نتایج مطلب ها برای عبارت :

منو پدربزرگ هات من

دومین یا سومین سحر ماه رمضون سال ۸۸ بود که پدربزرگ عزیزم سکته ی مغزی کرد و به کما رفت.
هیچ چیزی برام غم انگیزتر از دیدنش رو تخت بیمارستان نبود.
به زورِ دستگاه ها نفس می کشید و هر چی صداش می کردم بی فایده بود. دکتر می گفت صداتون رو میشنوه ولی مگه میشد صدام رو بشنوه و جوابمو نده؟
فقط دو روز رفتم ملاقاتش،بعدش همه ی نوه ها جمع شدیم تو خونه ی پدربزرگ تا منتظرش بمونیم.
یادم نیست دقیقا چند روز بعد بود اما یادمه اذان ظهر رو گفتن و همه ی نوه ها آماده ی نماز
کریپتون ، نام سریالی اکشن و علمی تخیلی است که توسط دیوید اس گویر ساخته است. این سریال داستان پدربزرگ من را روایت می‌کند که خاندانش از جامعه طرد شده‌اند. پدربزرگ من یک نابغه‎ی فنی و مکانیکی است که سعی می‌‌کند دوباره نام خانوادگی‎شان را احیا کند تا بار دیگر از آن به نیکی یاد شود. او در پایین‌ترین طبقات اجتماعی سیاره کریپتون زندگی می‌کند و…اپیزو فیلم | دانلود رایگان فیلم و سریال با لینک مستقیم
بسم الله الرحمن الرحیم
دور زندگی می کنیم، از همه ی خانواده
دیشب وقتی پدربزرگ و مامان جون و خاله هات داشتن با دخترک خداحافظی می کردن.
می گفت منم میخوام بیام گچساران
بهش می گفتن مامان نمیاد ها!
می گفت چرا میاد
شب که توی گهواره تش می ئادم باهام اتمام حجت می کرد که من فردا می خوام با پدر بزرگ و مامان جون و مامان ع برم گچساران
صبح بعد از نماز صبح راه افتادن همه و رفتن
دخترک توی گهواره خواااب.
چقدر ئل مامان جون و پدربزرگ نرفته براش تنگ شده بود
چقد
زهرا جان سلام
پنج شنبه صبح 20 اردیبهشت 97 فردای خاکسپاریت بود که پسر خاله مجبور بود برای امتحانش به تهران برگردد. برای همین سحر حرکت کردند.
عرفان می گفت:
"تا صبح 3 بار خواب زهرا را دیدم. هر بار خانه شوهر خاله مامان بودیم. جمعیت زیادی دور تا دور خانه بودند و زهرا را تشویق می کردند. پیرمردی جدی دست زهرا را گرفته بود و زهرا هم با حالتی از غرور سرش را برای جمعیت تکان می داد. زهرا طوری می خندید که دندانهایش دیده می شد. هر بار که خوابیدم و بیدار شدم این خوا
کتاب جمله هایی که خدا دوست دارد: بیان رابطه ی بین ایمان به خدا و سخنان روزمره
 
کتاب جمله هایی که خدا دوست دارد : غلامرضا حیدری ابهری، نشر بوستان فدک
معرفی:
این کتاب نوشته حجه الاسلام حیدری ابهری است که در آموزش توحید به کودکان آثار متعددی دارد، که مورد استقبال کودکان و خانواده ها قرار گرفته است.این کتاب در ادامه همان آثار نوشته شده که البته رویکرد جدیدی در این زمینه دارد.پس از مطالعه ی این اثر، کودکان در می یابند که بین ایمان به خدا و سخنان رو
خانواده ی شهید بودن به حرف راحته ولی تو عمل
دایی جانم سی سال مفقود الاثر بود، هم رزماش میگفتن شهید شده ولی پدربزرگ و مادربزرگم هیچوقت باور نمی کردن، میگفتن اسیر شده بر می گرده.
اسرا هم برگشتن و دایی من نیومد.
از ساعت 11شب به بعد، به پدر بزرگ و مادربزرگم زنگ نمی زدیم چون چشم به راه داییم بودن و با هر زنگِ نیمه شب، قلبشون تند میزد.
بنیاد شهید 3 بار مجلس ترحیم گرفت ولی بازم باور نکردن، نمیخواستن که باور کنن.
با اصرار زیاد بعد بیست و چند سال، بالاخ
سلام
 سبد از آب!
پدربزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد :این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور.پسر بچه گفت :اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ های سبد بیرون میریزد؟! پدریبزرگ خندید و گفت :آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد سریعتر حرکت کنی. و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند.پسر سبد را آب کرد و سریع دوید،اما سبد خالی بود ،قبل از اینکه او به خانه برگردد.
در حالی که نفس نفس می زد ب
ازخونه پدربزرگ ک اومدیم همه خوابیدن و منو مامان بیدار بودیم یکم ک صحبت کردیم یهو ب مامان گفتم ی چیزی بگم بهت گفت بگو پشیمون شدم و سکوت کردم یهو بغضم گرفت همش میگفت بگو دید دارم اروم گریه میکنم گفت چرا همش گریه میکنی حرف دلتو ب من بگو مامانتم گفتم نمبدونم چرا گریم میگیره قشنگ گریه کردم توبغلش و مامان هم گریه کرو کلی حرف زدیم و اونم همه چیزو میدونست و ازرفتارای من مشخص بود براشمیدونستم باباهم بیداره و داره حرفای مارو گوش میده خیلی اروم ترشدم
سختیه توی خونه پدر و مادر زندگی کردن و بچه ی ته تغاری بودن اینه که بقیه متاهلای خونواده دیگه دعوا های ریز و درشت خودشونم یه سرش رو میکشن توی خونه ی بزرگترا و گند میزنن به روح و روان و دو دیقه راحت توی خونه نشستنت. بچه دار هم که بشن بدتر دیگه، میارن بچه هاشونم میفرستن خونه ی پدربزرگ مادربزرگ، خودشون میرن پی خوش گذرونیشون؛ اصلا خوش گذرونی نه پی کارا و گرفتاریای خودشون. اونوقت باید دعوای فسقلی هاشونم تحمل کرد، مواظبشونم بود که یه وقت نخورن به در
پدربزرگ بودی. رفتی. آرام و نجیب و باعزت. همان‌طوری که همیشه دوست داشتی. خداحافظی‌ات را همان روز اول فروردین کردی که وصیت‌نامه را درآورده بودی برای اصلاح. می‌رفتم و می‌آمدم و مشغولت می‌کردم که دست از نوشتنش بکشی. برایت یک لیوان شیر گرم آوردم؛ ولی حتا متوجه حضورم نشدی. چهره‌ات آشفته بود. بعد از خواندن وصیت‌نامه، چرایی آشفتگی‌ات را فهمیدم. روز آخر گفتی:رقیق‌القلب شدم» آن‌قدری که قلبت نا نداشت بتپد؛ و یک‌هو، دم ظهر یکشنبه ایستاد.
شب اول
شین بعد از اون ماجراها و حرف و حدیث ها کلا قطع رابطه کرده با ما.حالا این چیزی نیست و خدا کنه خوش باشن و دوری و دوستی.مشکل اینه که ایندفعه دخترش رو هم منع کرده از داشتن کوچکترین ارتباط با ما.دختری که تمام بچگیش بین ماها گذشته و به پدربزرگ و مادر بزرگ و خاله ها و داییش حتی بیشتر از پدر و مادری که هیچوقت کنارش نبودن، وابسته بوده و هست.
این روزا خیلی تو دعواهای ذهنی که داشتم به مرز تنفر رسیدم ازشون.چون باعث و بانی شکستن دل پدر ومادرم شدن و این قابل بخ
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر داییم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه ای از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هایی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
نوشته ی خاصی نیس. دوس نداشتید نخونید.
چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه میکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی میکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نمیکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیس
وقتی به بلاگ بیان امدم تازه رتبه های کنکورسراسری امده بود و من درگیرمشاوره رفتن وانتخاب رشته بودم،4سال پیش یعنی 5مرداد94اومدم واینجا وبلاگ زدم،محدثه ی ان سالهابامحدثه ی الان خیلی فرق دارد،من بزرگترشدم ورنگ ارزوهاورویاهاوحتی طعم نوشته هام هم تغییرکردن،دراین4سال اتفاقات بسیاری افتاد،مثلا داداشم دانشگاه قبول شد یافوت ناگهانی پدربزرگ ومادربزرگم،اومدن بچه دوم عمه وازدواج وطلاق دخترعمو وخیلی اتفاقات دیگرحقیقتاخیلی ادمهابه زندگیمون اضاف
یکی از نقاط ضعفم که خیلی هم اعصاب‌خردکنه، مهمانه! مهمانی که دعوت کرده باشیم و به وقت بیاد و به وقت بره رو نمیگم، مهمانی از جنس خواهر و برادر که بدون اطلاع قبلی میان و مدت طولانی، مثلا دو یا سه روز می‌مونن منظورمه. گاهی دقیقا قبل از غذا کشیدن میان، گاهی شب، دقیقا قبل از خوابیدن میان، گاهی وقتی خونه حسابی بهم ریخته است و از همه بدتر گاهی وقتی وسط یه کاری هستی، مثلا وسط هم‌زدن تخم‌مرغ برای کیک، بعد وقتی میان باید بری یک ساعت حاضر بشی و حجاب کنی
ﭘﯿﺮﺯﻥ ﺍﯾﺮﺍﻧﯽ ﺍﺯ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻣﯿﺎﺩ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎ ﭘﯿﺶ ﭘﺴﺮﺵ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺁﻣﺮﯾﮑﺎﯾﯽ ﺑﺸﻪ !ﺍﻣﺎ ﺍﻭﻧﺠﺎ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﺸﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ پنج ﺳﻮﺍﻝ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﯼ ﻭ ﺍﮔﺮ ﺑﺘﻮﻧﯽ ﺑﻪ ﭼﻬﺎﺭ ﺗﺎﺵ ﭘﺎﺳﺦ ﺻﺤﯿﺢ ﺑﺪﯼ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺷﻬﺮﻭﻧﺪﻣﻮﻥ ﺑﺸﯽ !ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯿﮕﻪ ﻣﺎﺩﺭﺑﺰﺭﮔﻢ ﺍﻧﮕﻠﯿﺴﯿﺶ ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺖ ﺷﻤﺎ ﺳﻮﺍﻝ ﺭﻭ ﺑﭙﺮﺳﯿﻦ ﻣﻦ ﺑﺮﺍﺵ ﺗﺮجمه ﻣﯿﮑﻨﻢ !ﺍﻭﻧﺎﻫﻢ ﻣﯿﮕﻦ ﺑﺎﺷﻪ ﻭ ﺳﻮﺍﻻ
بسم‌الله
شبیه هیچ‌چیز نبود تلخی‌اش. تلخ‌ترین طعمی که تابحال تجربه کردم، چشیدم. از دست‌دادن هر عزیزی، تلخ است. وقتی به فاصله سه‌روز، دو عزیز می‌روند، تلخی‌اش کم نمی‌شود، مصیبتش شانه‌ها را خم می‌کند و نبودنشان پشت آدم را خالی می‌کند.
تکیه‌گاه هر آدمی، بزرگ‌ترهای دوروبرش هستند. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بعد خاله، دایی، عمه و عمو.
خاله مادرم و مادرِپدرم به فاصله سه‌روز تنهایم گذاشتند. شاید برای خیلی‌ها خاله‌مادر، دور باشد، ا
رفته بودیم سر خاک پدربزرگ مامان. طبق نوشته‌ی روی قبر، نود و نه سال عمر کردن و دوازده سال پیش از دنیا رفتن. من و خواهر برادرام نسل سومشون بودیم. داشتم فکر می‌کردم اگه چند سال بیشتر عمر کرده بودن، یا اگه مثلا خواهرم به جای بیست و پنج سالگی، تو بیست سالگی بچه‌دار می‌شد، نسل چهارمشون رو هم می‌دیدن. اونوقت من به شخصه به دیدن نسل دومم هم فکر نمی‌کنم!
آقای گفتن که بابای جوجه ممکنه نسل چهارمش رو ببینه. من حساب کردم اگه صد و دو سال عمر کنه و فرزندان و
بازدید امروز 96چرا؟؟!
 
 نمی دونم والا.تو رو به امام حسین زنگ نزن .من نمی دونم چرا می خوای اذیت شم.بخدا دیگه نمیکشم.تحملم تموم شده با هر بار زنگ زدنت یه هفته ارامشم از بین میره.الانم که عزاداریم اعصاب همه خورده.از عزا در نیومده افتادیم توو عزا.نمیدونم میدونی یا نه ولی پدربزرگ پدریم فوت کرده دو هفته دیگه هم کنکور دارم یه ذره هم آرامش نمونده برام حداقل انتظارم از تو اینه ملاحظه حالم و بکنی لطفا.می دونم دلتنگی می دونم بخدا منم دلتنگم ولی با
1.کاش ماه رمضون یه آپشن بهش اضافه میشد و یه ساعت خواب محدود تعیین میکرد و میگفت اگه بیش از این ساعت خوابیدین یا حسش بهتون دست داد  باطل است روزتون :|
این بهار و خواب الودگیش بدبختمون کرد:|

2.هر موقع ماهی قرمزمونو میبینم یادم میره به گذشته ها
 زمان بچگی هر موقع ماهی عیدمون میمرد میبردم خاکش میکردم توی باغچه کلی خاک میریختم روش یه کوچولو هم اب میریختم بعدم یه علامت میذاشتم که گمش نکنم بعد ها و بعدش براش گریه میکردم:))
هر روزم نبش قبرش میکردم ببین
دانلود فیلم Teefa in Trouble 2018 دوبله فارسی با لینک مستقیم
دانلود رایگان دوبله فارسی فیلم هندی دردسر تیفا با کیفیت عالی
کیفیت BluRay 1080p 720p دوبله فارسی
ژانر: اکشن| کمدی| جنایی| عاشقانه 
محصول : 2018 هند
امتیاز: 7.4 از 10
زبان: دوبله فارسی
کیفیت: BluRay 1080p
کارگردان : Ahsan Rahim
بازیگران : Ali Zafar, Maya Ali, Mehmood Aslam
خلاصه داستان: پس از آنکه تیفا به لهستان میرود تا آنیا را برای ازدواج با پسر بات گانگستر، به پاکستان ببرد، در همین حین با پدربزرگ آنیا و پلیس مواجه میشود و&he
امام حسن مهربان سلام
این نوشته ایست از علی اصغر که چندین سده بعد از شما به این دنیا رسیده
چند شب پیش سالروز تولد شما بود. همین
میخواهم در مورد همین "همین" بنویسم
جرقه ی این حرفها وقتی زده شد که یک توئییت خواندم، که میگفت کسی سال گذشته در روز میلاد شما از بی عائلگی دلگیر بوده و دوستش به او میگوید که بیاید و از شما بخواهد تا شما از خدا برایش بخواهید و حالا امسال همسری دارد و فرزندی در راه.
چی شد دقیقن که از زندگی من کمرنگ شدید؟ چی شد که اهل توسل نی
پست‌هایتان را می خوانم و گاهی برایتان شاد و گاه غمگین می‌شوم،با اطرافیانم حرف‌ می‌زنم و می‌خندم اما تلخی‌ این روزها مقابل چشمانم دور نمی‌شود، عجیب روزهای گندی دارم،تو گویی مشکلات چون مسلسلی به رگبارم می‌بندد و تنِ خسته‌ام را بی‌جان‌تر می‌کند،زخمی‌ام،زخمیِ زخم‌های روزگار! چه برای پاییز می‌دیدم و چه شد.
۱۸ روز پیش(که البته ما ۵ روز پیش فهمیدیم) برادرم جدا شد، انقدر ناگهانی و شوکه کننده بود که حتی فرصت ریختن اشک‌هایمان را هم پیدا
سلام به همه
روزتون بخیر
امروز بریم چندتا خونه ی قدیمی و خیلی خوشکل ببینیم .
خاطرات خیلیا زنده میشه .
من تا اونجا که صاحبای خونه هارو بشناسم اسماشونو مینویسم .

1-خانه ی قلی نیا ( خونه ی پدرپزرگ پدری )


2- خانه ی نظامی ( خونه ی پدربزرگ مادری)


3- خانه ی قمر نظامی ( خاله ی مادرم )

4-خانه آهنگی ( شوهر خاله ی مادرم )



5-


6-



7-


8-


9-

10-

11-

12 -

13-
بسم الله
خدا رحمت کند بی‌بی را؛ از آن وقتی که من به یاد دارم بی‌بی پیرزن بود. یکی از تکراری‌ترین و البته شیرین‌ترین خاطرات کودکی ساده‌ی ما - آن موقعی که نه تلفن داشتیم، نه ماشین، نه قوم و خویشی که خانه‌شان نزدیک باشد - این بود که عصر پنج‌شنبه راه می‌افتادیم و سه اتوبوس خط واحد را سوار می‌شدیم و می‌رسیدیم خانه‌ی بی‌بی و می‌ماندیم تا بعدازظهر جمعه. خانه‌ی بی‌بی چه‌قدر درس‌هایی از قرآن» آقای قرائتی را دیدیم و چه‌قدر سرزمین نور» و
از جنگل ک اومدیم اونقدخسته بودیم ک تا ظهر خوابیدیم و مامان ناهار بادمجان خورش درست کرد رفتم تواینستا دیدم خاله استوری گذاشته ک تولد پدربزرگمه ب مامان گفتم و تعجب کرد یادش رفته بود بعد ب دایی زنگ زد و برنامه ریختیم ک شب بریم خونه پدربزرگ وایزش کنیم کیک و میوه واجیل وخرت و پرت خریدیم ک بریم منم رفتم ی دوش گرفتم و حاظر شدیم ک دایی بیاد و بریم ابجی قبل اینک دایی شون بیان با .بابا رفت تا توی شهر دیدم دوتا پلاک و زنجیر خریده اسم انگلیسی خودم و
برای هدیه بزرگترها مثل پدربزرگ و مادربزرگ: گران است، گران است / هدیه بزرگتران استهدیه پدر و مادر عروس و داماد: تو این وضع گرونی / پدر شرمندتونیم . . . . یا . . . . پدر (عروس یا داماد) گل کاشتی / سنگ تموم گذاشتیهدیه برادرها: داداشی آی داداشی، الهی زنده باشی / هر جا بابا بشینه، تاج سرش تو باشی . . . . یا . . . . آقا داداشه / وظیفشههدیه خواهرها (برای شوخی، چون دخترا بیشتر میرن خونه مامانها، البته برای کمک): یه هفته بود میخوردی، چندتا بچه هم آوردی، چندتا قاب
مادر بزرگوار شهید سید سجاد خلیلی :
پنهان شدن را همیشه دوست داشتی
قایم باشک بازی میکردی
توی کمد!
پشتِ لباس ها!
تو حیاط خانه!
بین گل ها و درخت های خانه پدربزرگ
یادت می آید حتی
برای همان چند لحظه که خودت را نشان بدهی چه بی تاب می شدم ؟!. 
سجاد جان! 
برگرد مادر
بی قرار آمدنت هستم.
این بار اسپند آماده می کنم و دورت می گردم ، که پسرم مدافع حرم عمه جانش بوده
بوی خوش برگشتنت را حس میکنم مادر
بیا دوباره علَم به دست بگیر و صدای ابوالفضل گفتنت مازندران ر
من هیچ کدوم از پدربزرگ هام رو ندیدم. پدرِ پدرم که 9 سالگی بابام از دنیا رفته بود و بابام خیلی سختی و دردسر کشیده بود تا بزرگ بشه. البته مادربزرگم خیلی شیرزن بوده و این رو از حرف های مردمی که اون رو دیده بودند، می گم. مثل یک مرد از دو دختر و یک پسرش حمایت کرده بود و اون ها رو بزرگ کرده بود. مادرِ پدرم هم یک سال پیش از تولد من از دنیا رفته بود. خدا رحمتشون کنه!
پدرِ مادرم یک حکیم بوده که ظاهرا کارش خیلی درست بوده و از شهرستان می اومدند دنبالش و برای در
دیدید خیلی وقت‌ها به عکس تلویزیون‌های سیاه و سفید قدیمی، نوار کاست،رادیو، عکس‌های سیاه و سفید، ماشین‌های قدیمی، آسیاب‌های قدیمی،خونه‌های کاه‌گلی و . نگاه می‌کنیم ، ناخواسته می‌خندیم و انگار پرتمون کردن به خیلی سال پیش؟ می‌گیم" اینا خیلی قدیمین‌ها، زمان بی‌بی‌ و آبواهای ما(پدربزرگ‌های ما) اینا مد بوده، همه از اینا داشتن، ما هم ته بچگیمون یه چیزهای قدیمی از اینا دیدیم ."!
 آره، خلاصه که کلی حال می‌کنیم با این چیزهای متروک و قدیمی!
مشاورهٔ تربیتی
احترام به بزرگترها و والدین را چگونه در فرزندانمان نهادینه کنیم؟پاسخ استاد علی‌اکبر مظاهری به پرسش یک مادر دغدغه‌مندپرسش:پسر هفت‌ساله‌ای دارم که در کل پسر خوبی است، ولی گاهی رفتارهایی دارد که برایم عجیب و سؤال‌برانگیز است. از جمله اینکه:۱. گاهی پسرم سر بزرگترها داد می‌زند و به آنها بی‌احترامی می‌کند. ۲. گاهی به پدربزرگ و مادربزرگش سلام نمی‌کند. ۳. گاهی جواب من را که مادرش هستم، پس می‌دهد و به قول معروف تو روی من درمی‌
قبل از ظهر است. روی مبل سه‌نفره‌ی داخل پذیرایی دراز کشیده‌ام و کتاب‌م را می‌خوانم. باباجون سینی به‌دست و با لب‌خندِ همیشگیِ روی لب‌ش وارد پذیرایی می‌شود و می‌گوید: بیا این‌ها رو تمیز کنیم.» برمی‌خیزم و روی مبل می‌نشینم. پوستِ خربزه‌هایی است که دیشب خوردیم.
رسم دیرینه‌ی خانه‌ی باباجون و مامان‌جون این است که ناهار را زود می‌خورند. نیم‌ساعتی بعد از ناهار چای‌ می‌آورند. بعد نوبت چرتِ سر ظهر است. حدودن یک ساعتی به‌طول می‌انجامد. س
پسته یکی از خوشمزه ترین و جذاب‌ترین خشکبارهایی است که هر کدام از ما امتحان کرده‌ایم؛ و طعم و عطر خاص و ترد بودن جالب پسته همیشه خاطرات خوشمزه‌ای را در ذهن ما ایجاد کرده است. هم پسته تازه که برای رسیدن به مغز خوشمزه و نرم آن ابتدا باید پوست لطیفش را جدا کرد برای همه‌ی ما جذاب است و هم پسته های مختلفی که در آجیل شب عید در خانه‌ی مادربزرگ و پدربزرگ خودنمایی می کنند.
از هر سمتی که به پسته نگاه کنیم، جز طعم فوق‌العاده و جذابیت‌های متفرقه‌ای که
برای هدیه بزرگترها مثل پدربزرگ و مادربزرگ: گران است، گران است / هدیه بزرگتران استهدیه پدر و مادر عروس و داماد: تو این وضع گرونی / پدر شرمندتونیم . . . . یا . . . . پدر (عروس یا داماد) گل کاشتی / سنگ تموم گذاشتیهدیه برادرها: داداشی آی داداشی، الهی زنده باشی / هر جا بابا بشینه، تاج سرش تو باشی . . . . یا . . . . آقا داداشه / وظیفشههدیه خواهرها (برای شوخی، چون دخترا بیشتر میرن خونه مامانها، البته برای کمک): یه هفته بود میخوردی، چندتا بچه هم آوردی، چندتا قاب
سلام من خیلی وقته که با مشکل فشار خون دستو پنجه نرم میکنم.
این یک ارث خانوادگیه که ما داریم. من هم از طرف خانواده مادری و هم از طرف خانواده پدری در خطر فشار خون بودم. چون دوتا از عموهام مشکل فشار خون داشتن.
از اون طرف خالم و یکی از داییام مشکل فشار خون دارن. پدربزرگ پدریم هم با بیماری فشار خون زندگی می‌کنه.
خلاصه که وضعیت ماام اینه دیگه چه میشه کرد.
ما توی خانوادمون هر هفته خونه یک نفر مهمونی میگیریم.
جمعه ها سمت خانواده پدری و پنجشنبه هاام خونه
سام علیـــــــــــــــــک !
من آمدم. میخوام یکم بنویسم و سریع بروم بخوابم چون فردا صبح باید به دانشگاه بروم.
من شنا بلد نیستم و به همین دلیل کلاس شنای مقدماتی ثبت نام کردم. همان استخر دانشگاه هستیم و حدود 12 جلسه هم بیشتر نیست. لازم بود یاد بگیرم. الان هم خوب پیشرفت کرده ام و تا پایان حتما شناگر میشوم.
دنبال کارهای خوابگاه هستم. نمیدانم چرا امسال اینقدر گیر میدهند. از بس دولت کم پول شده خوابگاه هم به زور گیر می آید.
استادم گفت: تابستان با همین bo
از مشکلاتی که من ـ یا فکر میکنم شاید همه ـ  با زیبایی و یا احساسات قوی یا غم شدید دارم اینست که نمیتوانم درکش کنم.درک کردن به معنای حس کردن نیست اینجا.بیشتر منظورم اینست که زیبایی را میبینم و یا غم را حس میکنم ولی احساس میکنم باید کاری در قبالشان انجام دهم که نمیدانم چیست.بارها شده که شب‌ها در خیابان‌ها راه بروم و محو آرامش و زیبایی آن بشوم ولی نمیتوانم از آن لذت ببرم.چون احساس میکنم باید کاری در قبال این زیبایی انجام بدهم که نمیتوانم.غم هم م
دلم برای مادربزرگم می‌سوزد. بیش‌تر از سوختن، گاهی حتی می‌ترکَد. هیچ‌وقت خیلی دوستش نداشتم و این خودش شدت احساساتم را بیش‌تر می‌کند. توی خانه‌شان، بدون پدربزرگم، صراحتاً باید رید.شبیه بیماری می‌ماند که پرستار و یا شاید نگه‌بانِ شبانه‌روزیِ 40 سالش مُرده. حالا خیلی تنها شده و بیماری‌هاش به طریقه‌های عجیبی بارز می‌شوند. رفتارهای وسواس‌گونه و کنترل‎گرانه‌اش جلوه‌های خنده‌داری گرفته‌اند. کسی نمی‌تواند تحملش کند. گمانم من توی این
خوب بالاخره اومدم که بنویسم :) حالم بهتره بچه ها :) احساس میکنم خز بازی درآورم که عکس سرم و ازینچیزا گذاشتم :)
جریان از این قرار بود که من قرار شد اخر هفته برم خونه ی عمه اینا بمونم . خونه عمه اینا یه روستای خیلی نزدیک به شهره ( حدود 5 دقیقه ) که بسیار جای با صفا و مناسب زندگیه. هم به شهر نزدیکه و اگر چیزی احتیاج داشتی میتونی سریع بری هم اینکه تقریبا به دور از آلودگی و باصفاست. خونه مامانبزرگم هم نزدیک خونه ی عمه ست با یکم فاصله. خلاصه اینکه عمه مدت ه
دانلود رایگان فیلم کمدی دردسر تیفا با دوبله فارسی Teefa in Trouble 2018
فیلم سینمایی دردسر تیفا ۲۰۱۸ با کیفیت 1080p & 720p & 480p
 
 
نام فیلم: دردسر تیفا – Teefa in Trouble | ژانر: اکشن، کمدی، جنایی، عاشقانه | انتشار: 2018
زبان: دوبله فارسی + اردو | مدت زمان پخش: 02:35:22 | کیفیت ویدئو: WEB-DL
حجم: 2.3 گیگابایت + 1.3 گیگابایت + … مگابایت | امتیاز: 7.4 از 10
خلاصه داستان:پس از آنکه تیفا به لهستان میرود تا آنیا را برای ازدواج با پسر بات گانگستر، به پاکستان ببرد، در همین حین با پدربزرگ آ
کشور کانادا جزء دسته کشورهایی محسوب می‌شود
که با برنامه های مدون و قویُ دارای بهترین نظام آموزشی در همه مقاطع
تحصیلی می‌باشد و هرساله صدها دانش آموز و دانشجو از نقاط مختلف جهان برای
ادامه تحصیل در دبیرستانهای کانادا اقدام می‌کنند. زیرا یکی از راههای فراگیری مؤثر زبان انگلیسی، همچنین راهیابی نسبتاً آسان به بهترین دانشگاه های کانادا این است که تحصیلات در این کشور از زمان دبیرستان آغاز شود.
کیفیت آموزشی در مدارس کانادا بسیار بالاست، به
ساحل زیبای یونگ موری در جزیره جیجو
کوه سانبانگ سان» و ساحل یونگ موری» به خاطر موقعیت زیبای آتش‌فشانی و منظره اقیانوسی‌شان شهرت خاصی دارند.
در کنار ژئو پارک جهانی یونسکو، منابعی تاریخی و فرهنگی درباره جزیره جیجو در کره جنوبی نیز در اینجا پیدا می‌شود.ظاهر کوه سانبانگ سان (Sanbangsan) که به سمت اقیانوس کشیده شده، به طوری است که گویی یک اژدها سر خود را به درون آب داخل می‌کند. صخره‌هایی که در این محوطه می‌بینید طی میلیون‌ها سال شکل گرفته‌اند. ت
پرستاری از یک کودک معلول با پرستاری از سایر کودکان متفاوت است. این کودکان ویژگی‌هایی دارند که مراقبت و نگهداری از آنها را پیچیده‌تر و به طور معمول سخت‌تر می‌کند. نوع تغذیه، روش خوردن و خوابیدن، بهداشت، سرگرمی و سایر موارد در این کودکان تفاوت‌هایی اساسی با سایر کودکان دارد. بنابراین باید در انتخاب پرستار کودک نیز برای آنها، دقت و حساسیت بیشتری داشت.در این نوشته وب‌سایت خدمات پرستاری سپید گستر می‌خواهیم نکات مهمی را در این ز
چرا نمی توانم وزن کنم؟ 8 دلیلی که شما عادات مناسب برای کاهش وزن ندارید هر کسی که در چنین شرایطی است، تعجب می کند: "چرا نمیتوانم وزن کم کنم؟ چرا من تلاش می کنم که اندام مناسب داشته باشم؟ " اول، مهم است که برجسته شود که لاغر بودن فرد به طور خودکار کسی را سالم و مناسب نمی کند. این یک واقعیت شناخته شده است که خطرات بهداشتی در ارتباط با چاقی وجود دارد. با در نظر داشتن این موضوع، از دست دادن 5-6 کیلو می تواند وضعیت سلامت و تناسب اندام شما را بهبود بخشد. به
سوغات آرژانتین
انسان در سفر به کشف زندگی‌های جدید می‌پردازد.
از تماشای فرهنگ و آداب و رسوم مردم دیگر کشورها لذت می‌برد و آرزو می‌کند این تعطیلات رؤیایی به پایان نرسد.هنگام بازگشت به خانه هر کسی تلاش می‌کند چیزی از مقصد سفر را با خود یادگاری ببرد که از همه بیشتر ارزش خاطره‌سازی داشته باشد. در مورد کشور آرژانتین با تاریخ غنی و مناظر اعجاب‌انگیز به سوغاتی‌هایی در این فهرست برخواهید خورد که بی‌ چون و چرا ارزش خریدن را خواهند داشت و نمایش‌
تقریباً بیش از هفتادسال نیست که فردی به نام صادق عنقا، کارمند اداره دارائی، ارتباط پدربزرگ خود شیخ ابوالفضل عنقا، با صوفیان معاصرش را بهانه قرارداد و توانست فرقه اویسیه را تأسیس کند.

رهپویان هدایت: شیخ ابوالفضل عنقای روضه‌خوان با فردی به نام
عبدالقادر بن عبدالغفار جهرمی که او را اویسی می‌شناختند ارتباط دوستانه داشت.
یعنی مرشدی نداشت و پیر طریقت را برای سلوک ضروری نمی دانست. صادق عنقا از شهرت
اویسی بودن عبدالغفار جهرمی سوءاستفاده می‌کن
 
رحیم شهریاری
نام اصلی: رحیم شهریاری
تولد: ۱ اسفند ۱۳۴۹ محله شنب غازان، تبریز
ملیت: ایرانی
ساز(ها): آکاردئون
سازهای برجسته: گارمان
نوع صوت: پاپ، سنتی و فولکور آذربایجانی
 
رحیم شهریاری در یک اسفند سال 1349 در محله شنب غازان” تبریز چشم به جهان گشود. از همان دوران کودکی علاقه خود را با خواندن سرود  و آهنگ های آذربایجانی نشان داد و همزمان با تحصیل در دانشگاه نزد استاد یوسف عظیم زاده، ساز قارمون را فرا گرفت و از اساتید جمهوری آذربایجان بهره فرا
قبلا درباره جن ، یک پست کامل در اینجا ( کلیک ) نوشته بودم ، پیشنهاد میکنم اول اون رو بخونید.
---------------------------
در این پست میخوام مستنداتی از طلسم و جن گیری که خودم شاهدش بودم و درگیرش شدم رو بگم ، منتها اولش تصمیمم بر این بود که پستش رمزی باشه و رمزش رو به دوستان بدم اما خب ، شاید بهتره یک پست معمولی باشه . بهر حال
طبق نص صریح قرآن و آیه 102 سوره بقره ، در زمان سلیمان ، هاروت و ماروت چیزهایی به مردم یاد میدادن که باعث جدایی زن و شوهر میشد  ، همچنین در ما
اگر شما جزو افرادی هستید که در خانه خود به همراه مادر بزرگ و پدربزرگ ها زندگی می کنید و یا افراد سالمندی در خانه خود دارید و با آنها زندگی می کنید برای اینکه شرایط خانه و زندگی برای آنها راحت تر باشد لازم است یکسری تغییراتی را در شرایط زندگی خود ایجاد کنید تا آنها بتوانند احساس بهتری از کنار شما بودن داشته باشند.
 
دکوراسیون       دکوراسیون داخلی         دکوراسیون منزل      دکوراسیون پذیرایی
برای سالمندان و اف
بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفت و گو با فاضل نراقی»[1]

بیژن شهرامی

 

به محض رسیدن به نراق[2]
روانه بازار شمس السلطنه[3]
و مغازه پدر بزرگم می شوم،سلام می دهم و با او و عالمی که بغل دستش نشسته
است دست می دهم.

پدر بزرگ که از دیدنم خیلی خوش حال شده است ابتدا مرا به
ایشان معرفی می کند. بعد هم  خطاب به من می
گوید:نوه گلم،ایشان حاج آقا فاضل[4]
هستند.کتابی هم برایم هدیه آورده اند که خوب است چند روزی دستت باشد.»

کتاب را با شوق و ذوقی وصف ناپذیر تحویل
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب