نتایج مطلب ها برای عبارت :

ماهم جمره جمع دارمحم

دانلود آهنگ جدید پویا بیاتی بنام ماه ترین با بالاترین کیفیت










Download New Music Pouya Bayati – Maahtarin
ترانه و آهنگ : پویا بیاتی , تنظیم : وحید ادیب , میکس و مستر : مجتبی لطفی
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید پویا بیاتی بنام ماه ترین :
یارا با دل ما کاش ندانی که چه ها کردی ما را با غم این عشق سراسیمه رها کردی بی تو عافیتی در طلب عمر نمیبینم بی تو جان به لبم آمده ای باور شیرینم مستم گرچه به دنبال می از وصل تو میگردم دس
کسی به ما یاد نداد برای رویاهامون تلاش کنیم.کسی کنارمون نبود برای رویاهاش تلاش کنه ماهم یاد بگیریم ازش.خودمون فقط یاد گرفتیم فکر کنیم،کتاب بخونیم وحرف بزنیم.چقدر دردناک.
رویاهای ما تو کتابا بود،آرزوهامون آرزوهای شخصیت های کتاب بود.
یعنی یکی باید باشه که اینها به آدم‌یاد بده؟؟؟؟
این چند وقته کلی چیزا تو مغزم پر پر میزد که بنویسمشون.دلم میخواست بشینم یه گوشه و تمام ایده هامو منظم کنم و بنویسم.امروز بیشتر از هر روز دلم میخواد.ولی متاسفانه جمعه است و داداش خیلی فضولم خونس و نمیتونم بشینم و با خیال راحت بنویسم.دلم میخواست لپ تاپو بر میداشتم و میرفتم یه کافه ساکت و خلوت یه مدت زیادی تنها میموندم و مینوشتم.ولی خب مشکل اول اینه که صد نفرمیپرسن کجا میری با کی میری کی میای تنهایی ماهم میایم چرا تنها میری واز اون طرفم ن
پلنگ ماده در جنگل النگدره گرگان دیده شدرئیس اداره نظارت بر امور حیات وحش اداره کل محیط زیست گلستان گفت: یک ماده پلنگ به همراه دو توله اش پس از گذشت دو ماه همچنان در هزارپیچ و النگدره حضور دارند.محمود شکیبا افزود: جنگل زیستگاه حیات وحش است و حضور پلنگ در هزارپیچ و النگدره عجیب نیست و ماهم نمی توانیم مانع حضور وی در زیستگاهش شویم؛ فقط تعداد ماموران حفاظت را در هزارپیچ افزایش داده ایم تا بیشتر بررسی و مراقبت کنند که مشکلی پیش نیاید.نودیجه آنلای
تا خوابیدم شد ساعت7صبحمامان اینا ساعت9صب بیدارشدن و درحال جمع کردن وسایلا بودن حالا منم خوابم میمومد و هرکدوم شون از ی طرف منو صدا میکردن ک بیدارشد دیر شد دایی همش زنگ میزنه بیدارک شدم اصلا حوصله نداشتم چشام از بیخوابی پف کرده بود ابجی حاظرشد سریع و بادایی شون ساعت11رفت ماهم تا حاطرشدیم شد ساعت یک و طبق معمول همیشه دیر میرسیم یه جا توی راه یادمون افتاد ک قلیون و نیاوردیم روزش اصلا حوصله نداشتم ک ب مامان کمک کنم توی ماشینم بابا همش میگفت و
سلاااام چند وقته انرژی ازام میباره البته بگما انرژی که با خستگی همراه دیدین یه کاریو انجام میدید که بهش علاقه دارید وقتی تموم میشه هم خوشحالید هم خستم خداروصدمرتبه شکر گوشه چشمیم به من نگاه کردن ان شاءالله همه رو شامل رحمت قرار بدند .
من گاه گاهی سرمیزنم به اینجااما دوستان میخوننو هیچ رد پایم نمیزارند ماهم میایم بی انگیزه برمیگردیم .
راسی یه چیزی دلم کنار اومد .گذشت ازاش .بیشتر نمیگم مثل قبلاناراحت کننده ننویسم این یه تیکم جهت اطلاع بود ه
سلامسلام علاقه‌ یِ خوبمعلاقه جانِ منخوبی !حال می‌ کنی در این بهارِ بی‌ همدر این اوضایِ بلبشویِ دوزاردر این دلتنگی‌ هایِ مُدامهِی گفتن‌ هایِ همیشهحال می‌ کنی در این روزهایِ بی‌ همِ بیهوده !شوخی کردمنرنج علاقه‌ یِ عزیزمما که بی‌ همی نداریمما که لحظه‌ هایِ بی‌ خیال نداریمما پُریم از خواب‌ هایِ ناز بر شانه‌ هایِ دلخوری‌ هایِ همما که پریم از گفتگوهایِ همه‌ چیاز عصر‌هایِ چای وُداد وُ فریادراستی؛سالِ تازه مبارکمی‌ دانی هنوز دوستت دار
قشنگ ترین بخش این مسافرت یک هویی به دور از شلوغی راه ودیدار دوستی قدیمی و عزیز بود که در دورترین تقطه شهری نزدیک مرز اذربایجان سه روز میهمانش بودیم.تمام خاطرات مرور شد و کلی حال خوب وانرژی بهمراه داشت. به گونه ای که دخترجان هم همراه ما تا پاسی از شب می نشست و باخنده ها و شوخی های ما همراه بود.گشت وگذار در منطقه مرزی بیانگر محرومیت وسختی در آن حوالی بود که قابل وصف نیست اما طبیعت دست نخورده ی آن خطه نشاط را به ما هدیه داد.اینقدر گندمزارها زیبا
ذره ای در نزد خورشید درخشان تو ایمتشنه ای در حسرت یک جرعه باران تو ایمسالها نان خورده ایم از سفره ی اولاد توروزی ما می رسد چون بر سر خوان تو ایمگوشه ای از صحن آیینه و یا صحن عتیقهرکجا هستیم گویی کنج ایوان تو ایمزائران دختر تو زائران فاطمه اندتا ابد ممنون این لطف دو چندان تو ایمما غذای خانه هامان هم غذای حضرتی ستدرمیان خانه هم در اصل مهمان تو ایمبی گمان ایل و تبارت عزت این کشور انددر حقیقت اهل جمهوری ایران تو ایمبچه های تو در ایران پادشاهی میک
بعد مرگش اولین سوال تو ذهنم این بود ک :این ک به این راحتی مرد.واسه زندگیش برنامه ریزی کرده بود واسه آیندش ، شغلشحالا ینی همه چی تموم؟میدونی جوابش چیه؟اینه ک آدما نباید به این دنیا وابسته باش. اول فکر میکردم ک ولش کن این ک مرده اگر قرار ماهم اینطوری بشیم پس دیگ تلاش واسه چیه؟حالا فهمیدم واسه اینه ک اگه رفتی اونور زندگی باارزشی ک اینجا داشتی واست ارزشمنده.دقیقا نمیدونم دلیلش چیه اما مطمئنم این دنیا واسه "saveخوبی هاست"اگه الان تلاش نکنیمکلی فرصت
داشتم یه فیلم می دیدم ، توی فیلم دختری بود که علاقه ای به ازدواج نداشت و عاشق پسری شده بود که دوست داشت ازدواج کنه و خانواده تشکیل بده.با اینکه هردوشون می دونستن با هم تفاوت دارن با هم بودن اما این قضیه آزارشون می داد.یه جایی دختره که خیلی ناراحت بود حرف خیلی جالبی زد: به پسره گفت تو آدم عادی هستی چون می خوای ازدواج کنی اما فکر می کنی من عجیبیم و مدام باید برای اینکه نمیخوام ازدواج کنم برات توجیه و بهونه بیارم اما تو ومی نمبینی بخوای اینکار ب
خدا رو شکر انقدر خانواده سالمی دارم که اکثریت دوستام وقتی میان سراغم مشاوره میگیرن که کدام دکتر خوبه این آشنایی ما با انواع و اقسام دکترها باعث شده ما شماره موبایل یکسری هاشون رو هم داشته باشیم . 
اضافه کنم ما در استان های مختلف مثل زنجان اصفهان تهران اراک کاشان هم خدمات ارائه می دیم کافطه بگین مریضیتون چیه و چه دکتری میخواین بهترینش رو بهتون معرفی میکنیم فقط هیچ کدوم از بچه های فامیل پزشک نشدن که بازم چیز عجیبی نیست.
دوستم از شما تماس گرفته
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه یه خبر میخواستم بدم که تقریبا برای من و ترمه جون ( نویسنده رمان عشق نهفته ) مهمهمن و ترمه جان تصمیم گرفتیم یه رمان ماکانی رو باهم شروع به نوشتش کنیم و این رمان ماکانی اصلا عاشقانه نیست و هیچ ربطی به خواننده بودن رهامیر نداره پیشنهاد میدم بخونید و مطمئنم لذت میبرین این رمان اسمش ( افسار زندگی) هستش که با مشارکت مشاور وبلاگمون خانم رضوان نعیمی و به ما کمک میکنه !!ممنون میشم اگه طرفدارای رمان من و رمان عشق نهفته ب
دیشب داشتم سربه سرش میزاشتم اذیتش میکردم نامزدیه دیگه ازاین چیزا زیاد اتفاق میوفته اونم هی میخندید میگفت حالتو میگیرم وایسا ! خلاصه اینکه ما اومدیم بخوابیم منم همچنان کرم میریختم عاقا نامردی نکرد یه دونه از شیکمم نیشگون گرفت ینی درد داشتااااااااااا نمیدونم چجوری خودمو کنترل کردم جیغ نکشم فقط اینو فهمیدم که احساس کردم خفه شدم بعدشم گررررریه بدبخت خودشم شوکه شده بود فک نمیکرد اینجوری درد بگیره !! هیچی دیگه شونصد بار دوراز جونش گفت غلط کردم
وااااای  وایییییییی ووووواااییی
من الان میمیرم . رتبه هایزیده اعلام شدن . نتایج ماهم تا چند ساعت دیگه میااد
وااای . هر بار که اسم سازمان سنجشو سرچ میکنم نفسم واای میسته
قلبم هم کمتر میزنه
خدا  خدا  اااااااین کانون نیست این نتیجه کنکوره
خدا خداااااااااااااااااا
کمک
کمک
کمک 
نزار بمیرم خدا کمک
سلام
یکی از همخونه ای هام میخواست بره پیش یکی از دوستاش تو خونه اون زندگی کنه ولی چون قراردادش تا آپریل سال بعد بود، باید به یکی اجاره میداد. وقتی برگشتم از ایران، دیدم یه آقای 40 ساله کچل با تاپ و شلوارک مشکی، کلا یه وضع ترسناکی اون اتاق رو اجاره کرده. در گام اول میخواستم همخونه ای رو خفه کنم چون انتظار داشتم به دانشجو اجاره بده. ولی خب کم کم دیدم آدم خوبیه. 
داستان این رو بخوام بگم، با دوست دخترش(29ساله) تو شهر Quebec که نمیدونم، فکر کنم 6 ساعت با ای
از وقتی که وبلاگ داشتم ،همون قدیم قدیما که تو بلاگفا بودم ،با هیجان میومدم پست مینوشتم نظر میخوندم نظر مینوشتم، همون موقع ها که یه عالمه دوست خوب ِ وبلاگی داشتم و کلی چیز ازشون یاد گرفتم ،حتی بعدش که بلاگفا توی ِ یه تیر ماهی  یهو زد تموم خاطراتمو پروند و یه بخش خیلی زیادی از آرشیو م پرید  و دیگه ماه به ماهم به وبلاگم سر نمیزدم ،بعد ترش که دیدم نه کلا این وبلاگ نصفه و نیمه که یه بخشی از خاطراتم توش هست و خیلیاش نیست رو نمیخوام و دیگه دست و دلم ب
سلام
خیلی وقته که نیومدم اینجا  دلم بد جور هوای نوشتن و کرده اینقدر حرف برای نوشتن دارم که نگو  مرتضی رو پروفایلش پارسال زده بود زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت که عهد عهد غم است و زمان زمان سکوت  توی اون زمان خیلی باهاش حال میکردم ولی الان نننننننه
این چند روز اینقدر درگیر بودم که وقت نکردم ساک کتاب ها م باز کنم فقط ساک دستیم که پرونده ها و مدارک جاد و بود و باز کردم
تیر ماهم رسید ماهی پر از خاطره انگار برام نوشته شده اتفاقات عجیب و قشنگ
خب منتشر شد موزیک چدید /= بعد از چند ماه خب اینطور اقایون ماکان گفتن تا اخر تابستون موزیکی تو راه نیست و یه ماهم محرم که حدودا میشه دو ماهو نصفی بعدش تور کانادا و البته دق دادن ما سره موزیک بعدی گفتم یه یاد اوری باشه براتون دور هم غصه بخوریم دو تا ادیت ارسالی داشتیم واسه این اهنگ ممنونم عشقا___________________________ادیت هااین ارسالی از پارمیس عزیزم این یکی هم ارسالی از مهشید عزیزمه ممنونم ممنونم عشقاااااااا
ارمی ها برید لینک زیر و به بی تی اس رای بدید خواهشا.
اگه ما بتونیم رای هاشونو زیاد کنیم برنده یه جایزه دیگه میشن و افتخارش واسه ما ارمی هاست
پس خواهشا اینو دسته کم نگیرید.
پسرا به ما اعتماد دارن و ماهم میتونیم اولشون کنیم.واسه رای گیری اسم کشور رو هم میخواد.بیاین کاری کنیم تا بگن ارمی های ایرانی بیشترین رای رو دادن .
ما میتونیم ارمی یوروبون فایتینگ
خواهشا نگین بقیه رای بدن چون تک تک رای های ما موثرن.
برای رای برید لینک زیر:
https://www.mwave.me/en/mgm
سلام دوستان :)
طاعات و عبادات شما قبول باشه ان شاءالله
گفتیم یه سری بزنیم اینجا تا این قدح رو بیشتر از این گرد و خاک نگیره
چن روز پیش یه مهمان اصفهانی داشتیم تو محل کارمون ، یه آقای محترمی که با لهجه شیرین دیار زاینده رود برامون صحبت میکرد .
میگفت بچه که بودم یادمه یه خونه ی قدیمی و بزرگ داشتیم که انباری تاریک و ترسناک داشت .
هر وقت ما بچه ها بازیگوشی میکردیم ، مادرم اون انبار رو نشونمون میداد و میگفت اگه شلوغ کنین به اون یک سر دو گوش که تو انباری
+به قاعده ی یک دست که پیچک میشه دور شونم
در امن ترین کنج جهان جا میگیرم
و خداروشکر 
++اشکام قطره قطره میریزه و شعر میشم.
+++عشق اگه شکل داشت
مثل مرد پیرهن نارنجی امشب بود
یه ظرف برنج حضرت داشت قاشق قاشق بین تک تک ادما پخش کرد
پوست افتاب سوخته ای داشت و لاغر بود
وقتی به زائرا ادرس میداد و اشاره میکرد به صحن ازادی
حس میکردم داره عشق بازی میکنه.
کف دست دوستم برنج ریخت،
دوستم عطرشو بو کشید و شیرین گفتـ
:"شدیم مثل کبوتراش " و لبخند زد

++++پیر نشید!شما مسئ
مدتی است که در مدیریت شهری به بهانه رونق اقتصادی و استفاده از ساعات شب، ایده گردشگری شبانه یا "حیات شهر در شب" کلید خورده است.این طرح که تقلید از برخی کشورهای غربی است زمستان سال گذشته لایحه آن توسط شورای شهر تهران با عنوان "اام شهرداری به برنامه ریزی و بسترسازی و احیای حیات شبانه" تصویب شد و به تبع آن شهرهای شیراز و اصفهان هم این ایده را مطرح کردند.تاریخچه این طرح به حدود چهل پنجاه سال قبل برمی گردد زمانی که در شهرهای اروپایی اصطلاح شهر بید
کل این شش ماه آخر جمع شد و تبدیل شد به چهارتا نمره.
تبدیل شد به چهار تا عدد .
یعنی اگر یه نفر بیاد بپرسه توی این شش ماه که مثلا گفتی میخوای یه تی به زندگی ات بدی و خیز برداشتی که زیر و روش کنی چه کار کردی، فقط میتونم چهارتا عدد بهش بدم.
راستش رو بگم، عددهای خوبی هستن! یعنی خودم انتظار نداشتم اینقدر خوب بشن. دیشب، نزدیکای ساعت دوازده وقتی اس ام اس ثبت نمره ام اومد و نمره ام رو دیدم، خیلی خوشحال شدم. میگفتم اینه نتیجه زحماتم. اینه نتیجه 6 ماه ریاض
مکالمه ی اینجانب(اینترن اطفالی که فردا مورنینگ داره) با مجتبی اینترن طب اورژانس!
_سلاااام بر آقای دکتر خوشتیپ گرل کیلر!
+بگو?(به حالتی به تخمم وار)!
_میگم چیزه.خوبی?
+کاری داری بگو،میشنوم.
_مجتبی جون مادرت تا صبح برا اطفال ویزیت نذارین ما مورنینگ داریم.
+اوه،گرون تموم میشه.
_تو جون بخواه عزیزم.بعد اتمام کشیکت قرار دم بوفه:D
+حالا تا فکرامو بکنم.
_مجتبی لوس نشو خداوکیلی نذارینا.
+دیگه داری وقتمو میگیری خانم دکتر.
:////
*تو بیمارستان اصولا خر ا
من آدم فراموشی نیستم. آدم هی پشت گوش انداختن و هی به بیخیالی زدن.من حتی آدمایی ک مدتهای طولانی یا حتی کمی رو باهاشون حس خوبی داشتم نمیتونم کامل فراموش کنم. مثلا آقای عین.عوضی ک بعدازاینهمه زحمتی ک واسه خودشو و مغازش کشیدیم اخرش با بدترین شکل ممکن ازش جداشدیم و کارمون کم کم داشت بیخ پیدا میکرد. هنوزم از یاداوری اون روزایی ک هی میرفتیم دم کلانتری حالم بد میشه. نه بخاطر فضای بدش نه. بخاطر یاداوری روزایی ک مارو مثل نزدیک ترین کسای خودش میدید وقتای
شرح ماوقع ۹۸‌و همه ی انچه که ننوشتم !
یک : اقا حبیب ! 
از اتوبوس که پیاده شدم ، خانم مادر کوله پشتی را از دستم گرفت . همه ی چیزی که دررحوصله ی نوشتن با موبایل درباره ی ماجرا هست اینه که : خانم مادر فراموش کرد کوله پشتی را موقع پیاده شدن از ماشین بردارد و یک نفر پیدا شده که طعمه ی خوبی دیده و کوله را برداشته و دِ برو که رفتیم‌.
حالا هی ما دوربین به دوربین  چک کردیم و پلاک ماشین را پیدا کردیم و اسم و فامیل و نام پدر اقا ه را ! ولی دریغ از یک نفر که
صبح بلند شدم دیشب نتوانسته بودم بخوابم و صبح هم زود بیدار شده بودم و توقع سردرد داشتم ولی خبری نبود به نظرم از همانجا مشخص میشد که امروز روز خوبیست دیروز بابای همکلاسی ام زنگ زد و گفت که نمیتواند فردا مارا ببرد و آیا امکانش هست که مامان زحمتش را بکشد ؟ پس با این حساب مامان باید مارا میبرد لباس هایم را پوشیدم و در آینه حسابی قربان صدقه خودم رفتم . 
سرتان را درد نیاورم روانه راه شدیم و مامان دربین راه گفت که کجا پیاده ات کنم به خانه ی صاد نزدیک تر
بنام خالق هستی
انتقادی بر احوالات برخی طلبه هاحوزه رفتن و طلبه شدن یک فرصتی است که شاید به همه کس داده نشود البته اشتباه نشود گفتیم که یک فرصت است پس اینطور نیست که هرکسی رفت تو حوزه و طلبه شد دیگر سعادتش تضمین شد و اینکه اوضاعش دیگر بهتر از کسانی است که طلبه نیستندطلبه ها باید ازاین فرصتی که به انها داد شده است ب درستی استفاده کنندبه بیانی رسالت شان را تشخیص دهند و در راستای ان تلاش کننداما چقدر از طلبه ها رسالت شان را میشناسند و یااینکه میش
ساعت ۲ صبح با مهمونم خوابیدیم ، ساعت ۵ صبح پاشدیم درس خوندیم .من ۷ از خونه زدم بیمارستان ؛ اونم یه کم دیرتر رفت دانشگاه برای کارهای پایان نامه و گرفتن وقت دفاعش .
حالا شانس من بیمارستان همه چیش به هم گره خورد ! 
من باید از این سر شهر (بیمارستان) میومدم دقیقا اون سر شهر برای امتحان ! 
از اون طرف باید قبلش جنگی میرفتم بانک ملی که به حساب دانشگاه ۳۰۰ تومن واریز کنم برای امتحان صلاحیت ! 
همیشه روزهای عادی کار بیمارستان ۱۱ تمومه اما امروز :/ 
تا ر
پـــــــــــــســـــــــت اقای سه نقطه.کمپین کوله پشتی.خدا خیرتان بدهد حتمن سر بزنید!(فوری)
این را باید بنویسم تا در ذهنم نقش ببندد و هیچگاه فراموش نکنم احساسش را.
اوایل مهر بود. بابا _ممد_ اومد دنبالم. رفتیم دختر عمویم _فاطمه_ را از مدرسه اش برداشتیم رفتیم سمت ایستگاه شیش. روبروی کوچه شان، بهار 42 جفت مدرسه پسرانه غزالی یه پایگاه پلیس+10 بود. بابا گفت شناسنامه هارو بگیرین برین داخل فلان اتاق تو صف وایسین تا خانومه براتون کاراتونو راه بندازه. م
*امروز رفتیم دکتر واسه مامان و سیم سازم که بریده بود رو انداختم و خرید و کلی کار دیگهآخرم رفتیم نمایشگاه و با دوتا تشک واسه تخت هامون و دوتا محافظ تشک و سه تا بالش برگشتیم و جالبش اینه که نمایشگاهش هیچ ربطی به تشک نداشت :/

*بابا داره یه کارایی می کنه
یه چیزهایی تو سرشه
حدس میزدم ها اما نمی فهمیدم
تا امروز خودشم اقرار کرد گفت آره یه چیزایی هست ولی به شماها نمیگم
بعدم به شوخی واسه در آوردن لج مامان گفت نارنج به تو اعتماد دارما بهت میگم اما به ماما
#پارت29((هیوا))با صدای گوشیم از خواب پاشدم یه روز نکبت دیگهبا خودم مرور کردم که امروز چیکار دارم در اخر به این نتیجه رسیدم که بیکارم و فقط باید برای دعوت امیر چند ساعت بیرون خونه باشم پس فرصت خوبی بود برای جمع جور کردن خونه البته اونم بعد برگشتنمیه دوش یه ربعی گرفتم و نشستم رو به روی اینه اتاقم و موهامو شونه زدم و بافتم رفتم تو اتاق هلن برشین بیدار بود و زل زده بود به مامانش/=چون هلن دعوت بود به قول خودش این مایع عذام باید میبردیم قلقلیمونو بغ
بنام خالق هستی
جایگاه و ارزش نیت
نیت کن نیکی ببرما هنوز جایگاه و ارزش نیت را در سرای آخرت را درک نکرده ایمنیت از اصولی ترین معارف دینی ما است و درواقع عملی بدون نیت فایده ای ندارددر روایات معصومین نیت به روح عمل تعبیر شده استبرای روشن شدن مطلب به داستان زیر که در نهج البلاغه شریف است توجه نماییدو من کلام له علیه السلام لما أظفره الله بأصحاب الجملوَ قَدْ قَالَ لَهُ بَعْضُ أَصْحَابِهِ وَدِدْتُ أَنَّ أَخِی فُلَاناً کَانَ شَاهِدَنَا لِیَرَى م
بعده یه مدت دوباره اعلام شد که یه آزمون دیگه در راهه!
ماهم که خسسسسسسته!.آزمون سنجش هم که قبلش بود قوز .اینم اومده بود بشه بالای قوز!
خانم نایاب با تمام احساساتش (به طرز تهدید واری)بهمون فهموند که اگه ایندفعه هم گند بزنین.متقابلن گند میزنم به زندگیتون!هرچند که گوش شنوایی در کار نبود!.بچه های ما پیر گوشی زود رس داشتن!
خانم  راستگو هم که در اون گوشه کنارا کمین کرده بود یه لبخند دانش آموز هراس زد و افتضاح خیط کننده قبلی رو بهمون یادآور شد!
بچه ه
آخرین روزای کنار هم بودنمون رسیده. بعد از دو ماه. اینترنام حالا دیگه برای خودشون یه پا متخصص داخلی شدن! حالا نه در این حد ، ولی من راضی ام از بچه های این دو ماهم. و حالا با خاطرات خوب و بدشون دارن میرن. با ماه رمضونی که کنار هم داشتیم. مائده داره میره ، پگاه سادات ، ندا ، فاطمه ، احسان ، سعید ، بهنام و . محمد عزیزم هم داره میره و این آخرین بخشی بود که پسرم بصورت مجرد توش پزشکی رو تمرین کرد. به زودی محمدم داماد میشه و من چقدر براش خوشحالم. این ماه منم
به نام خدایی که در این نزدیکیست.
تو پست قبلی درمورد خودم گفتم.که دقیقا چرا و چگونه اینگونه شد.این جذب مغناطیسی این کشش از کجا شروع شد.و الان میخوام دلایل منظم شده و اصلی رو بگم که تقریبا همه باهاش درگیر بودیم.خیلی زیاد.اللخصوص کسایی که این درسو خوندن و دانش اموز نیستن و حتی در مقاطع بالا تر مثل فوق لیسانس و دکترا هم باهاش سرو کله زدن.اما هنوز هم درگیرن:
1)کسانی هستند که درس میخوانند و درس میدهند اما دچار تضادِ "چرا اینکار را میکنیم" هستند.کسانی
یک:
پر روی پر . پرنده نمی شوم .
تنها یک بالشم . برای خواب های تو .
دو:
سیاهی می خورد مرا با سکوت و درد .
درشب مراقب باشید . توی توهمات خود . گم نشوید .
سه:
دوستت داشتم .
ورفته بودم پی فرد دیگری.
چون نمی خواستم اصلا بدانی .
که من . دوستت دارم!
 
چهار:
تختخواب اندوه می خورد .
و.
دنده های من!
اشک روی اشک تاصبح .
مرگ نمی آمد .
تمام زندگی دور تختخواب من .گلوله بود!
ولی .
به پیشانیم .نمی رسید!
پنج:
بالخره فراموشت کردم .
ده سال زیاد نیست!
آنقدر عادی
سلام :)
شده تا حالا وقتی یه اتفاق بد براتون میوفته برای بار چندم، به خودتون بگید از شانس منه؟ من بدشانسم من دستم نمک نداره؟
من دارم سعی میکنم این جمله رو از زندگیم حذف کنم چون فکر میکنم با گفتنش فقط دارم از زیر بار مسئولیت اون اتفاق که باعث وبانیش بی دقتی و سهل انگاری من بوده شونه خالی میکنم.
مثلا من سه بار در زندگی تجربه زندگی در خوابگاه رو داشتم، یکبار در دوره کارشناسی به مدت یک ماه، یکبار در دوره کارشناسی ارشد که فقط آخر هفته ها میموندم و به
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب