نتایج مطلب ها برای عبارت :

مکن سرگشته آن دل را

اوایل همه چیز خوب پیش می رود.آنقدر خوب که شور وشعفی در تمام وجودت ریشه میگیرد گوی جان تازه ای در تو پدیدار است و خود بیخبری.اما پیش می رود.عادی میشود.صمیمی می شود وتکراری.مانند گذشته نیست و تن تو سنگینی وجودی را حس میکند که با او بیگانه گشته است. و اینجا مختصاتی است که ادامه دادن بسته به همان پی و ریشه ی فرو رفته در عمق جان و تن ات است.بی آن ممکن نیست.نمی شود.و اینجاست که حسرت می آید به همان اوایل که دور بودی و مشتاق.اکنون گفتن هر حرف ساده برایت سر
.آنقدر خوب که شور وشعفی در تمام وجودت
ریشه میگیرد گوی جان تازه ای در تو پدیدار است و خود بیخبری.اما پیش می
رود.عادی میشود.صمیمی می شود وتکراری.مانند گذشته نیست و تن تو سنگینی
وجودی را حس میکند که با او بیگانه گشته است. و اینجا مختصاتی است که ادامه
دادن بسته به همان پی و ریشه ی فرو رفته در عمق جان و تن ات است.بی آن
ممکن نیست.نمی شود.و اینجاست که حسرت می آید به همان اوایل که دور بودی و
مشتاق.اکنون گفتن هر حرف ساده برایت سرگیجه ای است که سیاه میکند
راه   ابن سیرین گوید که راه به خواب دیدن دین بود و استقامت آن و جستن راستی در دین و دنیا اگر بیند بر شاهراه می رفت دلیل که براه راه دین رود اگر بیند که به راه راست گروهی را هدایت کرد دلیل که قومی را به راه راست و صلاح راهنمایی کند اگر بیند راه سرگشته متحیر می گردید دلیل که در راه دین یا به کار دنیا سرگشته شده باشد.
کرمانی گوید اگر بیند در راهی می رفت چنان که خسته نشد دلیل که حق خود را از کسی بستاند اگر بیند کسی او را از راه راست به راه کج برد د
تو کیستی، که من اینگونه بی تو بی تابم؟شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم .تو چیستی، که من از موج هر تبسم توبسان قایق، سرگشته، روی گردابم!
 
تو در کدام سحر، بر کدام اسب سپید؟تو را کدام خدا؟تو از کدام جهان؟تو در کدام کرانه، تو از کدام صدف؟تو در کدام چمن، همره کدام نسیم؟تو از کدام سبو؟
 
من از کجا سر راه تو آمدم ناگاه!چه کرد با دل من آن نگاه شیرین، آه!مدام پیش نگاهی، مدام پیش نگاه!کدام نشاه دویده است از تو در تن من؟
 
که ذره های وجودم تو را که می بینند،ب
قلم را به دستِ دلی سرگشته دادم و دل باز هم، سررشته ی کلام را برد به سمت تو.
تویی که،عمر مرا؛ هر روز کهنه تر می کند عشقت؛ و من در عشقت می میرملطفا چند قدم پیش تر برو تا دل آرام را، بنگری.
آنجایی که جایی برای ایستادن نیست و رفتن، تنها راه ماندنِ ابدیِ یک عاشقانه است.فقط کمی بیشتر نگاهم کن.روزهاست، روی این صفحه خاکستری، حرفی از عاشقانه های ناب نیست! و منِ خسته و دلبسته به دنیا را، هیچ کس نمی فهمد.تو هم حالم را نمی فهمی دلِ من.
نمی دانی چه می گ
 دوشنبه ی محنت 
دو روز روزه داری متصل با یک استکان آب 
سرگشته در خیابان و بیابان 
به زور پیدا شدن هلال ماه 
زنده شدن خاطرات سخت فطر گذشته در فطری رنجبارتر
تعطیلات همواره بدشگون خرداد
بختک افتادن به زندگی
بی خبری و رها شدگی ِ ناگهان
چشم انتظاری هولناک
باز رفتن شان به سواحل شمالی نقشه
ماندن در سیاهچال شمال شرقی نقشه
پیدا شدن مزاحم یا مزاحمان تلفنی 
بیماری . تهوع . تهوع . لکه های خون 
اضطراب
حالتی متوسع تر از مرگ
در رفتگی انگشت اشاره ی دست چپ
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنیدقصه بی سر و سامانی من گوش کنیدگفت و گوی من و حیرانی من گوش کنیدشرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی؟سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی؟روزگاری من و او ساکن کویی بودیمساکن کوی بت عربده جویی بودیمعقل و دین باخته دیوانه رویی بودیمبسته سلسله سلسله مویی بودیمکس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبودیک گرفتار از این جمله که هستند نبودنرگس غمزه زنش اینهمه بیمار نداشتسنبل پر شکنش هیچ گرفتار نداشتاینه
یک کاغذِ پشت و رو و این همه حرف! در پس هر واژه‌ای، انبوهی از اندوه و شادی نهفته است، که هر دو حاصل عشقند. کاغذ را که روی میز رها می‌کنم خودش تا می‌خورد و به همان حالت ناگشوده برمی‌گردد. چقدر کهنه‌اند این تاخوردگی‌ها! درست مثل زخمهایی که من از آن عشق نافرجام خوردم. گرچه سعی می‌کرد کاغذ روشن برای نوشتن انتخاب کند اما این کاغذ به مرور سالیان سیاه و کدر شده است. اما هنوز زیباست. ترکیب این سیاهی با آبی جوهر هنوز زیباست. 
پاکت را توی کیفم می‌گذارم
از نون نوشتن دولت ابادی
از بیهقی تا دولت
آبادی راهی نیست مگر همین رنج نوشتن که همواره اهل قلم در این سرزمین با خود حمل
کرده اند بعد از نوشتن مقاله ای مفصل از اینجانب  در شرح زندگی و بعضی آثار
دولت آبادی بزرگ باز هم به یادداشت های وزین ایشان در کتاب نون نوشتن که سالهای
بسیاری را در بر میگیرد برگشتی زدم .
کتاب حاصل رنج و مصائب نویسنده ای ست به لسان  گویای آدمیت مهجورکه از سمت خرد به  آزادی می رسد.
در نون نوشتن دولت آبادی از افسانه و افسون کلیدر م
گلدن تایم مجموعه‌ی 12 تا فیلم کوتاه 10 دقیقه‌ای است که وجه مشترکشان ویژگی زمان و مکان است: داستان همگی‌شان در 10-20 دقیقه‌ی انتهای روز اتفاق می‌افتند، در آن 10-20 دقیقه‌ای که می‌شود بازمانده‌ی روز نامیدش یا شغال خوان غروب. همان 10-20 دقیقه‌ای که نور خورشید کجکی می‌تابد و در کار غروب است و عکاس‌ها می‌گویند بهترین نور برای عکس گرفتن است. همگی اپیزودها هم در ماشین‌ها اتفاق می‌افتند. حالا این ماشین توی یک اپیزود یک جیپ است توی یک اپیزود دیگر یک م
این چندروز چندتا روزنوشت نوشتم اما هر بار به دلیلی منتشرشدن نکردم.الان هم روز نوشت نیست و کمی پراکندگیه : ) احتمالا بعداً برای بعضی مورد ها پست جدا بزنم و توضیح بیشتر بدم.
۱_بعد از قرنها فیلم ندیدن ، جدیداً سریال بچه مهندس رو که پاییز فکر کنم میدادش اما من نگاه نمیکردم دنبال میکنم.امشبش خیلی بد بود :'( بی اختیار و بیصدا برای مادر جواد و جواد اشکام میریخت.جناب برادر دیدم و گفت "بابا فیلمهاین الان بلند میشه (یعنی مادر جواد که مثلا کشته شده ب
 
  …اینك به سویت آمده ام.
 
اول)
خدای مهربان من!
اینك آمده ام كه گفتی بیا .  
به نجوا نشسته ام كه گفتی بخواه .    
نامت را می برم كه گفتی بگو.  
می گریم كه گفتی ببار .
امیدوارم كه گفتی مایوس مباش.  
ای آموزگار درس لَا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ !  
ای گوینده ان الله یحب التوابین !
اینك پاسخم بده كه به ندای ادعونی استجب لکم سرمستم.
تو آن قدر مهربانی كه حساب ندارد و آنقدر كریمی كه اندازه ای  برای آن نمی یابم .
تو آنقدر با من " تا " كرده ای كه تصو
به قدر کافی بهانه برای آشفتگی داری، بحرانی‌ترین روزها را می‌گذرانی، از هر سوراخ سمبه‌ی زندگی‌ات، مسأله و دغدغه‌ای نو سر در آورده و نو به نو برایت چشمک می‌زنند.
 تکلیفت روز به روز مه‌آلودتر می‌شود، اما با این همه، فقط به دنبال یک دردی، که درمانت شود. بگیرید زنجیرم ای دوستان
که پیلم کند یاد هندوستان
کار پیلت به جایی می‌رسد که گاهی از هندوستان هم گذشته و سر از نیستان درمی‌آورد. نی وجودت می‌خواهد از شوق نیستی، در دیار خود ناله سر دهد. مست
ندیدن‌ها و نشنیدن‌ها جانت را به لبت می‌رساند، زندگی‌ات دلگیر و تاریک می‌شود، می‌روی که باز هم آئینه‌ها نجاتت دهند؛ می‌دانی دوای دردت، عکس رخ اوست. 
خود را بین درختان جنگل گم می‌کنم. از تپه‌ها بالا می‌روم و بین انبوه درختان از این سو به آن سو می‌روم. به خلوت دنجی در لابلای درختانِ لب چشمه پناه می‌برم؛ از جمع می‌گریزم که جز ترنّم آب و نوای پرندگان هیچ صدایی نشنوم. 
زهمه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم
نه نهانم نه بدیدم چه کنم و مکان را
ز
به نام حضرت دوست که هرچه داریم از اوست 
قسمت 1 ،  قسمت 2 ، قسمت 3 ، قسمت 4 ، قسمت 5بنابه درخواست جناب مرتضا د و کلی فکریاد فیلم دلشکسته افتادم که خانم فریبا گوثری نقش استاد دانشگاه رو دارن و خانم بیتا بادران عاشق پسر خانم کوثری (شهاب حسینی ) شده اندخانم کوثری لیلی و مجنون میخونن  
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا ای
این مطلب طولانی هست و برای اینکه وقت گرامی تون گرفته نشه میتونید چند خط آخر رو که با خط آبی نوشتم بخونید

اصلا دوست ندارم هیچ عالِمی و اساسا هیچ انسانی رو بزرگتر از اونچه که هست جلوه بدم و اساسا اغراق در توصیفات در مورد اشخاص حتی در روایات هم نکوهش شده. اما وجود و کتابهای این عالِم گشایش های بزرگی برای من داشت. منی که دانشجوی هنر بودم و سالها چند ساز موسیقی رو با جدیت و با پشتوانه مطالعاتی و تحقیقاتی دنبال میکردم و برای کسب شناخت بیشتر حتی پا
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب