نتایج مطلب ها برای عبارت :

دنیامه با اخرت هرجور مخای بسوزان خون میچرخه که چه بشه تو ای قلب مریض مه

                                         بسم الله الرحمن الرحیم
حق الناس نخور نماز نخواندی نخواندی، روزه نگرفتی نگرفتی⁉️
تو شغلت درستکار باش حق الله را خدا می بخشد⁉️
گفت می بخور منبر بسوزان مردم آزاری نکن⁉️
یک سئوال چه کسی چنین اجازه اي به شما داد!؟
اگر پیشوا و جلودار به شما گفته بله درسته
اگر غیر از او هرکه گفته مگه به گفته هرکسی باید ترتیب اثر داد!؟
مگه فقط اذیت و آزار مردم ممنوع و حرام
شما یا مسلمان هستید یا نیستید
اگر نیستید شما
استغفر الله من جمیع ما کره الله اللهم انی استغفرک ما قدمت و ما اخرت و ما اسررت و ما اعلنت من معصیتک و استغفرک من الذنوب التی لا یغفرها غیرک و لم یطلع علیها سواک و لا یسعها الا حلمک و لا ی منها الا عفوک و استغفرک من کل یمین صدر منی فخالفت منها و استغفرک منها یا لا اله الا انت سبحانک انی کنت من الظالمین
رسول اکرم (ص)
فرصت را براى اعمال نیک پیش از آنکه شش چیز رخ دهد غنیمت شمارید، فرماندارى سفیهان و کثرت شرط در کار معامله و فروش منصبها و کوچک شمردن خونریزى و بریدن با خویشاوندان و تازه رسیدگانى که قرآن را بآواز خوانند و یکى را بامامت وادارند که براى آنها تغنى کند اگر چه دانش او کمتر باشد.
پیشگویی دقیق اينده
دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌اي که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبودراستی تو اين همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببینشرح اين زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌گریه ک
امروز 23ساله شدم اما هرجور حساب کردم دیدم من به اندازه 23سال زندگی نکردم
23سالگیم تو غریب ترین حالت ممکن اومد دو روز مونده به هفت بابا بزرگ /توگیر ودار کنکور ارشد/تو کارهاي پايان نامه/زمانی که حتی نمیتونم شروعشا مزه کنم و 
 سلام غریب ترین23سالگی
درد حجران دلم میکشد و زنده نگه میدارد
خدا مرده تنی را ز مرده دلی به میدارد
حضرت عشق بگفتا گر دیوانه شوی
تورا از همه عالم نگه میدارد
صد حیف اگر قلب مرا مرده فکندند ولی
عاشقان را به ابد زنده نگه میدارد
اي عشق بسوزان که نیرزد دیگر
او دم بی عشق را گنه میدارد
ظلام،گر همه عمر بماند بی عشق
میخانه عشق را خانه نگه میدارد
حالم کمی گرفته، خشم دارم از عین و چس کلاس‌هاش. چیا هربار و هربار میشینه واسه ما کلاس میذاره و باید بشینم و تماشا کنم و گوش بدم. امیدوارم کارشون درست نشه هیچ‌وقت حالا یا برن یا بمونن دیگه فرقی برام نداره.
حالم کمی گرفته، خواب س رو دیدم که باهاش در رابطه‌ام و دوسم داره ولی بهم خیانت می‌کنه و من رنج می‌برم و سکوت می‌کنم. خواب ش رو دیدم و مادرجون و گربه.
حالم کمی گرفته ولی باید امروز هرجور شده کار پايان‌نامه‌ام رو تموم کنم.
حالم کمی که چه عرض کن
اينکه انتظار دارن به خواهر و برادر کوچیک تر از خودم‌سخت بگیرم و براي "موفقیت"شون.براي بدست آوردن احترام و رضايت دیگران نسبت به خودشون نصیحتشون کنم.چقد بیرحمانه است؟چقدر درسته؟چقدر اشتباهه؟چقدر واقعا مسئولم؟چقدر اصلا مهم نیست و نباید به اين قرارداد هاي اجتماعی تن داد و گذاشت خوش باشند هرجور که دلشون میخواد؟چرا باید ساجد قهرمان ژیمناستیک بشه چون من قبلا ژیمناست بودم؟چرا همش باید ورزش کردن یا نکردنشون درس خوندن و نخوندنشون اينقدر واسم
عید غدیر بر تمام محبان
مولی موحدین علی ع مبارک.
در حضور هفت گروه هفت کار را مخفی کن تا سعادتمند شوی :
در حضور فقیر دم از مال و منالت نزن _ در حضور بیمار سلامتی ات را به رخش نکش _ در حضور ناتوان قدرت نمايی نکن _ در برابر غصه دار خوشحالی نکن _ در برابر زندانی ازادی ات را جلوه نمايی نکن _ در حضور افراد بی بچه از بچه هايت تعریف نکن _ در برابر افراد یتیم از پدر و مادرت نگو .
هر گاه از کسی سوالی شد درباره ی چیری که جواب ان را نمیداند از گفتن نمیدانم خجالت نک
⛔Spoiler Alert⛔
البته خدا اجرشون بده واسه اين که فصل ۳ فقط ۸ قسمت بود. ولی هرجور فکر می‌کنم، منطقی نیست که حتی یه‌نفر از اون برادران روسی کمونیست ُ نتونن بگیرن؛ اين که با لباساي ارتش سرخ از دل آمریکا زدن بیرون بماند، اين که هاپر ُ با خودشون بردن یه‌چیز دیگه‌ست.
نگین که فکر می‌کنین هاپر به رحمت خدا رفته!
حالا با بودن هاپز توی شوروی شايد کنار بیام [با اغماض] ولی در مورد اون دموگرگن عمراً کوتاه بیام. و اگه یه نفر از دست‌کاری ژنتیکی و فولان حرف بزنه،
ته که دنیبی من بیبمه مريض
مه ره بوردنه تهران و تبریز
خدا دونه درمون بونه مه مريض
اگه مه یار مه ره ونگ هاده عزیز
 
ترجمه
تو که نبودی مريض شدم، من را براي معالجه به تهران و تبریز بردند
خدا میدونه مريضی من درمان میشود اگر من را عزیزم صدا بزنی
قصد داشتم بیايم اينجا و از دیروز بنویسم، لحظات تماما خوشش را ثبت کنم اما احساس کردم هرجور که بنویسم، حس درست و دقیق دیروز را نمی‌توانم منتقل کنم. انگار که اگر بنویسم خراب می‌شود اصلا.عوضش فکر کردم بهتر است به شما توصیه کنم که خیلی هم به برنامه‌هايتان پايبند نباشید‌. خیلی هم لازم نیست که حتما تمام کارهاي هر روزتان تیک بخورد. 
گاهی هم لازم و حتی ضروری است که روی همه‌ی آن‌ها خطی بکشید، بیخیال‌شان شوید و کاری که دقیقا آن لحظه دل‌تان می‌خواه
فردی به دکتر مراجعه کرده بود ، در حین معاينه یک نفر بازرس از راه میرسه و از دکتر میخواهد که مدارک نظام پزشکی اش را ارائه دهد!

دکتر بازرس را به کناری میکشد و پولی دست بازرس میذاره و میگه : من دکتر واقعی نیستم!
شما اين پول رو بگیر بی خیال شو 
بازرس که پولو میگیره از در خارج میشه!
مريض یقه ی بازرس رو میگیره و اعتراض میکنه!
بازرس میگه منم بازرس واقعی نیستم و فقط براي اخاذی اومده بودم ولی توی مريض میتونی از دکتر قلابی شکايت کنی!
مريض لبخند تلخی میزنه
اومد
الان که دارم مینویسم استخوناي صورتم درد میکنه .
خراب بود حتی خیلی خراب تر از چیزیکه فکرشو میکردم
از اون موقه تا الان دارم گریه میکنم . فکر کنم تا یه سال دیگه اين وضع ادامه داره
از اون موقه تا الان نخندیدم  و فکر نکنم به هیچ دلیلی تا سال دیگه هم بخندم
(البته اينجوری شبیه کسی میشم که خیلی ازش بدم میاد ولی چیکار کنم ؟  حالم داغونه)
هرجور فکر میکنم  هیچ اتفاق خوشحال کننده اي ممکن نیست بیوفته . اما نا راحتت کنندهه هاهیچ وقت تموم نمیشن
خودمو تو ا
خیلی مختصر، دوستانی که نوشتۀ وبلاگ هیولاي درون دربارۀ دورهمی وبلاگی نمايشگاه کتاب رو خوندن از اين مطلب بگذرن؛ دوستانی هم که هنوز درباره‌اش اطلاع ندارن لطف کنن به اين لینک برن (راستش هرجور حساب کردم دیدم باتوجه به خود نوشته و نظرات بچه‌ها گذاشتن لینک بهتر از اينه که من درباره‌اش بنویسم).
برنامۀ خودم هنوز مشخص نیست؛ ولی همه‌جوره دارم سعی می‌کنم که به اين برنامه‌ برسم.
پنجشنبه نوشت: به امید خدا فردا می‌آم.
یکی از مزخرف ترین کارايی که دارم اين چند وقت انجام میدم رفتن به کلاسه :/ ینی مجبورما -__- ینی اصن اين زندگی همش به پاي اجبار و زور واسه من ميچرخه یبار نشد من به خواسته و میل خودم یکاریی و انجام بدم و ازش لذت ببرم .همش زور و اجبار .
1.میدونید دیگه من چقد تو فیزیک کند ذهنم :) (و رشته م ریاضی فیزیکه:|) امروز دیدم عهههه رسماً پهنم رو پاسخنامه و هر عددی که می بینم دندونام می ریزه :) غیرتی شدم آقا! رفتم یه کتاب گرفتم برا فیزیک. و بعد خرید کتاب باید میرفتم کلاس. شايد باورتون نشه ولی در عرض 20 دیقه از خونه رفتم کتابفروشی، از کتابفروشی رفتم کلاس :) اين بنظرم تو شهر تهران باید بعنوان رکورد ثبت بشه.
نگم از اون لحظه براتون که به راننده تاکسی گفتم آقا برید بقیه رم حساب می کنم. یه نگاه جذابی
سلام 
زمانی که نظریه زمین مرکزی نظریه پذیرفته شده بودش، کلی دانشمنداي اون موقع نشسته بودن که راهی پیدا کنن که بتونن مدار سیاره ها رو درست کنن. چون با در نظر گرفتن زمین به عنوان مرکز منظومه، مدار هاي سیاره ها به شدت عجیب غریب میشد. براي همین مثلا مجبور بودن یه مدار هاي فرضی کوچیک تر درست کنن که سیاره دور اون ميچرخه و مرکز اون مدار دور زمین ميچرخه
خلاصه اين نظریه با اضافه کردن اين چیزا "توجیه" میشد و میشد بگیم که نظریه درستیه چون مدار سیاره ها
بعضی وقتها خود طبیب هم مريض میشه ولی با اين حال  مريض رو هم درمان می کند.
اما تا حالا به اين فکر کردید که کسی که گرفتار  مشکلات اخلاقی است روح خودش مريض باشد نمی تواند درس اخلاق به کسی بدهد 
یعنی در واقع کسی که خودش رو تربیت نکرده نمیتواند کسی دیگر رو تربیت کنده ( حتی فرزندان خودش رو)
 پس قدم اول براي اصلاح خانواده و جامعه اول تربیت خودمان هست بعد دیگران
 بقولی خفته را خفته کی کند بیدار»
اما آنچه باید انسان بیدار انجام دهند اين است که آن کس ک
حرف اول: همیشه می‌خواي یه تصمیمی بگیری ببین چی رو از دست می‌دی چی رو به دست می‌آری»؛ اين جملۀ معروف سرپرست پروژه‌مون توی دادگستری بود. هنوز هم که هنوزه گاهی که من و ن با هم حرف می‌زنیم از اين جمله‌اش یاد می‌کنیم. 
گاهی دستاورد بعضی تصمیم‌ها یا بهتره بگم تصوری که از دستاوردشون داریم انقدر بزرگه که ارزش هرجور تلاش و سختی و خستگی و. رو داره؛ ولی وقتی پاي ازخودگذشتگی دیگران بیاد وسط می‌بینی همون دستاورد چقدر بی‌مقداره. 
برنامۀ کلی‌ام ت
تو اين 1 سال پیش رو ، هر روز که از درس خوندن خسته بشم، هر روزی که ناامید و بی حوصله بشم باید واسه خودم کل اين 1 ماه یا لااقل همین امروزش رو یادآوری کنم ، همین امروزی که مريض اگرسیو وسايل رگ گیری رو پرت کرد ! من اين همه سختی نمیکشم که نهايتش بخواد برسه به اينکه مريض ها وسايل طرفم پرت کنن! باید درس بخونم ،باید ادامه بدم ، باید خودمو نجات بدم . یادم میمونه .
1. از اين پل هوايی جدیده اتوبان که دورش پلاستیک ضخیم کشیدن ادم خودشو پرت نکنه پايین متنفرم. اگه از دست خودم خسته شدم چی؟ 
2. یه غلطی کردم به آقاهه گفتم حاجی قبل امپول بی حسی به دندون صاحاب مرده م ژل بزن دردددد داااارهههه. حالا دو ساعت نشسته برا من توضیح میده ژل تاثیر نداره، بخاطر تلقین برا بچه ها میزنیم. برو بابا. لباس مدرسه تنمه ولی کند مغز نیستم که :| پارسال که یه راست بعد مدرسه میرفتم کلاس زبان کیفمو میذاشتم تو موسسه بعد میرفتم بیرون برا خودم پ
 ساعت را نگاه می کنم دل شب است و باز من بیدارم.چیزی در درونت بی خوابت کرده اصلا چند وقت است زیاد معناي خواب شب را درک نمی کنی.چند صباحی فاصله افتاد فکر کردی دیگر تمام شد و اما نشده بود.کتاب را دستت می گیری اما هنوز نقطه رهايی را نمی فهمی باید خسی شوی تا بخوانیش.خس نشده میقاتم آرزوست.دلم نوشتن می خواهد. بنویسم برايت خوب است؟ رهايش کن .باز هم در بند خویش.چقدر اين تعلق آزارت می دهد تا کجا؟ فکر می کنی چرا چنین شده؟بی ربط نمی نویسی؟یاد سحرهاي
یکی از غول هاي تخصص که درواقع غول آخره، کیس بورد هست، یعنی یک بیمار باید پیدا کنیم که چهار قسمت فکش جراحی بخواد . تا اينجاش که به سختی پیدا میشه . قسمت دردناکش اينه باید از مرحله به مرحله ی جراحی عکس بگیریم . و واقعا حس بدی از اين کار دارم . اينکه مدام باید لب و گونه و زبون مريض رو کنار بزنم و اونم کلی اذیت بشه که یک عکس خوب ازش دربیارم . اصلا نه خوشايند مريض نه من . ولی مجبوریم نمیدونم چرا تو سیستم آموزشی به اين قسمت حقوق بیمارا توجه نمیشه .
+ میلاد امام مهربونی‌ها، امام رضا(علیه‌السلام) مبارک!
 امیدوارم دلتون به لطف رضا همیشه راضی و شاد باشه :)
++ شب عیده، امشب یه نفر کنار پنجره فولاد رضا نشسته، یه نفر شیفت و گرفتار کار، یه نفر تو خونه‌اش تخت خوابیده یه نفر هم از اين پهلو به اون پهلو میشه و خوابش نمی‌بره، اما اين وسط یه عده چشم انتظارن، یه عده تو بیمارستان‌ها مريض دارن و دل نگرانن، یه عده هم رو تخت بیمارستان از دور زمزمه میکنن "السلام علیک یا علی‌ بن موسی الرضا المرتضی" !
دعا کنی
عمیقا باور دارم آدمی که دائم در حال دروغ گفتنه، بعد از مدتی اين دروغ‌ها تو شخصیتش نفوذ می‌کنه و اون رو تبدیل به یه آدم متناقض مريض می‌کنه. جوری که اصلا دیگه نمی‌تونه راست بگه. نمی‌تونه مسئولیت حرفی که زده رو قبول کنه. و اين خیلی درد بزرگیه. دردی که شايد رو خود اون آدم تاثیری نداشته باشه، اما رو اطرافیانش چرا. حتی اطرافیان سابق.
+ یه آدم چقدر می‌تونه مريض باشه که بعد از دو سال باز هم دست از تهدید و تهمت برنداره؟
+ کاش می‌تونستم به بابام هم بگم
با دو تا دیگه از دوستام و مامانم رفتیم مراسمش.جالبه که دوستاي نزدیک اون زمانش هیچکدوم نیومده بودن.براي خودمم عجیبه واقعا.اين دوستم همکلاسی دبیرستانم بود و همون موقع هم باهاش چندان ارتباطی نداشتم.اين چند سال هم کلا ازش بیخبر بودم.نمیدونم چرا واقعا شايدم به خاطر فشارهايی که گاهی رومه کنترل نداشتم روی خودم.رفتیم اونجا و کلی توی بغل خالش گریه کردم.کلی همونجا گریه کردم و چشمم که به عکسش میوفتاد گریم بیشتر میشد.هیچوقت گریه هام دست خودم نبوده.هیچ
دانلود اهنگ علی پارسا عشقت دنيامه

حسم به تو بی اندازست یه امید تازست
دانلود آهنگ جدید علی پارسا به نام میشه

بمون واسم علی پارسا دانلود

دانلود اهنگ علی پارسا قلبم

متن اهنگ تو بمون واسم علی پارسا
دانلود اهنگ علی پارسا بمون واسم

متن اهنگ علی پارسا بمون واسم
.
مدت زیادیه نمیدونم چرا می‌نویسم. اگر اين مدت ادامه دادم واقعا تنها بودم. خیلی وقته به هیچ پستی حس خوب» ندارم. به خودم میگم خب که چی؟ چرا باید براي کسی مهم باشه؟ 
ترجیح میدم نباشم و احمقانست که دارم اينارو مینویسم. نیت قلبیم ذره‌اي احترام به مخاطب و مودب بودن نبود. 
احساس میکنم اونقدر نیاز به توجه دارم که هرجور خودمو کنترل کنم نمیتونم رابطه سالمی با هرچیز یا هرکسی داشته باشم.









متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فا
آدم در تنهايی است که می پوسد و پوک می شود و خودش هم حالیش نیست.
می دانی؟ تنهايی مثل ته کفش می ماند، یکباره نگاه می کنی می بینی سوراخ شده.
یکباره می فهمی که یک چیزی دیگر نیست.
بیشتر آدم هاي دنیا در هر شغلی که باشند از خودشان هرگز نمی پرسند چرا چنین شغلی دارند.
چیزهاي دیگری هم هست که آدم دنبال دلیلش نمی گردد.
یکیش مثل تنهايی است.
خیلی ها فکر می کنند که سلامتی بزرگ ترین نعمت است، ولی سخت دراشتباهند،
وقتی سالم باشی و در تنهايی دست و پا بزنی ، آنی مر
ترم چهارم کارشناسی بودم، تربیت‌بدنی۱ رو برداشتم که آمادگی جسمانی و از اين چیزها بود و امتحان هم چند بخش بود که یکی‌اش ده دور دوییدن دور زمین یه‌چیزی‌بال بود. پروسۀ گواهی پزشک بردن و معافیت گرفتن هم انقدر سخت و طولانی بود که من از خیرش گذشتم. انقدری اين یه واحد برام سخت بود که بارها ادعا کردم ـ و هرچی جلوتر می‌رفتیم حتی التماس می‌کردم ـ حاضرم به جاش دوباره صرف۲ و نحو۲ رو بردارم که مجموعش می‌شد هشت واحد بسیار سخت که خب شدنی نبود. علی أی ح
م.ن از دبستان همکلاسیم بود و صمیمی ترین رفیقم شد توی دبیرستان.دو سال پشت کنکور موند.سالی که من دندون قبول شدم و دانشگاهم رو هم نمیدونم چرا خانوادش انقدر خفن میدوننش!همش باباش تحقیرش میکرد که ببین تیارا شرايطش مثل تو بود اما اون قبول شده اونم فلان دانشگاه!ولی تو نشدی.یه سال بیشتر از من موند پشت کنکور.انقدر براش استرس داشتم که زمان اعلام نتايج احتمالا جزو اولین کسايی بودم که توی سايت یه ریز در حال رفرش کردن صفحه بودم و من بهش خبر دادم که نتايج
اون وقتی فهمیدم که فعالیت زیاد توی اينستاگرام چقدر کار چیپیه که صبح‌ها وقتی می‌رفتم توی مترو متوجه قالب اينستاگرام توی صفحه‌هاي گوشی هرجور آدمی می‌شدم. از خودم پرسیدم خوشت نیومد؟ بعد سرم رو به نشانه‌ی نچ» کمی حرکت دادم و گفتم متاسفانه تو هم با همین آدما عضو اين شبکهاي هموطن! 
اون وقتی که یه لحظه به تمام خانواده‌هايی فکر کردم که دختر و پسرشون با اين فضاي قابل ابراز وجود عوض شدن و به معنی واقعی کلمه بی‌حیا. به تمام بچه مذهبی‌هاي خوبمون
دیروز از صبح تا ۲ یک سره داشتم کار میکردم ‌.
ساعت دو پام رسید پاویون تا اومدم نهار بخورم باز زنگ زدن که بیا اورژانس ویزیت خوردی .
خلاصه نهار نخورده رفتم کارها رو انجام دادم .
برگشتم سریع نهارم رو خوردم و رفتم اورژانس پیش پزشک اورژانسش نشستم و با هم مريض دیدیم .
تا ساعت ۱۲ شب .
مريض میدیدیم و دفترچه ها دست من بود و میگفت تو تجویز کن بنویس ، منم سریع میگفتم فلان دارو و . اگر لازم بود دارو اضافه میکرد ، کم میکرد و بعد من مینوشتم
کلی دستم راه
گیتار برقی عزیزم
یکی از خنده دار ترین اشنايی هاي دنیا رو داشتیم تا براي هم دیگه کسی بشیم که بشه با خیال راحت پیشش هرجور دلمون میخواد باشیم؛خوشحال و خندون یا عصبانی و داغون و افسرده 
ازون معدود ادم هاي خوبی که فقط کافیه بگی حالت خوب نیست یا دلت گرفته تا سریع یه فوش بذاره بغل اسمت و بگه بیا پیشم .
خوشحالم که باعث شدم اولین ترکتو بدی بیرون و همه بفهمن که چقدر خفنی که بخوام پیش کامران رسول زاده باد به غبغب بندازم و بگم رفیقمه ها


امیدوارم بهترین ب
من در حال حاظر حدود 11 سالی هست که توی اين شرکت به عنوان حسابدار مشغولم. خب اوايل که حسابدار نبودم یه دانشجوی ترم 2 حسابداری که مجبور بودم به خاطر کار شرکت بیشتر کلاس ها رو پنجشنبه و جمعه ها بگیرم و به هر صورتی که بود کارشناسی رو تمام کنم و دیگه هم سمت درس و ادامه تحصیل نرم. توی شرکت هم خبری از حسابدار ارشد نبود که فقط پايان هر سال یه آقايی میومد حسابها رو میبست و اظهارنامه رد میکرد و میرفت بدون اينکه بخواد از فوت و فن هاي حسابداری و اداره دارايی
خیلی از شما منو با موهام میشناسید. موهاي خرمايی! آووکادو منو با موهام یا با چال زیر گونه هام به شما معرفی کرده. اما من امروز رفتم  آرايشگاه، اين مدل رو گذاشتم جلوی خانم آرايشگر و کوتاهشون کردم. بعد همونجا تو ارايشگاه عکس گرفتم و براي آووکادو فرستادم. اولین واکنشی که نشون اين بود که دیگه نمیشه بافتشون. اونم با افسوس زیاد! حالا انگار بافتن اينا از هرچیزی که تو ذهن من ميچرخه مهم تره. الانم باهام قهر کرده و جوابمو نمیده چون بی خبر اين کارو کردم. چ
واقعا بعضی ها را باید کشت!می گه فلانی شانس دارهحالا طفلک بابای فلانی مريضی صعب العلاج داره ها.میگم از مريضی باباش پیداست شانسش!میگه فقط بابای اون مريض شد آیا ؟راست می گه اينو. بابای اين طفلک هم مريض است مدتهاست.منتهی،اين خانوم که الان شاکی است از دنیا، یک شازده پسر تو زندگی اش بود، اوکازیون!حتی خواستگاری هم رفت و قر و قنبیلهاي ناشتا منتهی، خود خانوم یک خبطی کرد تو همون دوران، انگاری بگی با یکی دیگه هم رویت شد، گذاشتنش زمین!خب بگو آخه الاغ! شا
هیچکس باور نمیکنه من بابت تنها یک مريض بدحاله که عملا شدم فیکس اورژانس.!آدم هزارتا ویزیت خوشحال بخوره ولی یه مريض دیسترس تنفسی که به خط آخر درمان هم جواب نداده و تخت icu هم براش جور نمیشه به پستش نخوره!
*عوضش یه رزیدنت داریم امشب که مطمئنم اگه بذارمش زیر زبونم مثل شیرینی خامه اي حل میشه.دخترک فوق مهربونم:)
چه ها امروز اومدن بیمارستان که واسه جشن فارغ التحصیلی یه کلیپ تو فضاي بیمارستان و مثلا در حال کشیک و cpr و تعویض پانسمان و غیره بسازن.یه قس
بنام خالق هستی
عوامل شکر گزاری:
یک سری از عوامل هست که اگر انسان آنها را دریابد و به ان اعتقاد قلبی داشته باشند انسان باطنا یک حس شکرگزاذی نسبت به خداوند پیدا میکند
اول اينکه :
نعمت ها را ببیند
اين خیلی مهم است که انسان نعمت ها را ببیند
خداوند زمانیکه براي انسانها مثال هايی در ايات قران میزند متذکر میشود که اين مثال ها براي اهل تسلیم مايه ايمان آوردن است  ولی همین مثال ها براي اهل کفار مايه ضلالت و گمراهی است
خداوند حکیم در آیه شریفه 26 سوره بق
به خودت میاي و میبینی داری سوابق مريضو میخونی و میگه به جز دو بار اقدام به خودکشی و فرار از خونه و مصرف آیس و سکس پر خطر سابقه دیگه اي نداره. و بعد مکث میکنی. چه سابقه دیگه اي میخواي؟
به خودت میاي و میبینی دیگه بدون تعجب میگی خانم شونزده ساله متاهل با سابقه سقط یا خانم بیست ساله متاهل از ده سال پیش و بعد که تو ذهنت متوجه میشی ده سالگی ازدواج کرده هم تعجب نمیکنی، چون دوازده ساله ی باردار دیدی.
به خودت میاي و جن و پری و ارواح برات عین شوخی شدن.
تو با
راستش اصلا نمیتونم دیگه به هیچ پسری اعتماد کنم اصلا وقتی میگه دوست دارم خندم میگره 
ببخشید ولی بران غیر قابل باور شدن
مهر پارسال یادتونه مريض شدم ۲۰ روز من همش بیمارستان بودم
امسال هم همینجوری شدم
اصلا من هر موقع میخوام درس بخونم اينشکلی میشم
چ خبرا دوستان؟؟
چیزی که خیلی توی متن‌هاي من مشخصه، ايده‌ی عدم اعتماد به نوع بشر»ست. اعتقادی که با هر ثانیه زندگی بیشتر در مورد صحت‌ش مطمئن می‌شم. 
سال گذشته از یکی از دوستانم که دانشجوی سال آخر حقوقه خواستم یک وکیل درست‌درمون به‌م معرفی کنه. اون یکی از اساتیدش ُ معرفی کرد و ما هم پرونده رو سپردیم دست‌ش. وکیل به‌مون گفت که اين پرونده 90 درصد برنده‌ست و اون 10 درصد هم می‌ذاره پاي اين که مامور به انجامه و نه نتیجه و ال‌وبل. 
حالا به هرحال مبلغ نسبتاً قابل ت
‫- سندروم "مونشهاوزن با وکالت" یه بیماری روانی بزرگسالانه.‫مونشهاوزن یعنی وقتی به خودت صدمه می‌زنی تا جلب توجه کنی. خودت رو مريض جلوه میدی، تا همه آماده باش درخدمتت باشن. از طرف دیگه، مونشهاوزن باوکالت، وقتیه که یکی دیگه رو مريض جلوه میدی تا بتونی ازش مراقبت کنی. تا بتونی نجاتش بدی.یا سعی کنیو بقیه ببینن داری تلاش می‌کنی
+‫ یعنی می‌گی اون همچین مشکلی داره؟‫- دارم میگم آدمايی هستن که همچین مشکلی داشته باشن. اکثراً مادرها. مادرهايی که ن
1) اين آخرین باریه که قبل از کنکور 98 منو میخونید. بعدشم نمیدونم چی میشه دیگه. اگه تا یکی دو روز بعدش خبری ازم نشد، دو حالت داره. یا مُردم و یا کنکورمو خراب کردم. 
2) تو شهر ما سه تا دانشگاهه. البته با یه دانشکده علوم پزشکی که تاپ ترین رشته ش پرستاریه. همیشه کنکور تو دانشگاه دولتی برگزار میشده و من اونجا رو تقریبا مثل کف دستم بلدم. در کمال ناباوری امسال تو دانشگاه آزاد هم کنکور برگزار میشه و من افتادم اونجا. حتی نمیدونستم از در که وارد شم باید کدوم و
دانلود آهنگ تیتراژ سریال عطرعشق علی پارسا بمون واسم
در ادامه می توانید آهنگ سریال ترکی عطر عشق با صداي علی پارسا را دانلود کنید.
عشقت دنيامه؛ همه جا باهامه مهربونم هستم تا تهش با توبذار دستاتو روی شونمبارون بزنه نم نم؛ من و تو کم کم بشیم دیوونهحسم به تو بی اندازه ست یه امید تازه ست با تو توو خونه تو بمون واسم اگه روی تو حساسم
 دست من نیست که به تو پرته حواسمتو یه دنیايی؛ با اون چشماي رؤیايی تو بمون واسم اگه روی تو حساسمدست من نیست که به تو پر
در مجلسی به اتفاق جمعی از دوستان به مناظره  نشته بودیم که یکی از دوستان قرار بود در همان لحظه وارد شود . جهت خنده و مزاح به دوستان گفتم هم اکنون یکی از دوستانمان به جمعمان خواهد پیوست و همگی او را می شناسید . 
پیشنهادی دارم کمی با هم خنده کنیم . 
چطور است وقتی دوستمان وارد شد به او بگوییم چه شده است تو را . رنگ و روت پریده  مريضی مشکلی داری  
و خواهید دید که خودش را ببازد و به گفتهايمان باور شود . 
وقتی وارد شد هر کداممان حرفی به او گفتیم . یکی می گف
عسل ویار الویه کرده، گذاشتم مرغ و تخم مرغ و سیب زمینیش بپزه، منم دراز کشیدم کنارش و دوتايى کارتون میبینیم.
همینجورى که چشمم به تلویزیونه مغزم روى دور تند داره ميچرخه. با اينکه تقریبا یک ماهه مامانم براى همیشه رفت کرج اما هنوز هیچکدوممون به اين وضع عادت نکردیم، امروز فکر میکردم وقتى ازدواج کردم و ازش جدا شدم اينقدر اذیت نشدم که حالا دارم میشم، اصلا انگار زندگى دور از مامانم رو بلد نیستم! صبح وقتى تنها میشم واقعا نمیدونم چیکار باید بکنم،یا ظه
سال‌ها پیش گفته بود اگر پسردار شدم اسمش را "سعید" می‌گذارم، وقتی خبر پسردار شدنش رسید منتظر بودیم یک سعید کوچولو به جمع خانواده اضافه شود؛ هنوز چند ماهی نگذشته بود که گفتند اسم تغییر کرد، مادرش خواب دیده و حالا شده سبحان! دوباره چند وقت بعد سارا گفت:_عمه! میدونی اسم نی‌نی‌مون چیه؟
_اره! سبحان کوچولو
_نه! اون قبلا بود الان قراره یه چیز دیگه بذاریم!
_شما هم اخر برا اين بچه اسم نمی‌ذارین!
احمد: حالا اگه ندیدی اخرش هم دنیا اومد تا به جاي پسر، دختر
مثل اين می مونه یه نفر چیزی بخوره که ارزش غذايی پايینی داره مثل چیپی یا پفک. حینِ خوردن هی چشم غره برن بهش هی بگن: "اينا چیه می خوری ضرر داره سرطان می گیری خودتو مريض می کنی چاق می شی"زهر مارش می کنن. زهرررررِ ماااار دقیقاً. همون
واقعیتش خیلی مزحکه که جمع رتبه کارشناسی و ارشدم روی هم ۴رقمی نمیشه و ی هفته‌ی پیش با همه‌ مسائلی که بود و گفتم مرحله‌ی دوم المپیاد دانشجویی دادم و احتمالا پذیرفته میشم و تو انتخاب رشته‌ی ارشدم دانشگاه مالک رو ۴۰ام زدم و حداکثر تو انتخاب ۱۵ دانشگاه امیرکبیر(دانشگاه خودم) یا دیگه علم و صنعت و . قبول میشم ولی امروز گفتن بیا واسه مصاحبه دانشگاه مالک اشترتازه منه به اصطلاح در مرز نخبگی باید در کنار همه‌ی رتبه‌هاي بدتر از خودم یه چی تو مايه‌ه
به نظرم بلاگفا دوباره داره جون میگیره یا شايد من یه مدت زیاد نبودم اينجا به نظر خاک خورده میومد.خوشحالم که اينطور نیستو جالبتر اينکه یکسری از وبلاگ ها رو بوکمارک کردم که در زمان مناسب بخونمراستی دلم براي بیمارستان و مريض و آنژیوکت بسیار تنگ شده و دلتنگ بوی مزخرف و گه الکلمدايی مادرم هم اومده بود میگفت سال دیگه میاي بیمارستانخواستم بگم مومن من سه ساله بیمارستانمموقت شايد
مريض شدم. تا همین حالا که از دوازده شب گذشته مهمون داشتیم، سرسام گرفتم. یه خروار تست و درد و مرض و کوفت و زهرمارم مونده، هر غلطی میکنم ساعت مطالعه م بیشتر از 5 ساعت نمیشه و حس کند ذهن بودن بهم دست داده، رشته ریاضی "فیزیکه" و فیزیکم از همه چیم داغونتره همچنان، کتابی که قد کلیه م پولشو دادم جر خورد، الان فهمیدم امتحان شیمی داریم، صبح ساعت 5 باید پاشم، بعد از ظهر دندون پزشکی.
شب بخیر. یه کم برام دعا می کنید؟
قلبم کمی مريض شده، ولی حالم خوب است. رفتن از شهری که در آن بزرگ شده‌ام، خیلی جدّی دارد اتّفاق می‌افتد. باران امسال زودتر باریدن گرفته تا خواستنی‌ترین قابِ شهرم را به آخرین تصویرهايم برچسب کند. به خاکِ کودکی‌ام قول داده‌ام، که اگر برگشتنی باشد، شاد و لبریز از خوش‌خبری باشد. قول داده‌ام خستگی‌ها و دلتنگی‌هايم را به باد بسپارم و پُر از نشانه‌هاي خوب باشم، در وعده‌هاي دیدارهاي زود.
به دوران شخمی مقنعه هاي سیاه و مانتوهاي آستین بلند خوش آمدمواي که بدم میاد از مقنعه. فک کن یه گردالی از یه چیز سراسر سیاه میزنه بیرون. شبیه کلم میشم تو مقنعه.من اصلا مخالف حجاب نیستم خیلیم طرفدارشم ولی نه اينجوری!والا تو عراق و ترکیه محجبه م هستن ولی دیگه یه گونی سیاه خالص نمیکنن تو سرشونمثلا مقنعه کراواتی من اشکالش چیه مگه؟ چرا نباید بذارن برا سر کار سر کنمیا فک کن دکتر پرستارا توربان داشتن. چقد خوشکل میشد چقد روحیه مريض عوض میشد
خببازم دارم دیر میخابم ولی خب خداروشکر باز بهتر از دیشبهاز خدا میخام فردا خیلی شلوغ نباشه چون گفتن شلوغه یکشنبه هافردا قراره با هم اتاقی دوران دانشگاهم(چقد غم انگیزه که دانشگاه شده فعل گذشته) قراره شیفت باشم ک  ترم بالايیم و اهل شهری توهمین اطراف بودخدايا فردا کار خرابی نکنم سوتی ندمبه خوبی و خوشی بگذرهمريض کمتر باشه والبته کمتر از امروز خسته بشم!تا پنجشنبه فیکس صبحم خدا بخیر کنه
وقت‌هايی هست توی زندگی که دلت میخواد یکی محکم تت بده و بگه بیدار شو. چشماتو باز کنی و ببینی همه چی خواب بوده. هیچ کدوم از سختیا، غصه‌ها، درد‌ها واقعی نبودن و همه چی تموم شده.
وقتايی هست توی زندگی که احساس می‌کنم لايق خیلی از چیزايی که دارم نیستم که واسه من دارن حروم میشن، مثل علمی که بهم غرور داده یا احساس پاک عزیزايی که بلد نیستم چطور قدرشو بدونم.
یه وقتايی دوس دارم توی زندگی هیچی نفهمم. شبیه مريض دیپ کماي آی سی یو که زیر ونتیلاتوره.
چرا عزا نمیگیرم من؟ عجیبه. خیلی شکل قبلنام نیستم دیگه.
صبح ِ امروز اولین روز ِ روان بود و تقسیم بندی، قرعه کشی شد و با اتندی افتادم که یه عالم تخت و مريض داشت. حالا من ۶ تا تخت دارم و هم گروهیم ۵ تا، اکسترن بقیه اتندا؟ ۲ یا نهايت ۳ تا. یه سری بحثا هم با هم کلاسی پیش اومد که خب دیگه اذیت نمیشم فقط نفرتم از خود اون آدم بیشتر میشه. ۶ تا تخت و شرح حال میگذره ولی گندی که همکلاسی به رفاقت زد نمیگذره و فراموش نمیشه، که خب مدتیه میدونم چقدر نباید گیر ِ ادم
توی آزمايشگاه ايستاده بودیم تا نوبتمون بشه واسه دیدن نمونه ی زیر میکروسکوپ. صدايی پشت سرم گفت: انقدر بدم میاد از اين آدمااا. برگشتم و دیدم داره به من نگاه میکنه. بهش گفتم از کدوم آدما؟ گفت شما قدبلندا که حق ما رو خوردین. بار اول نبود که اين حرف رو میشنیدم. بهش گفتم از آدمايی که سرماخوردن و بیحالن چی؟ خندید گفت نه از اونا خوشم میاد. اون یکی گفت وقتی مريض میشی چقد مظلوم میشی. زود برو خونه حالت بده.
نمونه رو دیدم. ازش عکس گرفتم. کوله م رو گذاشتم ر
تمام روز به انتظار تبغزل تخت را بخوانم  شبگهی لیلی ،گهی مجنون بسترگهی دشمن به خون،گه تل خاکستر نیامدی،تر شدم ،عزیزبسان زهر،هلاهل شدم ،مريضنپرس از براي من هم؟آری! مقصر تویی!به خواب دیده امازدست رفته توییقسم به صبح صادق از خواب زود پریددلم که نام تورااز دهان همی شنیدتو یاد نمیکنی مرا ومن هردمبیاد تواشک میرود از هردودیدهآهِ پر دردم مرا زدست خود گرفته اي و برده ايبه دست غم دل من را سپرده اي؟نشد که اين رسم عاشقی   ،تو.بگذریم   حضرت ع
الان بیش از یک ماهه آریان سرما خورده. یعنی دو هفته سرما خورده بود دو سه روزی خوب شد و باز دوباره سرما خورد. دفعه دوم که بردم دکتر گفت ویروسه و آنتی بیوتیک نمیخواد و فقط سیتریزن داد اما گفت اگر تب داشت بیارش. آخرهاي هفته اول از دفعه دوم کمی تب کرد اما با استامینوفن کنترل شد ولی سرفه داشت و من براش شربت بنفشه باریج گرفتم که سرفه هاش بیشتر و اخلاطی شد. آخر هفته دوم از دفعه دوم D: اينقدر بد سرفه میکرد و سینه اش خر خر میکرد که بردم یه دکتر دیگه و گفت بای
خیلی وقته اينجا ننوشتم. اولین دلیلم حال خیلی خیلی بد روحی اون روزا یعنی ۴ماه اخیر بود دوست ندارم چیزی بنویسم که توش گله و شکايت و غم و غصه اس بعدم کنکور و بعدشم فعالیت اينستايی (فعالیت کاری) باعث شد دور بشم ازینجا
بشدت دارم کار میکنم تا جايی که مدت طولانی و چندین بار سخت مريض شدم و الانم اثرات کلر کماکان پابرجاست خدا رو شکر که کاری هست براي انجام دادن
اگر گفتنی مفیدی بود میام مینویسم فعلا اين روزا همش خسته و خوابالودم وگرنه همچنان وبلاگ
از همین تریبون یه سلامی میکنم به اون آقايونی که تا وقتی میبینن یه خانومی در حال تعلیم رانندگیه از عمد یکاری میکنن اونو بترسونن بعد میان تو صورتش نگا میکنن
هی اقا صدامو داری؟؟ چند وقت بعد منتظرم باش چنان راهتو سد کنم که پشت فرمون اونقد بوق بزنی جونت دراد،اها شبم منتظرم باش نور بالا رو بزنم صاف بیوفته تو چشات کور شی به حول و قوه ی الهی که برا یه نابلد زورتو به رخ میکشی مريض بازی درمیاری. با یک انسان فوق کینه اي طرفی!
منتظرم باش داداچ ☺
امروز م
به نظرم یکی از آیتم هاي شغل خوب و رضايت بخش اينه که طرف هر وقت هوس کرد بتونه با ناهارش ترشی بخوره. نه مثل من باشه که از ترس اينکه بالاي سر مريض یه لحظه ماسکم رو بردارم، بوی سیر به مشامش بخوره و پیش خودش بگه: یعنی دندون پزشکه خیر سرش؟! با هوسم مبارزه می کنم و فقط روزاي تعطیل ترشی می خورم! 
البته اينکه انقدر حساسم و فکر میکنم مسواک زدن و آدامس خوردن هم بو رو کاملا از بین نمی بره؛ می تونه مربوط به یک خاطره ی دوران بچگیم باشه که دهان دندونپزشکی که پیش
علی رغم توصیه اکید پزشک به خودش و شوهرش، شوهر اجازه نده داروهاشو بخوره. باردار شه و بچه دنیا بیاد و هی اصرار کنه که باید پزشکش رو ببینه و باز هم اجازه نده. بچه هفت روزه شه و چاقویی که قراره باهاش براي بچه قربونی شه، مستقیم بره تو قلب شوهر و بیمار بستری و بدحال و اقدام به خودکشی و بد حال و معتاد و بچه پیش خونواده شوهر و محروم از دیدن مادر و پدر هم زیرِ خاک
بعدا نوشت: امیر میگه تو برو دِیْلی بذار. میترسه ازش حس میکنم. صورت سردی داره و هیچ احساسی ندا
هو الرئوف الرحیم
رفتیم.
رسیدیم خدمت آقا. به همره مامان اينها و ریحانه که کمکی تو ماشین ما نشست.
گرما بیداد می کرد. رضوان روز اول تو اون گرما تو تب م سوخت. بچم خیلی مريض بود. ولی فسقلک خانم و آروم کنار ریحانه می نشست و بازی می کرد و شیر می خورد و می خوابید.
روز اول سه ماهگیش راه افتادیم. 
تا رسیدیم مشهد تصادف کردیم. اعصاب رضا براي دو روز تامین شد. و گرفتار بابت کارهاي بیمه و . که حالا که اومده تهران پشیمونه. که کاش تهران دنبالش کرده بودم.
اشکال در تکلم وگفتارداره دکترهرکسی رادوست داری بفکراين مريض باش چون نقش بزرگی در زندگی من ايفامیکنداوتنهاهمدمی هست که دارم.اين حرف هاي فائزه بود که مبتلابه بیماریMSبوداوبسیاردرمعرض دودسیگاروقلیان قرارمیگرفت و اين اتفاق باعث کمبود ویتامینD3دربدنش شده بود.کیفیت رفتاراودرحدافرادشیداوروانی بود.واقعیت اين بود که او وابسته به شخصیت هاي اهل دودودم بود اين افراد ساعتی بااو موقت مینمودندومیرفتند.بعداز مرگ هرهمسرسراغ فرد دیگری میرفت.اعت
پارسال جوابا ساعت نزدیک 12 شب اومد، من خودم نمیدونستم و دوستم زنگ زد ک اومده برو ببین، بعد ب فاصله 5 دقیقه ک من تازه فهمیدم خاله ام زنگ زده ب مامانم ک سارا چیکار کردو دیگه از فرداش هم زنگ و اس ام اس همه شروع شد و کلی سوال و جوابامسال تعداد نفراتی ک منتظرن جواب هاي من بیاد بسیار بیشتر از پارساله!!! و راستشو بخوايد نگران اين نیستم ک خیلی صریح بهشون بگم: به تو چه! ک خب قطعا نمیگم ، اما ترجیحا نمیذارم تماسی برقرار بشه ک کسی چیزی بپرسه!اينستا ک ندارم کل
سلامت بدن و طول عمر قسمت دوم
همان طور که ذکر شد ۱۸ تا ۱۹ درصد عسل طبیعی آب و مابقی مواد جامد است
که مجموعا از عسل یک ماده نیمه سیال و بسیار غلیظ می سازد .
بخش جامد عسل شامل دو قند گلوکز و فروکتوز به مقدار تقریبا مساوی است
و درصد جزئی از آن شامل ساير مواد غذايی ؛
از جمله ساير قندها ، پروتئین ها ، اسیدهاي آمینه ، چربی ها ، مواد معدنی ، ویتامین ها ، آنزیم ها ، آنتی بیوتیک ها ، مواد ضداکسايش و غیره است .
بنابراين ، عسل با خواصی که قبلا براي آن به طور مشر
 
اخیرا مادرم را به شهر پل‌سفید که چهار فرسخ با روستايمان دادوکلا فاصله دارد، جهت درمان نزد پزشک بردم. در بین راه مادرم از اوايل دهه چهل، زمانی که هنوز جاده اتومبیل‌رو احداث نشده بود و از سختی‌هاي آن دوران برايم صحبت می‌کرد.
مادر می‌گفت: زمانی که کوچک بودی وقتی مريض می‌شدی، جسم بی‌هوش تو را کول می‌کردم و با پاي پیاده مسیر ۲۵ کیلومتری را طی می‌کردم و تو را نزد پزشک می‌بردم بعد از ویزیت پزشک و دریافت دارو مجبور بودم همین مسافت را طی کنم و
طی اين 1-2 روز یه پسری اومد و به من پیشنهاد داد که صرفا دوست معمولی باشیم
هه انگار من بچم . گفتم نه آقا جان اين دوست هاي معمولی آخرش میشه همون رابطه و وابستگی و چه و چه .
از اون اصرار و از من انکار که نخیر 
خلاصه که یک کلام گفتم نهههههه
از خودم راضیم خیلی راضیم که گفتم نه چون دیگه حالیمه که اينجور رابطه ها همش کشک و آخرش اشک و آه و گریه و زاری پس چه بهتر که همین اولش بگم نه و از غصه خوردن هاي احتمالی خودمو نجات بدم :)
میدونید پسرا چه موجوداتی اند ؟ موج
سلامت بدن و طول عمر قسمت دوم
همان طور که ذکر شد ۱۸ تا ۱۹ درصد عسل طبیعی آب و مابقی مواد جامد است
که مجموعا از عسل یک ماده نیمه سیال و بسیار غلیظ می سازد .
بخش جامد عسل شامل دو قند گلوکز و فروکتوز به مقدار تقریبا مساوی است
و درصد جزئی از آن شامل ساير مواد غذايی ؛
از جمله ساير قندها ، پروتئین ها ، اسیدهاي آمینه ، چربی ها ، مواد معدنی ، ویتامین ها ، آنزیم ها ، آنتی بیوتیک ها ، مواد ضداکسايش و غیره است .
بنابراين ، عسل با خواصی که قبلا براي آن به طور
سلام
سربازیم تموم شد دیروز!!!!
چقدر دور جزیره پیاده روی کردم. چقدر زحمت کشیدم. یعنی کل استرس و عرق کردن و اذیت شدن سربازی یه طرف ، تسویه کردن هم یه طرف.
من سربازی بودم که اذیت نمیکردم و کارامو خوب انجام میدادم و اضافه خدمت هم نداشتم و نگرفتم، ولی نمیدونم باز چرا اينقدر اذیتم کردن.
یعنی اين روزا همه رو دارن اذیت میکنن. آخه مگه مريض هستین!
واقعا شرايط بدی بود. ولی اين روز آخرو تمومش کردم و الان یه مرد آزاد هستم
خدايا شکرت
البته نه شکرکه اين مرحله رو
خدا کند که رضايم فقط رضاي تو باشد  هواي نفس نباشد همه هواي تو باشد 
 خداکند که گزارت فِتد به منظر چشمم  که سجده گاه نمازم به جاي پاي تو باشد 
 خدا کند که اماما دلم براي تو باشد  کسی دراو ننشیند همیشه جاي تو باشد 
 خداکند که نفروشم دِگر به غیر تو جان را  که جان و هر چه که دارم همه فداي تو باشد 
 منم مريض و توهستی طبیب درد درونم  عنايتی که شفايم فقط شفاي تو باشد 
 فداي خاک ره تو وجود عالم و آدم  وجود عالم امکان به اِتکاي تو باشد 
 خدا کند که بدانم
بخون من که اشکم در اومد
☺وقتی یک سالت بود مشغول شد به غذا دادن و شستنت.
و تو با گریه هاي طولانی   شب از او تشکر کردی.
☺وقتی دو سالت بود مشغول شد به اموزش دادنت به راه رفتن 
اما تو با فرار از ان هنگامی که صدايت میکرد از او تشکر کردی

 ☺وقتی سه سالت بود مشغول شد به غذاهاي خوشمزه برايت پختن
و تو با ریختن غذا بر روی زمین ازش تشکر کردی
☺وقتی چهار سالت بود مشغول شد به دادن مداد به دستت تا نوشتن را یاد بگیری
و تو با خط خطی کردن روی دیوار از او تشکر کردی
مامان میخواست بره گوشی بخره الانم بابا مريض شده و مجبوره ک بره عمل کنه مامان گفت فعلا گوشی نمیخرم و منم یهو داغ کردم و ی حرفی زدم بابا خیلی ناراحت شد خیلی رفت بیرون از خونه و ی ساعت نیومد بعدشم ک اومد بامنو ابجی صحبت نمیکرد نمیخواستم اونطوری بگم یهو از دهنم اومد بیرون دست خودم نبود خیلی ناراحت شدم و پشیمونهمین الان ک مامام و ابجی رفتن بیرون رفتم بابا رو بغل کردم و بوسیدمش ازش معذرت خواهی کردم و گریه کردم منو بوسید و بهش گفتم اشتی کردی باهم
دیدید وقتی براي ابرو برداشتن میرید پیش شهین خانوم اولین جمله اي که میگه اينه: واي ابروهاتو دفعه قبل کی برداشته؟! خیلی خرابشون کرده!!!
فکر کنم دندونپزشکا هم بین خودشون همچین چیزی دارن، یعنی هیچ کدوم کار اون یکی رو قبول ندارن
مثلا دندون پیشت رو نشون میدی تا معاينه کنه، یهو میگه: عه دندون آسیات رو کی پر کرده؟ خیلی بده بیا خودم برات از اول پرش کنم:/
مورد داشتیم همراه مريض رو خوابوند رو یونیت تا معاينه اش کنه، توجیهشم اين بود که تا اينجا اومدی حیفه
دفعه قبل که به مشهد الرضا علیه السلام مشرف شده بودیم در راه برگشت یکی از همراهان مريض شد
نزدیک شاهرود گفتم ببریمش دکتر
گفتند که خدا را شکر بهتر شده
از شاهرود که گذشتیم یهویی تبش بالا رفت و تصمیم گرفتیم شهر بعدی که دامغان بود ببریمش دکتر
قبل از نماز مغرب و عشا جمعه بود که رسیدیم دامغان
رفتیم درمانگاه و وقتی بیرون اومدیم اذان شده بود
نزدیک درمانگاه مرقد شریف دو امامزاده بود براي نماز به آنجا رفتیم
موقع نماز یادم افتاد که اينجا دامغان است شهر
امروز پنج صبح بیدار شدمرادیو جوان گوش میکردم
رسید به برنامه جوانه ايرانی سلام
توش یه مصاحبه زنده داشت
با فردی به اسمه عباسِ تابش
معاون وزیر و رئیس هیات مدیره و مدیرعامل سازمان حمايت از مصرف کنندگان و تولید کنندگان
حالم بد شد شنیدم مصاحبشو
خیلی بد
حالم ازش و امثالش بهم خورد
بعد که بیشتر فکر کردم حالم از خودم و امثالِ خودم بهم خورد
از اينکه اينهمه بی غیرت شدیم که اجازه میدیم امثال اينها برامون تصمیم گیری کنن
و زندگیمون رو هرجور که میخوان بالا
طوطی که درحال تخم گذاری اگر جابه جا بشه تخم میزاره؟!!
جواب:
استرس عامل تمامی بیماری هاست
طوطی در هنگام جاله جايی دچار استرس شدید میشه
اين استرس میتونه ویروس هايی که در بدن طوطی هست رو فعال کنه و طوطی مريض بشه
ولی در زمان تخم گذاری، جابه جايی مطلقا ممنوع
چون در اثر استرس احتمال تخم پیچ شدنش هست
تخم پیچ یعنی تخم تو شکم طوطی میمونه و طوطی نمیتونه تخمشو بزاره
اگر روی تخم خوابیده باشه بعد از جابه جايی احتمال اينکه دیگه روی تخم ها نخوابه خیلی زیاد
همیشه معتقدم با هر ابزاری که میشه باید به کودک درون کمک کرد
‌.
تنها چیزی که منبع انرژی زندگیه، خلاقیت به کار و کسبتون میده، عشق رو به زتدگیتون دعوت میکنه، و صلح رو به دنیا هدیه میده. کودک درونه
.
با چه چیزايی میتونید کمکش کنید؟
۱.از خودتون بپرسید یه بچه از چی خوشش میاد؟.از نمادهاي کودکانه مثه اسباب بازی، تنقلات، چیزاي رنگی، نقاشی و غیره 
۲.یه بچه باید محیطش تمیز و زیبا باشه.پس اگر به خودت نمیرسی و بهداشت رو رعايت نمیکنی و بدنت رو در حالت درد
اول از هیپنوتیزمم بگم! در یک کلام او ماي گاد :)) استاد پرسید داوطلب داریم و من هیجان زده و دست ها گره در هم انگار نه انگار بیست و سه سالمه و سنگین باش یکم، گفتم من من من و با مظلوم نمايی و من فوبی گربه دارم خودمو به سمت صندلی مورد نظر پرتاب کردم! یک دقیقه بعد چشامو بسته بودم و به عقب پرت میشدم که دو نفری که مسئول بودن من رو بگیرن بهت زده نشوندنم روی صندلی. کمی شیطنت و مقاومت میکردم، اعداد رو نمیتونست از ذهنم پاک کنه و من کاملا آگاه بودم به شیطنت و لج
مصاحبه با دکتر کلانتر هرمز فوق تخصص جراحی پلاستیک، رو نگاه می‌کردم. رئیس موسسه‌ی خیریه‌ی مرهم:) که به صورت داوطلبانه و رايگان، صورت‌هايی که به طور مادرزادی دفورمیتی دارن و از پس هزینه‌ها برنمیان رو عمل میکنن. خیلی برام دوست داشتنی و تاثیرگذار بود دیدن فردی که تا تهِ تهِ راهی که من هنوز شروع نکردم رو رفته و حالا داره با اطمینان خاطر گوشه‌اي ازش رو تعریف میکنه ، از لبخند مريض‌ها و برق چشم‌هاشون میگه که شنیدنش، قند رو تو دل من آب می‌کرد! اي
ساعت ۲ صبح با مهمونم خوابیدیم ، ساعت ۵ صبح پاشدیم درس خوندیم .من ۷ از خونه زدم بیمارستان ؛ اونم یه کم دیرتر رفت دانشگاه براي کارهاي پايان نامه و گرفتن وقت دفاعش .
حالا شانس من بیمارستان همه چیش به هم گره خورد ! 
من باید از اين سر شهر (بیمارستان) میومدم دقیقا اون سر شهر براي امتحان ! 
از اون طرف باید قبلش جنگی میرفتم بانک ملی که به حساب دانشگاه ۳۰۰ تومن واریز کنم براي امتحان صلاحیت ! 
همیشه روزهاي عادی کار بیمارستان ۱۱ تمومه اما امروز :/ 
تا ر
اگه یه دختر رو تو خیابون با یه پسر دیدیم حتما دوست پسرشه، هیچ فرضیه دیگه اي موجود نیست.
اگه یکی پولداره حتما سر مردم کلاه گذاشته و پولشونو بالاکشیده.
اگه یکی رو پیشونیش اخم نشسته، حتما آدم بداخلاق و چندشیه.
اگه کسی به فقرا پول نمیده حتما خسیسه و از خدا نمیترسه.
اونی که سر به زیره حتما ریاکاره.
مگه نه؟
چی؟؟؟؟؟ موافق نیستید؟!! 
یعنی چی آخه. درکتون نمیکنم.
هر روز بار ها و بار ها مردم رو از زیر تیغ "قضاوت" هاي اشتباهی که توی مغزتون ميچرخه رد می‌کنی
دوست داشتم اگر همه صبح به صبح یکبار زنگ میزدند و حالم را می‌پرسیدند، تو روزی سه بار زنگ میزدی تا جویاي حالم بشوی!دوست
داشتم وقتی مريض میشوم اگر همه با یک پیام بهم توصیه میکردند که زودتر
دکتر بروم، تو سریع خودت را می‌رسوندی جلوی در خونه و زنگ میزدی میگفتی
"بیا پايین، با خودم میریم دکتر"
راستش دلم میخواست وقتی همه هفته‌اي یک بار از سر دلتنگی به من سر میزدند، تو هفته‌اي هفت بار دلتنگم میشدی و به دیدنم می‌آمدی!
دلم میخواست وقتی تولدم میشدبه ج
1. عشق بچگیام نامزد کرد :| و من اصلا ناراحت نیستم که هیچ، دغدغه اينو دارم که جشنش چی بپوشم :| یه همچین ادم شادی هستم.
2. امروز ساعت دو و نیم رفتم مدرسه :) انقدر شاخ شدم ینی :))
3. معلم گسسته و هندسه مون یکیه و دو روز پشت هم باهاش کلاس داریم و هر روز دو زنگ. دیروز جلسه اولش بود چهار ساعت کامل حرف زد :| توانايی عجیبیه ولی از پسش بر اومد :| ینی مثلا مسئله راجع به تعداد پلاک کردن ماشینا بود و اينکه مثلا چندتا ماشین با فلان عددا شماره میشن بعد دو ساعت راجع به الو
شدن خانم دکتر براي درمان بیمارانش! روشهاي درمانی روز به روز عجیب تر میشوند و جدیدا یک خانم دکتر براي درمان بیماران خود کاملا و میشود.
به گزارش سايت چفچفک اين خانم دکتر زیبا که فوق العاده معروف شده سارا وايت نام دارد و از طریق ارتباط وب کم و البته بعد از پرداخت هزینه بصورت اينترنتی، جلو بیمارانش کاملا میشود تا آنان را درمان کند.

خانم سارا با افتخار میگوید بیش از 1200 مشتری دارد که انها راتحت نظر دارد واولین فردی است که بیشتر
 وقتی میدانید یک نفر دوستتان دارد وقتی میدانید حضورتان مهم است، حتی در حد چند ثانیه.وقتی میدانید اگر بی خبرش بگذارید خود خوری میکند.وقتی همه ی اين ها را بهتر از خودش میدانید، پس چرا یکهو غیبتان میزند؟چرا میروید و دیگر خبری ازتان نمیشود؟!پیش خودتان چه فکری میکنید؟!لابد میگویید مشکل خودش است ، میخواست دوست نداشته باشد.اينطور که نمیشود جانم! مثل اين میماند که تو با هزار امید و آرزو پیش دکتر بروی بعد دکتر بگوید من کار دارم میخواستی مريض ن
*مکالمه تلفنی من و همسرم موقع شروع بارون:
_الو نلی،عزیزم نری زیر بارون.
+عه،مگه بارون میاد؟پس قطع کن برم.
_وااااي نه.تورو خدا لباس گرم بپوش.
+چی؟؟؟؟؟؟یعنی میگی تو اين هواي خوب من سویشرت بپوشم؟عمرا.
_باشه پس اگه جرات داری مريض شو:|
*مکالمه تلفنی من و همسرم چند دقیقه قبل:
_نلی برو خونه دیگه،بسه.
+(در حالی که خیسِ خیسم) اه باشه.چرا صدات انقدر بد میاد؟
_نلی؟نگو که گوشیتو بردی زیر بارون.
+ اتفاقا بردم،چطور مگه؟
_خب دیوونه آب رفته تو باند گوشیت واسه همین ص
اگه چند وقت پیش به من میگفتن یه روزی قراره سخت مريض بشی یا سرما بخوری میگفتم عمممممرااا ! چند روزی میشه که مريضم ، اول با بی حالی و حالت تهوع و خواب شروع شد ؛ به اين صورت که صبح تا ۱۱ میخوابیدم ، پا میشدم کارهامو انجام میدادم دوباره میخوابیدم، ناهار میخوردیم دوباره میخوابیدم ، شب هم از ساعت ۹ خوابم میومد منتها تا ۲ ۳ خوابم نمیبرد :/ روز سوم فهمیدم اين یه ویروس جدیده و نهايتا ۳ روز طول میکشه ! روز چهارم که دیروز باشه خوشحال و شاد و خندان از خواب بی
ساعت هشت رفتم اورژانس که یک ویزیت کوچیک انجام بدم و برگردم،ساعت 1:30تونستم لش گشنه و شرحه شرحه ی خودم رو برسونم پاویون براي شام.
آآما.مورنینگ رو لغو کردم!!!
خدايیش بُرش تا کجا?انقدر برا کاراي مريض سگ دو زده بودم که اتند قند عسل با وجود تمام سخت گیری هاش گفت باشه باشه باشه دکتر،لغو!!!تو فقط انقدر جیغ جیغ نکن و من زدم زیر خنده و گفتم ما چاکر شمايیم خانم دکتر.یعنی کاری کردم که دکتر از شدت خنده دل درد گرفت و رفت خونه(ناگفته نماند که اين خانم دکتر سخ
از پنجره‌‌ی پاویون طبقه‌ی ششم بیمارستان فرخی زل زده بودم به نورهاي زرد و نارنجی شهر، به گرگ و میش هوا. بعد فکر کردم چند ماه دیگر من هم روی اين تخت‌ها و خوشخواب‌هاي فنری جوری خوابم می‌برد که دخترهاي تخت‌هاي کناری. فکر کردم چند ماه دیگر اين شب تا صبح بیدار ماندن‌ها جوری برايم عادی می‌شود که بیدار بودن در طول روز. فکر کردم چند روز دیگر که بگذرد من هم عادت می‌کنم به صداي ناله‌‌ی آدم‌ها، به بوی خون، به رفتارهاي ناخوشايند پرسنل بیمارستان، ب
 
فردا روز شیر مادر است.
اين روز براي من که نمی توانم فرزندم را شیر دهم مثل روز
عصاي سفید است. من هم به نوعی احساس معلولیت می‌کنم. و اگر یک روشن‌دل از نام‌گذاری
اين روز خوشحال باشد من هم هستم.
تازه دوازده روز گذشته است و با تجربه قبلی‌ام می‌دانم باید
خیلی صبور باشد. اين تازه اول سوال خودت شیرش نمی‌دهی؟» است. و سوا‌ل‌هايی مثل
چطور دلت آمد؟» یا کلماتی مثل حیف!» که هرچقدر هم قوی باشم می‌تواند دلم را آتش
بزند!
  کاش اين‌بار اين‌قدر جسارت د
از تو کشو یه شلوار براي دختر سه ساله‌تون بردارین، تنش کنین و همین که رفت پی بازی ببینین روش یه همچین موجودی چسبیده چیکار می‌کنین؟
من اول فرار می‌کنم نه شوخی کردم، اول موبایل و کلیدو برمی‌دارم، بعد فرار می‌کنم، درم قفل می‌کنم که دنبالم نیاد
واقعا مادر شدن یکی از روش‌هايیست که آدمی با آن، داوطلبانه از خطر استقبال می‌کند، به مبارزه‌ی عقرب می‌رود، درون آتش می‌پرد، به آغوش گلوله می‌دود و.
شايد اون کلیپ فرنگی رو دیده باشین که تو مصاحبه
یه سوالايی انقدر توی ذهنم ميچرخه و تکرار میشه که هر لحظه، هر جا و با هر اتفاقی حس میکنم دارم به جوابش نزدیک میشم و اين حس سراب مانند درست مثل همون سوالا تمومی نداره. خیلی اتفاقی با کتاب گنگ محل آشنا شدم، خوندمش و حالا بعد از حدود یک ماه هنوز دست از سرم بر نمیداره. اينکه کتاب خوبیه و خیلی راحت میشه توصیه کرد که بخونیدش به کنار. اينکه من حس معرفی ندارم و تحقیق درباره ش رو به عهده ی خودتون میذارمم کنار. چیزی که حالا، بعد از خوندن اون کتاب و فکر کردن
مريض هاي بعد از ظهر کنار اينکه معمولا بد حال تر و پیچیده ترن یه چیزاي باحالی مثل داستان هاي زندگی جذاب هم بیشتر دارن
چند روز پیش ه بعد از ظهر مطب بودم ۴ تا بارداری ناخواسته داشتم.اولی دختر ۲۱ ساله که مشکوک به بارداری بود و با پدر شوهرش اومده بود چون عقد بود میترسید که ازمايش بده
دومی خانمی بود ۳۷ ساله با دختر ۱۶ ماهه که جواب ازمايش مثبت اومد.هم خوشحال شد هم شوکه
سومی خانمی بود که شوهرش اصرار میکرد که نه حامله نیستی و زنه میگفت شايد باشم و خیل
خودمو بغل کرده بودم. اشکام بی صدا میریخت. سرمو نمیاوردم بالا که نگاهم به نگاه مامان و بابا گره نخوره. داشتم به جمله ی "اشکهايی که بعد از شکست میریزید همان عرقهايیست که نریخته ايد" فکر میکردم. میپرسیدم واقعا همینطوره؟ و راستش به نظرم اومد که اين جمله غلط باشه. احتمالا تنها نفری که وقتی نتیجه شو دید، به جاي کم کاری ها، تلاش هاش اومد تو ذهنش من بودم. اون لحظه داشتم به تمام پنج صبح هايی که بیدار میشدم و درس میخوندم فکر میکردم. داشتم به چرتهاي ده دقی
 
امروز پشت دستمو داغ میکنم که هیچ بسته پستی رو غیر پست مرکزی به هیچ جا نفرستم !!
به هیچ جايی غیر از پست !!
نمیدونستم تیپاکس هاي مناطق دیگه بد مسیرن ! بخدا نمیدونستم 
نمیدونستم دوستام رو اينجوری به جاي اينکه خوشحال کنم ناراحت میکنم
الان بغضم بعد از یکربع ترکید ':(((
خدايا منو ببخش !!
خدايا توبه میکنم بخدا توبه میکنم !!
خدايا من نمیدونستم باعث ناراحتی دوستام میشم':(((
خدايا غلط کردم اصلا ! غلط به معناي واقعی کلمه!
خدايا منو ببخش ':(((
خدايا به خداوندیت ق
خدا رو شکر انقدر خانواده سالمی دارم که اکثریت دوستام وقتی میان سراغم مشاوره میگیرن که کدام دکتر خوبه اين آشنايی ما با انواع و اقسام دکترها باعث شده ما شماره موبایل یکسری هاشون رو هم داشته باشیم . 
اضافه کنم ما در استان هاي مختلف مثل زنجان اصفهان تهران اراک کاشان هم خدمات ارائه می دیم کافطه بگین مريضیتون چیه و چه دکتری میخواين بهترینش رو بهتون معرفی میکنیم فقط هیچ کدوم از بچه هاي فامیل پزشک نشدن که بازم چیز عجیبی نیست.
دوستم از شما تماس گرفته
سلام.
دیگه کتابای مجموعه دارن شان رو نمینویسم.:/
عاخه خیلی زیادنیک راست وقتی تموم شد کلشو مینویسم که تمومه:)
کتاب عروسک پدر رو تموم کردم.:)
معرفی میشه.:)
البته خودم به اندازه اي که انتظار داشتم دوسش نداشتم ولی درکل قشنگ بود:)
داستان:
درمورد یه دختریه به نام گِلِنّیس که توی یه خونواده خیلی پولدار زندگی میکرده و حالا پدرش به جرم ی زندانی شده و مادرش هم بعد از زندانی شدن پدرش از نظر روحی و روانی مريض شده و بچه ها بین فامیل تقسیم شدن
Amir Tataloo
Khaar
#AmirTataloo
میدونی خار که میگین چیز بدی نیس
کارش محافظت از گل اما بازم خاره
میفهمی خار
تنها دعام اينه که بمونی برام
با حرفاتو صدات روحو نوازش میکنی
چشات دنيامه هر صبح تو همه دنیامو بازش میکنی
با خنده هام عشق میکنی
دلمو با خنده خامش میکنی
تو تنها دلخوشیم بودی
همیشه جون بهم میدن لبات
من فقط با تو زندگی نمیکنم
زندگی میدم برات زندگی میدم برات
دل من خون و داغونه برات
تو میدونی 
همه چیزو از تو اين چشاي خستم میخونی
بدنم روح نداره وقتی تو نیستی
هاي گايزامروز با پیام معذرت خاهی خاهرم بابت دیشب از خاب بیدار شدمبعدم نزدیک بود خاب بمونم اول کاری :)پاشدم رفتم سرکار و یه خامه عسل بردم به هواي اينکه سر راه بربری بگیرم و کارمند بازی دربیارم صبحونه مو تو بیمارستان بخورمکه بربریه بسته بود و خجالت کشیدم از بقیه نون بگیرم تاساعت سه فقط چندتا خرما خوردم :dی مريض تصادفی اوردن. یه عکس تو بخش تنها گرفتمدیگه اينجوریراستی گفته بودم تو بخش عاشق صداي یکی شدم بعد فهمیدم متاهله؟ :dتو کل عمرم شايد سه چهار
مسئله اي که امروز با آن دست و پنجه نرم میکنم ، مسئله ی عشق یا فراغ نیست ، نمیگویم هم اي کاش آن بود و اين نبود . همه ی شان به قدری درد آور است ‌ ، اما دردی که حالا بلاي جان من شده ، دردی ست که از آوارگی می آید ، از بی تعاملی و بی هم زبانی . آوارگی فیزیکی آن قدر درد دارد که گاهی ترجیح میدهند خودشان را از بین ببرند .
 وقتی که من از او با آوارگی روحی حرف میزنم ، از بلاتکلیفی دوگانه و همه جانبه و او براي بار هزارم میگوید که استادی چیره دست تر از من در دامن ز
چند روزه اعصابم خرده .
براي اولین بار یه بیماری شیرخوار ۲ ماهه رو تشخیص ندادم
Infantile spasm (اسپاسم شیرخوارگی) . 
اعصابم خیلی خرده .
خیلی ‌.
تقصیر خودمه که اعتماد کردم به شرح حال مادر پدرش که پرستار بودن و به من شرح حال دادن که چشمهاش ترشح داره و چشمهاش رو ا ز دیروز تا به حال انگار سختشه باز کنه .
معاينه اش ک کردم هرکار کردم بیدار بشه که چشمهاش رو باز کنه نشد ولی اون لحظه هیچ علامت دیگه اي نداشت ! نه اسپاسمی‌دیدم ، نه چیزی !
از اون طرف مامانش تو
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب