نتایج مطلب ها برای عبارت :

متن مادربزرگ دوستتدارم

دلتنگ گذشته‌
دلتنگ خونه مادربزرگ 
دلتنگ جمعه هایی که همه تو خونه مادربزرگ جمع می‌شدیم
دلتنگ بازی با بچه‌های فامیل
دلتنگ آب‌تنی تو حوض
دلتنگ خوابیدن تو پشه‌بند
دلتنگ یه سفره از این سر تا اون سر خونه
و کلی آدم که حالشون خوبه 
که با دیدن هم حالشون بهتر میشه
دلتنگ اون ‌سال ‌هام 
دلتنگ اون روزام
دلم کمی قدیم می خواهد❣️
صبح که مامان بیدارم کرد ، تو چند لحظه ای که بین بیدار شدن و نشدن بودم حس کردم چقدر به مادرم بیگانه‌م، حس کردم یه غریبه‌ست، یه زن میانسال با کمی اضافه وزن، صورت سفید، موهای قهوه‌ای و تک و توک سفید. اونقدر کابوس کوتاهی بود که سریع گفتم: بیدار شدم مامان جان. با تاکید روی مامان جان‌. انگار که بخوام به اون چند لحظه‌ای که گذروندم ثابت کنم که اون مامان‌جانِ منه! همون زن میانسال با همه نقص ها، چروک های روی صورتش، گاهی اخم و بداخلاقی هاش زیبایی زندگی
بسم‌الله
شبیه هیچ‌چیز نبود تلخی‌اش. تلخ‌ترین طعمی که تابحال تجربه کردم، چشیدم. از دست‌دادن هر عزیزی، تلخ است. وقتی به فاصله سه‌روز، دو عزیز می‌روند، تلخی‌اش کم نمی‌شود، مصیبتش شانه‌ها را خم می‌کند و نبودنشان پشت آدم را خالی می‌کند.
تکیه‌گاه هر آدمی، بزرگ‌ترهای دوروبرش هستند. پدر، مادر، پدربزرگ، مادربزرگ و بعد خاله، دایی، عمه و عمو.
خاله مادرم و مادرِپدرم به فاصله سه‌روز تنهایم گذاشتند. شاید برای خیلی‌ها خاله‌مادر، دور باشد، ا
۱.رضا امیر خانی رو از نفحات نفتش میشناسم و دوست دارم. روزگار آموزشی سربازی که بعدازظهری با مرخصی ساعتی رفتم خیابون انقلاب و کتاب رو خریدم و چه غروبهایی بعد از تمرین رژه همه وجودم گره میخورد با نفحات نفت.
۲.ر ه ش رو دو سه ماهی میشه خریدم از پردیس کتاب مشهد. روی پیشخوان کتاب های تازه منتشر شده بود و چشم ام افتاد بهش و دلم رفت و تا به خودم اومدم دیدم توی نایلون کتاب هامه و امروز بعد از مدتها خوندمش.
۳. اینجا چند خطی ازش رو می نویسم : "خانه ی مادر بزرگ
نوشته ی خاصی نیس. دوس نداشتید نخونید.
چند سالِ بعد عصر یک روزِ ابری دلت برای مادربزرگ و پدربزرگت تنگ میشود و بی هوا تصمیم میگیری به دیدنشان بیایی. بنیامین که بیشتر از هرکس وابسته به توست دنبالت راه می افتد و تو دلت نمی آید دلِ کوچکش را بشکنی و او را هم با خودت همراه میکنی. مسیر هشتاد کیلومتری بینمان را طی میکنی. مستقیم راه منزل مادربزرگ را در پیش میگیری. زنگ میزنی ولی خودت را معرفی نمیکنی. درِ حیاط که باز میشود مادربزرگت سرک میکشد تا ببیند کیس
همه چیز سرجای خودش هست:لباسها،استکانها،قندان،سماور،اجاق گاز،پتوهاو بالشها اما اویی که بایدباشد نیست،گلهای گلدانهازردوپژمرده هستن و یک هفته ای میشود سماور به جوش نیومده تاچایی تازه دم خانه را عطراگین کند،قناریهاگوشه قفس کز کرده اند ونمیخوانند گویی اوازشان را گم کرده اند،هیچ قابلمه ای رو اجاق نیست وغذایی پخته نشده و همه چیز گویی در یک مه صبحگاهیی ان هم ازنوع پاییزی پنهان شده،سجاده اش بعد از خوانده اخرین نماز_نمازصبح_بازنشده و نجوای دعا
همه چیز سرجای خودش هست:لباسها،استکانها،قندان،سماور،اجاق گاز،پتوهاو بالشها اما اویی که بایدباشد نیست،گلهای گلدانهازردوپژمرده هستن و یک هفته ای میشود سماور به جوش نیومده تاچایی تازه دم خانه را عطراگین کند،قناریهاگوشه قفس کز کرده اند ونمیخوانند گویی اوازشان را گم کرده اند،هیچ قابلمه ای رو اجاق نیست وغذایی پخته نشده و همه چیز گویی در یک مه صبحگاهیی ان هم ازنوع پاییزی پنهان شده،سجاده اش بعد از خوانده اخرین نماز_نمازصبح_بازنشده و نجوای دعا
تو درمانگاه رفتم شرح حال بگیرم؛ پدر یه بچه شیر خوار ۱ ماهه بغلش بود ، شرح حال گرفتم؛ بعد گفت ما این یکی رو آوردیم برای نمونه ! 
گفتم نمونه ی چی ؟؟؟ ادرار ؟؟؟ خون ؟؟؟؟ 
گفت نه ! 
اینها ۴ قلوان ! همشون یه مشکل دارن ! نمیتونستیم هر ۴ تا رو بیاریم ، برای همین ، این یکی رو برای نمونه آوردم :))) 
همونجا اینقدر خندیدیم با پدر و مادربزرگ بچه که از گوشه ی چشمهامون اشک میومد ! :)) 
در خانه‌ی مادربزرگم، یک خانه‌ی قدیمی در یکی از محله‌های قدیمی یک شهر کوچک قدیمی، زمستان است. شب است. نیمه‌شب است. بیرون باران می‌بارد. از همان باران‌ها که گلی توی در دنیای تو ساعت چند است بهشان می‌گفت بارش. نور زرد رنگ یک آباژور قدیمی، دیوارهای کهنه‌ی ترک برداشته، قالیچه‌ی دستباف قدیمی، بخاری گازی که شعله‌هایش نارنجی می‌سوزد، کتری چدنی ته سوز و قهوه جوش مسی روی بخاری، یک تلوزیون ناسیونال قدیمی خاموش و خاک گرفته گوشه‌ی اتاق، یک چمدان
سلام نرگسم!
سلام عزیزتر از جانم!
امشب تو پیش من نیستی. مادرت دوست داشت برود خانه ی مادربزرگ من و یک روزی را آنجا با عمه های من سر کند. دوره ی نامزدی بعد از اینکه مادرت را آورده بودم اهواز و چند روزی را اینجا گذراند، برگشتیم اردبیل و یک بار به دایی اش گفتم: این دختر شما به پدر من می گوید: پدرجون! و به مادرم: مادرجون، این مشکلی ندارد اما اینکه به عمه های من بگوید: عمه جون، این را کجای دلم بگذارم؟ دایی مادرت و مادربزرگت و مادربزرگ مادرت که همگی آنجا ب
حرفای ناگفته زیاده اما چه فایده داره گفتن این حجم عظیم حرفهاوقتی که مخاطبی که بایدباشد ودیگرنیست.همین که خودکاربه دست میگیرم تا چیزی بنویسم اینقدر غرق خاطرات میشم که دلم میخواخدساعتهای ساعت درخاطرات بمانم وبعدهم به یک خواب عمیق فروبروم به بهانه ی اینکه او رادرخوابهاببینم امادستان او از خوابهای من فرسنگهافاصله دارد.حقیقتا قلب ودل وخوابهاونوشته هاو حرفهام از غم اکنده شده وطاقت هیچ چیزی روندارم ،خداخدامیکنم صداوتصویرش ازذهنم خارج نشو
سختیه توی خونه پدر و مادر زندگی کردن و بچه ی ته تغاری بودن اینه که بقیه متاهلای خونواده دیگه دعوا های ریز و درشت خودشونم یه سرش رو میکشن توی خونه ی بزرگترا و گند میزنن به روح و روان و دو دیقه راحت توی خونه نشستنت. بچه دار هم که بشن بدتر دیگه، میارن بچه هاشونم میفرستن خونه ی پدربزرگ مادربزرگ، خودشون میرن پی خوش گذرونیشون؛ اصلا خوش گذرونی نه پی کارا و گرفتاریای خودشون. اونوقت باید دعوای فسقلی هاشونم تحمل کرد، مواظبشونم بود که یه وقت نخورن به در
دیشب ساعت یک رفتم سراغ دختر خاله ام و با هم رفتیم خونه ی مادربزرگ.
بساطمون رو جمع کردیم و به اتاق خرپشته کوچ کردیم، دیدیم حیفه تو این هوا، زیر سقف بمونیم و راهی پشت بوم شدیم.
همزمان با صدای محسن ابراهیم زاده ،موهامون با نسیم، به رقص دراومدن و ما شدیم شاهزاده های نیمه شبِ پشت بوم؛)
شهاب سنگ دیدم و چشمام رو بستم و دعا کردم برای خودم و دختر خاله.
با طلوع آفتاب، دیوونگی هامون جون گرفتن و پشت بوم و آسمونِ سر صبح، آتلیه ی مخصوص ما شدن.
ساعت ۷ از سرما لر
بودنش شبیه یک نسیم خوش که صورتهایمان را نوازش میداد و روحمان را شاداب میکرد بوداماازوقتی رفته مانند یک زله یایک طوفان رعب انگیز یا سیل یا سونامی یاگردباد ویاهرچیزویران کننده دیگه بود ،به قول مادرم انگاردرزندگیمان یک زله امده وهمه چیزروبرده و شهرخالی شده وتنهاشدیم، شهر را یک سکوت مرگ بارفراگرفته ،دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداریم وهیچ چیزشبیه سابق نیست،حتی ارامش ازشبهایمان رخت بستند ورفتند، به گمانم دراین شهرگم شده ایم یانه سرگردان و
بودنش شبیه یک نسیم خوش که صورتهایمان را نوازش میداد و روحمان را شاداب میکرد بوداماازوقتی رفته مانند یک زله یایک طوفان رعب انگیز یا سیل یا سونامی یاگردباد ویاهرچیزویران کننده دیگه بود ،به قول مادرم انگاردرزندگیمان یک زله امده وهمه چیزروبرده و شهرخالی شده وتنهاشدیم، شهر را یک سکوت مرگ بارفراگرفته ،دیگه هیچ حرفی برای گفتن نداریم وهیچ چیزشبیه سابق نیست،حتی ارامش ازشبهایمان رخت بستند ورفتند، به گمانم دراین شهرگم شده ایم یانه سرگردان و
امشب جشن عقدِ یکی از اقوامِ مادری بود،بعد از سالِ نودویک که عقد دختر داییم بود، خاطرم نمیاد مجلس عقد دیگه ای از طرف خانواده مادریم رفته باشم.هرچی فکر میکنم چیزی خاطرم نمیاد قاعدتا من تو سن ازدواج بودم از اون سال به بعدولی خب سالها به سرعتِ برق و باد گذشتند و منم که هنوز یارِ گمشده رو پیدا نکردم
چیزی که امشب برام شوکه کننده بود دیدنِ آدم ها تو یه قالبِ دیگه بود!بچه هایی که اون موقع دبستانی و کوچولو بودن الان در شرف دانشجو شدن هستنیا بچه ه
این متن را در چهلم(نمی دانم دقیقا چرا چهلمین روز، روز خاصی بود) مادربزرگم نوشته بودم:
چند روز پیش، روز چهلم درگذشت (درگذشت؟!) مادر بزرگم بود. مادر بزرگم حدودا نود ساله بود ولی چهره اش کمتر نشان می داد! شبیه مادربزرگ های توی کارتون که همیشه میخندند و نخود و کشمش می دهد نبود یکم زرنگ تر و باحال تر و تا قسمتی متفاوت بود.
من رفتن او را حس نکردم یعنی وقتی مادرم گفت "حال مادربزرگت بد شده" و اشک در چشمانش حلقه زد و مرا بغل کرد فهمیدم که حال مادربزرگم بد ن
یکی از نقاط ضعفم که خیلی هم اعصاب‌خردکنه، مهمانه! مهمانی که دعوت کرده باشیم و به وقت بیاد و به وقت بره رو نمیگم، مهمانی از جنس خواهر و برادر که بدون اطلاع قبلی میان و مدت طولانی، مثلا دو یا سه روز می‌مونن منظورمه. گاهی دقیقا قبل از غذا کشیدن میان، گاهی شب، دقیقا قبل از خوابیدن میان، گاهی وقتی خونه حسابی بهم ریخته است و از همه بدتر گاهی وقتی وسط یه کاری هستی، مثلا وسط هم‌زدن تخم‌مرغ برای کیک، بعد وقتی میان باید بری یک ساعت حاضر بشی و حجاب کنی
《تو که یه پات لب گوره دیگه چرا؟!
خجالت داره بخدا !》
به پیرزنی داشت میگفت که موهاش بیرون بود.
گفتم اینجا رو اشتباه اومدی رفیق!
این بنده خدا کل روسریشو هم از سرش برداره حق عتابشو نداری!!
در واقع یه معذرت خواهی بزرگ بهش بدهکاری!
تعجب کرد.
حجاب فلسفه داره حجاب برا عفافه برا سلامتی روان جامعه ست برا سود رسانیه و این اون وقتیه که خانم جوون باشه
پیر فرتوتی که دیدن نداره حجابم نداره
بله اون که میگن از توی پیر دیگه بعیده اینجا نیست. اخلاقیات و گذشت و سن
  از خاطرات خوب 22 بهمنی یکی الله اکبر گفتن های ساعت 9 شبه قبل از 22 بهمنه و نور افشانی های این شب که هنوز از بچگی یادم مونده که با بچه ها میرفتیم رو پشت بوم خونه مادربزرگ و رو ب حرم حضرت معصومه سلام الله علیها می ایستادیم و الله اکبر می گفتیم و نورافشانی ها رو نگاه میکردیم و خوشحال می شدیم و البته من همیشه مواظب بودم بچه ها از خوشحالی نرن جلو و از پشت بوم بدون حفاظ ، ولو نشن کف حیاط :| درست فهمیدی همچین آدم مسئولیت پذیری بودم از ابتدا ینی :) میدونم ف
به علی‌آباد خوش آمدید! اینجا قرار است خانه‌ی مجازی من باشد. من کی‌ام؟ یک علیِ نحیفِ درسخوانِ برنامه‌نویسِ سربه‌هوا که یواش یواش از کنج میز تحریرش دارد سر می‌خورد توی بغل جامعه. این روزها منتظر آمدن نتایج کنکور است و مشغول انتخاب رشته و در حال و هوای خداحافظی با یک عالمه دوستان اهل دل و معلمان عزیزتر از جان. و حالا وسط این وانفسا به سرش افتاده که اولین وبلاگ زندگی‌اش را تأسیس کند، به قول بچه‌ها همین الان، یهویی!»
علی‌آباد قرار است برای
یه چیزایی از ماه رمضونای پر شور و شوق و در عین حال پر از سادگی و صمیمیت دوران بچگی که با ذوق وصف‌ناشدنی موقع برگشت از مدرسه با پول خیلی کمِ توجیبی برای افطارم خوراکی مختصری می‌خریدم، از روزها و شب‌های رمضونیِ دوران پر رمز و راز نوجوونی که سقف بالای سرمون رو نمی‌تونستیم تحمل کنیم و می‌زدیم به دلِ پشت‌بوم خونه‌ی مادربزرگ و تا سحر ستاره می‌شمردیم یا رمضونای همین دوره‌ی پر از قصه و گاه پر از غصه و حیرت جوونی توی وجودم ته‌نشین شده که با اختل
مردی که به دنبال بلیط قطارش بود تا آن را از چنگال باد در آورد محکم به دختر جوان خورد و گلدان شیشه ای که هدیه مادربزرگ تازه فوت شده اش بود از دستش افتاد روی زمین و هزار تکه شد. دختر جوان که بر اثر برخورد تعادلش را از دست داده بود و نقش زمین شده بود به تکه های گلدان نگاه کرد و بی توجه به افرادی که دور و برش بودند مثل بچه ها شروع کرد به زار زدن.
مرد جوان شرمنده و ناراحت از بی توجهی اش کنار وی نشست و بلیطش که حالا باد آن را روی ریل ها گذاشته بود را فرامو
کتاب جمله هایی که خدا دوست دارد: بیان رابطه ی بین ایمان به خدا و سخنان روزمره
 
کتاب جمله هایی که خدا دوست دارد : غلامرضا حیدری ابهری، نشر بوستان فدک
معرفی:
این کتاب نوشته حجه الاسلام حیدری ابهری است که در آموزش توحید به کودکان آثار متعددی دارد، که مورد استقبال کودکان و خانواده ها قرار گرفته است.این کتاب در ادامه همان آثار نوشته شده که البته رویکرد جدیدی در این زمینه دارد.پس از مطالعه ی این اثر، کودکان در می یابند که بین ایمان به خدا و سخنان رو
مهمان ها رفته بودند. خسته از روزهای شلوغی که گذشته بود دراز کشیده بودم انتهایِ هالِ خانه ی دا. ساعت از دوازده شب هم گذشته بود. هندزفری ام را چپانده بودم توی گوش هایم و آهنگ گوش می‌دادم که همهمه ها را بشورد ببرد. با اینکه دا در دیدم بود اما او هیچ دیدی به من نداشت. داشت رخت خوابش را مرتب می‌کرد. همزمان م هم حرف می‌زد.صدای آهنگم بلند بود‌‌‌. برای همین هیچ صدایی از دا نداشتم. فقط تصویرش را داشتم . یک آن شکستگی های دا در نظرم پر رنگ شد. یکی ی
1
دوشنبه شب عروسی دختر عمم بود رفتم پیش مادر بزرگم
گفتم سلام مادربزرگ خوبی؟ گفت سلام عزیزم خوبی
نینیتون چطوره؟گفتم جانممم؟گفت نینی تو راهی؟
خودمو معرفی کردم و بعد تو افق محو شدم،
فکر کردم با عمم منو اشتباه گرفته که باردار شده
نگو امروز فهمیدم با دختر عمم اشتباه گرفته که 14سالشه:|
2
دیروز مراسم سوم  موقع خداحافظی عمم گفت دیگه بی خبر شیرینی میخوری؟
گفتم جان؟اون یکی عمم گفت اا نامزد کردی؟
گفتم نه بابا
دختر عمم پرسید چه خبره؟
عمم:سمیرا نامزد کرده
یعنی واقعاً شما هیچ‌وقت خواب‌های‌تان را به خاطر نمی‌آورید؟ تمام طول روز گوشه‌ای از ذهن‌تان نمی‌ماند؟ هرروز که نه؛ ولی لطفاً بگویید که هرچند روز یک بار، ماهی یک بار، دست کم سالی یک بار که چنین می‌شود. یعنی شما خبر فوت مادربزرگ‌تان، رتبۀ کنکورتان، عروسی عشق‌تان، مهمان‌های ناخوانده، گرفتاری فلان دوست و خیلی اتفاقات مهم و غیرمهم دیگر را اول از خواب‌های‌تان نگرفتید؟ حالا این‌ها به کنار، یعنی خواب‌های کودکی‌تان را مانند خاطرات بیدا
از گرمای هوا فراری،نشسته بودیم طبقه‌ی پایین خونه‌ی خاله و داشتیم هندوانه می‌زدیم بر بدن که موبایل بابا زنگ خورد.
از حرفای بابا و آدرس دادنش معلوم بود که قراره چند نفری به جمع‌مون اضافه بشن. اما نکته‌ اینجا بود که بابا داشت فارسی صحبت می‌کرد و این نشون می‌داد که مهمون‌ها از اقوام نیستن.
بابا که تا میدون اصلی شهر آدرس داده بود، تلفن رو قطع کرد و گفت آقای الف. بود.(۹۰ درصد افرادی که من می‌شناسم فامیل‌شون با الف شروع میشه :دی) بعد هم بلند شد ک
تمام خاطراتش اینجا،درست همین جاکنارم نشسته اند،یکی یکی به دیدارم می ایند و دور و بَرَم رو محاصره کرده اند ،هرچی بیشترمینشینم و فکر میکنم بیشتر مهمان ثانیه هایم میشوند،اماعکسهایش بزرگترین مصیبتهای تاریخ هستند،حتی درعکسهای شادومهمانی وعروسیهای شادمان، اکنون عکسهایش بوی غم میدهندحتی لبخندهایش در شادترین مراسمهایمان حال غمگین است،به عکسهایش نمیتوانم نگاه کنم حتی نگاه گذرا . هرغذایی میخورم طعم دستپختش مرا دیوانه میکند،همین باعث شده اش
تمام خاطراتش اینجا،درست همین جاکنارم نشسته اند،یکی یکی به دیدارم می ایند و دور و بَرَم رو محاصره کرده اند ،هرچی بیشترمینشینم و فکر میکنم بیشتر مهمان ثانیه هایم میشوند،اماعکسهایش بزرگترین مصیبتهای تاریخ هستند،حتی درعکسهای شادومهمانی وعروسیهای شادمان، اکنون عکسهایش بوی غم میدهندحتی لبخندهایش در شادترین مراسمهایمان حال غمگین است،به عکسهایش نمیتوانم نگاه کنم حتی نگاه گذرا . هرغذایی میخورم طعم دستپختش مرا دیوانه میکند،همین باعث شده اش
خوشحالم، برای چشمان ذوق کرده‌ی بچه‌ها هنگام تدریس خوشحالم‌!
 با همین حسی که طعم آلوچه‌های باغ مادربزرگ را می‌دهد از کلاس بیرون می‌زنم و سنگ‌فرش‌های کنار خیابان حافظ را برای هزارمین‌بار به ذهن می‌سپارم ، روبه‌روی کتابفروشی آقای فرازمند لحظاتی می‌ایستم و ناگهان در یک تصمیم آنی خودم را وسط قفسه‌های کتابفروشی می‌یابم ، یک کتاب روی قفسه‌ها عجیب دلبری می‌کند !
پیراهن آبی گلدارم را از کمد بیرون می‌کشم ، دستانم را دور چای هل‌دار گیلا
از مشکلاتی که من ـ یا فکر میکنم شاید همه ـ  با زیبایی و یا احساسات قوی یا غم شدید دارم اینست که نمیتوانم درکش کنم.درک کردن به معنای حس کردن نیست اینجا.بیشتر منظورم اینست که زیبایی را میبینم و یا غم را حس میکنم ولی احساس میکنم باید کاری در قبالشان انجام دهم که نمیدانم چیست.بارها شده که شب‌ها در خیابان‌ها راه بروم و محو آرامش و زیبایی آن بشوم ولی نمیتوانم از آن لذت ببرم.چون احساس میکنم باید کاری در قبال این زیبایی انجام بدهم که نمیتوانم.غم هم م
 
نام ها: پادشاه هیپ هاپ

محصول: 2019 کره جنوبی از شبکه SBS

ژانر: موزیکال | درام
تاریخ پخش: 18 مرداد 1398 – Aug 9, 2019
قسمت ها: 6 قسمت
روزهای پخش: جمعه ها
مدت زمان: 60 دقیقه
وضعیت: به زودی
بازیگران:
Lee Ho Won – Lee Na Eun
خلاصه داستان:
بنگ یونگ بک (Lee Ho-Won) جوان دبیرستانیست که همراه مادربزرگ فقیر خود در شهر کوچکی زندگی میکند و عاشق موسیقی هیپ هاپ است و آرزو دارد که یک رپر شود. به همین خاطر به سئول سفر میکند، درحالی که زندگی در سئول برای او آسان نیست، در دبیرستانی ثبت
دومین پست رابه نام خداوندی شروع می کنم که مادرم به درگاهش برایم دعا می کند. قصد ندارم خودم آتش بیار اوضاعم شوم. اما گاهی - و واقعا فقط گاهی - روحم و بدنم میزبان حمله هایی است که به شدت در برابرشان مقاومت می کنم. برای خودم برنامه نوشته ام و یک سریال جدید شروع کرده ام. فیلم دیدن می تواند مرا برای دقایقی از دنیایی که هستم بیرون بیاورد. هفته ی بعد اگر امام رضا بطلبند می خواهم بروم مشهد و دلم برای حرمشان تنگ است و این دلتنگی این چند روز بیشتر خودش را نش
گوگل بعد از چندین‌ماه به اولتیماتوم‌هایی که می‌داد جامه‌ی عمل پوشاند و گوگل‌پلاس» را از دسترس کاربرانش خارج کرد، اینستاگرام و فضای رنگارنگش هم که از همان ابتدا برای آدم‌هایی مثل من که در نوشتن بسی حرّاف‌اند، ساخته نشده بود و این روزها صرفاً در حد همان استوری‌گذاشتن‌های هر چند هفته یا هر چند ماه یک‌بار رفع نیاز می‌کند، با نوشتن روی کاغذ هم که چند سالی هست میانه‌ای ندارم. پس چه باید بکند این آدم پر از حرف که حالا دارد به یک سکوت بزرگ
 

روز تعطیل که میشه، دلم پَرپَر می‌زنه برای خونه‌ی مادربزرگ
و دلتنگیم برای اون حجمِ مهربونیِ محصور در دیوارهای خوش عطرِ کاهگلی، به بی‌نهایت
می‌رسه.
این گل شاه اشرفی که ما بهش شیویدی هم میگیم، عجب حال و هوایِ طالقان رو داره.
تو اکثر خونه‌های روستایی و
باغچه‌های باصفاش، میتونی یه عالمه از این گلها رو تو رنگهای مختلفش مشاهده کنی.
مثلاً تو عکسهایی که از خونه ی آیت الله طالقانی گرفته شده، این گلهای زیبا
خودنمایی می‌کند.
 
یادش بخیر. خونه
از جنگل ک اومدیم اونقدخسته بودیم ک تا ظهر خوابیدیم و مامان ناهار بادمجان خورش درست کرد رفتم تواینستا دیدم خاله استوری گذاشته ک تولد پدربزرگمه ب مامان گفتم و تعجب کرد یادش رفته بود بعد ب دایی زنگ زد و برنامه ریختیم ک شب بریم خونه پدربزرگ وایزش کنیم کیک و میوه واجیل وخرت و پرت خریدیم ک بریم منم رفتم ی دوش گرفتم و حاظر شدیم ک دایی بیاد و بریم ابجی قبل اینک دایی شون بیان با .بابا رفت تا توی شهر دیدم دوتا پلاک و زنجیر خریده اسم انگلیسی خودم و
برای تغییر یه آهنگ غم انگیز باید با نت ها بازی کرد و کمی تغییر دادفاصله ها رو قدری دست کاری کرد و گاهی زیر و بم ها رو هم عوض کردبرای تغییر رنگ  محل زندگی هم لازم نیست همه چیز رو عوض کرد.تغییر رنگشون هم حال آدما رو تغییر میدهپرده های روشن تر.قاب پنجره های سفید و سه چهار تا ن رنگی و شاد روی مبلهایی که یه مدت طولانی روی اونها نشستی و با غصه های ریز و درشتت گریه کردیپهن کردن رومیزی دست دوزی که نا خودآگاه یاد چهل تیکه های دست دوز مادربزر
برای هدیه بزرگترها مثل پدربزرگ و مادربزرگ: گران است، گران است / هدیه بزرگتران استهدیه پدر و مادر عروس و داماد: تو این وضع گرونی / پدر شرمندتونیم . . . . یا . . . . پدر (عروس یا داماد) گل کاشتی / سنگ تموم گذاشتیهدیه برادرها: داداشی آی داداشی، الهی زنده باشی / هر جا بابا بشینه، تاج سرش تو باشی . . . . یا . . . . آقا داداشه / وظیفشههدیه خواهرها (برای شوخی، چون دخترا بیشتر میرن خونه مامانها، البته برای کمک): یه هفته بود میخوردی، چندتا بچه هم آوردی، چندتا قاب
اپیزود اول:
امروز تو گمرک به خانومه گفتم من خانوادم تهران نیستن، گوشیم از کار افتاده، من دیگه باید چیکار کنم کجا برم که حل شه و فلان. دیدم یه پسره هم کنار من تو نوبت وایساده بود بعد که جیغ جیغ ام تموم شد گفت ببخشید خانوم منم مشکل شمارو داشتم، تو ساعتای اخرشب اگه برید تو سایت بهتره دیگه سر صحبتمون باز شد اون برا رجیستر چیزی اومده بود که یه شرکت معتبر خارجی بهش هدیه داده بود اسم شرکته رو هم نمیگم چون همه دنیا میشناسنش دیگه هی صحبت کردیم در
از متن کتاب: 
" بند کفش ها بسته شدند. سر میز نشستم و منتظر نیمه شب ماندم. نیمه شب آمد، اما افراد گشت نیامدند .باید سه ساعت می گذشت، ساعت هایی که تحملشان دشوار بود و بعد آن ها آمدند. مادر پالتوی دم دستی که دور یقه اش نوار مخملی داشت، را برایم گرفت، درونش خزیدم. او گریه کرد. من دستکش های سبز را به دست کردم. مادربزرگ از راهروی چوبی، درست همان جایی که کنتور گاز بود، گفت: شک ندارم که دوباره بر می گردی.
من به این جمله از روی عمد توجه نکردم اما بی آنکه بدان
 
دانلود انیمیشن توییتی و سفر به دور دنیا در 80 روز با دوبله فارسی

این انیمیشن سانسور شده و هیچ گونه صحنه غیر اخلاقی و مغایر با شئونات اسلامی ندارد.
نام اثر: انیمیشن توییتی و سفر به دور دنیا در 80 روز
کیفیت: HD 720p
ژانر:انیمیشن
مخاطب: همه گروه های سنی
نوع : سینمایی
محصول: آمریکا
زبان: فارسی (دوبله)
مدت زمان: 70 دقیقه
داستان انیمیشن:

پارک بزرگ شهر به علت بدهی تعطیل شده است و بچه هایی که در آن پارک بازی می کردند از این مسئله
دیدید خیلی وقت‌ها به عکس تلویزیون‌های سیاه و سفید قدیمی، نوار کاست،رادیو، عکس‌های سیاه و سفید، ماشین‌های قدیمی، آسیاب‌های قدیمی،خونه‌های کاه‌گلی و . نگاه می‌کنیم ، ناخواسته می‌خندیم و انگار پرتمون کردن به خیلی سال پیش؟ می‌گیم" اینا خیلی قدیمین‌ها، زمان بی‌بی‌ و آبواهای ما(پدربزرگ‌های ما) اینا مد بوده، همه از اینا داشتن، ما هم ته بچگیمون یه چیزهای قدیمی از اینا دیدیم ."!
 آره، خلاصه که کلی حال می‌کنیم با این چیزهای متروک و قدیمی!
پسته یکی از خوشمزه ترین و جذاب‌ترین خشکبارهایی است که هر کدام از ما امتحان کرده‌ایم؛ و طعم و عطر خاص و ترد بودن جالب پسته همیشه خاطرات خوشمزه‌ای را در ذهن ما ایجاد کرده است. هم پسته تازه که برای رسیدن به مغز خوشمزه و نرم آن ابتدا باید پوست لطیفش را جدا کرد برای همه‌ی ما جذاب است و هم پسته های مختلفی که در آجیل شب عید در خانه‌ی مادربزرگ و پدربزرگ خودنمایی می کنند.
از هر سمتی که به پسته نگاه کنیم، جز طعم فوق‌العاده و جذابیت‌های متفرقه‌ای که
برای هدیه بزرگترها مثل پدربزرگ و مادربزرگ: گران است، گران است / هدیه بزرگتران استهدیه پدر و مادر عروس و داماد: تو این وضع گرونی / پدر شرمندتونیم . . . . یا . . . . پدر (عروس یا داماد) گل کاشتی / سنگ تموم گذاشتیهدیه برادرها: داداشی آی داداشی، الهی زنده باشی / هر جا بابا بشینه، تاج سرش تو باشی . . . . یا . . . . آقا داداشه / وظیفشههدیه خواهرها (برای شوخی، چون دخترا بیشتر میرن خونه مامانها، البته برای کمک): یه هفته بود میخوردی، چندتا بچه هم آوردی، چندتا قاب
بر بساطى که بساطى نیست، زیرانداز و بساط خاله بازى در گوشه کوچه و حیاط خانه قدیمى، مجموعه تصاویرى از اسباب و وسایلِ بازى در دوران کودکى در سال هزار و سیصد و شصت و هفت خورشیدى: بالش هاىِ کوچک، ردیف عروسک هاى نشسته، ورق هاىِ بازى، چرخ خیاطى و قابلمه ها، قورى، لیوان، پارچ و گاز پیک نیکِ پلاستیکى کوچک، دارت هاىِ پرتابى با تیرهایش، پاک کن هاىِ طرح نینجا، جامدادى هاىِ لوله اى و خط کش هاى طرح هفت تیر، تیله هاى سه پر و دفترهاى مشق، کیف چرمى آویز دعا، ن
تصویرى از اردوىِ دانشجویان رشته مهندسى صنایع دانشگاه پلى تکنیک تهران در زمستانِ سالِ هزار و سیصد و هفتاد و نه خورشیدى در دشت هویج اطراف تهران: پرسپکتیوِ سرمامرگ، مِدانا، امینم، مازیار، مارتیک، در هر انسانى، چیزى از جنس "پاسخ به تاریخ" وجود دارد، اما پرسش هاىِ تاریخ براىِ هر انسان، دهه، نسل و ملت، سوال هایى ساده نیستند، و در هر عکس، چیزى از جنس "ایستادن در برابر جوخه آتش"، هر عکس مى تواند در نهایت آخرین عکس و یا آخرین خاطره خوب یا بد با صحنه،
اسمون تاریک و نور ضعیفی از لابه لای پنجره به داخل اتاق نفوذ کرده بود و نسیم خنکی صورت وبدن نیمه جان ونیمه هوشیارم رو نوازش میکرد به سختی در رختخوابم نیم خیز شدم ودستم رو کنارم پیش بردم وموبایلم رو پیداکردم انگار ساعت5 و نیم صبح بود،باورم نمیشد فکر کردم اشتباه دیدم ،چشمام هنوز خوب نمیدیدن اما حس کردم که سایه یه مرد بلند قدی از مقابل چشمانم رد شدن،نمیتونستم نگاه کنم دستهای خواب با قدرت تمام مایل بود پلکهای مرا بهم بِدوزد،نفهمیدم چیشدکه به خو
بسم رب القلم
- هیس!!!کمی آرام تربه دور از شلوغی های زندگیبه دور از ناراحتی هایی که بعضی ها برایمان میگذارندبه دور از چیزهایی که به دل گرفتمبیخیال.به دور از این دنیا، کمی گوش کنهیس!!!چیزی سکوت دنیا را شکسته است!نمیدانم چیستشاید هم میدانمصدایش را شنیدم یک بارشاید اما.+صدای چیه؟-یادته؟+چیو؟-گوش کنخیلی شبیه استشبیه صدایی که توی کوچه ای خلوت به گوش میرسید+وای! یادم آمد.اما آن که صدای خانومی جوان بود-هیس!!!یادت هست آن صدای ناله های آرام که از فرط کوچ
سال 97 دیشب تمام شد؛ و ما در حالی سال جدید را شروع کردیم که پدر بزرگ و مادربزرگ پدری و عمه‌ها در کنارمان بودند. فکر می‌کنم اولین سالی بود که در کنار اقوام تحویلش کردیم و تا جایی که ذهنم یاری می‌کند، هرسال در خانۀ خودمان بودیم چون والدین معتقدند که آدم باید لحظۀ سال تحویل، یا در خانه‌اش باشد و یا یک مکان مذهبی مانند حرم امامان و امام‌زادگان؛ بنابراین گاهی پیش می‌آمد که ما در خانه می‌ماندیم و پدر تنها به پابوس فلان امامزاده می‌رفت و من ته دل
خاطرات اصولا چیز های غم انگیزی‌ان. خاطرات بد که تکلیفشون معلومه. خاطرات خوب اما خیلی غم انگیز‌ترن. چون یک بار اضافی به نام حسرت» رو به دوش می‌کشن. حسرتِ لحظه ی خوبی که گذشت و حالا چیزی جز یک تصویر ذهنی از خودش به جا نگذاشته. خاطرات خوب، دلتنگی آورن. خصوصا خاطراتِ خوب از آدم ها، خونه ها، مکان ها و هر چیز تکرار نشدنی. مثل خاطراتِ خونه ی قدیمیِ مادربزرگ که حالا جاش یه آپارتمان هفت طبقه سبز شده. یا خاطرات آدم های رفته. عشق های تموم شده. دوستی های ف
قسمت یازدهم ودوازدهم کیفیت 360 اضافه شد
قسمت یازدهم ودوازدهم کیفیت 480 اضافه شد
قسمت یازدهم ودوازدهم کیفیت 540 اضافه شد
قسمت یازدهم ودوازدهم کیفیت 720 اضافه شد
زیرنویس فارسی قسمت یازدهم ودوازدهم ا اضافه شد
زیرنویس چسبیده قسمت   یازدهم ودوازدهم اضافه شد 

نام ها: باغ طلایی

محصول: 2019 کره جنوبی از شبکه MBC

ژانر: عاشقانه | معمایی | درام

تاریخ پخش: 29 تیر 1398 – Jul 20, 2019 

قسمت ها: 60 (4 قسمت در روز)

روزهای پخش: شنبه ها

مدت زمان: 30 دقیقه

وضع
پیش نوشت:
این پست را من حدود دو ماه پیش نوشته بودم
ولی منتشرش نکردم چون احساس میکردم زیادی چرت و پرت نوشتم.یه ماه پیش اومدم
اصلاحش کردم و خواستم که صبح منتشرش کنم که فونت و ایناشم درست باشه که از
مدرسه اومدم دیدم ماشین یکی از اقوم دم در وایستاده میگه جمع کن
بریم.خلاصه که نشدو خب پستی هم نیست که من بخوام به عنون اولین پست نود و
هشت منتشرش کنم اما اینکارو میکنم که چیزایی که توش نوشتم یادم بمونه.الان
هم همچنان فکر میکنم که چرت و پرت زیاد نوشتم و
برای بار دوم دارم کتاب جنس دوم را میخوانم. البته n بار هم تلاش کرده ام که بخوانم و نشده به دلایلی. بار اول که فقط 188 صفحه ی اول را خواندم آن هم چه خواندنی. یک زمانی بود من عادت داشتم نظرات بسیار گهربارم را تووی کتاب هایم بنویسم، و الان که میخوانم میبینم وامصیبتا. واقعا هیچ دفاعی برای آن دوره از زندگی ام ندارم.
سارا هم پریشب گفت "من هر وقت با اطمینان راجع بع بدی چیزی حرف زده ام و آنرا نکوهش کرده ام، دقیقا همان و بعضا وخیم ترش سرم آمده". به خاطر همین
وقتی بچه بودم، تابستان‌ها با پدر و مادرم می‌آمدیم قُم، خانۀ مادربزرگم چند هفته‌ای می‌ماندیم و بر می‌گشتیم. یادم است در آن سال‌ها در تلویزیون فسقلی مادربزرگ فیلمی پخش می‌شد به نامِ "من کی هستم؟" داستان دربارۀ جکی چانی بود که حافظه‌اش را از دست داده و هویتش را فراموش کرده بود.
در این بین هم افرادی به او حمله می‌کردند و با آن‌ها کاراته بازی می‌کرد و می‌جنگید و من هم در عُنفُوان طفولیت از این صحنه‌ها لذت می‌بردم تا این که بالاخره جکی چان
کشور کانادا جزء دسته کشورهایی محسوب می‌شود
که با برنامه های مدون و قویُ دارای بهترین نظام آموزشی در همه مقاطع
تحصیلی می‌باشد و هرساله صدها دانش آموز و دانشجو از نقاط مختلف جهان برای
ادامه تحصیل در دبیرستانهای کانادا اقدام می‌کنند. زیرا یکی از راههای فراگیری مؤثر زبان انگلیسی، همچنین راهیابی نسبتاً آسان به بهترین دانشگاه های کانادا این است که تحصیلات در این کشور از زمان دبیرستان آغاز شود.
کیفیت آموزشی در مدارس کانادا بسیار بالاست، به
پرستاری از یک کودک معلول با پرستاری از سایر کودکان متفاوت است. این کودکان ویژگی‌هایی دارند که مراقبت و نگهداری از آنها را پیچیده‌تر و به طور معمول سخت‌تر می‌کند. نوع تغذیه، روش خوردن و خوابیدن، بهداشت، سرگرمی و سایر موارد در این کودکان تفاوت‌هایی اساسی با سایر کودکان دارد. بنابراین باید در انتخاب پرستار کودک نیز برای آنها، دقت و حساسیت بیشتری داشت.در این نوشته وب‌سایت خدمات پرستاری سپید گستر می‌خواهیم نکات مهمی را در این ز
سوغات آرژانتین
انسان در سفر به کشف زندگی‌های جدید می‌پردازد.
از تماشای فرهنگ و آداب و رسوم مردم دیگر کشورها لذت می‌برد و آرزو می‌کند این تعطیلات رؤیایی به پایان نرسد.هنگام بازگشت به خانه هر کسی تلاش می‌کند چیزی از مقصد سفر را با خود یادگاری ببرد که از همه بیشتر ارزش خاطره‌سازی داشته باشد. در مورد کشور آرژانتین با تاریخ غنی و مناظر اعجاب‌انگیز به سوغاتی‌هایی در این فهرست برخواهید خورد که بی‌ چون و چرا ارزش خریدن را خواهند داشت و نمایش‌
اعتبار 
ورقه یا این که Page Authority اعتبار کاغذ دوچندان مشابه به اعتبار دامنه است اما برای یک کاغذ ویژه از آن دامنه محاسبه میشود . قابلیت و امکان داراست دامنه اعتبار فراوان متعددی داشته البته ورقه ای که از آن پیوند گرفنه اید اعتبار کمی در آن دامنه داشته باشد . میزان اعتبار یک برگه به طور معمول برحسب لینک و پیوند سازی درونی اینترنت وب سایت به آن ورقه و بک لینک هایی که مستقیما برای همان برگه تولید شده اند معلوم می‌شود . 
کاغذ هایی که لینک سازی درونی
پرتقال- خامه، روی دست خوانسار بلند شده است
کشیدن قلیان از دیرباز در میان ایرانی‌ها رواج داشته است، بسیاری از ما یکی از صداهای نوستالژیکی که از خانه پدر و مادربزرگ‌هایمان در خاطر داریم، صدای قل‌قل» قلیان در کوزه شیشه‌ای با طرح  قاجاری است. اتفاقی که در فرهنگ ما ریشه دوانده و با آمدن تنباکوهای میوه‌ای تبدیل به تفریح عمده جوانان شده است. اکنون صدای قل‌قل» قلیان از یک مفهوم نوستالژیک فراتر رفته و برای صاحبان کسب‌و‌کار به یک مقوله سود آو
خواص گردو برای ما ایرانی‌ها چیز بسیار آشنایی است. همه‌ی ما مادربزرگ‌ها و مادرهایی داشته‌ایم که این خوراکی را برای ما تجویز می‌کردند. درست مثل یک نوع داروی نجات‌دهنده! آن‌ها نمی‌گفتند اگر خواستی گردو بخور» گردو را در جیب‌مان می‌گذاشتند و ما نهایتا در عمل انجام شده قرار می‌گرفتیم!
این توجه بیش از اندازه‌ی خانواده‌های ایرانی به خواص گردو شاید فقط یک رسم و رسوم قدیمی باشد؛ یا عادتی باشد که بدون فکر و دلیل از گذشتگان به ارث برده‌اند.
ا
نماز صبح رو که می‌خونم دیگه نمی‌خوابم. دیشب عروسم زنگ زده و گفته امروز نوه‌مو میاره پیشم. می‌دونه که دوست ندارم بچه‌ها طولانی پیشم باشن، ولی این بار دلیل موجهی داره. امروز دفاع داره و نه خودش و نه پدر و مادرش و نه پسرم و نه همسرم و نه دخترام نمی‌تونن بچه رو نگه دارن. همه‌شون میرن اونجا. همه زیادی عروس خانواده رو تحویل می‌گیرن. از خودم یاد گرفتن، بیشتر از دخترام هواشو دارم، گرچه کمتر از اونا دوستش دارم :) حالا یه امروزو یه‌جوری با این دختر آ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب