نتایج مطلب ها برای عبارت :

رمان عرق سگی کی تموم میشه

دانلود جدید ترین و بهترین و زیبا ترین و قشنگ ترین رمان های ایرانی و خارجی و دانلود رمان شفق
دانلود رمان شفق با فرمت های pdf  apk و دانلود رایگان کامل ترین نسخه های رمان شفق و دانلود رایگان
بهترین و جدید ترین و قشنگ ترین و زیبا ترین و باحال ترین و دانلود رمان شفق با فرمت های pdf  apk
زیبا ترین و جدید ترین رمان های سال اخیر و دانلود رایگان رمان شفق با فرمت های مختلف و دانلود رمان شفق
قشنگ ترین زمان های امروزه و دانلود رامان های جدید و باحال از نویسنده
 
قشنگ ترین و باحال و زیبا ترین رمان های ایرانی با فرمت های مختلف و دانلود رمان دژکوب با فرمت های pdf و apk
زیبا ترین و کامل ترین نسخه های رمان دژکوب و دانلود رایگان رمان های ایرانی و خورجی و دانلود رمان دژکوب
دانلود رمان دژکوب با فرمت های  pdf  apk و دانلود کامل ترین نسخه های رمان دژکوب و دانلود رایگان با لینک مستقیم
بهترین و جدید ترین و کتاب های ایرانی و خارجی با فرمت های مختلف و دانلود رمان دژکوب با فرمت های خوب

ادامه مطلب
سلام دوستان عزیز و علاقه مندان به کي پاپ و کي درام و رمان های اون ها !در حال حاظر من  در حال کامل کردن اولین رمان خود یعنی رمان عشق و حقیقت ( لی مین هو و پارک مین یانگ ) هستم .
علاقه مندان می تونند با مراجعه به وبلاگ  کافه وی درام و کي پاپ هم این رمان و هم رمان های دیگر را دنبال کنند .
از اونجایی که این پست قرار پست ثابت وب مون بشه من اخبار جدید این رمان را همین جا به روز می کنم 
برای مشاهده کامل رمان اینجا کلیک کنید 
برای مشاهده فصل ۱ اینجا کلیک کنید
دانلود رمان همسر کوچک من با فرمت های pdf  apk و دانلود رایگان کتاب های ایرانی و خارجی و دانلود رایگان با لینک مستقیم
دانلود رمان های جدید و باحال ایرانی و خارجی و دانلود رمان همسر کوچک من با فرمت های عالی و خوب
قشنگ ترین و باحال ترین و جدید ترین و زیبا ترین و جالب ترین رمان های خارجی و ایرانی و دانلود رمان همسر کوچک من
دانلود رمان همسر کوچک من با فرمت های مختلف و دانلود رایگان رمان جدید همسر کوچک من با لینک مستقیم
بهترین و جدید ترینو زیبا ترین رما
یعنی کاوه چکار کرده بود؟ چرا همچین بلایی سرش اورده بودن؟! کاوه هر چقدرم در حقم برادری نکرد. اما باز سایه  و تکيه گاهی بود که دلم حداقل به بودنش خوش بود. به اینکه اگر روزی، جایی گرفتار شدم لااقل برادرم هست. بلاخره که دستم را میگیرد. درسته کاوه برای ستایش پدری نکرد اما ستایش دلش به بودن پدرش خوش بود. اما کاوه بد کرد. نه به خانوادش ! بلکه به خودش، به زندگیش، به ایندش. چرا بعضی از ادمها با اینکه میدونن راه زندگیشون رو اشتباهی رفتن باز به اون راه ادام
از بیرون اومدم ماسك موهامو گذاشتم منتظرم تایمش تموم شه برم دوش بگیرم.تازه رسیدم خونه.اومدم تو اتاقم در بستم كه صدای هیچكس نشنوم.خیلی ناراحت شدم امشب.خیلی زیاد.دلم به حال خودم سوخت كه باید همچین وضعیتی رو تحمل كنم.خیلی خسته ام از این وضعیت.ولی میدونم میگذره تموم ميشه راحت میشم از همه این سختی ها.دختر خالم سالها قبل یه حرفی زد كه هنوز تو ذهنمه.اونشبی كه این حرف زد با خودم فكر كردم مگه ميشه ادم همچین حسی داشته باشه؟ اصن امكان ندارهول
سلام امیدوارم حالتون خوب باشه یه خبر میخواستم بدم که تقریبا برای من و ترمه جون ( نویسنده رمان عشق نهفته ) مهمهمن و ترمه جان تصمیم گرفتیم یه رمان ماکانی رو باهم شروع به نوشتش کنیم و این رمان ماکانی اصلا عاشقانه نیست و هیچ ربطی به خواننده بودن رهامیر نداره پیشنهاد میدم بخونید و مطمئنم لذت میبرین این رمان اسمش ( افسار زندگی) هستش که با مشارکت مشاور وبلاگمون خانم رضوان نعیمی و به ما کمک میکنه !!ممنون میشم اگه طرفدارای رمان من و رمان عشق نهفته ب
بالاخره امتحانای ترم چهارمم از یازدهمه تموم شده بالاخره یه تابستون دیگه اومد و این تابستونم اول آخر تکرار ناپذیر ميشه برا خودش با همه ی خوبی ها و بدیاش از بیستم دوره ی خودکاویم شروع ميشه و سرم یکم گرم ميشه طبق معمول از بیکاری خسته شدم و اطرافیانم متعجب مامان امروز میگف دختر تو کلا یه هفته تایم استراحت داری ولی همونم نمیتونی تحمل کنی راس میگه روز مرگی اذیتم میکنه اونم نه یکم خیلی خیلی زیاد دلم تنوع میخواد دلم تجربه های جدید میخواد و چال
سلام .
بالاخره تموم شد. اولین مرحله جدی زندگیم تموم شد .
 این تموم شد واسه کنکور فنی نظام جدید هست که میگم به خوبی تموم شد و توی دانشگاه ارم شیراز برگزار شد و ایشالا نتیجه خوبی هم داره.
و یه عذر خواهی میکنم برای اینکه این مدت نبودم . با عرض پوزش.در خدمت تون هستم ممنون میشم همراهی کنید .
دیروز اگه نیم ساعتم وقت اضافی میاوردم امضاها رو هم میگرفتم ولی از کل پروژه تدوینام فقط امضاهاش موند. یه حس سبکي شبیه تموم شدن امتحاناتم داشتم. الانم که تو سازمانم منتظر جلسه ملیم.
آخر هفته هم مشغول عروسی امیرحسین بودیم که خیلی عروسیشون قشنگ بود و خیلی هم وقت ما رو گرفت ولی هر چی بود تموم شد و میتونم بگم الان دیگه ميشه فول تایم زبان رو ادامه داد. به امید خدا یه ماه توپ بخونیم و امتحان رو بدیم و تموم شه
بالاخره با همه خوبی ها و بدی ها این ترم هم هر چند که مثل ترم اول باحال نبود ولی داره تموم ميشه الان فرجه ها هم که شروع شده . کلاسامون دیروز تموم شد .
دیگه این ترمو که هیچی درس نخوندم باید تو این چند هفته درسامو بخونم تا حد اقل مشروط نشم :D
تصمیم گرفتم برای این 2 ، 3 هفته از حجم کارام کم کنم و بیشتر درس بخونم تا پاس بشم .
تا ببینیم چی ميشه :)
سلام
نمیدونم عشق چیه .نمیدونم از زندگی چی میخام .نمیدونم چرا اینجوریه همه چی .نمیدونم اسم این حسایی ک هروز تو خودم احساس میکنم چیه.کلاسردرگمم مث کلاف نخ نیستم مث ریشه ام ریشه ی های پیچ در پیچ بلندو کوتاه ک دنبالن چیزین دنبال اب.
ملت عشقو تموم کردم .عشقای مجازیم تموم کردم هرشب خیلی چیزا رو تموم میکنم ولی انگار چیزی تموم نميشه هميشه هس.
استوری هاشُ چك میكنم حالم بد ميشه بدم میاد هی بیش از پیش بهم ثابت ميشه كه عاشق بوده شكستِ عشقی خورده دِ خب لعنتی یه نگاه به منم بنداز منم ادمم احساس دارم دوستت دارم چرا منُ نمیبینی؟ چرا منُ میبینیُ به رویِ خودت نمیاری؟ میدونی قدرتت در برابرِ قلبِ من در حدیه كه اگه بهم شماره ندی شكستِ عشقی محسوب ميشه؟
استوری هاشُچك میكنم حالم بد ميشه بدم میاد هی بیش از پیش بهم ثابت ميشه كه عاشق بوده شكستِ عشقی خورده دِ خب لعنتی یه نگاه به منم بنداز منم ادمم احساس دارم دوستت دارم چرا منُ نمیبینی؟ چرا منُ میبینیُ به رویِ خودت نمیاری؟ میدونی قدرتت در برابرِ قلبِ من در حدیه كه اگه بهم شماره ندی شكستِ عشقی محسوب ميشه؟
بالاخره کتاب صد سال تنهایی رو تموم کردم . با
اینکه چند فصل اول زیاد جذاب نبود چون بیشتر درگیر یادگیری اسامی شدم ولی به مرور
داستان جذاب شد . خب همونجور پشت جلد نوشته شده سرگذشت 6 نسل از خانواده بوئندیا
هست که محکوم به تنهایی هستن و جالبی داستان اینجا بود که سرگذشت اجداد برای نوه
ها هم تکرار میشد . تو این رمان علاوه بر مسائل روزمره خانواده بوئندیا به مسائل
ی نیز پرداخته شده و نبرد بین حزب آزادیخواه و حزب محافظه کار و همچنین مبارزه
کارگرا
6 روز مونده  و 14 گیگ:))اصن مدیریت منو باید ستود:)) دفعه پیش دو هفته ای تموم کردم نتم رو :)) تابستون پارسال بود:))البته واقعا خودم این چند روزه اینقد اینستا رفتم که تمومش کنم :)) ولی انگاری میدونست میخوام تمومش کنم ، تموم نشد!حالا ازونور بوم نیفتم :)) اضافه بیارم:))به نظرم سه روز مونده تموم شه ببینم جقد مونده فیلم دان کنم
همه ی ما وقتی برای اولین بار مدرسه رفتیم آرزو کردیم که از 7 سالگی سریع برسیم به 12 سالگی
وقتی 12 ساله شدیم، آرزو کردیم کِی میرسیم به 18 سالگی تا بتونیم گواهینامه بگیریم
وقتی کنکور دادیم، آرزو کردیم کِی دانشگاه تموم ميشه تا بتونیم تو جشن فارغ التحصیلی شرکت کنیم
وقتی دانشگاه مون تموم شد تقریبا سقف آرزوهای مربوط به بزرگ شدنمون هم تموم شد
ولی حالا هم میتونیم آرزوی پیشرَوی عمرمون رو کنیم؟
اصلا جرأت ش رو داریم؟
حال این روزهام من رو یاد وقتى میندازه تو سن تعیین كننده ى زندگیم بودمو و مات و مبهوت مونده بودم از بى پشتوانگى و كوتاهى دستم چه روزهاى افسردگى سختى بود چجورى اون افسردگى رو پشت سر گذاشتم؟!.مگه ميشه؟! مگه ميشه یكم این زندگى براى ما نچرخه؟! خدایا مى خوام زندگى كنم . مى خوام زندگى كنم.همه انرژى ام پاى حسرت هام داره تلف ميشه متنفرم از این شرایط . متنففففففر! بخدا این زندگى نیست خدایا حالا میگم سخت ترش رو نذار تو دامنم لطفا! كمى كوتاه بیا! 
حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

دوست نادیده ای در این صفحه برای بنده نظر گذاشته بود که درمورد مجموعه داستان "تخران" هم چیزی بنویسم.
ضمن تشکر از لطف آن عزیز باید بگویم از انتشار تخران الآن بیش از 6 سال میگذرد و اگرچه هنوز قرص و محکم از آن مجموعه داستان دفاع میکنم اما به نظرم آنچه باید درموردش گفته میشد گفته شده و هر کس مایل باشد میتواند نقد و نظرها را با یک جستجوی ساده بیابد.
حالا بیشتر دوست دارم خبر بدهم که انشاالله در کمتر از یک ماه دیگر قرار
بالاخره
بعد مدتها ، هفته پیش کتاب کوری رو تموم کردم و میخوام برداشتم از این رمان رو با
شما دوستان اشتراک بذارم .
اولین چیزی که تو این رمان جلب توجه میکنه این هستش که هیچ کدوم از شخصیت ها اسمی ندارن و فقط با عناوینی نظیر دکتر ، زن دکتر ، پسرک لوچ و . سر و کار داریم بر خلاف رمان صد سال تنهایی که پر از اسامی مختلف بود و باعث گیج شدن خواننده میشد تو این رمان با وجود اینکه عناوین زیاد هستن اما باعث گیج شدن خواننده نميشه . همونجور که در مقدمه کتاب هم گف
من هم مثل خیلی از شماها کتاب خوندن رو با داستان‌ها و قصه‌ها شروع کردم. بعد آروم آروم کشیده شدم سمت رمان‌های ایرانی و خارجی. دوران نوجوانی بیشتر به رمان‌ها و داستان‌های فانتزی و علمی تخیلی علاقه داشتم. بعدها گوش به زنگ بودم ببینم کي چه کتابی می‌خونه تا من هم اون رو بخونم. توی دانشگاه بیشتر از هرچیزی کتاب شعر و رمان می‌خوندم. تا اینکه یه روز به نظرم رسید چه کار بیهوده‌ای! چرا به جای این همه داستان ماجرایی، نباید بشینم و یک کتاب علمی‌تر بخون
پیرمرد و دریای ارنست همینگوی در نگاه اول یک رمان ساده است و داستان ساده‌ای دارد. به قدری ساده که وقتی کتاب را برای اولین بار تمام کردم، چند دقیقه‌ای ذهنم به این پرسش مشغول بود که چرا باید پیرمرد و دریا جایزۀ ادبی نوبل بگیرد؟ چه چیزی در کلمات پیرمرد و دریا جریان دارد که آن را در مقایسه با دیگر رمان‌های هم‌عصرش ممتاز می‌کند؟ چرا این رمان از دیگر رمان‌های همینگوی باید محبوب‌تر و معروف‌تر شود؟
حال که زادروز ارنست همینگوی است و نوشتن از او ب
پست قبلی رو یک ماه پیش نوشتم. و به همین راحتی یک ماه گذشت! بدون اینکه بتونم چیز مناسبی بنویسم :(
بهم حق بدید. درسام سنگینه و زیاااااد. هرچند اکثر دروسم رو واقعا دوست دارم. اما امتحانات نزدیکه.
کسایی که این وب رو از بهار امسال دنبال کردند می‌دونند که من چقدر در فصل امتحانات، گیج و درگیرم. نمی‌تونم بنویسم.
نمیتونم بنویسم.
حتی از این سفر مشهدی که رفتیم و شب یلدایی که اونجا بودیم. بهترین سفرم در طول زندگی مشترک!
حتی از مصاحبه علمی‌ای که اخیرا د
تعداد صفحات : ۲۷۷
خلاصه ای از داستان رمان:داستان روایت‌گر زندگی (محسن)، پسری است که به دلایلی از شهر خود دور شده و در شرکتی مشغول به کار است. زندگی محسن در تنهایی و انزوا خلاصه می‌شود تا اینکه متوجه رازهای پی در پی همین زندگی ساده و به ظاهر آرام می‌شود.رمان سنتر
سحر شده،خواب به چشمم نمی اید.کتابها دور و برم پخش شده اما من چهار ساعت سرم در یک کانال اجتماعی بوده و یک رمان دنباله دار را بی هدف صفحه زده ام.دوران دبیرستان را سالهاست که پشت سر گذاشته ام.سالهاست که من بزرگ شده ام اما هنوز گرفتار رمان و داستان و زندگی نامه ها هستم.سرم که در کتابی فرو می رود .بلند شدنم سخت است.نه بی نظمی هال حالم را به هم می زند و نه اشپزخانه نامرتب.من چهار ساعت به همین نقطه میخکوب شده ام و کتاب خوانده ام.پیش ترها حال مادر را با کت
1. دیدی یه وقت‌هایی انقدر درگیر یه اتفاق هستی که باقی زندگی می‌ره تو حاشیه؟ مثلاً کارهایی که باید برای شرکت یا برگزاری یه جشن انجام بدی انقدر جنبه‌های مختلف زندگی‌ات رو تحت‌الشعاع قرار داده که از روزمرگی درمی‌آی و ممکنه کنارش چند تا کار مهم هم درست انجام نشه یا فراموش بشه. دارم دربارۀ اون حس خلائی حرف می‌زنم که بعد از تموم شدن یه جشن یا مراسم تجربه می‌کنم؛ شاید همه‌چی خیلی هم خوب یا حتی دل‌پذیر پیش رفته باشه‌ها؛ اما بعدش یه خب این هم گذ
تعداد صفحات : 304
خلاصه رمان : 
 داستان در مورد زندگی شمیمه.دختری که پدر و مادرش واز دست داده و اش زندگی میکنه. سختی های زندگی از یه طرف و سخت گیری های خاله اش هم از یه طرف دیگه باعث ميشه که شمیم از اون خونه فراری بشه.ولی دست تقدیر سرنوشت دیگه ای روبراش رقم زده.زندگی میخواد روی خوبش و بهش نشون بده. روزگار اون و سر راه خانوم بزرگ قرار میده کسی که خونه اش قراره برای شمیم تبدیل به یه کلبه امن بشه و سرنوشتش طور دیگه ای رقم بخوره
پایان
شنبه اول باید برم بخیه دندونامو باز کنه!!!!بعد باید برم دندونمو پر کنه!!!!
بعدم ساعت 6 عصر باید برم ترمینال که برم جزیره!!!!
خدایا این 35 روز رو تموم کن تا بره هر چه سریع تر
امیدوارم زود تموم بشه و راحت باشم اونجا
مخصوصا ایکه وضعیت آماده باش هم هست!
اصلا حس خوبی ندارم برای رفتن به جزیره سیری

برام دعا کنید
اومد
الان که دارم مینویسم استخونای صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه میکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه این وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اینجوری شبیه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر میکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده ای ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
دانلود رمان عاشقانه همخونه از مریم ریاحی



دانلود رمان عاشقانه همخونه از مریم ریاحی


در
این مطلب از سایت کافی نت ونوس ، رمان عاشقانه دیگری را برای دانلود شما
دوستان قرار داده ایم . رمان همخونه یکي از رمان های زیبای عاشقانه نوشته
خانم مریم ریاحی است


 


 





نام کتاب : همخونه


نویسنده : مریم ریاحی


تعداد صفحات : ۲۲۹ صفحه


زبان کتاب : فارسی


موضوع : رمان عاشقانه


نوع فایل : PDF
داستان کوتاه چیست؟ داستان کوتاه حجم خیلی کمی نسبت به رمان دارد در داستان کوتاه نویسنده نباید به حاشیه پردازی کند. داستان کوتاه شامل  داستانک داستان بلند و داستان نیمه بلند است.  بحث  ما، داستان کوتاه است. داستان کوتاه معمولاً بین ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷  و ۸ صفحه است. داستان کوتاه ممکن است هزار کلمه دو هزار کلمه یا پنج هزار کلمه داشته باشد. داستان  کوتاه تنها یک شخصیت قهرمان دارد. یک شخصیت در تمامی حوادث حضور دارد. زندگی یک فرد یا نهایتا سه شخصیت
​صفحۀ ۳۳۹ بودم، ۱۱ صفحه بیشتر نمونده بود کتاب تموم بشه که وسط‌های صفحه از حس طعم یه رمان خوب ایرانی مطمئن شدم. سبک و روایت و راوی و شخصیت‌پردازی و زمکان و بیان و کلی اصلاحات ادبی دیگه رو می‌تونم پشت‌سرهم زنجیر کنم و برای هرکدوم یه صفت بذارم؛ اما به‌جای همه‌چی می‌گم اگه دنبال یه رمان خوب ایرانی هستید سمفونی مردگان نوشتۀ عباس معروفی رو بخونید.تیرگی‌های داستان چندبرابر روشنی‌هاشه و نویسنده هیچ رحمی به شخصیت‌های بی‌نواش نکرده، هیچ رحم
سلام
سربازیم تموم شد دیروز!!!!
چقدر دور جزیره پیاده روی کردم. چقدر زحمت کشیدم. یعنی کل استرس و عرق کردن و اذیت شدن سربازی یه طرف ، تسویه کردن هم یه طرف.
من سربازی بودم که اذیت نمیکردم و کارامو خوب انجام میدادم و اضافه خدمت هم نداشتم و نگرفتم، ولی نمیدونم باز چرا اینقدر اذیتم کردن.
یعنی این روزا همه رو دارن اذیت میکنن. آخه مگه مریض هستین!
واقعا شرایط بدی بود. ولی این روز آخرو تمومش کردم و الان یه مرد آزاد هستم
خدایا شکرت
البته نه شکرکه این مرحله رو
آخرای اردیبهشت قصد داشتم از بخشندگی بنویسم. اما نه.
خوب شد ننوشتم.
چون شب قدر بود که فهمیدم اون مفهومی که من از بخشندگی خوشایند توی ذهنم دارم، خیلی هم خوشایند نیست.
و البته عید فطر بود که با خوندن بخش های ابتدایی رمان "دختری در قطار" مطمئن شدم که بخشندگیِ مدنظرم خیلی جالب نیست.
حالا ارتباط محتوای اون رمان با بخشندگی در چیه، توضیحش آسون نیست. خیلی جزئیه!
ولی بالاخره یه روزی می نویسمش!
این روزا لابلای کارای فرهنگیان و نیم نگاهی که به پایان نام
رمان نویسان، خود محصول دوره و زمانه و جامعه‌ای هستند که در آن زندگی می‌کنند.» این گفته روشن می‌کند که با تغییرات جامعه، رمان نیز تغییر می‌کند و شکل تازه‌ای به خود می‌گیرد.
کارلوس فوئنتس در آغاز مقاله‌ی سروانتس و نقد خواندن می‌گوید:
اگر از من بپرسند عصر جدید از چه زمانی آغاز شد، می‌گویم از آن زمانی که دن کيشوت لامانچا در سال 1605 میلادی دهکده‌ی خود را ترک گفت، به میان دنیا رفت و کشف کرد که دنیا به آنچه او درباره‌اش خوانده، شباهتی ندارد.
ب
همین امشب یک کتاب رو که هزار سال نصفه مونده بود تموم کردم. مسخ ِکافکا. گاهی وقتا یک کتاب ۶۰ صفحه ای رو ميشه سال کنکور سراسری شروع کرد و سال کنکور ارشد تموم. در تقویم گوشی‌م یک پیام کوچک یادداشت کردم و منتظرم ببینم آیا فردا ساعت ۸ روی گوشیم ظاهر میشود یا نه. کار میکند یا نه. در آن یک چیز کوتاه نوشته ام که همان سر صبح تقریبا یادم یادم بیاورد تنها یک چیز خوب است این که دیگر فکر نکنم.
دانلود رمان عاشقانه حباب رنگی pdf + رایگان


دانلود رمان عاشقانه حباب رنگی


 دانلود رمان: حباب رنگی
  نوشته: الف_صاد
  ژانر: #عاشقانه#اجتماعی
  تعداد صفحات کتاب: پی دی اف 255


 


 







برای دانلود رایگان روی لینک زیر کلیک کنید

http://venusnet.ir/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b9%d8%a7%d8%b4%d9%82%d8%a7%d9%86%d9%87-%d8%ad%d8%a8%d8%a7%d8%a8-%d8%b1%d9%86%da%af%db%8c/
دانلود رایگان نمونه سوالات راهنمایی و رانندگی 98 pdf, مهم ترین و پر تکرار ترین
درسته که اولای مهرو داشتیم اسباب کشی میکردیمو بعدشم تقریبا تا آخرای مهر دانشجو بودم،ولی حس میکنم از اونوقت تا الآنمو یکم به بطالت گذروندم!
تا تقریبا آذر ماه شک داشتم که میخوام دوباره کنکور بدم یا نه و این شک تقریبا داشت منو دیوانه میکرد!
تا بالاخره تصمیممو گرفتمو خواستم که دانشجو بشم.
جالبه اوایلش مصمم بودم که میخوام کنکور بدمو برای همینم خودداری شدیدی میکردم از خوندن کتابای جدید.
اصلا کتابامو گذاشته بودم توی کارتون و کمد که چشمم بهشون نیف
نمی‌دونم کنکور چطور پیش رفت اما بعد از تموم شدن، حس خوبی داشتم، احساس سبکي و البته با چاشنی غم. غم چون سوال‌ها خیلی راحت بود و اگر یه ذره بیشتر خونده بودم، بهتر پیش می‌رفت.اما مهم تموم شدنش بود، امیدوارم نتیجه خوبی داشته باشه.
مرسی از همتون با انرژی هاتون، بهم رسید
میخوای یک کاری رو انجام بدی ،
این یکي :نه اینکار رو نکن . مگه من بهت نگفته بودم راهش رو .
اون یکي : من دیگه راهش رو بهت گفتم .
اینِ اون یکي : پولتو الکي حروم نکن :/

خدا به خیر بگذرونه این چند روز و ماه رو . 
چه قدر دوران پر استرسی هست . دعا میکردم کنکور تموم شه .الان دعا میکنم این دوران تموم شه . 
+ سپردمش به خودت :) منظورم همه چیز بود . 
بسم الله :)
میخوای یک کاری رو انجام بدی ،
این یکي :نه اینکار رو نکن . مگه من بهت نگفته بودم راهش رو .
اون یکي : من دیگه راهش رو بهت گفتم .
اینِ اون یکي : پولتو الکي حروم نکن :/

خدا به خیر بگذرونه این چند روز و ماه رو . 
چه قدر دوران پر استرسی هست . دعا میکردم کنکور تموم شه .الان دعا میکنم این دوران تموم شه . 
+ سپردمش به خودت :) منظورم همه چیز بود . 
بسم الله :)
تعداد صفحات : 620
خلاصه رمان :  
داستان درباره دختری به اسم هلنا هستش که بعد از تحویل مادرش به اسایشگاه پسر صاحب خونه از خونش ی میکنه و با گفتن خبر ی به صاحب خونه , صاحب خونه اونو میندازه بیرون و تا اینکه با اشنا شدن با یک خانم….
رمان سنتر
هو الرئوف الرحیم
جامونده و خواب مونده و ناامید از همه جا دیدی؟
من م
ماه رمضون امسال چه زود تموم شد
بدجوری احساس خسران می کنم
میگن عید فطر یه جلوه ای از قیامت ه
خسران خسران
خدایا دیگه از خودم امیدم رو بریدم مگر خودت نگاهی کنی و راهم بندازی
سال های قبل با این که غصه م از تموم شدن ماه رمضون بیشتر بود
اما یه شعف و شادی عمیق به خاطر عید داشتم
و می گفتم خدا این عید رو گذاشته برا اون بنده خوباش که از غصه تموم شدن ماه رمضون
قالب تهی نکنن
ولی ام
امتحانارو دادیم تموم شد. :) از بین امتحانا به نظر من فیزیک رو سخت داده بودن بقیش در حد استاندارد بود. ولی خودم زیست و فیزیک رو خراب کردم. p: به هر حال دادیم تموم شد. حالا فقط کنکور مونده! تقریبا 7 هفته دیگه کنکوره. تصمیم گرفتم واسه این چند هفته بشینم کنکور های سال قبل رو حل کنم. هر کجا اشکال داشتم برم اونجا ها رو یه بار دیگه بررسی بکنم. ببینینم چی ميشه .
دو ساعت پیش میخواستم حمله کنم اینجا و کلی غر بزنم و از این بگم‌که چقد از دست ادمای به ظاهر دوست عصبانیم!
ولی به جاش فرندز دیدم :)))
بعد سنتور زدم بعد از دو ماه!و بعد دوباره فرندز دیدم!
خوشحالم که خودم بالاخره میتونم واسه همین چیزای کوچولو حال خودمو خوب کنم و نشینم غر بزنم!
خیلی وقته تلگرام نیستم!میدونی حس‌خوب میده بهم!یه حس تونستنی طور :)
امروز داشتم اینستا رو یه نیگا مینداختم یهو یه جوریم شد!انگار اینجوری شده که به جا اینکه رمان بخونیم و داستان
تعداد صفحات : 468
خلاصه رمان :  
دختری به اسمِ الناز از خانواده ای معمولی با دغدغه هایِ یک زندگیه عادیدختر شیطون …سرِ یک دنده بودن، در یک بازیه کودکانه راهی رو انتخاب
میکنه که توش علامت سوال زیاد هست….
رمان سنتر
مردی که عاشق همکارش می‌شود و زن به عشق او جواب رد می‌دهد، دوره‌‌ای نقاهت را می گذراند و احساسات خود را زیر و رو می‌کند تا مرهمی بیاید بر این درد
 
کتاب برخلاف اینکه رمان نیست اما سیر منطقی دارد، حرف‌های شاید تازه، و البته صادقانه
 
من کتابشو دوست داشتم. ولی راستش رو بخواید به مرد حق نمیدم که انقد ناله کنه! طرف تو همین کتاب حداقل از پنج شیش تا عشق قبلیش و زن طلاق داده‌ش حرف میزنه. واقعا دلم میخواد ببینمش بزنم زیر گوشش. همه‌ی رو امتحان کر
با خودم عهد کرده بودم که برای هر کتابی که می‌خوانم مفصل بنویسم تا این طوری مجبور باشم دقیق‌تر بخوانم. این مطلب نشانی از عهدشکنی‌ست. شاید پاری اوقات مجبور به این کار شوم. و اما بعد؛

پاییز؛ نوشتهٔ الی اسمیث
اولین رمان جدی بعد از برگزیت که از اولین مجموعه از چهارگانهٔ فصل‌های سال این نویسنده است (به گمانم دو فصل دیگر هم منتشر شده‌اند). رمان شاعرانه با جریان سیال خیال است. گاهی کلمات طنین دارند و آهنگین هستند (چیزی مانند سجع). یکي از نکات جالب د
تو دوران سربازی اموزشی که بودم لحظه شماری میکردبم که تموم شه و بریم یگانبهمون گفته بودن هشت هفته طول میکشهآخر هفته ها که میرفتیم مرخصی میگفتیم خب یه هفته اش گذشت ولی مگه تموم میشدخلاصه با همه سختی هاش تموم شد ولی نرفتیم یگان چون دوره کد خوردیمخیلی برامون زور داشتدو سه تا از بچه ها فرار کردندوره کد مثل این میموند که بهمون گفته باشن دوباره از اول بیاید آموزشیولی انقدر این دوره کد راحت گذشت که حد نداره اونم تو تیپ زرهییکي از دلایلی که دوره کد ب
ماه رمضان 1398 یه 8 روز ميشه شروع ميشه و من كه روزه نمیگیرم و مصیبت دارم كه سیگار كجا بكشم و نهار رو چه كنمروزه دارها راحت ترن نسبت به كسایی كه روزه نمیگیرن.دیروز ساعت 17 تا 18 ماشین روزه دارمون بهراد رو یدن.پراید دست بهراد همون قرقی خودمه ،مدل 1380.از صبح امروز درگیر دادسرا و كلانتری بودم ماشین رو بردن و كاری نمیتونیم بكنیماینم شانسمون.توكل به خدا. 
تعداد صفحات : 828
خلاصه رمان :  
اگر تمایل به خوندن این رمان دارید،جلد اول رو از همین سایت می تونید دانلود کنید وبخونید با همین اسم "پاورقی زندگی" جلد اول رو حتما بخونید چون نصف داستان توی جلد اول اتفاق می افته .در جلد اول خوندید که پسری در اثر تصادف بینایی خود را از دست می دهد بعد از گذشت دو سال خانواده اش تصمیم می گیرند برای او همسری انتخاب کنند.
داستان به سمتی کشیده می شود که دختری به اسم مریم سر راه او قرار می گیرد و باقی ماجرا.
در جل
تعداد صفحات : ۳۳۴
خلاصه ای از داستان رمان:
 
بوفالو، نیویورک: آبشارهای رعدآسا، تیم های ورزشی بزرگ و… لرد خون‌آشام‌ خائنی که به آرامی عقلش را ازدست می دهد.راجموند گرگر یک خون‌آشام‌ و ارباب بی چون و چرای نیویورک سیتی است. او مطیع هیچکس به جز ارباب خود نیست. کریستوف، لرد خون‌آشام‌ تمام شمال شرقی آمریکا است و پایگاهش در بوفالو و نیویورک سیتی است. او خون‌آشامی پیر است… خیلی پیر. فهمیدنش آسان است چون به آرامی درحال از دست د
نام کتاب: کلت طلایی
نویسنده: SILVERSEA HORSE
ژانر: پلیسی، عاشقانه
ناشر: رمانسرا
تعداد صفحات: 271
خلاصه‌ی داستان:
داستان در مورد دختری به اسم یگانه است که به اجبار، به راه خلاف کشیده شده و به یک قاتل تبدیل می‌شه و حالا می‌خواد انتقام بگیره و…
 
فرمت قابل دانلود: پی دی اف و اندروید
دانلود رمان کلت طلایی با فرمت پی دی اف
دانلود رمان کلت طلایی با فرمت اندروید
 
توضیحات:
۱- کاربر عزیز، برای دانلود کافی‌ است بر روی لینک هر فرمت کلیک نمایید.
۲- برای باز کردن
دستش را روی دهانم گذاشت و گفت: -تورو خدا دیگه نگو. من مقصرم. میدونم. اعتراف کردم. حالام حاضرم هرجوربخوای تنبیه بشم تا جبران بشه. از پشت پرده اشک به چشمانش خیره شدم و بعد خندیدم و گفتم: -تنبیه؟؟؟ هر چی که بگم؟ -آره. قسم میخورم قبول کنم. -تنبیهت اینه که از حالا تا دنیا آمدن بچه دیگه حق نداری تنها سفر بری. - ای به چشم. اصلا هر جا خواستم برم اول ازت اجازه میگیرم .خوبه قربونت برم؟؟؟ -حالاشد پایان امیدوارم از خواندن این رمان لذت برده باشید.مو
ساعت هشت بیخیال حال دلم
 همینجوری ک وایسادی.یهو چشاتو ببندم
بگم
دوست دارم
دوست دارم
دوست دارم
با تموم بی قراریام دوست دارم
با تموم نفسام دوست دارم
با تموم من دوست دارم
دستمو بردارم از رو چشمات
بوسشون کنم
آروم زل بزنم بهت بگم
دارمت.
دانلود کتاب رمان دختر خراب,دانلود رمان
عاشقانه,دانلود رایگانرمان دختر خراب,دانلود رمان دختر خراب بدون
سانسور,دانلود رمان دختر خراب,دانلود رمان ایرانی

خلاصه ای از رمان دختر خراب


نمیدونم باید چی بگم و از کجا شروع کنم اما بهترین کلمه برای شروع بدبختی و بدشانسیه

دو تا بچه بودیم و البته تنی هم نبودیم من و برادرم کيوان…….پدرم عرق خور و معتاد و ……هر اشغالی

که نباید باشه بود و مادر هم از اون بد تر یه زنیکه خیانت کار تمام عیار که وقتی بابام
نوشته جدیدی به ذهنم نمیرسه.یعنی هر کار میکنم که بتونم تموم حال و هوای که تو این روزای خنثی دارم رو تعریف کنم سخت  ميشه فهمید و برداشت کرد و تونست فهمید چه حالی که بخوای براش توضیح نوشت اما خب ندانسته رو باید شناخت و از درونش به چیزی پی برد و فهمید که تموما و از درون باید میفهمیدی که نتونستی و پس کشوندی .در حالی که مدتی کم به کنکور میرسم و میخوام بخونم دو روز از روزایی که باید شش ساعتی میوخوندم رو گذاشتم برای کارت پستالهایی که برای کسی که دوستش د
دارم به این فکر میکنم چقدر کار خوبی کردم که به حرف خواهرم گوش دادم و کتاب ملت عشق رو خوندم. گاهی اوقات  خیلی با الا همزاد پنداری میکنم. چقدر شبیه این زن بودم! و چقدر نصیحت ها و حرفهای شمس به من تلنگر زدند. چه خوب که بعضی از نویسنده ها همچین رمان های اموزنده و تکان دهنده ای مینویسند. یک جوری که فکر میکنی این رمان فقط برای اینکه تو متحول بشی نوشته شده! گاهی اوقات بعضی از قانون های شمس چنان منو تو فکر فرو میبرد که واقعا زمان رو فراموش میکردم. وقتی دا
محسن مشکلات خانوادگی فراوانی داشت مداوم دربیمارستان میخوابیدومستقیم به داروهای اعتیادآوروصل میشد.وقتی کسی به اوسرنمیزدپروانه تنهافردی بود که سمتش میرفت.پروانه فردی دارای نفوذمالی بوداین نفوذمالی رابواسطه رمان های محسن دربازارزیرزمینی رمان بدست آورده بود برای محسن مهم این بود که به فردی تکيه کند که اگربگویدنروآن فردنرودوپروانه این خصوصیت را داشت ازهرلحاظ پروانه و محسن به یکدیگرتاابدالدهرمیآمدندچون هردوزیرقسم و سوگندی که یادکرده ب
هرمان هسه آلمانی را بسیار پسندیدم .عجیب و غریب انگار شخص خود من است! انقدر انگار شخص خود من است که احساس می کنم دندانهای پیشین فک پائینش هم مثل مال من به جرمگیری  احتیاج دارد!
هیجان انگیز ترین چیزی که دمیان دارد می گوید این است که در تو کسی هست که از همه چیز تو خبر دارد و ریز و درشت خطاهایی که از تو سر می زند از اراده او نشات می گیرد و او سعیش را می کند که تو را به شکل منحصر به خود شخص خود تو به راهی ببرد که دلش می خواهد. به راهی که نهایتا کل زندگی ت
کتاب"جاناتان مرغ دریایی"تموم شد و تابستون هم همینطور.نتونستم به قولهایی که به خودم داده بودم عمل کنم تعداد کتابایی که از خرداد تا الان خوندم خیلی کمه و بدتر هم ميشه چون از این به بعد با وجود مشغله های زیاد فقط میتونم ماهی یک بار کتاب بخونم.
کتاب جذابی بود،خیلی وقت بود اسمش رو از بقیه میشنیدم و دوست داشتم بخونمش.کم حجم،با عکسای سیاه سفید،جاناتان میتونه الگو تموم ما باشه.
برشی از متن کتاب:
چرا دشوارترین کار در جهان این است که پرنده ای را متقاعد
دلیلش pms ئه.
تازگیا زیاد درگیرش میشم! 
قبلا من عین خیالم نبود داره شروع ميشه یا تموم ميشه!
ولی تازگیا زیاد منو میبره توی خودم.
امروز انقدر حواسم به حرف زدن های توی ذهنم بود که هرجا میخواستم حرص بخورم دیگه جمله رو ادامه نمیدادم و میگفتم من تنها نیستم و خدا هست و نمیذاره من از مراد دلم دور بمونم.
بعد ازین وادی فقرست و فنا
کي بود اینجا سخن گفتن روا
عین وادی فراموشی بود
لنگی و کری و بیهوشی بود
آخرین امتحان رو گذروندیم! مدرسه یک بار دیگه تموم شده و تابستون شروع شده! هیچ ایده ای نداریم که "تابستون کنکور" که میگن چی هست! کي باید کتابا رو بخونیم چطوری بخونیم از رو چی بخونیم و چند ساعت خوبه و چقدر تست و آیا عمومی هم بخونیم؟! 
_قلم چی ثبت نام کردی؟
_فیزیک چی گرفتی؟
زمان میگذره و آزمون های جامع تابستون قلم چی و بقیه آزمون ها تموم ميشه و سال تحصیلی ش
تا حدی دشوار می‌نماید در مورد نویسنده‌ای که من‌او»یش مرا به رمان‌خوانی ترغیب کرد، و سیاهٔ صدتایی‌ رمان فارسی‌اش مرا به جهان کلاسیک رمان غربی آشنا کرد، و نشت‌نشا» و سرلوحه‌ها»یش مرا علاقه‌مند به مقالات فارسی کرد، تند و تیز نوشت. اگر بخواهم در مورد ر ه ش» صادقانه و خلاصه بگویم همین کافی است که تمام غلط‌های سادهٔ داستان‌نویسی را به سادگی می‌شود در این رمان پیدا کرد. مثلاً چه؟ زنی که شبیه مردها حرف می‌زند (احتمالاً موی فرفری دارد،
اگه در حال خوندن کتاب جین ایر هستین یا قصد دارین که بخونینش، این سطور پایین رو نخونین.

من از اول حق رو به سنت‌جان ریورز دادم که با وجود عشق تند و تیزش به روزامند، اون رو به همسری انتخاب نکنه. قبل از اینکه نویسنده با زبان جین ایر بگه که چرا.
شیفته‌ی سنت‌جان شدم با اون قدرتش در مهار تمنیات.
با اون بینشش که کاملا شفاف به خودش فهمونده بود که روزامند به زودی براش تبدیل به عروسک کسل‌کننده‌ای ميشه.
و به نظرم شارلوت برونته نخواسته بود که پازل رو کام
تعداد صفحات : 1000
خلاصه رمان :  
 یک داستان عاشقانه است با تم ورزشی …ماجرای یه آدم که که مثه بقیه آدم ها دنبال آرزوهاشه …اما اینبار مشکلاتی سر راهش قرار گرفته که به خواست تنها ربطی نداره … اینبار بحثه بودنه … بحث اثبات کردن … باید بگه “هســــــــــتم” تا بقیه هم بشنون و بدونن…پایان خوش
“راوی اول شخص و دختر هست”
 
رمان سنتر
بالاخره این تابستون هم تموم شد . راستش به جز تعطیلات دانشگاه هیچ خوبی نداره این تابستون . همین که هوا گرمه خودش کلی رو اعصابه . حالا رسیدیم به پاییز عزیزتر از جانم . پاییز رو از بهار هم بیشتر دوست دارم . حس خوبی داره . دوست دارم بیشتر تو این فصل شعر بخونم ، چایی و نسکافه نوش جان کنم و پشت سیستم از کد ها لذت ببرم . در ضمن یکي از بدی های تابستون این بود که نمیشد نسکافه بخوری . نه اینکه هوای بندر کم شرجیه برا همین :D خیلی چیزماتیک ميشه و کلا هوای
هميشه برام سوال بوده که وقتی یه کتابی تموم ميشه وقتی یه فیلمی تموم ميشه داستان اون آدم ها هم همونجا تموم ميشه؟اصلا این آدما وجود دارن؟
وجود داشتن؟
یا داستان زندگیشون نشونه ی رویاهای دفن شده ی خالقشونه
رویاهایی که هیچوقت نتونسته بهشون برسه یا نخواسته که برسه.
نمی دونم اما میدونی؟ خیلی سخت ميشه غیر واقعی بودن داستان هایی رو باور کنی که توشون غرق شدی
با شخصیت ها خندیدی و گریه کردی.
سخت ميشه باور کرد که وجود ندارن.
و درست تو اون نقطه سردرگم
امروز آخرین جرعه از شربت بیست‌سالگی رو سر کشیدم و تمام!. بیست‌سالگیِ قشنگم با همه‌ی اتفاق‌های ریز و درشتش، با تموم سختی‌هاش، با تموم شبهایی که فکر میکردم صبح نمیشن وبا تموم خنده‌های از ته دلم، امروز تموم شد‌‌. به سرعت سر کشیدن یه شربت خنک تو دل تابستون. بیست‌سالگی رو سال "شروع" نامگذاری میکنم، سالی که بعد ها بگم همه چیز از اون سال شروع شد، سالی که خودم رو همینجوری که هستم، پذیرفتم و در عین حال با هزار و یک روش مختلف، روی نقاط ضعفم کار کرد
با ع ب شوخی کشتی میگیرم و میخندیمتمام روز شیرینی میپزمبا بچه ها بازی میکنماز گلای خونه نقاشی میکشمبا قمیشی آواز میخونمآخر شب که ميشه به این فکر میکنم کاش سرطان یا یه مریضی لاعلاج میگرفتم و تموم می شد این باتلاقی که از خودم پنهونش کردم.
"کيمیاگر" فوق العاده بود!
برام کتابی بود جذاب و همین طور یکم سنگین!
سنگین بودنش دلچسب بود.
واقعا چرا پائولو اینقده خوب مینویسه؟!D:
خوب درکش کردم،توی سکوت،شلوغی و درهم برهمی و هرجا!خوووب درکش کردم،خیلی ژرف.
وقتی از صمیم قلبت چیزی رو بخوای تموم دنیا تموم و کائنات دست به دست هم میدن تا بتونی به خواسته ت برسی،نباید ناامید شد و دست کشید!
دنبال افسانه ی شخصیمون بریم،بهش میرسیم.
زیر پست یه پیج با نویسنده ش بحثم شد 
اسم پیج chera raha khonbas هست .
در آخر متهم شدم به توجیه خیانت ، و فمینیست بودن 
خب اگه میدونستم ادامه رمان این پیج تهش منجر ميشه ب اینکه نویسنده زن دوم بشه عمرا اگه میخوندم 
خدایا هیچ وقت من را در چنین شرایط قرار نده 
البته مطابق گفته های نویسنده مجبور به ازدواج دوم شده ولی باز دلبریش برای شوهرش و عشقش برام قابل هضم نبود کلا اعصابم خرد شد 
آخرش بلاکش کردم 
و اینکه ناراحتم تو جامعه ای زندگی می کنم که زن دو
کاراموزی تموم شد و "گریز دلپذیر"هم همینطور؛
یه کتاب کم حجم و بامزه،میتونم بگم تقریبا تا الان هرکتابی که خوندم اونقدراهم بد نبوده که از افتضاح بودنش حرف بزنم.
یه کتاب معمولی و ساده و از اون کتابا که اگر دست من باشن خیلی سریع تموم میشن،برداشت خاصی نمیشد ازش کرد اما بازم جذاب بود.
《.بدانیم نباید با آدم های کله پوک بحث کنیم،این که بگذاریم نفله شوند،بالاخره که نفله خواهند شد،وقتی ما در سینما هستیم،در تنهایی میمیرند‌.》
در کنار"آیین دوستیابی"با
میخوام این کتاب تقریبا ۵۰۰ صفحه ای رو بخونمفعلا براش.امروز که ۲۲ امه شنبه اس،۱۴ روز بعد ميشه.امممم۵ ام مرداد فک کنم؟!تا ۵ام مرداد وقت دارم که تمومش کنموقتی تموم شد سعی میکنم ازش بنویسماینجاهم اعلام کردم که نصفه و نیمه مثل بقبه رهاش نکنم و به یه جاییبرسونمش
از امشب ماه باید تیره باشه
باید تاریک شه باید بگیره
اونی که خیبر و میکند از جاش
یکي باید که دستاشو بگیره
تموم درد زینب اینه امشب
نباید حیدر زهرا بمیره
از امشب کربلا آغاز ميشه
از امشب دختر مولا اسیره
اخه سخته یه دختر بعد باباش
تموم ارزوش اینه ،بمیره
پاشو مولا نباید ،نه نباید
کسی حیدر رو اینجوری ببینه
پاشو شمشیر ها رو تیز کردن
بلند شو تا دل زهرا نگیره
از امشب ماه باید تیره باشه
نباید حیدر زهرا بمیره
#حمید_رفائی
⛭ @hamidrefaeipoem
خب، به نام خدا.
امروز اومدم سرکار.
و ان شالله شنبه به طور رسمی اولین روز کاریم حساب ميشه.
اگرچه همه چی برام تقریبا مبهم گونه ست و هنوز توی شوک هستم.
مسئله سربازی به لطف خدا تموم شد.
مسئله کار هم حل شد.
دیگه کم کم با توکل و لطف خدا باید بگردیم دنبال نیمه گم شده.
 
خدایا مرسی.
تعداد صفحات : 775
خلاصه رمان :  
گاهی قسم می خوری به خاطر مردمت از جون مایه بزاری و گاهی توسط همین مردم قضاوت می شی ،قضاوتی که درد داره و کمر خم می کنه از مردانی که داغ های زیادی تو سینه دارن به خاطر همین قسم ،قسمی که زندگی رو زیر و رو خواهد کرد و بی رحمانه به اخرین داشته هات چنگ خواهد زد
این قصه، قصه دو مرده که زندگیشون گره خورده به گروهی که خلاف هاشون رگ غیرت مردان شهر و شادابی جوونه های سرزمین رو هدف گرفته 
دومرد با دودیدگاه متفاوت که
بتلفیلد ۵ یک بازی ویدئویی در سبک تیراندازی اول شخص است که توسط استودیوی دایس وابسته به الکترونیک آرتز ساخته و توسط الکترونیک آرتس در ۲۰ نوامبر ۲۰۱۸ برای پلتفرم‌های پلی‌استیشن ۴، مایکروسافت ویندوز و اکس‌باکس وان منتشر شد.رمان سنتر
قبلنا اسم های آدما ،چهره هاشون ،حرفاشون و تموم گذشته ای که با هم داشتیم لحظه به لحظه تو ذهنم بود.تو هر لحظه میدونستم قبلا چی گفته چی فکر میکرده و نظرش چیه.خب این ویژگی تا حدیش خوبه ولی از یه جایی به بعد آزار دهنده ميشه؛یه اشتباه رو میخوای ببخشی نميشه چون هر لحظه جلو چشمته ،میخوای تغییرش رو بپذیری نميشه چون با تموم گذشتش تو ذهنت داریش و طرز فکرت سایه میندازه رو آدمی که الان جلوته  و نمیتونی واقعیت رو تفکيک کنی.
نمیدونم آگاهانه بود یا نه ،ولی حد
دیگه تموم شد
افسردگیا
بی اعصابیا
سر مامان الکي دانا
بی مورد گریه کردنا
نصف شب از خواب پریدنا
شب کابوس دیدنا
توی سایت قلم چی تخمین رتبه زدنا
توی سایت سنجش خیمه زدنا
دست و پا لرزیدنا
همش تموم شد
الان من موندم و رتبه م
من موندم و بازم گریه ها
من موندم و پزشکي شیراز 
.
.
.
.
راستی
رتبه هم صرفا جهت اطلاع دوستان کنجکاو میگم
۲۰۰ شدم =)))
امروز سین کنکور ریاضی داره و ما همه از دیروز کلی استرس داریمدو روز پیش امتحانم تموم شد و برگشتم خونهحالام که از شیش صبحه بیدارمبچه‌ها لطفن براش دعا کنید تا موفق بشههمه بچه‌های کنکوری موفق بشن و نتیجه زحمتاشونو ببینن.خدایا همه این کنکوریا رو کمک کن.خب بریم یکم بخوابیم ببینم ميشه یا چی؟
از اینکه داخل جمع های خودمونی مجبوریم نسبتا عادی برخورد می کنیم یکمی دارم خسته میشم الان ارومم خانمم ناراحت نیستم از محدودیت هایی که الان داریم از یه سری متنفرم و از یه سری متنفر تر و من خوشبخت ترینم وقتی خانمی مثل تو دارم. .فرشته ای که به داشتنش مغرورمزندگی من چه شربت دلنشینیهالهی قوربونت بشم نازنینم امیدوارم هرچی سریعتر تموم بشه به اندازه ای احساس تنهایی یه لحظه کردم که نزدیک بود خفه بشم امیدوارم فقط زودتر تموم بشه تقریبا رو
حدود چهار ساله به خودم نگفتم ایول مریم خیلی خوب بودی!ذوق نکردم برای خودم.تو هیچی انتظار خودمو برآورده نکردم.الان پر از ترسم.تو شروع هر کاری میدونم اون چیزی که میخوام نميشه و نصفه نیمه رها ميشه یا به سختی تموم ميشهتو نوشتن هم حتی اینجور شدم.حوصله ندارم مثل چندسال قبل اتقاقات رو با جزییات بنویسم و تحلیل کنمیک ماه دیگه باید برگردم خونه و هیچ برنامه ای ندارم که چجور زندگی کنم و میخوام چیکار کنم.راه زیاده ولی کي میره
فقط دلم می‌خواد این چند روز یه نفر اسم این نویسنده رو جلوم بیاره؛ الآن چند روزه درگیر ویرایش یه رمان ششصد صفحه‌ای از ایشون هستم که ورژن امریکایی رمان‌های کاربرهای نودوهشتیاست؛ یعنی همون‌قدر مزخرف.
حالا اینش به من ربطی نداره؛ ولی کتاب مزبور استراحت، آرامش و سه تا دیدار دوستانه رو از بنده گرفته.
قبلا گفته بودم سرعت ویرایشم پایینه، خدا رو شکر خیلی خیلی بهتر شده؛ ولی برای این کار هنوز زمانم کمه، احتمالا امشب و فردا شب خواب ندارم.
این چند روز
تعداد صفحات : 21
خلاصه داستان :
دیروزش را فریاد زدم شاید یادش بیاید ، ولی رفت و دیروز و امروز و فردا را با هم از یاد برد 
او به اغما رفت که شاید بازگردد ، من جایی میان عشق و باور معلق ماندم شاید بیاید و ببخشد دستهای تردیدم را
رمان سنتر
قربونش برم.
در رو که باز کرد یهو یه حجم بوی فوق العاده پیچید داخل مشامم.بغلش کردم بوسیدمش گفتم به به چه بوی خوشی.بوی چیه؟ گفت عطرم تموم شده خوشبو کننده هوا تو خونه داشتیم زدم به خودم .بیارم تو هم بزنی؟
قربونش برم.قربون محبت و سادگیش.
مامان قشنگم چه با عطر چه بی عطر خوشبوترینی.بوی خوش مهربونی و سادگی.
.
.
کدوممون حاضریم عطرمون که تموم ميشه خوشبو کننده هوا به خودمون بزنیم.
تظاهر کردن و لبخند زدن و با سیلی صورت رو سرخ نگه داشتن دردناکه.
سخته از درون متلاشی باشی و ظاهرت، دل بسوزونه.
کاش میشد دست خودم رو بگیرم و برگردم عقب برم پیش نلیِ بی تجربه و بزنم توی گوششیا برم به آینده و ببینم این کابوس تموم شده.
این برهه از زندگیم خیلی بد و سخت و مزخرفه.
هر روز بی حس تر و بی روح تر از قبلم و قلبم مچاله ميشه از این همه دور شدن از رویاهام و هر روز من، سوگوار آرزوهای نلیِ ۱۸ ساله ام.
پیشگفتار.
این رمان صرفابراساس تخیل میباشدواحتمال اینکه دراین بازه زمانی رخ بدهدغیرممکن هست.تحلیلگران براین باورهستنداین اتفاق درآینده ای دوررخ میدهد.تمامی شخصیت هاوخصلت های اخلاقی افرادبرپایه تخیل نویسنده نوشته شده است.بااحترام به مخاطبان ازهرگونه کپی برداری ازسایت رمان ویژه بپرهیزید.

صبح شده بیدارشونورابیدارشونورا!!!
نوراچشمان آبی خودرابازکردوبه حال خمیازه کشیدن گفت عح من نمیخواهم مهدکودک بروم.اونجاخاله فاطمه وخا
امروز با خودم عهد بسته بودم این همه تنبلی روبزارم کنار و بشینم تمام تمرین های که برنامه زندگیم بود رو بررسی کنم و بهش یبرسم.اتاقم رو جارو زدم و بهش کلی رسیدگی کردم خیلی گردو خاک و دوده گرفته بود و بهم ریخته شده بود.کتابها هم جابجا کردم ولی دلم نیومد بزارم تو کتابخونه و گفتم بهتره یادم بمونه که چه روزایی رو گذروندم.علاوه بر پرده اتاق رو در آوردم و تمیز شستم که نو بشه و از گردخاک نجات پیدا کنم .هر چند وقت کتابخونه نشد که تمیز کنم اما وقتی حال ات
خانم نعیمی به عنوان مشاور وب بنده هستش و افتخار مصاحبه با من رو داده امیدوارم لذت ببرید من به عنوان مشاور شما سوالاتی رو میخواستم بپرسم تا همه طرفدارا ازتون اطلاعات کافی داشته باشند وبتونند به راحتی به سایت شما اطمینان کنند !بله حتما در خدمتماول از همه لطفا خودتونو معرفی کنیدخب من رایا هستم 14 سالمه متولد 84 ماکانی ام علاقه خاصی به موسیقی هنر های نمایشی و کتاب دارم و خودمم دیگه معلومه در حد توان دست به قلم دارم و اهل تهرانمآیا رمان دیگه ای غ
خب اول از همه باید راجع به طراحی وب حرف بزنم . اینکه دوره بوت استرپ رو شروع کردم حدودا 6 جلسه رو گذروندم . جی کوئری رو هم تموم کردم ولی خود دوره جاوا اسکریپت هنوز تموم نشده . دیروز مبحث عبارت های منظم و نحوه الگو نویسی رو یاد گرفتم که تا حدودی جذاب بود برام .
دیشب تنها تو خونه بودم طبق معمول پشت لپ تاپ . فقط همینجور الکي تو وب میچرخیدم . حجم افکار اجازه نداد که ادامه آموزشا رو ببینم . کم کم بیشتر و بیشتر شد دیکه نتونستم تحمل کنم . بعد مدته
خلاصه رمان معلول:

سارا دبیر درس الهیات و فلسفه در یکي از دبیرستان های مذهبی واتیکان است او ۳ سال است که وارد این حرفه شده و کلاس هایش به شدت جذاب و پر مخاطب است تا اینکه در اواسط سال تحصیلی شاگردی جدید به جمع دانش آموزان او می پیوندد شاگردی با نام مارگاریتا ، او فلج است و حتی نمی تواند صحبت کند خانواده ی او می گویند او در ۱۰ سالگی زمانی که در اتاقش تنها بود خود را از ساختمان پایین انداخته و به این روز افتاده است ، مارگاریتا با اینکه فلج است اما
اخرای ساله و کلی کار ریخته سرم،دوشنبه با دوستام تا دیر وقت کنسرت بودیم حال روزم عوض شد بهتر شدم،خوب بودما بهتر شدم.
یکي از ارزوهای نصفه نیمه م رفتن به کنسرت پازل باند بود که خب رفتم D:
اونقده سرد بود که تا مغزاستخونم یخ کرد بود،اثرات سرما رو هم الان دارم حس میکنم گلو درد و سردرد و کوفتگی بدن.
"کيمیاگر" رو تا صفحه 205 خوندم و سخت علاقه مندم ادامه ش رو بخونم اما سردرد ولم نمیکنه،بهتر که بشم تمومش میکنم.
شاید باورش مشکل باشه اما هنوز کتابای مسابقه رو
من همون بیچاره ایم که با 86 درصد زیست و با73 درصد شیمی قراره پشت کنکور بمونم
خدایا خیلی درد داره خیلی 
خیلی درد داره 
هیشکيو ندارم کنارم باشه 
همش باید درد بکشم و درد بکشم 
انقد درس خوندم نیمه نابینا شدم 
خداا چرا انقد نفس کشیدن درد داره؟ 
چرا انقد زندگی کردن درد داره؟ 
دو سال  بدترین دردارو به جون خریدم دو سال تا مغز استخون درد کشیدم 
هنوزم ادامه داره 
همش به خودم میگم محکم باش دختر محکم باشه دیگه چیزی نمونده 
ولی حقیقتش اینه که این دردا هیچ
سلام دوستان عزیز!قسمت اول رمان "عشق ابدی ولیعهد"
درضمن بگم من زیر15سال دارم و این رمان رو در حد سنم مینویسم.
پ.ن:بخاطر کيفیت بعضی از تصاویر پوزش میخوام چون تو نت پیدا نکردم مجبور شدم اسکرین بگیرم

در گذشته ی دور
امپراطوری بر سرزمین باگجه حکومت می کرد.پسر امپراطور 23سال سن داشت اما تا به حال
به کسی علاقمند نشده بود و هیچ وقت قصد ازدواج نکرده بود تا اینکه . . . .


 

ادامه مطلب
سلام.
دیگه کتابای مجموعه دارن شان رو نمینویسم.:/
عاخه خیلی زیادنیک راست وقتی تموم شد کلشو مینویسم که تمومه:)
کتاب عروسک پدر رو تموم کردم.:)
معرفی ميشه.:)
البته خودم به اندازه ای که انتظار داشتم دوسش نداشتم ولی درکل قشنگ بود:)
داستان:
درمورد یه دختریه به نام گِلِنّیس که توی یه خونواده خیلی پولدار زندگی میکرده و حالا پدرش به جرم ی زندانی شده و مادرش هم بعد از زندانی شدن پدرش از نظر روحی و روانی مریض شده و بچه ها بین فامیل تقسیم شدن
 
دیدید یه وقتایی با خوردن اتفاقی بادام تلخ چه حالی به آدم دست می‌ده؟ می‌خوای یه چیزی بخوری که زودتر اون طعم از بین بره، اما جرئتش رو نداری که دوباره بادام برداری؛ برای من قضیۀ قهوه‌ی سرد آقای نویسنده همین‌طور بود. الآن نه می‌تونم برم سراغ یه رمان ایرانی، نه می‌تونم این طعم تلخ رو تحمل کنم.
دربارۀ داستان بگم؛ رمانتیک لوس، جنایی آبکي، روایت متوسط، شخصیت‌پردازی افتضاح و معمای بی‌مزه‌ای که آخرش طرح شده بود؛ حتی غلط رایج هم داشت: همزاد پن
روز خوبی نبود هم برای خودم و هم برای تو. شاید بحث کردن سر این موضوع درست نبود. شاید که نه. حتما. ولی بالاخره پیش میاد اما رفتارامون خوب نبود و این منجر شد به ی بحث بی پایان سر ی موضوع ی. و دلخوری های حاصل از اون بحث. خیلی جالب بود تا حالا خودمونو از این دید نگاه نکرده بودم . بالاخره تموم شد . اما یادم میمونه دیگه در مورد هیچ تی حرف نزنم. هم برای خودم خوبه و هم برای تو. به هرحال خداروشکر که دلخوریمون تموم.
آه از درد.
امروز
هیچى
من درد سختى دارم که گاهى میگیره و تمام جسمم رو درگیر میکنه. یه چند سالیه سراغم اومده ، درد خیلى سختیه. آخرش هم فکر نکنم ولم کنه. دردش براى من شبیه باد براى این درخته.
اوایل خیلى اذیت میشدم چون از یه طرف درد داشتم، از یه طرف دیگه تمام تلاشم رو براى مبارزه باهاش مى کردم و نتیجه هم نمیداد.
بعدتر یاد گرفتم بپذیرمش. خیلى بهتر شد وضعیتم. الان فقط درد شدیده. مبارزه اى نمى کنم باهاش.
میاد
یه گوشه خونه میشینم
داغونم مى کنه
آروم گریه
ساعت 13:05 "آیین دوست یابی"رو تموم کردم.نمیدونم چرا حال خوبی ندارم خیلی عصبی و سرخورده م نیاز به آرامش و سکوت دارم،بی دلیل عصبی نیستم اما دلایلم خیلی چنگی به دل نمیزنه،از حرفای اعضای خانواده و سر و صداهاشون تهوع گرفتم دلم نمیخواد صداشونو بشنوم،فشار بدی رومه و نمیدونم باید چیکار کنم.اولین باره که از نوشتن حالم بهم میخوره از خودم و نوشتن و از وبلاگ.
برشی از کتاب :
فراموش نکنید که کسی ممکن است کاملا در اشتباه باشد اما خودش نداند.او را محکوم نکنید.ه
می خواستم چیزی بخرم مامان منتظر موند، بابا باهام اومد من رفتم داخل مغازه.تمام حواسم به این بود چه چیزهایی رو شکل بسته بندی داره و می شه یه بسته خرید.
من حواسم به خوراکي ها بود و بابا هم که بیرون منتظر بود خریدم تموم بشه اما به محض ورودم به مغازه چندتا پسری که داخل بودند و تعدادشون هم کم نبود سکوت کردند و خیلی محترمانه برخورد کردند. من خریدم تموم شد. اما این حس خوب حجاب داشتن، تاثیرش رو بقیه و آرامش عجیبش خیلی دلنشین بود.
چه چیزی قشنگ تر از ای
سربازی عشقولی تموم شده. خداروشکردوسال پدرمون در اومد.البته عشقم ک بیشتر.ولی خداروشکر که تموم شد.یکي از سد های جلوی راهمون برداشته شدو پیش به سوی برداشتن سد های دیگر.البته اگه بذارن.خخخخاینم از بخت برگشته ماست. به هر حال خدا بزرگه.چی بگم از کجا بگم.اها.امتحانام داره شروع ميشه اما برخلاف ترم های گذشته اصلا برام مهم نیست چی بشه فقط دوست دارم این ترم کذایی بگذره از بس که اذیت شدم.و میرسیم به مسئله درس خوندن شما آقایی دیوونه خل م
کاراموزی در حالِ تموم شدنه و کلاس انگلیسیم خوب پیش میره و تقریبا میتونم بگم دلپذیره،کتاب های آموزشی(انگلیسی) که عمه در اختیارم گذاشته خیلی سرذوقم اورده،دلم تاب نیاورد و نتونستم به "آیین دوستیابی" کارنگی اکتفا کنم،کارنگی معتقده که کتابش رو نباید سریع و سطحی خوند و باید عمیقا بهش فکر کرد و البته عمل کرد!
و مسلما عمل کردن به کتاب و فرو رفتن در اعماق اون زمان زیادی میبره و طبق محاسبات من،حدودا چند هفته به تنهایی درگیر یه کتاب کم قطر اما پر محتوا
راستش خیلی دوست ندارم شخصی بنویسم؛ اما دیدم اگه بخوام همینطور پیش برم اصلا نمی‌نویسم. این شد که گفتم حداقل با اتفاقای سادۀ روزمره اینجا رو به‌روز کنم.
حرف‌های روزمره: شنبه رفتم پیش استاد ش و کل ناامیدیم رو توی یه سؤال نشون دادم؛ صادقانه بگم زود وا دادم. از نیمۀ بهمن توی مؤسسه مشغول کار شدم و تقریبا تمام این مدت اوضاع سفارش‌ها همین‌طور بود. بدیش اینجاست که فرداش (یعنی دیروز) ظهر یه کار خوب بهمون دادن، شب که اومدم خونه یکي از مشتری‌ها که عید
توو کامنتا دیدم ک پنج مرداد وبم یکساله شده بوده!!
قد سه سال گذش این یه سال.
کلن چندماهی بیشتر فعالیت آدمیزادی نداشتم اینجا
ولی امیدوارم بعد ازین خوب بگذره.
از یه طرف استرس و از یه طرفم گشادیسم (دومی بیشتر!) حالمو بد میکنه
از یه طرفم فامیل ب شدت شلوغ کردن دورمو ک تنها نباشم یه وخ
منم خسته تر از هميشه نصف شبا بیدار میمونم تا اذان صبح.!
فرصت فکر کردنم ندارم.!
هیفدهمم نتم کلن تموم ميشه. تاااااا. نمیدونم تا کِی!
یادتونه یه زمانی انرژی مثبت خیلی د
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب