نتایج مطلب ها برای عبارت :

ماهم جیگرجنگ دارم هم جیگر دعوا هم پرچماهم دو ننک دربالا ناغمی یار دورمی کورع میدن ناغم دنیا خیلی وقته بما میستجدول جمعه لاتا خیلی وقته بما میسعت جدول جمع لاتا

سلام
من برگشتم!!
اینم از آخر سربازی!
توی یه جزیره فوق حساس و امنیتی و فعالیت های سربازی زیاد و همچنین رد یه پیشنهاد کاری از اونجا اومدم خونه و واقعا خوشحالم.
الان چند وقته ناراحتی ندارم.
الان چند وقته خوشحالم.
الان چند وقته دنيا برام رنگارنگ شده!
الان چند وقته دارم به پیشرفت فکر میکنم دارم به روایت نصر فکر می کنم.
الان چند وقته که غمی از رفتن یکی از خوشحالی هام ندارم، چون دلایل خوشحالیم اینقدر زیادن که یکیش بره، بقیشون جاشو پر میکنه.
الان دارم س
مریضم.سه هفته س مریضم و دل درد و حالت تهوع و غیره دارم .غذا هم هیچی.سمیر میگه حامله شدی.خدا روشكر.خدا رو شكربهراد یه هفته س رفته سركار.كارش توی مترو تهران است.توكل به خدابعد از ماهها دوباره موزیك گوش میدمتنوع موزیكهام هم باحاله،سیاوش قمیشی و محسن چاووشی.شایدم زند وكیلی.تمامآخر هفته ها میریم طالقان و جمعه بعدظهر میریم مهرآباد خونه بابام .شبش هم جنازه میرسیم خونه.ببین چیه كه توی هفته استراحت میكنم.طالقان هم همیشه كار واسه انج
سلام
گاهی اینقدر  زمان دیر میگذره که بایدالتماسش و کرد که نگذره ولی گاهی  لحظات شیرین خيلي زود میگذره   یوقتایی ممکنه به پشت سر نگاه کنم و ببینم که چقدر راه اومدم و چقدر دیگ دارم
خيلي وقته وبلاگ نیومدم چون تابستونم خيلي شلوغه ذهنم خيلي مشغول همیشه اصرار دارم تنهایی یکاری و انجام بدم تنهایی فکر کنم ویجورایی دوسندارم بارم رو دوش کسی باشه واسه همین خيلي دورم شلوغه
خداروشکر که داره مشکلاتمون حل میشه
دلم لک زده برای اون وقتایی که خودکارو 
این چند وقته کلی چیزا تو مغزم پر پر میزد که بنویسمشون.دلم میخواست بشینم یه گوشه و تمام ایده هامو منظم کنم و بنویسم.امروز بیشتر از هر روز دلم میخواد.ولی متاسفانه جمعه است و داداش خيلي فضولم خونس و نمیتونم بشینم و با خیال راحت بنویسم.دلم میخواست لپ تاپو بر میداشتم و میرفتم یه کافه ساکت و خلوت یه مدت زیادی تنها میموندم و مینوشتم.ولی خب مشکل اول اینه که صد نفرمیپرسن کجا میری با کی میری کی میای تنهایی ماهم میایم چرا تنها میری واز اون طرفم ن
کتابخونه چند وقته هر جمعه یه فیلم سینمایی پخش میکنه
از هفته پیش هری پاتر را شروع کرده
الان ردیف جلویی ما دو تا دختر بچه هستن که همراهشون یه پتو آوردن و جاهایی که فیلم ترسناک میشه سرسونو میبرن زیر پتوهه سبب شادی ما را فراهم کردند هرچند خودم هم بعضی قسمت هاش روسرینو آوردم جلوی چشمام و الان واسه این که حواسم پرت بشه از فیلم دارم پست میذارم
از بیکاری دارم سعی میکنم فارسی تایپ کنمهمسایه بالایی و پایینی هردتاشون یا هم پارتی گرفتنبا یکیشون دوستم و دعوتم کرد گفتم نمیرم خيلي وقته دیگه حس این چیزا نیس ولی الان که 3 صبح تقریبا و از صدا خوابم نمیبره گفتم کاش میرفتم حداقل  نشینم یک گوشه به دیوار زل بزنم .
سلاااام چند وقته انرژی ازام میباره البته بگما انرژی که با خستگی همراه دیدین یه کاریو انجام میدید که بهش علاقه دارید وقتی تموم میشه هم خوشحالید هم خستم خداروصدمرتبه شکر گوشه چشمیم به من نگاه کردن ان شاءالله همه رو شامل رحمت قرار بدند .
من گاه گاهی سرمیزنم به اینجااما دوستان میخوننو هیچ رد پایم نمیزارند ماهم میایم بی انگیزه برمیگردیم .
راسی یه چیزی دلم کنار اومد .گذشت ازاش .بیشتر نمیگم مثل قبلاناراحت کننده ننویسم این یه تیکم جهت اطلاع بود ه
سلام
-حالا که من برگشتم به اصل خودم و از همه ی اپلیکیشن های فضای مجازی به گونه ای دوری جستم و اومدم اینجا که بنویسم همه رفتن و دارن میرن، تمام قدیمی هایی که میشناختم خيلي وقته که نمی نویسن، یا تو این فضا نمی نویسن. خيلي ناراحت کننده ست و دلم گرفته حقیقتا.
- همین الان برام نوتیفیکیشن اومد که مسجد سلیمان زله اومده به بزرگی5.7 ریشتر :| فکر کنم فقط مردم ایران باشند که به زله به عنوان یک بلای طبیعی نگاه نمیکنن . امیدوارم خسارت نداشته باشه، چه مالی
خيلي وقته ننوشتم!
* امروز وقتی داشتم‌ همینطور استوی‌های فالویینگام رو می‌دیدم، تو یه استوری پرسیده بود که دوست داشتین چه شغلی داشته باشین و چه کاری انجام بدین؟ بدون در نظر گرفتن شرایط اقتصادیش و پولشو غیره
* خب من اولین چیزی که به ذهنم اومد، نویسندگی بود! و یادم اومد که چقد وقته که زیاد ننوشتم!
* دلم نوشتن دوباره رو خواست و اولین جایی که تو ذهنم برای نوشتن پیدا کردم اینجا بود:)
چقدر قبلا راحت و بدون دغدغه و پر از شور و شوق تو وبلاگم مینوشتم ت
خيلي وقته هیچی مثل قبل نیس
خودم با خودم قهرهخيلي وقته با خودم کاری ندارم
باهاش صحبت نکردم .بهش انرژی ندادم حتی دعواش نکردم و سرش غر نزدم
نمیدونم چه اسمی میشه رو این حالت گذاشت
خيلي بده که خود ادمم به خودش محل نذاره،شاید خيلي مسخره بنظر بیاد این حالت ولی واقعا انرژیمو گرفته .
احتمالا میزان دلخوریم از خودم بالاست.
قبلا سر هر کاری  که میخواستم انجام بدم تموم انرزیم و حتی بیشتر رو براش میذاشتم و  اگه دست اخر جواب نمیداد حداقلش این بود از خو
خيلي بهم ریختم امشب.خيلي.ولی خوبم الان.حالم بهتره.+گاهی وقتا یه حرفایی هرچقدر هم كه ساده باشه بدجور دل ادم میشكنه.خيلي دلم شكست امشب.اشك تو چشام جمع شد.ولی با وجود همه اینا یه خوبی كه وجود داشت این وسط این بودش كه دیگه مُرد واسه من.+امشب ارزو كردم واسه همیشه دور شم از این شهر.اونقدر دور شم كه دست هیچكس بهم نرسه. 
سلام
خيلي وقته که نیومدم اینجا  دلم بد جور هوای نوشتن و کرده اینقدر حرف برای نوشتن دارم که نگو  مرتضی رو پروفایلش پارسال زده بود زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت که عهد عهد غم است و زمان زمان سکوت  توی اون زمان خيلي باهاش حال میکردم ولی الان نننننننه
این چند روز اینقدر درگیر بودم که وقت نکردم ساک کتاب ها م باز کنم فقط ساک دستیم که پرونده ها و مدارک جاد و بود و باز کردم
تیر ماهم رسید ماهی پر از خاطره انگار برام نوشته شده اتفاقات عجیب و قشنگ
خيلي وقته اینجا ننوشتم. اولین دلیلم حال خيلي خيلي بد روحی اون روزا یعنی ۴ماه اخیر بود دوست ندارم چیزی بنویسم که توش گله و شکایت و غم و غصه اس بعدم کنکور و بعدشم فعالیت اینستایی (فعالیت کاری) باعث شد دور بشم ازینجا
بشدت دارم کار میکنم تا جایی که مدت طولانی و چندین بار سخت مریض شدم و الانم اثرات کلر کماکان پابرجاست خدا رو شکر که کاری هست برای انجام دادن
اگر گفتنی مفیدی بود میام مینویسم فعلا این روزا همش خسته و خوابالودم وگرنه همچنان وبلاگ
از بیرون اومدم ماسك موهامو گذاشتم منتظرم تایمش تموم شه برم دوش بگیرم.تازه رسیدم خونه.اومدم تو اتاقم در بستم كه صدای هیچكس نشنوم.خيلي ناراحت شدم امشب.خيلي زیاد.دلم به حال خودم سوخت كه باید همچین وضعیتی رو تحمل كنم.خيلي خسته ام از این وضعیت.ولی میدونم میگذره تموم میشه راحت میشم از همه این سختی ها.دختر خالم سالها قبل یه حرفی زد كه هنوز تو ذهنمه.اونشبی كه این حرف زد با خودم فكر كردم مگه میشه ادم همچین حسی داشته باشه؟ اصن امكان ندارهول
خيلي وقته پست نذاشتم
دلم تنگیده بود
در واقع از دی ماه تا الان وب بسته بود
و خداروشکر کسی متوجه نشد:)))))
الان یه مدته خسته ام
از وقتی که امتحانا شروع شده مخصوصا شبای قبل از امتحان یا میخوابم سحر پا میشم میخونم یا هم اینکه کلا نمیخوابم
مثلا همین دیشب
از بس تفاعَلَ یتفاعَلُ تفاعَل تفاعُل و فَعَّلَ یفاعَلُ فعِّل تفعیل و . خوندم که سرم داشت میپوکید
خوابم که تعطیل بود
امروزم مثه همیشه 0/25 ، 0/25 ازم کم میشه
یه مدتم شدیدن زدم تو کار فیلم دیدن شرلوک و کا
خداجونم چی میشد من ی ذره ی ذرها شانس داشتم بگو ی ذره ندارم که نیس ندارم شانس این همه دعا و تلاش کردم اخرش هیچ که هیچ ۳ تا گزینه برای دعا گذاشتمیکیش که خيلي شیک پر شد و بزادرده نشددومیشم بگیر نگیر داره  که فک نکنم بشهسومیشم که عمرن بشههمیشه فک میکردم تورو دارم ولی خيلي وقته فهمیدم منو ندوستحرفا دعاهام برات بی اهمیتهمنو دوست نداری شاید من بندت نیستمای کاش میتونسی با براورده کردن ارزوم بعم ثابت کنی دوسم دازی۲۲ سال دعا کردمو هیچ کدوم براورده نش
اینقدر گیر کردم روی مستقیم حرف زدن که جز مستقیم نمی تونم صحبت کنم انگار.
 
دارم یه چیز جدید می بینم. "گیر کردن توی ذهن".
قبلا می نوشتم اونچه رو که تو ذهنم بود. الآن خيلي وقته نمی نویسم "واقعا(به معنی با تمام وجود)".
نوشته هام نه "سفر کردنِ به ذهن"، پرتاب گیرکردگی های ذهنی شدن.
این روزا، یه سطح ضعیفتری از "ارتباطِ خودم با خودم توی نوشته هام"و توی "حرف زدنم با بعضی آدما" پیدا می کنم.
و این خوشاینده! چون راه ارتباطی هست به سمت مهسای گیرکرده پشت گرد و غبا
چند وقته با طرح#بیشتر_بخوانیم فیدیبو،دارم کتاب میخونم و چه لذتی از این بالاتر:))
سعی میکنم کتابایی که میخونم رو با نظری که راجع به اونها دارم بنویسم.
1_کفش های آبنباتی_نویسنده:جوآن هریس_مترجم:چیستا یثربی_ نشر پوینده
اوایل داستان،خيلي باهاش ارتباط نگرفتم و خسته کننده بود،به مرور جذاب شد ولی از پایانش خوشم نیومد. کل داستان منتظر یه اتفاق بودم که خب چیز غیرمنتطره ای رخ نداد.
2_مادرم دو بار مرد_نویسنده:الیف شافاک_مترجم:حسن حاتمی_رهی
کتاب خوب وقابل
واسه بهراد دنبال كار هستم،هنوز جور نشدهعذاب وجدان دارم،باید توی این سه سال كه بابا فوت شده یه كاری براش میكردم.دو جا كار جور كردم كه یكی 4 ماه و یكی 2 ماه و چند روز سركار بود و بعدش دنبال پولش بدو.هنوز از عروجی پول كاركرد پاییز و زمستون پارسال رو نتونستم بگیرم.سمیر چند جا سپرده.به رضا پروین هم سپردم و هفته پیش كلی باهاش حرف زدم.الان درگیر پایان نامه ش است بهرادزبان رو هم باید دوباره شروع كنه.با قرقی (پرایدمون)میره دانشگاه و میاد.امروز ص
خيلي وقته که دلم برای دخترکِ درونم تنگ شده .دخترکی که با لواشک و پاستیل ، ذوق می کرد یا دغدغه روزانه اش ، رنگِ لاکِ ناخن هایش بود .همان دخترکی که خنده هایش ؛ کودکانه و نگاهش ؛ دلنشین بود .گاهی دلم از قوی بودنم می گیرد .دلم میخواهد دوباره همان دخترک ظریفی باشم که با یک نگاه ،می شکست . اما نه از درون !صدای شکستنش را بغض می کرد ، و با اشک هایِ دانه دانه اش ، دلِ دنيا رامی لرزاند .قوی بودن ؛همیشه هم خوب نیست !!!
بالاخره بعد دوساعت گریه كردن و با سه تا ادم مختلف حرف زدن تونستم به خودم بیام الان دیگه بهش فك نمیكنم اولش كه با زهرا حرف زدم خيلي خودمو كنترل كردم ولی نشد بعدش فائزه زنگ بیست دیقه هم لا اون گریه كردم بعدش شفق پی ام داد ی ی ساعتم با اون حرف زدم گریه كردم گفت كه میاد پیشم گفتم نه نیاد  خيلي باهام حرف زد از خواب بیدارش كردم ولی چون حالم بد بود هیچی نگفت خيلي اروم شدم الان ارومم حالمم خوبه بریم كه به زندگیمون ادامه بدین اصن گور بابای همچی
بعضا دلم میخواد ذهنمو از سرم بکشم بیرون و باهاش یه گفت و گوی مسالمت آمیز داشته باشمبپرسمکه چرا این قدر درهمو برهمهچرا اینقدر چیزای ریزو بی محتوارو تو خودش جا میده و درگیرشون میشهبپرسمحتی دعوا کنمشبگم که خستم از دستتاز این درگیری های بی وقت و بی مناسبتتولی آیا واقعا مشکلم اونه؟!نه.مشکلم خودمممنی که این روزا به شدت درگیر کردم خودمومن که به طرز عجیبی تلاش میکنم از تنهایی فاصله بگیرم اما،هرچی بیشتر دستو پا میزنم،بیشتر خودمو تنها حس می
سلام
خيلي وقته نیومدم اینچا
گرفتارم اما نه  هر وقت میگم گرفتارم انگار خدارو فراموش کردم نه خدایا
ولی واقعا شما نگاهم نکنید کارام به هم میریزه نگاه کنید
اما خب امیدم به خوددونه و بس الهی راضیم به رضات
از ما حرکت و از شمام برکت
امشبم هم ریخته بودم ولی خدا روشکر حالم خب شد
الهی به امیدی خودتون یا علی مدد
خيلي وقته انگاری نبودم اینجا، حتی یکم نگران بودم نشه برش گردوند.
توی توییتر بود. واقعیتش برام خيلي جالب بود. چون میشد هوایی زد. چیزهای بامزه نوشت. چیزهای بامزه خوند. دوست پیدا کرد. دوست واقعی که بری خونش و بیاد خونت. واسه دوستت زید جور کنی اونجا. اشنا شی. دعوا کنن پس تو هم بلاک انبلاک کنی. وقتی زید جدید زدی بیای اعلام کنی.  
ولی.
از یه جایی دیگه ناراحت و مضطرب بودم. اشنا زیاد شد. برای بعضی از توییتام بازخواست میشدم. خودسانسوری شروع شد. ولع دیده شدن
اصلا حرفم نمیاد
خيلي بهم فشار اومد، این چند روزه فقط امتحان دادم
نمایشگاه امسالم تنها رفتم
تنهای تنها؛ حتی یه عکسم نگرفتم
حرف واسه نوشتن دارم لیکن حال نوشتن رو نه
چند وقته خونه هم نرفتم
میخوام بگم خيليا جوونی حال میکنن و دنيا پشمشونم نیست
پشیمون میشم عین سگ چند سال بعد، اگه بفهمم کارایی که میتونستم انجام بدم و ندادم همش درست بوده و باس انجامش میدادم
چه محدودیت های چرتی رو تجربه کردم
چقدر راه های سخت و پر پیچ و خم پیمودم تا به اینجا برسم، ب
که به بیشتر از ده سال پیش برمیگرده بعضی شبها قبل خواب وبلاگهای بروز شده بلاگفا رو میخونم .
اونقدر حس خاصی واسم داره که نمیتونم توصیحش بدم اصلا خيلي وقته که با حرفام نمیتونم احساسمو شرح بدم یه جورایی حوصلشو ندارم
توی
خيلي از وبلاگهای بروز شده کسایی رو میبینم که از جداییشون مینویسن با رنج
و درد شدید کاش میدونستن این روزها و این دعا کردن ها و این غمگین
بودنها میگذره و چند سال دیگه  این روزها واسشون مسخره هست همین روزایی که
فکر میکنن اخ
اول از همه تولد اقامون مبارک.
هر موقع اسم مولا میاد توی دلم این صدا میپیچه.
سایه تون سنگینه مولا.
کجا رفته اون نگاتون.
کوچه خيلي وقته مونده.
چشم به راه قدماتون.
دوم روز معلم مبارک.
دانش اموزانم سنگ تموم گذاشتند دیروز.
روز خيلي خوبی بود.
فرشته پاک سیامک عباسی رو گوش بدید. این اهنگ اخریشم که نمیدونم اسمش چیه گوش بدید. ببینید چطوری یه ادم از عرش به فرش میرسه. تنها خواننده‌ای بود که تو اینستا فالو میکردم و خيلي وقته انفالوش کردم.میدونی داستان چیه؟ شعر‌ها، نت‌ها، ‌آهنگ‌ها، ملودی‌ها، کتاب‌ها و همه چیزهایی که خالقش باید از روحش مایه بذاره تو زمان تنهایی بهتر شکل میگیره. تبدیل درد و رنج تنهایی به هنر خيلي زیباتر از قشنگیای زندگیه.اینو تو اهنگای شادمهرم میشه دید به وضوح
سلام به همگی 
واااای باورم نمیشه خيليی وقته نیومدم و هیچی ننوشتم و هیچی نخوندم هعییی. یه زمانی واسه وبلاگ جونمونم میدادیم هعی:(
همه خوب هستین اون عقبیا صدا نمیاد دی:
قصد دارم به آدرس قبلی برگردم اینجا امنیت نداره دی:
+ دلم واسه تک تک بلاگر هایی که نیستن و یا در دسترس نیستن تنگ شده خيلي زیاد :(
شنیده ها حاکی از اونه که همه فک میکنن من از مرز ازدواج گذشتم و در واقع خيلي وقته که رد کردم.دلم به حال خودم میسوزه از اینکه اینجا تو چنبن فرهنگی بزرگ شدم .آخه ببخشید ها قرار نیست هر .از اون ور اومد باهاش وصلت کرد که.به جهنم که هم خونه داره هم ماشین هم شغل پر درامد !!!دیوانه شدم از دست این زندگی. دم خدا گرم که تنهایی رو برا خودش پسندید.اقا ایهاالمردم!! منو به حال خودم بزاریدشما ول کنید من زندگی میکنم .یه خورده به کار خودتون رسیدگی کنید به خدا اون دن
سلام
خيلي وقته که یهو توی فکر و خیالات فرو میرم
تا چند لحظه که به خودم میام و می بینم مدتی از دور و برم جدا شده بودم
اگه بگم خيلي تحت فشارم حتما بی راه نگفتم
امروز توی راه یهویی فشار عصبی بهم امد و از یه درد زیاد از چشمم شروع و به سمت سر و شقیقه ام رفت
نزدیک نیم ساعت طول کشید و آبریزش بینی و اشک سرازیر شد
به سختی به خونه رسیدم
سردرد خوشه ای
اسم مریضیم اینه
از هر هزار نفر یک نفر ب این مریضی گرفتار میشن
از نور و صدای بلند باید دوری کنم
و هر لحظه ممکن
دیگه خيلي وقته که از چالشی که وبلاگ مونولوگ(تسنیم) راه انداخته بود گذشتهاین پستم به خاطر این که گفته بودم شرکت می کنم،گذاشتم.
+ هم اکنون یه همچین خونه ای که برای خودم باشه تا بتونم هر بلایی که می خوام سرش بيارم رو از خداوند بزرگ خواستارم. :)
+ ببخشید عکس هم بی کیفیت شد.
ساعت 02:50 شبه.
من هنوز بیدارم
و خوابم نمیبره
چشمام خيلي خستس و خودمم خيلي خوابم میاد
اما فکرم خيلي درگیره
مغزم نمیذاره بخوابم
هزارتا تب تو مغزم باز شده ، به هزارتا چیز باس فک کنه، واس همین هنگ کرده
و کلا دیگه نه میتونه فکر کنه نه بخوابه
نمیدونم چجور ذهنمو آزاد کنم
حس جنسی منسیم هم رفته چن وقته
کلا خيلي بی‌حسم
روزا هم منگم
همه صداها انگار بم شدن
نمیتونم رو هیچی تمرکز کنم
رو هیچی
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
کاش شب تموم شه سریع
~~~~~~~~~~~
گاهی یه چیز تو ذهنم بم میگه ک
سلام شاید باور نکنی اما خيلي خيلي خسته شدم .خسته که میگم منظور م خستگی جسمی نیست واقعا از لحاظ روحی خسته شدم دلم یه تغییر میخواد یادم میاد یه بزرگی گفته بود هروقت چیزی خواستیداز امام زمان بخواید منم الان با این خستگی درد دل میکنم من خيلي وقته فقط نفس میکشم علائم حیاتی خوبه مثل ساعت کار میکنه.من راه علاج میخوام من خسته میشم وقتی میبینم چطور به من وزندگیم لطمه زدن والان راحت دارن زندگی میکنن و به رخ من میکشن .من چیکار کنم با این درد بزرگ به خدا
بیماری اوتیسم خيلي وقته کرده ذهنمو مشغول و بصورت عجیبن غریبا گونه ای دوس دارم واقعیتشو درک یا شایدم کشف کنم!تئوری های خيلي زیادی راجبش هست و اونی که منو بیشتر کرد جذب ایشون این بود که کسایی که این بیماریو دارن هنوز از دنيای قبلی خودشون کامل جدا نشدن و در ارتباطن با اون دنيا و دوستای خیالی‌ در این دنيا دارن و این کاملن تئوری زندگی مجدد بعد از مرگ و حتا دنيای شبیه سازی شده رو تحت تاثیر خودش قرار میده و خيلي تئوریای دیگه که در این مغال نمیگنجد:/
یسری ادم هستن تو زندگیامون همش دروغ میگن بعد خیال
میکنن ما نمیفهمیم اخه نفهم چلمنگ بیشعور اسکول فکر میکنی فللان کارو بکنی من نمیفهمم 
مثل خودت نفهمم بدبخت من خيلي وقته هبر دارم 
بعد از هرچی ادما بدت بیاد عینهو دم وصلن بهت که بفهمنن 
چ غلطی میکنی 
بابا کسافط برو سرت تو زندگی خودت باشه اه 
بدم ازت میاد متظاهر نمای دروغگو و سواستفاده گر.
#دورشوازم #دروغگو
همیشه خسته ام،خسته.ورزش هم كه تعطیل و بدنم كرخت هست و چند تا مریضی پشت هم امونم رو بریده.خستگی نمیذاره خيلي با نفسم بازی كنم.بازی میخواد،ازم میخواد كتاب چشم قلمبه ای ها رو براش بخونم.بدو بدو كنم اونم خيلي.اما من تا یه حدی میتونم و میكشم و بعدش میبرم.جوونی كجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟41 سالم شده.ای بابامن برم جمع كنم برم طالقان یه ذره بخوابم.
بعضی‌هام خيلي عجیبن. یه خانمی هست که هر چند هفته یک بار میاد درمانگاه. خيلي وقته دنبال کارای طلاقشه، وقتی هم میاد سفره‌ی دلشو واسه‌ی ما باز می‌کنه. اما همممیشه با شوهرش میاد دکتر. امروز گفت که همین امروز حکم طلاقشون اومده. فکر کنین رفتن دادگاه حکم طلاق رو گرفتن و به‌جای اینکه برن دفتر طلاق، شوهرش گفته بیا یه دکتر هم ببرمت، بعد میریم طلاق می‌گیریم
دارم با تنهایی بدی دست و پنجه نرم میکنم ولی به خودم قول دادم زیر قولم نزنم. 
تا قبل از اینکه تکلیفم با خودم و زندگیم و آیندم مشخص نشه، وارد هیچ نوع رابطه ای نمیشم. 
تازه داشتم یه وبلاگی رو میخوندم دختر انگار من بود ولی چند ورژن بالاتر. من تازه اولاشم ولی اون خيلي وقته این نوع نگرش ها رو داشت. 
میدونی یه نفر به دختر گفته بود : دخترای مثل تو رو دیدم، یجور خاصن ولی عاقبت همشون تنهایی و تنهایی و تنهاییه :(
مهم نیس. 
مهم اینه که بتونم خودمو کنترل کنم و
این روزام داره به آرامش بعد از طوفان‌هااای زیادی که داشتم می‌گذره.
بالاخره افتادم توی اون بازه‌ی "زمان داشتن برای استراحت"ی که لیاقتشو داشتم (از نیاز گذشته بود دیگه!) برای روزهام حداکثر دو-سه ساعت کار درنظر می‌گیرم و بقیه‌ش رو به خودم و یه سری کارهایی که خيلي وقته انجام ندادم اختصاص میدم :)
مثلا بیشتر سنتور می‌زنم، کتاب می‌خونم، مراقبه می‌کنم، هارد و لپتاپم رو مرتب می‌کنم، خواب‌هایی که دیده‌بودم و تحلیل نکرده بودم رو تحلیل می‌کنم،
اوایل بهم می گفت آجی
بعد شد مامان
بعد تر آله
فکر می کنین چند وقته چی صدام می زنه؟ نامه!
 
+تو خونه ما، آدم بزرگا هم مثل بچه ها حرف میزنن.حالا گفت و گوی  این چند وقت  اخیر این طوری صورت می گیره:نامه یه چای میریزی برامون؟ نامه میای بریم بیرون؟ گوشی رو بده به نامه.نامه کجایی؟نامه کجا میری؟!
*نامه صورت دیگری از فاطمه است که خواهرزاده ی دو ساله ام مرا صدا میزند :)
++اون یکی خواهر زاده ام که بزرگتره بهم میگه: خاله فاطمهاما وقتی خيلي دوستم داره و میخواد
نمیدونی چقدر دلم گرفته و دلتنگم که الان دارم با این وضعیت که یکم پایین تَر شرحش میدم،تند و تند تاىپ میکنم.
عرضم به حضورتون که صبح دو تا (اشاره و وسطی) از انگشتای دست راستم برگشت و کلی چسب پیچیش کردن تو سالن .بعدش یه سرویس درست خورد توی صورتم و عینکم رو خورد خاکشیر کرد ودماقم رو به فنا داد.بعدشم براده آهن رفت زیر ناخنم:)
این که با این وضع دارم مینویسم صرفا دلتنگیه و وای ازین دلتنگی ای که دارم با این دنيای غیر واقعی دور و برم.
یه بار راجع روابط دوست
بهش پی ام دادم خواستم خوب شروع کنم منطقی مهربون خونسرد اروم ولی بعدش کم کم همه چیزای بد یادم اومد باز بهم ریختم هر پیامی که ارسال میکردم خشمم بیشتر میشد و از پیامم و لحنم معلوم بود مث ادمی که داره میخنده یهو وسطش بغض میکنه و گریه میکنه :/ چیزی که خراب بشه دیگه به این راحتی ها درست نمیشه. همه پیامام پاک کردم دیگه نمیخوام باهاش حرف بزنم :/ حرفام خيلي وقته زدم و اون انتخابش کرده ولی چرا اینو نمیخوام بفهمم نمیدونم؟ 
+دیگه تلپاتی جواب نمیده !
شب باشه از سر بیکاری بری ایمیلتو باز کنی!در کمال ناباوری یه ایمیل ک قبل تر ها ب دانشگاه همراه رزومه فرستاده بودی جواب داده شده باشه!!!بفهمی ک شهریور میری! اون وقته ک نمیدونی گریه کنی یا بخندی! نمیدونی چه عکس العملی داشته باشی گریه های فاطمه و مامان و خودم و تو فکر رفتن بابا خدایاا دعاهای شب قدرم چه زود برآورده شد خدایاا ممنوننتم
ساعت 6:36 صب از خماری خواب دارم کم کم ول میشم خوبم. فقط نتوسم بخوابممیدونی قوربونت بشم به همه چی فک کردم. .دلم واست تنگ شده از همه بیشتر همین موضوع من را داره از پا در مياره خيلي دلم واست تنگ شده تقریبا قوربونت بشم 4 بار آهنگ هایی که دوست داشتم را با هندسفری مرور کردم. .بالاخره هوا روشن شد و باید کم کم آماده خواب بشم خيلي دوستت دارم خيلي زیاد. .دورت بگردم خانمم؟ جمعه را اجازه نمیدم ثانیه ای ازش را پیشم نباشی الهی قوربونت بشم دلم واست تنگ ش
میدونی؟
- فک میکنه یهویی رفتن باعث راحت رفتنه :)
+آره، به بقیه که فکر نمیکنه، بزار راحت باشه!
-یعنی خودخواهه؟
+نه، نمیشه اینطوری گفت، شاید دست خودش نباشه
-نچ، قبول ندارم، فقط وقتی عزرائیل بیاد، رفتنت دست خودت نیست
+راست میگی، اینم حرفیه:(
-بخند :) ، خودخواهی و قول هاش برای خودش
+نچ، نمیشه، داغونم:(
-هععععععی، امان امان امان
+اوهوم، راستی سکوت!
-جانم؟
+الان که شکسته، میدونم مث تو جز سکوت هیچی بهتر نیست!
-آره رفیق، مال من خيلي وقته که شکسته:)
+:(
-:)
سین سک
چون خسته ام. چون رو پله برقی مدام آرنجم رو میذارم رو دسته هاش و پشت دستمو رو پیشونیم. چون خيلي وقته حتی تو سررسیدمم ننوشتم! چون خسته ام. انقدری که مثل قدیما نمیرم بشمرم ببینم چند روز میگذره که تو سررسید چیزی ننوشتم. 
راستشو بگم؟ چون ترسیده ام. دارم نگران خودم میشم. به بدنم نگاه میکنم و باورم نمیشه این همه چاق شدم! راستشو بگم؟ برگشتم چون ترسیدم!
به تصویر زمینه گوشیم نگاه میکنم. خيلي خوب افتادم تو اون عکس! دماغم قلمی و سمت چپش اون چال ریز لپم. 
 دلم
عکس نوشته غروب جمعه چون غروبهای جمعه معمولا یجور عجیبی دلگیره
میتونید از این عکسا برای پرفایل مجازیتون استفاده کنید
حال و روز جمعه ها از خود جمعه غم انگیز تره
همش تو لینک زیر
 
http://bilmek.ir/pic-friday/مجله خبری سرگرمی فانوس
قبل‌ترها هرگز کسی رو بیشعور فرض نمیکردم و تمام ناکامی‌های روابط اجتماعی رو به‌پای هرچیزی میذاشتم جز معیوب بودن فرد مقابل.این باعث میشد بیشتر بار روابط رو روی دوش خودم بذارم. توی این حالت اگه ناکامی‌ای پیش میومد نقد رو به توانایی‌های خودم وارد میکردم.امروز اما به یک‌باره خيلي چیزها تغییر کرد. بیشعوری رو به نحوی آشکار دیدم که جای هیچ انکاری براش نمونده. سخت میدونین چیه؟ اینکه بیشعورها خيلي به ما نزدیکند، همین بغل گوشمون‌.باورم نمیشه من،
ممنون که به وبلاگ این حقیر سر می زنید. 
راستش چند وقته درگیرِ پولدار شدن هستم و زمان برای متن نوشتن کم دارم. البته چندتایی داستان نوشته ام اما نتونستم تمامشون کنم. در اولین فرصت دوباره می نویسم. آدم های وراجی مثل من که عادت کردن حرف هاشون رو تایپ کنند سخته مدت زیادی ساکت بمونند.
برای همه تون بهترین ها رو آرزو می کنم. 
جهت محاسبه ابعاد کابین چندین جدول در مبحث 15 مقررات ملی ساختمان و استانداردهای بین المللی وجود دارد که چکیده آن را میتوان در جدول زیر خلاصه کرد.
در این جدول مساحت مفید کابین بر اساس ظرفیت کابین به صورت بازه حداقلی و حداکثری تعریف شده است که بسيار ساده و کاربردی میباشد.
ادامه مطلب
متن آهنگ سیروان خسروی بنام تنها نزار
 
یدی از من ، آرزو هامومن از تو دارم ، تنهاییاموپروازو دیدیم ، بال و پرت رفتخاطره هامون ، از خاطرت رفتتنها نذار ، این دیوونه روخالی نکن ، تو این خونه رووقتی نیستی ، واسه کی بخونمتو نباشی ، واسه چی بمونمهر جایِ این شهر ، ردِ من و توکی عاشقی کرد ، قدِ من و توگفتی میمونی ، اما دلت رفتخاطره هامون ، از خاطرت رفتخيلي وقته که این خیابونتوو بارون ندیده ما رو با همدیگهبدونِ تو که دنيامی نهنمیخوام یه لحظه دنيا رو
اساسا موقعی که به آخرای ترم مخصوصا ترم دو نزدیک میشم خيلي خيلي همه چیز به هم میریزه . بیشتر از همه خودم . نمیدونم انگار یه چیزیم هست . تو این یه هفته نتونستم دست به کد زدن ببرم . البته درگیری این که خانواده منو فرستادن اینجا تا درس بخونم و من هم اوت هستم خودش هر ازچندگاهی میاد و منو بهم میریزه . ولی خب ایندفعه این افکار با خستگی جسمی همراهه شاید تنها راه تخلیه شدنم همین نوشتن باشه . پس مینویسم . شاید چون خيلي وقته ننوشتم اینا همه اش جمع شده
دوست دارید به سبک سنتی ازدواج کنید؟

دوست ندارم به سبک سنتی ازم خواستگاری کنن


شنبه ۲۰ بهمن ۹۷
۱۳:۰۲

من خيلي حالم بده. واقعا کم آوردم. من اصلا به ازدواج فکر نمیکردم یعنی همیشه میگفتم نمیخوام ازدواج کنم . ولی همیشه توی رویاهای دورم یه کسی بود که میگفتم بالاخره به وقتش میاد.
الان سی سالم داره تموم میشه و من چند وقته خيلي به این موضوع فکر میکنم. برای من معرف و واسطه زیاد بوده که همون تلفنی رد شدن. چون فکر میکنم خانواده ها تو ازدواج سنتی دختر یا پ
زری الیزابت منم. البته نسخهٔ دیگهٔ من. می‌دونم اینکه آدم چند تا نسخه داشته باشه بده و اینا اما لازمه. باور کنید. مثلاً من اگه برم همین حرفایی که اینجا می‌زنمو پیش دوستام (حتی صمیمی‌ترینشون) بزنم یه جوری نگام می‌کنن که پشیمون می‌شم کلاً. نه اینکه نگاه‌‌کردنشون بد باشه‌ها نه؛ ولی یه‌جوریه. یه‌جور گنگ.
آره داشتم می‌گفتم. زری الیزابت اون نسخهٔ منه که دوست داره تو چشماش خورشید باشه ولی تو واقعیت لامپم توش روشن نیست. اینجا داره سعی می‌کنه خو
خدایا واقعا شکرت بابت قبولیم توی تخصص .ولی با قبول شدنم تو شهر زادگاه زندگی بدجوری انگشت شستشو گرفته سمتم
این چند وقته انقدر استرس کشیدم که ۲ کیلو لاغر شدم.خدایا چشه بابای من ول نمیکنه؟اینهمه خودمو سفت و محکم گرفتم .چند ساله فقط به خودم وابسته بودم.ولی الان واقعا یه بغل سفت و محکم میخوام.یکی که بهم بگه خره من میدونم همه چی خوب میشه و من دلم اروم بگیره
پی نوشت:خدا رو شکر اون دکتری که قرار بود بابام منو بهش قالب کنه در رفته و دیگه قرار نیس ب
قبل اینکه دوباره بخوام وبلاگ بسازم فکر نمیکردم واسم خوبیای دیگه ای جز حس شدن به بلاگر بودن رو داشته باشه.اما الان میبینم نه،میتونه خوبیای دیگه ای هم داشته باشه.مثلا:
میگن اگه تو هر جمعی باشی از اون جمع اثر میپذیری،حالا یا خودآگاه یا ناخودآگاه.
من مدت خيلي زیادی بود (هنوزم هست -_- ) که از کتاب خوندن فاصله گرفته بودم.حالا که توی یه جمع کتابخون اومدم (پروردگار کتاباتونو بیشتر کنه) میبینم چقدر ضایست دور و ورت همه کتابخون باشن اما خودت خيلي وقت
بعضی روزها کلا جمعه ان .
یعنی اصلا ربط نداره اول هفته باشه یا وسطش یا اخرش ، بعضی روزها کلا بوی جمعه ميدن
روزهایی که مثلا اصلا انگار دلت نمیخواد از تختت کنده شی ، یعنی انگار دلت میخواد فقط تو تخت خنکت بمونیو از این پهلو به اون پهلو بری ، از اونایی که دلت میخواد ژولیده باشی موهاتو شونه نزنی ، اتاقتو مرتب نکنی . 
کلا بعضی روزها جمعه ان مثل او روزهایی که بدون دلیل کم حرف میشی ، غمگین میشی !
 نه اینکه واقعا ناراحت باشیا نه !
انگار دلیلی برای خندید
بعضی روزا ادم نمی دونه چشه.شایدم میدونه
دلش میخواد درباره اش با یکی حرف بزنه.
اما نمی دونه با کی.
اگه هم یکی پیدا شه ادم نمیدونه از کجا شروع کنه
اون وقته که ترجیح میدی سکوت کنی
در حالی که تو فکرت شلوغه.پر از حرفه.
و چه سخت می گذره این روزای پر از سکوووت.
این مدت خيلي درگیر بودم . از کارای آنیف گرفته تا دانشگاه لعنتی . بالاخره فرصتی پیدا شد که بتونم بنویسم . این مدت همیشه بیان رو چک میکردم اما نمیتونستم چیزی بنویسم . خب حالا بگذریم اتفاقای زیادی افتاده بعد الکامپ . اولین اینکه از اواخر شهریور به لینوکس مهاجرت کردم و اگه بخوام کلا راجع بهش بگم حرکت بجایی بود و دم مهراد گرم که پیشنهاد داد و الان واقعا احساس خوبی دارم بماند که یک هفته دهنم سرویس شد تا بتونم محیط توسعه ام اونی بشه که میخواستم و
این که با اون فرد خاص مشکل داریم به شدت منو عصبی کرده. خواب آشتی کردن باهاش رو میبینم، هر ساعت بهش فکر میکنم، تو فکرم باش دعوا می‌کنم. خلاصه که خيلي وضع بدیه و می‌خوام که یا برام مهم نباشه یا آشتی کنیم. حس میکنم نیاز دارم کمک بگیرم.
+ عجبا آدم واقعا با حرف های این کانال های کنکوری ها انرژی میگیره :)
به نظر من اگه از الان واقعا برای هدفی که داره و دانشگاهی که مدنظرشه واقعا وقت بذاره پشتکار داشته باشه میتونه قبول شه
+ امروز کتابخانه مرکزی یه میزی بود که خيلي وقته یکی میاد از صبح تا بعد از ظهر میشینه اونجا و هی میخونه هی میخونه امروز وقتی که رفت ناهار بخوره کمی خم شدم میزش رو نگاه کردم دیدم یه جا نوشته در فکر تو بیدارم اینطوری    #عشق_هاروارد _هدف     به خدا :)
+ الان داشتم برمیگش
میگردى بین مخاطب هایى که،
تمامِ هفته را کنارشان گذراندى.
میگردى بین تمامِ آنهایى که،
کِیفَت کنارشان کوک است.
میگردى بین صمیمى ترین ها
با معرفت ترین ها.
تا پیدا کنى یک نفر را؛
که جمعه ات را
غروبِ جمعه ات را
برایت بسازد
برایت شیرین بسازد.
نیست!
نه این هفته
تا آخرِعمرت هم بگردى،
پیدا نمى شود
جمعه يار میخواهد.
غروبِ جمعه يار میخواهد.
يار اگر نباشد،
تمامِ دلتنگى ها
تمامِ خستگى ها
تمامِ نا امیدى هاى هفته ات،
بغض میشود در گلویت و
نمیترکد که نمی
 
۱.من مسعله اینکه ی جای درست و حسابی برای آرشیو کردن اهنگ هام داشته باشم خعلی وقته ک ذهن منو ب خودش مشغول کرده! حالا ک تقریبا دیگ سیستم خودمو دارم دلم میخواد ی کانال بزنم و اونجا آرشیو شون کنم. شاید چهارتا آدم دیگ هم خوششون اومد و از طرف دیگ خيلي دلم میخواد اکانت اسپاتیفای بخرم. یعنی خعععلللیییااااا! ولی خب خودم باید پولشو بدم و در اون حد الان پول ندارم. یس. ای نور هو مانی:/
۲. با پونه داره کارمون دوباره راه میفته امیدوارم نتیجه ها ک اومد بچه دا
سلام
امروز عصر داشتم به این فکر میکردم. دنيا با این همه جمعیت ، ایران با همه آدم ، چرا همه احساس تنهایی میکنن؟
این همه خانواده، این همه دوست ، این همه همکار ، این همه همسایه 
ولی باز آدم احساس تنهایی میکنه. 
تنهایی بد نیست من بهش عادت کردم.
همین وبلاگ را از سر تنهایی بازش کردم. دلم می خواهد با یکی حرف بزنم. 
:D :D :D :D
من کلا آدم برونگرایی هستم ولی خيلي وقته دارم یواش یواش دورن گرا بودن را تمرین میکنم.
بدم نیست. :D :D :D
 قبلا تفریح فقط با بقیه بود الان ت
هیــچ کسی نمی تونه منو از تنهایی وتنها گذاشتن بترسونه !من همونی م که توی اوج تنهایی با تنهایی م زندگی کردم من همونی م که خيلي وقته وقتی حالم خيلي بده یه حصار بلند با سیم های خار دار . دور تا دور خودم می کشم .و همونجا پشت همون دیوارا تک و تنها خودم حال خودمو خوب می کنم اخه می دونی . اگه اجازه دادی کسی حالتو خوب کنهممنکه بهش عادت کنی .به همیشه بودن ادم ها هم اعتباری نیست اره  دختری به تنهایی ماه
یادمه یكی بهم میگفت تو خيلي صبوری هر كی دیگه ای بود اینطوری ریكشن نشون نمیداد یادمه همون ادم كاری كرد كه خرد شدم اما بازم صبور بودم مثه خودش نتونستم رفتار كنم یادمه وقتی عذر خواهی كرد ازم بابت هر چیزی كه سرم اورده بود وقتی منتظر كلمه ی بخشیدم بود حرفی نزدم تنها ادمی كه هنوز نبخشیدم همون ادمه ادم كینه ای نیستم ولی نمیتونم ببخشمش یادمه ی نَفَر دیگه هم میگفت هر اتفاقی كه بیوفته من فقط تو رو باور دارم یادمه اونم گذاشتو رفت باورت نداشت به من همون
Puzzle
Bebinim Hamo
#Puzzle
دوباره بارون میاد آروم میکوبه 
روی شیشه دلم روم نمیشه
رد پاهات مث زخمی که میمونه 
تا همیشه دلم آروم نمیشه
روت تو روم وا شد دوباره دعوا شد 
یه نفر رفت و یکی دوباره تنها شد
اونکه که عشقم بود پشتم بهش گرم بود 
یخ زده قلبم واسه اونکه سرش گرم بود
هی یه کاری کردی که تو رو همه واستم 
حیف تقصیر تو که نبود من خودم خواستم
هی یادته میگفتی ببینیم همو کی بگو کی .
هی یه کاری کردی که تو رو همه واستم 
حیف تقصیر تو که نبود من خودم خواستم
هی یادته
الان چند وقته مدام دارم کتاب میخونم یه استرس عجیبی گرفتم همش فکر می کنم دیگه خيلي وقت ندارم برا کتاب خوندن  شبها قبل خواب به حسی که دارم فک میکنم به اینکه چه اتفاقاتی ممکنه بیفته که من دیگه نتونم کتاب بخونم
قسمتی از کتاب محبوب این روزهام:))))) 
تو به اصفهان باز خواهی گشت :) 
تو عادت بدی داری به سفر کردن، ولی می‌دانم که بر می‌گردی. مگر نه این که وطن تو همین جاست؟ همان کوچه؟ همین شهر؟ می‌روی و باز مثل همیشه بر می‌گردی به یاد من؛ به وطن. ایمان دا
خيلي خنده داره . یعنی راستش خيلي خنده داریم ؛ کارامون ، حرفامون ، نگاهمون ، رفتارمون ، قضاوت کردنامون ، یا حتی غرورموناین چند وقته اینقد اتفاقات جورواجور و دلخراش افتاده ، که آدم نمی دونه به کدومش باید فکر کنه ، از کدومش باید درس عبرت بگیره ، مواظب کدوم یکیش باشه 
واقعا آدم چی باید بگه به این جوون هایی که بدون گواهینامه و کلاه کاسکت ، با سرعت بالای مرگ از سمت چپ خیابون چپی بلوار حرکت می کنند !!! آخه این همه اشتباه و خطا مگه می تونه توی یه آدم جم
بیدار شى اول یه دوش خنك بگیرى (آخه كولر خرابه) بعد آقا رو بفرستى دنبال نون سنگك خاشخاشى! میز صبحانه رو بچینى كره عسل مربا آلبالوى خونگى، پنیر با گردو رادیو رو روشن كنى دنبال برنامه صبح جمعه با شما برى دم تراس به فكرت برسه تراس رو پر گل و گیاه كنى و یه جا براى هواخورى خودتو درست كنى . كاش زودتر به فكرم رسیده بود لااقل میتونسنیم الان اینجا صبحانه رو بخوریم ! دیروز تا تونسته بودم سرش غر زدم آسمون رو نگاه میكنم. اما امروز آرومم. دارم به یه
سلام.
شما
هم با پدر و مادرتون دعوا می کنید؟ اگر می کنید بدونید تنها نیستید. چون
خيلي ها این کارو می کنند. گر تو این متن احساس کردید دارم از این کار
حمایت می کنم، باید بگم : لطفا جلوی فوران احساساتتون رو بگیرید.
به
عنوان یک روانشناس (البته توی پرانتز من تازه میخوام بشم (دخترا فکر بد
نکنن) و هنوز در راستای بهبود وضعیت خویش قدم بر می دارم) عرض کنم که والا
من هم گاهی دعوا که نه ولی بحثم می شه و چیز عجیبی نیست اکثرا بحثشون
میشه لپ کلام اینه که نکنی
شماهایی که میگم
شماها انسان نیستین
شما یه مشت نفهم آشغالید! 
یه مشت عوضی که توهم انسانیت دارید.
شماهایی که منو باگذشته ی من مقایسه میکنید.
شماهایی که یه رفتار اشتباهمو که خيلي وقته ترک کردم و دیگه تکرارنکردم ,صد هزاربار توی صورتم زدین شماها عوضی اید نه انسان.
همونطور که زمین خيلي گرده نمی تونم ببخشمتون.
بخشیدما! خيلي بخشیدم
ولی می بینم که اصللللن دیگه لیاقت بخشش ندارید.
برید بمیرید.
من یه نفر توی گذشته یادم میاد چه کرده عمرا به ذهنم اجازه بدم
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اینا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسایلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دایی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادایی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
کلا مملکت خيلي وقته بی صاحاب شده و معلوم نیس مسئولان محترم کجا هستند
یکی از بخشهایی هم که کلا بی صاحابه موسسات آموزشی آزاد هستند
نه به مدارس دولتی و غیر دولتی که همش شاکی هستند که نظارت خیییلی بیش از حد هست
و نه به این موسسات که مجوز می گیرند و هر طور دلشون میخواد تبلیغ میکنند
هم در حوزه فعالیت هاشون که تقریبا هر کار با ربط و بی ربطی که به پول نزدیکشون کنه انجام ميدن و کسی هم نیس نظارتی داشته باشه و هم در زمینه تبلیغاتشون در سطح شهر و عناوین جعل
چند وقته من ساعت هفت صبح رو ندیدم اصلا؟! :)
از خوبی های صبح زود بیدار شدن اینه که، صبح زود هیچ کانالی یا بلاگی آپ نشده معمولا. آدم ترغیب میشه همون چند تا کانالی که نگاه میکنه(من جوین نمیشم معمولا) رو هم دیگه کلا ول کنه و بگه اه اصلا چه کاریه؟ چرا این همه بطالت؟! من کارای مهم تری دارم (دو نقطه قلب قلب)
امروز میخوام برم یکی از دوستان دوره دبیرستانم رو ببینم. راستش احساس خاصی ندارم، خوشحالم. صرفا میگم اون اضطرابی که قبلا برای بیرون رفتن داشتم رو ندار
فلاسک رو آب‌جوش کردم و نیاوردم. اومدم پارک بانوان واسه سکوت و خلوت و فکر. یه‌کم که گذشت دیدم همه دارن ورزش می‌کنن و من دراز کشیدم! پا شدم قدم بزنم، هرچی پول و کارت و طلا تو کیفم بود گذاشتم جیب پالتوم و راه افتادم. (بله، من طلا هم با خودم حمل می‌کنم =) مامان اصرار دارن که پلاکمو بندازم گردنم، هرچی هم میگم باهاش احساس خفگی می‌کنم به گوششون نمیره. چند وقت پیش تو درمانگاه بودم که دیدم تقی افتاد رو زمین، قفلش خراب شده بود. منم گذاشتم تو کیفم و دیگه ن
مامان و خاله و دایی معمولا آخر هفته ها میرن دماوند،به با ما هم همیشه میگن که بیایید آخرین باری که رفتم خيلي خسته شدم علاوه بر اینکه شلوغه و نمیشه آدم بیکار باشه، آخرشب جمعه خسته و کوفته میرسی خونه و صبح شنبه باید بری سر کار و این خيلي سخته برام
این هفته هم گفتن بیایید و من دوباره گفتم نه، به شدت نیاز به تنهایی و خلوت دارم چیزی که اونجا امکان پذیر نیست و کلا هم جو بعد از فوت دایی برای من غمگینه
ولی از طرفی وقتی یاد آخرین دماوندی که دایی محمد
چند وقتیست درگیر انتقال پرونده و درگیر بعضی بچه بازی های فرمانده پایگاه شدم
به اسم تربیت من میخوام برم جایی که می دونم تربیتش یعنی هر کدوم از بچه هاش یه حوزه بدی بهشون بهتر از خيلي فرمانده حوزه ها کار می کنن البته بعضا فرمانده حوزه ای سراغ دارم که تا ساعت 2 شب توی حوزه کار می کنه و خونه نمیره ولی زنگ میزنه زن و بچش میان دم در حوزه یکساعت باهم شام می خورن و دوباره کار !
فرمانده حوزه ای رو هم میشناسم که ساعت 2 شب بهش خبر دادن بسیجیت رو فلان جا توی گ
. درد معدم که خفم کرده بماند،
درد دلتنگی هم داره خلاصم میکنه. اتفاقا ایندفعه ها دلتنگی واسه محمد
نیست، دروغ چرا؟. دلتنگی محمد دیگه برام عادی شده. ببینمش یا نبینمش
برام فرقی نمیکنه.
دلتنگ مامانم شدم. خيلي دلم براش تنگ شده.
اونقدر که وقتی یکیو میبینم از مامانش میگه ناخواسته حسودیم میشه. وقتی
یکیو میبینم با مامانش میره بیرون منم ناخواسته دلم میخواد یدفعه.
این
هفته رفتم بهشت صادق، ولی فقط سرخاک آقاجون؛ سرخاک مامان هیچوقت دلم قبول
ن
14تیر 98
چند ساعتی می شد که از جلسه ی کنکور اومده بودم، اینستاگرامم رو اکتیو کرده بودم و با دوستام چت می کردم. مامان اومد تو اتاقم. معلوم بود یه چیزی می خواد بگه.گفتم مامان جان ولش کن اصلا بحثشم نکن. برو طبقه پایین لطفا، در این باره هم حرفی نزن تو رو خدا.
گف:تو از کجا خبر داری؟ بهار بهت گفت؟
گفتم چیو میگفت؟ مگه نمیخوای در مورد کنکور صحبت کنی؟
گفت آها. نه یه چیز دیگه است. قضیه ی خواستگارته :)) خيلي وقته یه خواستگار داری که منتظر کنکورتن. سه ماهه منتظرن
- تو ترمودینامیک یه اصطلاحی داریم به اسم انتروپی» که آشفنگی یا بی نظمی یه مجموعه رو بیان میکنه
طبق قول معروف، تقریبا همه سیستم ها در  طبیعت، در راستای افزایش بی نظمی جهان پیش میرن. به عبارتی هیچ واکنشی رو نمیشه پیدا کرد که در راستای آنتروپی منفی حرکت کنه!
اما یه سری واکنش ها هستن که در راستای انتروپی منفی اتفاق می‌افتند (البته باید در شرایط آزمایشگاهی انجام بشن) نوبل شیمی 1977 به خاطر همین موضوع ترمودینامیک غیر متعادل» به ایلیا پریگوژی
 
خيلي چیزا باور کردنی نیست
اما حقیقت داره
خيلي چیزا
مثل باور کردن اینکه بیشتر آدمای تو کوچه خیابون که ازکنارمون میگذرن خيلي وقته مردن و از این دنيا رفتن یاهمین
  رفتن
 آره رفتن
اینکه همه بالاخره یه روز میرن حتی اگه عشقی به پهنای یه عمر زندگی مشترک کنارت داشته باشن
هرچند دست خودشون نیست از یه جایی به بعد دیگه متعلق به اینجا نیستن
خيلي چیزای دیگه هست که تو کَت آدم نمیره باورش سخته  
مثلا من خودم باورم نمیشد آدما شبیه تفنگ باشن
ه
از همه ی بدبختیای زندگی که بگذریم میتونیم به مسئله ی بزرگ و عمیق تنهایی اشاره کنیم
نمیدونم چرا این روزا بیشتر از هر زمان دیگه ای تنهایی رو حس میکنم
امروز خوب فکر کردم
وضعیت عوض نشده!
قبلا با کسی نبودم که الان نبودنش اذیتم کنه
قبلا کسی نبود که تنهایی نداشته باشم تو بودناش
همه چی مثل قبله،چیزی که عوض شده منم،من تغییر کردم حساس شدم
یکی از دوستام که خيلي وقته ندیدمش میگفت ماهمش نیاز داریم کسی باهامون باشه که همه چیو باهاش تقسیم کنیم.
با کی قراره
یادتونه آذر 97 من این پست رو گذاشتم؟
ممنون که یادتون اومد :)
برای اونایی میگم که زندگی شون براشون مهمه و دوست دارند توش شاد و سرحال باشن :) بیاییم این هفته ی وسط تیر ماه رو دوباره کارای عقب افتادمون رو انجام بدیم. بریم بیافتیم به جون گوشی هامون، سیستم هامون، میز کارمون. خانم های خونه برن سراغ کابینت و یخچال و بریم یه سری به روند روابط خانوادگی مون بزنیم. به کیا خيلي وقته حتی یه سلام هم نگفتیم؟
و کلی کارای خلاقانه که مدام عقب افتاده.
برام بگید که
بعد از مدتی میخوام ساده بنویسم ،  برای کی ؟ اصلا مخاطب ندارم.برای دلم مینویسم.
دلم که مخاطب حساب نمیشه چون خيلي وقته شکسته ، گرفته ، شایدم مُرده.
توی این زمانه زندگی کردن دل که نمیخوادپول میخوادپارتی میخواد.نامردی میخواد.
راستش برام سخته که همرنگ این جماعت بشم شایدم شدم.ولی مثل این میمونه که بخوای وسط رودخانه خروشان برعکس شنا کنی
بی هدف دارم مینویسمولی بیخیال مهم نیس
شش ماه اول سال تمام شدنمیدونم چرا این شش ماه خبلی برام بد بود
دانلود آهنگ جدید پویا بیاتی بنام ماه ترین با بالاترین کیفیت










Download New Music Pouya Bayati – Maahtarin
ترانه و آهنگ : پویا بیاتی , تنظیم : وحید ادیب , میکس و مستر : مجتبی لطفی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید پویا بیاتی بنام ماه ترین :
يارا با دل ما کاش ندانی که چه ها کردی ما را با غم این عشق سراسیمه رها کردی بی تو عافیتی در طلب عمر نمیبینم بی تو جان به لبم آمده ای باور شیرینم مستم گرچه به دنبال می از وصل تو میگردم دس
امروز بر خلاف هر روز صبح صبحونه نخوردم با خودم گفتم حالا یه چیزی می خورم دیگه
ساعت 10 این اینا بود که یکم انگور خوردم .
ساعت 11 دیدم یه کم حال ندارم گفتم شاید به خاطر گرسنگی باشه می خواستم از این شکلات ژله ایا بخورم بعد گفتم ولش کن الکی قند مصنوعی به خورد خودت نده چیزی نمونده تا ناهار
سرکار بودم و شلوووغ
یه خانمه وسط صحبت جدی من یهو گفت صداتم قشنگه من :||||||  
اگه منو تو اون لحظه می دید هییچ وقت همچین حرفی نمی زدا تازه از ترس سکته هم می کرد :)
ال
نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه بوشهر،در شهر آب پخش حضور یافت و با مردم دیدار و گفتگو کرد.
به گزارش سفیر جنوب؛شامگاه پنج شنبه آیت الله غلامعلی صفایی بوشهری نماینده ولی فقیه در استان و امام جمعه بوشهر با حضور در شهر آب پخش،دفتر امام جمعه بخش و حسینیه اباعبدالله الحسین(ع) این شهر را افتتاح کرد و سپس در محل حسینیه و در حضور مردم به سخنرانی پرداخت.
ادامه مطلب
بیت پاپ غمگین با ملودی گیتار و همراهی ویولن همراه با تکست پاپ غمگین جهت اجرا , که امیدوارم مورد استقبال شما هنرمندان قرار گیرد .از مشخصات این بیت پاپ می توان به :


فضای غمگین
ملودی گیتار
همراهی ویولن
تنظیم آتیک


اشاره کرد که می تواند زمینه مناسبی برای تکست های شما باشد .همچنین یک تکست پاپ غمگین نیز جهت تمرین و اجرا بر روی این بیت پاپ غمگین در اختيار شما قرار می گیرد .

بیت پاپ غمگین

بیت پاپ غمگین با ملودی گیتار

دانلود بیت پاپ



تکست پاپ غمگی
نمیدونم کی قراره کاملا شرایط هامو درک کنم!وقتی موقعیت برام گنگ باشه سردرد میگیرمتمام فکر و ذکرم فعلا پیدا کردن یه کار پاره وقته که بتونم با کمک مزدش برای خودم تابستون بهتری رقم بزنم از بس فالوده خوردم دارم شبیه فالوده میشم برنامه ریزی هام خيلي دقیق بود تا اینجا از عملکردی که داشتم راضی ام خيلي خلاق تر و پر سن و سال تر از چیزی که هستم به چشم اومدم و این جای شکر دارهاحساسم بهم میگه که زیاد از حد اینجا صادقم :|[از شدت صداقت زیاد چشم هایش را میبند
اقایون محترم یا نسبتا محترم یا هر چی اصلا.انقدر به یه خانم نگید بانو.زندگیم.عشق.نفس.زیبا.گلی. .یا هرکوفت دیگه ای.بابا یه چیزیم نگه دارین شاید یه روز عاشق شدین با یکی خواستین برای تمام عمر زندگی کنید به اون بگید.بله ما خانما میدونیم نه زندگیتونیم نه عشق نه بانو نه هر کوفت دیگه ای ولی متاسفانه وقتی باشیم انقدر این هرمونای کوفتی بالا میره که باور میکنیم.اونوقت عاشق میشیم.بعد خر بيار باقالی بار کن.نگو برادر من.نگو پسر من.اسمش چه ای
آقای: من امشب خيلي پاهام درد می‌کنه، تسنیم، دو سه ساعت پامو لگد کن!
تسنیم: دو ساعت من لگد می‌کنم، سه ساعت مهندس؛ قبوله؟
مهندس: من خودم پاهام درد می‌کنه، اول باید بیای پاهای منو لگد کنی!
تسنیم: طبق قانون سوم نیوتون، هر کنشی را واکنشیست، برابر و در خلاف جهت. یعنی اگه پای آقایو لگد کنی، انگار آقای هم پای تو رو لگد کردن.
مهندس: 0_0
مرحوم نیوتون: O_O
تسنیم: ^_^
جوجه به یه موجودی؟ میگه "گورگابه"، انقد کیف داره :) جوجه کیست؟ یه دختر جسور و جلب و تیز و فرز و زو
با یکی از فارغ‌التحصیلان تازه کنکور داده که قبلا توی اتوبوس هم‌مسیر بودیم صحبت می‌کردم. حرف زیاد زدیم، از همون بحث‌ـهای سابق منطقی، دینی، عقیدتی و بولشت! راستش عقایدش واسه‌ی من جالب نیست! دوست ندارم بهشون فکر کنم. دوست ندارم وقتی خدا رو انکار میکنه تاییدش کنم یا وقتی به مقدسات دینی توهین میکنه بهش نگم "خفه شو".
دیروز به یکی از بلاگرها هم گفتم "فقط آتئیست نشو!". نمیدونم! شاید فکر میکنم باید یه خدایی باشه که وقتی رسیدی به pitch black بری تکیه بدی به
سلام.یکم طول میکشه به اینجا عادت کنم و جاهای مختلفشو بفهمم کجاست. با این حال شروع میکنیم.خيلي حرفا دارم از جمعه. از هرچیزی که روال دعواهای روزانه ی خونه رو تغییر میده متنفرم! میخاد عروسی باشه یا شهربازی یا هر کوفت و درد دیگه ای. جمعه رفتیم عروسی و چون راهش دور بود نیاز به ماشین داشت و بابام سر لج افتاده بود ماشین نمیگیره. جلوی پسرداییم مامان و بابام داشتند دعوا میکردند خخخ.  بیخیال عروسی که غرامو تو وبلاگ قبلی زدم ولی اینو بگم که آخر سر زفه ر
یه وقتایی یه حسایی تا حدی زیاد میشه ک آدمو فلج میکنه. فلج واقعیاااااا! مثلن یه طوری ک ن میشه حرف بزنی، ن گریه کنی، ن بخندی، ن بنویسی، ن داد بزنی، نه.
حتی وقتی میبینی. نمیتونی ببینی انگار.
یه همچین حالی دارم الان!
یه چن وقته اینطوری شدم! مینوسم. ولی دیگه حال ندارم ادامه بدم.واسه همین ناخودآگاه میکشه سمت چرت و پرت گفتن!
ولی میدونین. یه سری حقیقتایی هست ک میشه گفت و میشه نوشت ولی. امیدی ب فهمیده شدنش نیس درواقع
یه چیزی توو مایه های اینکه ماه
من آدم فراموشی نیستم. آدم هی پشت گوش انداختن و هی به بیخیالی زدن.من حتی آدمایی ک مدتهای طولانی یا حتی کمی رو باهاشون حس خوبی داشتم نمیتونم کامل فراموش کنم. مثلا آقای عین.عوضی ک بعدازاینهمه زحمتی ک واسه خودشو و مغازش کشیدیم اخرش با بدترین شکل ممکن ازش جداشدیم و کارمون کم کم داشت بیخ پیدا میکرد. هنوزم از یاداوری اون روزایی ک هی میرفتیم دم کلانتری حالم بد میشه. نه بخاطر فضای بدش نه. بخاطر یاداوری روزایی ک مارو مثل نزدیک ترین کسای خودش میدید وقتای
دیروز عصر در حالی‌که روی کاناپه دراز کشیده‌بودم و تبلت به دست تو اینترنت می‌چرخیدم، آن خبر خوش آمد! نوتیفیکیشن ایمیل رو دیدم و وقتی باز کردم دیدم یه متن فرانسوی روبروم هست. اسکرول کردم و آخرش زبان آشنا دیدم، من ادمیشن گرفته‌بودم! از پروگرم خفنی که یکی از دانشجوهای PhD بهم پیشنهاد داده‌بود براش اپلای کنم، می‌گفت این رو اگه بگیری دنيا و آخرت‌ت تامینه.
وقتی فرم پروگرم رو تکمیل کردم و انگیزه‌نامه رو فرستادم، دیدم بعد از فرم اول باید برای دان
خيلي وقته که اون ریلکس بودنه اون الکی شاد بودنه و اون حسه خوبه پر زده رفته.آدم چشم میبنده و باز میکنه میبینه شت!چه قدر همه چی عوض شده!عوض؟نه بد شده.اینقده خودمو خسته میکنم که تا یه جا ثابت میشینم بدنم ذوق ذوق میکنه و از شدت کوفتگی بی حس میشه،شبا تا سر رو بالشت میذارم درد توی پاهام مثل مسکن عمل میکنه.اولین امتحان از این ترم دیروز بود،پیاده رفتم سمت خونه ی اَ.خ نزدیک خونه شون که رسیدم دیدم داره از پالای راه پله طبقه دوم نگام میکنه صدام زد،گفتم بی
.
مدت زیادیه نمیدونم چرا می‌نویسم. اگر این مدت ادامه دادم واقعا تنها بودم. خيلي وقته به هیچ پستی حس خوب» ندارم. به خودم میگم خب که چی؟ چرا باید برای کسی مهم باشه؟ 
ترجیح میدم نباشم و احمقانست که دارم اینارو مینویسم. نیت قلبیم ذره‌ای احترام به مخاطب و مودب بودن نبود. 
احساس میکنم اونقدر نیاز به توجه دارم که هرجور خودمو کنترل کنم نمیتونم رابطه سالمی با هرچیز یا هرکسی داشته باشم.









متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فا
بعد مرگش اولین سوال تو ذهنم این بود ک :این ک به این راحتی مرد.واسه زندگیش برنامه ریزی کرده بود واسه آیندش ، شغلشحالا ینی همه چی تموم؟میدونی جوابش چیه؟اینه ک آدما نباید به این دنيا وابسته باش. اول فکر میکردم ک ولش کن این ک مرده اگر قرار ماهم اینطوری بشیم پس دیگ تلاش واسه چیه؟حالا فهمیدم واسه اینه ک اگه رفتی اونور زندگی باارزشی ک اینجا داشتی واست ارزشمنده.دقیقا نمیدونم دلیلش چیه اما مطمئنم این دنيا واسه "saveخوبی هاست"اگه الان تلاش نکنیمکلی فرصت
آدم اگر بخواد کاری رو انجام بده باور کنید از دیوار راست هم می تونه بره بالا، میتونه کارای محیرالعقول بکنه. فقط کافی بخواد و صد البته عشق به اون کار رو داشته باشه. دیروز که پست جمکران و رو می نوشتم توی دلم با آقا حرف میزدم. میگفتم ما معتقد نیستیم که تو صاحب ما هستی ما معتقد نیستیم که زمین متلاشی می شد اگر تو نبودی. اگر معتقد بودیم اینقدر حواس پرت نمیشدیم. اینقدر دلمون تنگ خدایی که اینقدر نزدیکمونه نمیشد. توی دلم میخواستم ازش یه چیز بزرگ بخوام. خ
حدودا چهار سال سن داشتم. کودکی و هیجان های خاص خودش؛ اون دوران گِل بازی رو خيلي زیاد دوست داشتم اما حق کثیف کردن لباس هام رو نداشتم، همیشه حاجی بابا (پدربزرگم) هم با من گِل بازی میکرد و برام انواع و اقسام حیوانات و وسایل دیگه رو درست می کرد اون موقع ها بزرگترین هنرمند گِل بازی دنيا رو پدر بزرگم میدونستم و الان هم میدونم. پدربزرگم همیشه راهی برای کاشتن لبخند روی لبهامون پیدا میکرد اما محوریت داستان پدربزرگم نیست، برادر پدر بزرگمه؛ مَشَ نورالل
حدودا بیشتر از چهل روزی میشه که چیزی اینجا به یادگار نزاشتم و نتونستم بنویسم.هر بار که میاومدم بنویسم تقلایی برای نوشتنم نبود و نمیتونستم زورکی چیزی رو بنویسم که درونم ازش چندان دلخوشی نداره و نمیتونه خوب منو به خواننده خودم منتقل کنه.وقتی خودم از خودم مهم تر هستم نمیتونم درونم رو به آشوبی بی انتها بکشم.نمیتونم تقلای درونم رو با کلماتی آروم کنم که هیچ حس تعلقی بهشون ندارم.تو نظرات دوستان و پیام هایی که بهم فرستاده میشد خيلي درخواست داشتم ک
حالش بد بود. خيلي بد. سردرد و سرگیجه و حالت تهوع و دل درد امونش رو بریده بود و فکر میکرد داره میمیره. قرار بود پنج شنبه چندتا فصل رواعصاب فیزیک رو جمع و جور کنه ولی نتونسته بود. تنها کار مفیدی که کرده بود، مرور چند درس ادبیات بود. جمعه به زور خودشو از تخت کنده بود و علیرغم اصرارای مامانش، میخواست بره آزمون. چون دلش نمیومد یه جمعه شو بدون هیجان آزمون و تراز بذاره :) سر آزمون حسابی گیج زد و هر سوالو ده بار خوند و کلی از سوالا رو نفهمید و رد شد. برگشت خ
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب