، در دنیایی که مردم سعی دارند هیولاهایی جيبي یا همان پوکمون بدست بیا‌ورند تا آنها را در نبردهایی سخت شرکت دهند ، پسری ماجراجو به نام تیم گودمن با پوکمونی مواجه مي‌شود که علاقه‌ی زیاد به کارآگاه شدن دارد و…ایران پارس ویدیو
خب:))قراره عصر حدود ساعت 8 بریم سمت فسا:)خداروشکر مادر بهتره،قرص و اینا دکتر داده و حالش رو ب بهبودیه:))بابام امشب رفت اصفهان کار داشت.من اتاقم همچنان بهم ریخته اس اما قهوه خوردم و الانم بلند ميشم جمع و جور ميکنم کامل و بعدش یا ميخوابم یا ميرم لباسامو ميشورم! (ماشین لباسشویی خراب شده)و اینکه فردا باید لباس جمع کنیم و کارامو بکنم ک عصر برم دنبال دینا کلاس زبان  و ازون ور دیگه بریم:)خاله مامانمم با بچه هاش اونجان و این ینی نوه کوچولوش محمدطاها هم ه
۳ ۴ روز قبل از اینکه دوچرخمو بن نزدیک بود یه ماشین لهم کنه گاهی ميگم حتما قسمت بوده که دیگه سواری نکنم چون خیلی وحشتناک رانندگی ميکنن، از فرعی به اصلی و از پارک در اومدن و چیزای دیگه رو رعایت نميکنن، حالا اگه با ماشین باشی و بهت بزنن نهایتش یه رنگ ميذارن رو دستت اما با موتور یا دوچرخه پرتت ميکنن و به کشتنت ميدن، گاهیم ميگم به جای اینکه ۵ ۶ تومن بدم و یه دوچرخه بگيرم ميتونم یه موتور خوشگل بگيرم که تقریبا ۳۰ تومنم بیشتر نميشه، منتها از خودم ن
برام جالبه که دو نفر آدم اینقدر خوش‌اخلاق باشن که حتی وقتی در موضع تجاری کلاااان دارن با هم بحث ميکنن بازم حتی ذره‌ای از اصول اخلاقیشون عدول نکنن و از هم دلخوری و کینه به دل نگیرن.
آقای کارفرما با آقای دکترِ ما دوست و رفیق بوده. البته از سطح این دوستی خبر ندارم ولی واقعا برام عجیبه که با وجود این بحث‌های عميق و ریشه‌ای چطور اینقدر نسبت به هم خیرخواه و بزرگمنش هستند که با روی باز همو مي‌پذیرن.
صد بار به هم گفتن به ضرس قاطع تو داری اشتباه ميگی
هميشه بعد خوندن پستای بقیه یادم مياد چیزی واسه نوشتن دارم :)) مثل همين پست :دی
اصولا برای شاد شدن و حس خوب داشتن حتی با چیزای کوچیک من فکر ميکنم باید کودک درون آدم فعال باشه.مثلا من هنوزم اگه برم اسباب بازی فروشی اسباب بازی بخرم واقعا خیلی خوشحال ميشم یا مثلا کارتون نگاه کردن رو به فیلم نگاه کردن رو ترجیح ميدم.قربونش برم،بچه درونمو اجازه ندادم بزرگ شه ^_^
زمانی که بچه بودم عادت داشتم روی مرغ و خروس هایی که مامانم داشت اسم بذارم.یه خروس داشتم اسم
1
دوشنبه شب عروسی دختر عمم بود رفتم پیش مادر بزرگم
گفتم سلام مادربزرگ خوبی؟ گفت سلام عزیزم خوبی
نینیتون چطوره؟گفتم جانممم؟گفت نینی تو راهی؟
خودمو معرفی کردم و بعد تو افق محو شدم،
فکر کردم با عمم منو اشتباه گرفته که باردار شده
نگو امروز فهميدم با دختر عمم اشتباه گرفته که 14سالشه:|
2
دیروز مراسم سوم  موقع خداحافظی عمم گفت دیگه بی خبر شیرینی ميخوری؟
گفتم جان؟اون یکی عمم گفت اا نامزد کردی؟
گفتم نه بابا
دختر عمم پرسید چه خبره؟
عمم:سميرا نامزد کرده
صبح دوشنبه مثل همه صبحای دیگه بود. بعد صبحانه داشتیم آماده ميشدیم که بریم سر کار تا اینکه گوشیم زنگ خورد. زن بابا بود. گفت داریم باباتو با آمبولانس ميبریم بیمارستان و قطع کرد. نفهميدم چی شد که دلم ریخت و صورتم پر اشک شد. نفهميدم چی شد که نیمه جون شدم. نفهميدم مصطفی چطور منو رسوند پیش بابا.
زن بابا بود و بابای بیجونم که مثل یه تیکه گوشت افتاده بود رو تخت و من و دنیایی که رو سرم آوار شد. طول کشید تا یه کم به خودم بیام. تا اشکامو تموم کنم. تا همسرم آر
سلام 
من پسری ۱۸ ساله هستم، مشکلات زیادی با پدر و مادرم دارم، کلا خیلی بد باهام صحبت ميکنن،  مخصوصا بابام، اصلا احترامي قائل نیست، هر موقع که دلش بخواد بهم ميگه تو عقل نداری و اگه آدم بودی .
این مال حرف زدن عادی ایشونه، وقتی عصبانی بشه هر تحقیر و توهینی به آدم ميکنه، مثل تو هیچی نیستی، به هیچ دردی نميخوری، هیچ . نميشی و این ها. بعدش انتظار داره هیچ اعتراضی هم نکنی، در صورتی که من وقتی به هم سن و سال هام نگاه ميکنم واقعا پسر بدی براش نبودم، نه
هميشه فکر ميکردم جواب مثبت دادن به پیشنهاد ازدواج کسی کار سختیه ولی حالا فهميدم جواب منفی دادن هم همونقدر سخت ميتونه باشه.برای فردا با جناب خواستگار قرار گذاشتم که خیلی ملایم بگم ما خیلی فرق داریماخرشم تیر خلاصو بزنم و از طلاق خواهرم بگم و شرط حق طلاقو براش بذارم و اینکه من حتما ميخوام از شهر غریب برم.اميدوارم دیگه خودم خیلی شاد و خوشحال به من جواب منفی بده.انقدر استرس دارم که از وقتی که زنگ زد دارم عق ميزنم.اصلا درکش نميکنم که داره ذوق
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب