نتایج مطلب ها برای عبارت :

رمانای مزخرفی

چند تا نکته دارم براتون انتقادی  :
هر موقع دلتون خواست انتقاد کنید ولی نه از مدیرتون که جنبه انتقاد نداره چون اخراجتون میکنه :-)
حتما انتقاد کنید حتی اگه مدیرتون اخراجتون کنه :-(
الکی غر نزنید دقت کنید واقعا از اشکالات دقیق حرف بزنید و اگر طرف حرفش درست بود ازش قبول کنید و سعی نکنید خودتون رو اثبات کنید.:-0
جنبه انتقاد داشته باشید و مثل اون مدیر بی جنبه هر کی بهتون گفت آدم مزخرفي هستی به حرفاش گوش کنید شاید واقعاً آدم مزخرفي باشید.:-))
اگر آدم مزخر
پر از خشم، دلهره و نگرانی ام.
از ثبات مزخرفي ک این اقتصاد کوفتی مملکت نداره عصبانی ام. از اینکه هی دارم میبینم چیزایی ک بهش دل بسته بودم داره دود میشه میره هوا ناراحت و خشمگینم. لعنت به همه شون!
از اینکه هس میکنم دست کم گرفته میشم و اون قدری ک اهمیت میدم بهم اهمیت داده نمیشه بدم میاد و ناراحت و غمگینم.
برای رفیقی ک حالش بد بوده و هی خبرای مختلف تایید نشده ای ازش بهم میرسه نگرانم.
و اینکه فردا اعلام نتایجه. لعنت بهشون. قلبم داره میاد تو دهنم.
آشفته
جلوی دوستاش کار بد آبجی بزرگه‌شو گفتم و خیلی بهش برخورد 
شخصیت بی‌خود و مزخرفي دارم‌،عجول،غیر منطقی و.
دفاع کرد از آبجی‌ش ولی همه موافق بودن با من  و گفتن کاری ک برا آبجی‌ت انجام دادی حماقت بوده ، کار آبجی‌ت خیلی بد بوده و همیشه بدی رو با خوبی نباید جواب داد
با اینکه تو این شیش سال کارد رو ب استخونم رسوندن تا حالا اینطوری جلو جمع بازگو نکرده بودم و به شوهرم حسابی برخورد  ، از کارش دفاع کرد و بقیه متفق القول مخالفت کردن باهاش و بیشتر بهش ب
تنها چیزی که واقعا خوشحالم می کنه مرگ است . زندگی طعم مزخرفي به خودش گرفته که دهانم را شیرین نمی کند . این حس ام ناشی از دوست داشتن نیست . ناشی از خستگی  و نفهمیدن و نرسیدن است . مثل خوره افتاده به جانم که نکنه تمام این مدت  کسی جای من بود و من نمی دونستم . نشانه ها
خبر مرگ ب و همسرش را شنیدم از ته دل فقط به خدا گفتم کاش من جای ب مرده بودم .ب و همسرش خوشبخت بودند و سالهای سال می تونستند تو عکس های دونفره لبخند بزنند . به نظرم مرگ هم عادلانه نیست .

پن
چه نمایش کسل کننده‌ای.نشسته‌ام و بازی را تماشا می‌کنم.اما متاسفانه بازیگرهای خوبی هم نیستید.تماشاگرها،مزخرف.بازیگرها،مزخرف.نمایش،مزخرف.صحنه مزخرف.من از همه مزخرف‌تر.به هر حال،نمی‌تواند فریبم دهد،کمکش می‌کنم.ربط؟نداشت.دفعه‌ی بعد بیشتر سعی کن.جملات باید خط طولی داشته باشند.مثل یه طناب که یکی رو از سقف به زمین می‌رسونه اما هیچ وقت پا به زمین نمی‌خوره.دیالوگ خوبی بود؟نه.مزخرف.فحش دیگه‌ای بلد نیستی؟چرا.پس بریم رو پشت بوم.و به خورشید ف
اخطار: این روزنوشت برای کسانی که ناراحتی قلبی دارند و برای افراد حساس جامعه، دارای محتوای آزاردهنده‌ست.غمگین‌ترین لحظه تاریخ رابطه‌مون بود. اصلا متوجه نشدم که چی شد؛ تا به خودم بیام زمین پر از خون شده بود. توی یه جابجایی ساده (که با باز شدن چهار تا پیچ می‌تونست انجام شه) دیواره تخت افتاد روی پای محیا و شد آنچه نباید می‌شد.خودش که تحت تاثیر بازی تاج و تخت احساس می‌کرد پاش‌ قطع شده! اما خوشبختانه از انگشتان پا، فقط ناخن یکی آسیب دیده بود، و
ح.ه همش اصرار داشت به ایجاد ارتباطات اجتماعی بیشتر!جدیش نمیگرفتم؛اما چند روزی هست که چشمم رو بیشتر از قبل باز کردم،توی روابط همراه با برخی زخم ها و تنش ها داری یاد میگیری و یاد میدی و بزرگ میشی و بزرگ میکنی!
روزهایی که ع.پ همراهیم میکرد رو به خاطر دارم؛
من کودک تر و کوته فکر تر از هرچیزی که فکرش رو میکردم بودم،همونطور که گفتم روابط ادم رو بزرگ میکنن،من هربار که گذشته رو توی ذهنم مرور میکنم با یه دختربچه روبه رو میشم که ترسهای مزخرفي داشته و دغ
تو کلینیک داشتم ناطوردشت مزخرف رو می‌خوندم. یه‌جایی هولدن گفت حاضر بودم همه‌ی پولم رو بدم، اما جلوشون گریه نکنم.
شاید کمتر از یک ساعت بعد، جلوی دکتر و خانم ص بغض کردم. حاضر بودم حقوقمو ندن، اما جلوشون بغض نکنم.
در عرض حدود همون یک ساعت تصمیم گرفتم که از فردا دیگه نرم کلینیک. اشتباهم همین بود، باید این تصمیمو می‌ذاشتم یک دقیقه‌ی آخر می‌گرفتم، اون‌وقت محکم خداحافظی می‌کردم. یا حداقل همون لحظه‌ای که تصمیم رو گرفتم باید اعلامش می‌کردم و نم
بعد از شش روز گوشی رو تحویل گرفتم . مشکل از باطریش بود ولی متاسفانه موقع تعویض باطری تاچ گوشی خراب شد . دیگه با تعویض باطری و تاچ 700 تومنی هزینه گذاشتن رو دستم . اومدم خونه کمی با گوشی ور رفتم دیدم ای داد گوشه ی چپ بالای ال سی دی لک افتاده . تا صبح رنگش بیشتر و بیشتر شد . ظهر با یارو تماس گرفتم گفت  دلم خوش بود ال سی دیش سالمه . بیار درستش کنم . هیچی دیگه قرار شد فرداش ببرم . شب با گوشی کار میکردم که دیدم گوشی مثل یه تیکه آجر داغ تو دستم حرارت میده . حرا
چهار روز است که از دوستم خبری ندارم. لابد باز دلخور است. به همان دلایل عجیب خودش که من نمی‌فهمم. من هم از او سراغی نخواهم گرفت. چون دلخورم. به همان دلایل عجیب خودم، که او نمی‌فهمد. صبر می‌کنم. به سراغش نمی‌روم. به هر حال او تنها کسی است در دنیا که مرا دوست دارد. باید تا جایی که می‌توانم عذابش بدهم. حتی اگر خودم بیشتر عذاب بکشم.
پیش خودم فکر می‌کنم، وقتی که آمد، با او درباره آخرین‌ باری که دیدمش، حرف می زنم. می‌گویم که من حتی اگر کنار دخترخاله‌
مثل آهنگی که گذاشتیم رو تکرار و به‌مدت طولانی گوش می‌دیم و وقتی که قطعش می‌کنیم متوجه می‌شیم چه آرامشی پیدا کردیم؛ مثل فیلم مزخرفي که می‌شینیم تا آخر تماشا کنیمش و وقتی حوصله‌مون سر رفت و تلویزیون رو خاموش کردیم می‌بینیم که چقدر بهتره حال‌مون؛ مثل تلفنی حرف زدن با آدمی که واقعاً حرفاش برامون بی‌معنیه و تا یه حرفش تموم می‌شه دوباره ازش می‌پرسیم دیگه چه خبر، ولی حواس‌مون نیست که هی داریم گرفتار همون دور باطل می‌شیم تا اینکه بالاخره م
بله. چند شبی هست که صدای این سریال جدید شبکۀ دو توی خونۀ ما هم می‌پیچه؛ و بله ما هم از این توفیق اجباری بهره‌مند شدیم.
اجازه بدید تا همینجای فیلم برداشت خودم رو با این توصیف تکراری‌ام شروع کنم: داستان فیلم در حد نوشته‌های نودوهشتیاست، اونم نه نودوهشتیای پیش از فوت مرحوم جوشنی، نه، نودوهشتیای همین حالا.
در ادامه باید بگم برای نشون دادن فاصلۀ فرهنگی بین دو گروه مذهبی و غیرمذهبی تا جای ممکن به گروه اول توهین می‌کنه و اختلاف بین این دو رو  انق
 
 
جناب ساموئل اسمای (بله، دقیقا همان فردی که لبخند میزند، فامیلیش جالبه ها! اسمایم نشدیم!) می‌فرمایند که :
 
هیچ یک از تمایلات نفس انسانی خطرناک تر از تمایل به تنبلی نیست »
خب، اگه فکر کردید که این جمله رو اینجا نوشتم تا شما رو نصیحت کنم باید بگم سخت در اشتباهید :))
اینو اینجا نوشتم تا بگم من همون آدمی هستم که اینو چهارسال پیش وقتی داشت واسه کنکور ارشد می‌خوندم اول کتاب فلسفه ت.ت نوشت تا به خود بگوید آدم باش!
آمّا آخه من چرا باید آدم باشم!
برای 20 ام بلیت گرفته بودم . 19 ام با بر و بچ تیم رفته بودیم با چندتا رستوران و فست فود قرارداد ببندیم . البته منو احسان دیرتر بهشون ملحق شدیم چون کارا برنامه نویسی مونده بود . شبش (19 ام) ساعتا 11 شب رسیدم اتاق . انقدر خسته بودم که حد نداشت به زور یک قسمت از Homeland رو دیدم و خوابیدم . البته نتونستم خوب بخوابم چون فرداش روز خداحافظی با هم تیمی هام بود که دیگه برام مثل یه خونواده هستن . 
چقدر 20 ام روز مزخرفي بود . با اینکه میخندیدیم اما یه بغضی پشت ا
عشقم یه چیزی بود شبیه آبله مرغون که بالاخره باید میگرفتی، یا تو چت روم، یا تو راه برگشت از مدرسه، یا ترم اول دانشگاه. . من از آبله مرغون فرار کرده بودم. عشق و جمله‌های عاشقانه و رماناي عشقی و شعر و آهنگای پاپ شکست عشقی واسم شوخی بود. همشون چیپ و پیش پا افتاده بودن و من برای چیز بزرگتری به این دنیا اومده بودم. برای درک داروین، یا افلاطون، یا قورت دادن کتابای قطور روانشناسی. من وسط گرمای تابستون تاکسی میگرفتم و میرفتم دانشگاه تا با چند تا دانشجو
فیلمسازی حرفه مزخرفي است. فیلم‌ساختن، معنی‌اش ارتباط با تماشاگران، رفتن به جشنواره‌ها، خواندن نقدها و مصاحبه‌ کردن‌ نیست. معنی‌اش این است که هر روز صبح، ساعت شش از خواب بیدار شوی. یعنی سرما، یعنی باران، یعنی گل و شُل، و اجبار به حمل پروژکتورهای حجیم و سنگین!

فیلم‌سازی یک حرفه‌ی اعصاب‌خُردکُن است که در یک نقطه‌ی مشخص از آن، مجبور می‌شوی همه‌چیز را در درجه‌ی دوم اهمیت قرار بدهی؛ حتی خانواده‌، احساسات و زندگی خصوصی‌ات را. البته شای
سلاااااامممم ^__^ 
خوبید؟ یکم بیاید حرف بزنید دلم پوسید بابا '_' 
● دبیر هندسه/گسسته‌مون اومد ۵شنبه و خب واقعا واقعا هزاران‌بار ترسناک بود :/ فکر کنید اومد تو و در همون لحظه اول یکی رو بیرون کرد :| اینقدر جو سنگین بود که خدا میدونه :/ حتی یکی از بچه‌هامون که آریتمی قلبی داره بعد کلاس کارش به اورژانس کشید :| منم سردرد و سرگیجه گرفتم :| جرئت نداشتم آب بخورم :/ ولی خا بسی دبیر میه و بالاترین درصدها همیشه برای اون بوده! ولی خا ترسناکه :/ هزاران بار تر
امروز صبح ساعت 4 صبح رسیدم زاهدان . اومدم خوابگاه . رفتم یه دوش بگیرم که متاسفانه مسعولین یادشون رفته بود آبگرم کن خوابگاه رو روشن کنن . این تا اینجای کار . یکم با بکس فک زدیم بعدش خوابیدم . الان هم بیدار شدم و دارم اینا رو مینویسم . امروز کلیپی رو دیدم که تو استارتاپ یه تیکه از مصاحبه من رو هم نشون میداد برام جالب اولین بار بود داشتم جلو دوربین مصاحبه میکردم و صد البته مضحک :دی کلیپ رو آخر همین پست میزارم .
از تعطیلات بگم . که خوب بود . تقری
این مدت این‌قدر تلخ بودم و کلافه که با هفت-هشت من عسل هم نمی‌شد خورد منو، چه برسه به یه من. تلخِ تلخِ تلخ. به تلخی زهرمار. حتی یه پست هم داشتم می‌نوشتم راجع بهش، ولی این‌قدر تلخ بودم که حوصله‌م نگرفت تمومش کنم. به قول پائولو کوئیلو "ویتریول" خونم زیاد شده. یه فکری باید به حالش بکنم، دیگه زیادی داره حالمو می‌گیره.
استرس مشروطی هم اضافه شده بود به این داستانا و داشت من رو می‌کشت. استادا نمره‌هارو نمی‌زدند و کارم شده‌بود چک کردن گلستان هر پنج
۷ موردی که هرگز نباید در مصاحبه شغلی بگویید.

1⃣ در شرکت (یا کسب‌وکار) شما چه کاری انجام می‌شود؟
هرگز از مصاحبه‌کننده این سؤال را نپرسید! اگر نمی‌دانید کار شرکت (یا هر کسب‌وکار دیگری که متقاضی آن هستید) چیست یا اینکه برای چه کاری مصاحبه می‌کنید، چرا آنجا هستید؟ باید قبل از مصاحبه وب‌سایت رسمی شرکت را (در صورت وجود) مطالعه کنید.
2⃣ کارفرمای سابق من آدم مزخرفي بود
اگر شغل سابق‌تان را تحت شرایط سخت رها کرده‌اید، شاید فراموش کردن ضربه‌ای که
وَأَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَى التَّهْلُکَةِ وَأَحْسِنُوا إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْمُحْسِنِینَ ۱۹۵بقره
و در راه خدا انفاق کنید و خود را با دست ‏خود به هلاکت میفکنید و نیکى کنید که خدا نیکوکاران را دوست مى دارد.

فراموش نکن
تمام سرمایه زندگیت دعای خیر والدین است.
کمترین قدردانیت این است
که دوستت دارم هایت را از آنها دریغ نکنی.
ما انسان ها گاهی اونقدر خودخواه میشیم که حتی این خودخواهی به خودمون هم رحم
یکی از دلایلی که هنوز شروع به نوشتن سفرنامه چین نکردم اینه که هنوز عکسارو کامل ندارم!!!!!!! بله ندارم همش تو گوشی دوستمه و رز هم که تهران زندگی نمیکنه ولی هفته دیگه داره میاد امیدوارم ازش بتونم بگیرم
روزهایی که قراره از دیجی کالا سفارشم برسه خیلی خوشحالم مثل امروز همش منتظر جایزه ام هستم. حتی اگه یه چیز کوشولو باشه 
واقعا در آستانه قرن بیست و یکم انسان ها هنوزم میخوان با جنک مشکلاتشونو حل کنن هیچی به این انسان اضافه نشده همون احمق نئا
خانم نعیمی به عنوان مشاور وب بنده هستش و افتخار مصاحبه با من رو داده امیدوارم لذت ببرید من به عنوان مشاور شما سوالاتی رو میخواستم بپرسم تا همه طرفدارا ازتون اطلاعات کافی داشته باشند وبتونند به راحتی به سایت شما اطمینان کنند !بله حتما در خدمتماول از همه لطفا خودتونو معرفی کنیدخب من رایا هستم 14 سالمه متولد 84 ماکانی ام علاقه خاصی به موسیقی هنر های نمایشی و کتاب دارم و خودمم دیگه معلومه در حد توان دست به قلم دارم و اهل تهرانمآیا رمان دیگه ای غ
یک جایی می خواندم که هنر نویسندگی یعنی از کاه کوه ساختن. ولی بعدها به این نتیجه رسیدم که تعبیر مزخرفي بوده. به این رسیدم که هنر نویسندگی یعنی شکوه بخشیدن به لحظه های خرد زندگی، به خصوص توی داستان کوتاه. ما آدم ها راحت از پیش پای ثانیه ها می گذریم و گذران لحظه های روز و شب برایمان شفافیت ندارد. ابر تیره و کثیف عادت لحظه هایمان را بی شکوه می کند و راستش من عاشق داستان کوتاه هایی هستم که شکوه لحظه های خرد زندگی را ابهتی عظیم به آن ها برمی گردانند.
پ
آره . این انتخاب خودم بود تا حرف ندارم چیزی نگم یا وقتی دستم درد میکنه نارسا ننویسم‌. فکرا رو میزنم کنار، پنجره رو میکشم به چپ تا هوا بیاد .لپتاپ رو باز میکنم. مقاله ی ۴۴ ام :اختلال ناهماهنگی رشد» که میگه: هماهنگی حرکتی ضعیف در کودکان  از سالهای قبل از ۱۹۳۷ مورد توجه قرار گرفته بود و.» سال ۱۹۳۷. اگه تو آلمان بودم شغلم چی بود؟ تازه چند سال سایه ی سیاه و شوم جنگ از زندگیم دور شده بود، یه شِف بی حوصله بودم که تو یه رستوران  که بعد اون همه دریدن و
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب