نتایج مطلب ها برای عبارت :

خبر چه سنگینه

یه جوری دلم سنگينه که انگار تقصیر منه . 
مادربزرگم خونه ش رو تغییر داده کابینت و کمد و رنگ دیوار رو . مامان گفت ،خاله گفت ، مامانی گفت :وفا چه مدلی باشه ؟ من گفتم، طرح نشون دادم ،دایی م منتظر موند زن دایی م و خواهر زاده زن دایی م طرح دادن و همون و اجرا کرد!! و تهش گفتن تو مگه نظر دادی؟؟؟ مامانی گفت امیر بد شده مامان گفت امیر واقعا بی معنیه خاله گفت چه بی کاربرد !  دایی ترش کرد ! اخم کرد تند گفت . من چرا دلم پره؟ چون گفتم هرچی میگیم کار خودت رو میکنی
دلوم خیلی چیزا میخواد : 
.
.
.
.
.
خیلیه نمیدونم از کجاش شروع کنم!
اجالتا پاشم تمیزکاری رو تمومش کنم بعدش برم بند و بساط تخته شاسی و کتاب طراحی رو بیارم بچینم چندروزه دلم میگه برم بیارمش ممکنه فکر و خیال هامو یادم ببره.
کاش فنی حرفه ای دوره های دولتی خیاطی داشت خیلی دلم میخواد کامل یاد بگیرم صفر تا صدشو و یه مانتوی مشکی برای خودم بدوزم!
دلم سنگينه از حرف های نگفته از حق های گرفته نشده از بی عدالتی ها از جنگ با آدم کر و کور.
اول از همه تولد اقامون مبارک.
هر موقع اسم مولا میاد توی دلم این صدا میپیچه.
سایه تون سنگينه مولا.
کجا رفته اون نگاتون.
کوچه خیلی وقته مونده.
چشم به راه قدماتون.
دوم روز معلم مبارک.
دانش اموزانم سنگ تموم گذاشتند دیروز.
روز خیلی خوبی بود.
یه غمی هست که حسادت نیست، غبطه نیست، حسرت، نه کاملا، نه، نیست؛ غمه. و بی نهایت سنگينه. چگاله و تا بیاد حل شه، ساعت ها و بلکه روزها رفته. غمِ دیدن یه زندگی استیبل، امن، آروم، پایدار، عاشقانه، منطقی، میوه دار، ریشه دار. که اگه یه آدم معمولی باشی و عاشق نباشی این غم میشه حسادت. اگه عاشقیت تلخ و پوچ باشه این غم میشه غبطه و حسرت. اما تو عاشقی، و این غمه که داره وجودتو میخوره، و هر آن بهت یادآور میشه که معشوق نیست، زندگی ای که می تونست در جریان باشه، عا
+ دختر میفهمی یعنی چی؟؟این یعنی اعلام جنگ!
- من می تونم و مجبورم که تحمل کنم:)نمی دونم چه اتفاقی میفته و چقدر این من داغون رو می خوان داغون تر کنن اما به هیچ وجه از حرفام کوتاه نمیام ، به هیچ وجه ، گفتم که شروع کنم تا تموم نکنم اروم نمیشمنه تنها سست نمیشم که با تک به تک کلماتتون با اینکه نابود میشم اما قدرت و انگیزه میگیرم :)آخرش اینه بگین از این خونه برم ، میرم به خدا که میرم.چه اهمیتی داره که بهم میگه نفهم که میگه درک این کتاب ها رو ندارم و میگ
باید یه رازی پشت روزهای آخر هر سال باشه که این همه سنگین و بی رحم و سخته. دو هفته‌س دلم سنگينه. یهو یاد بدترین تجربه‌هام میوفتم و تنها چیزی که تو ذهنم نقش می‌بنده اینه که آره، تا تهش قراره همین باشه. همین که تا چشمه بری و تشنه برگردی، سرنوشت محتوم توعه. حالا من وسط قسمت عمیق استخرم و تو سر آب میزنم جای همه‌ی عاملین نرسیدن هام و ضعیف بودن‌هام و گریه میکنم و میشه یه چیزی تو مایه های اون شعرا که تو بارون گریه میکنم چون هیشکی نمیفهمه که گریه کردم
پست قبلی رو یک ماه پیش نوشتم. و به همین راحتی یک ماه گذشت! بدون اینکه بتونم چیز مناسبی بنویسم :(
بهم حق بدید. درسام سنگينه و زیاااااد. هرچند اکثر دروسم رو واقعا دوست دارم. اما امتحانات نزدیکه.
کسایی که این وب رو از بهار امسال دنبال کردند می‌دونند که من چقدر در فصل امتحانات، گیج و درگیرم. نمی‌تونم بنویسم.
نمیتونم بنویسم.
حتی از این سفر مشهدی که رفتیم و شب یلدایی که اونجا بودیم. بهترین سفرم در طول زندگی مشترک!
حتی از مصاحبه علمی‌ای که اخیرا د
کتاب پرواز بر فراز آشیانه فاخته رو از کتابخونه مامانم برداشتم و دارم میخونم ، چاپ سوم کتابه برای سال ۶۳. ورق‌های کاهیش زرد شدن و بوی رطوبت و کهنگی این سالها تو بطنش نشستن ، یه سری از صفحه‌هاش پوک شده و پاره شده ، کتابش سنگينه ، یه جلد قطور آبی داره بدون هیچ طرح جلدی، در مجموع یعنی هیچ زیبایی و جذابیت بصری‌ای نداره ، اما شدیدا گیراست ، اونقدری که نمیتونم زمین بذارمش . اخرین کتابی که اینقدر جذبم کرده بود مادام بواری بود که فکر کنم تابستان پارس
جمعه صبح که از خواب بیدار شدم گلوم میسوخت و یکم متورم شده بود. طبق روال همیشه که با خوردن آب گرم و لیمو خود بخود خوب میشدم، خیلی گلو درد رو جدی نگرفتم . شنبه وقتی از سرکار رفتم خونه‌ی مامانم، خیلی بی حال بودم و علایم سرماخوردگی داشت خودش رو نشون میداد. تا عصر یکم استراحت کردم اما بی فایده بود برای همین به پرویز زنگ زدم که بیاد با هم بریم دکتر. دکتر هم گفت بله آنفولانزا گرفتی و دوتا آمپول نوشت با یه سری داروی سرماخوردگی و یک روز استراحت کامل. برا
در ادمه قسمت قبلی.چند هفته قبل اخرین روزای امتحان.همش فکرم درگیر بود و نمیتونستم رو درسام تمرکز کنم.فکرم هزار جا میرفت.چند روز پیشش فهمیدم که واسه خواهرم یه مشکلی پیش اومده و خب منم که از همه جا بیخبر بودم.با دوستم داشتیم درس میخوندیم.صبحا شیش صبح بیدار میشدیم تا 12 شب بکوب فقط میخوندیم.خب اینم بگم که طی ترم کلاسامون سنگينه و نمیشه طی ترم خوند.بله موقع امتحانا دهنمون سرویسه :|دو تا امتحان سه واحدی داشتیم پشت سر هم و یه هفته تقریبا واسشون وقت
بسم الله الرحمن الرحیم
وقتی که زندگیشو و گذاشت و رفت 
خیال کردم دوستم نداشت
بعضیا گفتن نکنه  نخواستت که اول زندگی انقدر راحت ازت برید
راستش توی علاقش شک کردم .
به خودم گفتم نکنه واقعا !!!!!!.
اما برام قابل قبول نبود
هیچ کس نمیدونست که همون اول بامن شرط کرد که مانعش نشم.
باتمام  این بی قراری ها با همه شک و شبهه ها میگم فدای سر امام حسین علیه السلام فدای سر حضرت زینب سلام الله.
امین به هرچی میخواد میرسه
هرحرفی بزنه یروز بهش میرسه .
امشب رفتیم پردیس مگامال برای دیدن سرخپوست. یادداشت در رثای فوق‌العاده‌بودنش باشه برای بعد. بذارید الان یه چیزی رو تعریف کنم: به‌محض شروع فیلم خانم میان‌سالی که دو صندلی با من فاصله داشت، علاوه‌بر روسری‌ش -که قبل‌تر درآورده بود- مانتوی نخی و آزادش رو هم درآورد و با یه تاپ نشست به تماشا. اولش فکر کردم شاید قراره شلوغ‌کاری کنه؛ ولی هیچ اتفاقی نیفتاد و متین و آروم از فیلم لذت برد؛ تموم شد؛ قبل از روشن‌شدن چراغ‌ها، مانتوش رو پوشید و رفت. 
نم
خاکستری ابی
4/4
Dm    A7         Gm       A                          Gm         A7    Gm     Dm                     
روح بزرگوار من دلگیرم از حجاب تو . شکله کدوم حقیقته چهره ی بی نقاب تو
A#                    F      Gm                Dm                   F  Gm                                 
وقتی تن حقیرمو به مسلخ تو میبرم . مغلوب قلب من نشو ستیزه کن با پیکرم
Dm   A#7   Gm                      Am                   A#                        Am                               
اسم
متاسفم. هرچند ک احتمالا این روز ها، حتا گمان نمی بری به این صحبت ها و توی دنیای متفاوتِ جدیدت، خالی از من و این فکر های غبار نشسته قدیمی، توی دالانِ تنهایی خودت نشستی و همنشینِ سکوت و افکارِ ترسناک مورد علاقتی. اما من باید بگم، ک متاسفم. برای تو؟ یا برای خودم. تعداد سالهای این تراژدیِ تلخ خیلی زود دو رقمی می شه و حالا، ک انگار با ابدیت تنهام بیشتر وقت دارم، ک فکر کنم و به یاد بیارم. حتا توی این روز ها و این جایگاه، بسیار متفاوت با وضعیتِ توام، سه
حس یه پیرمرد توی سال 1347 رو دارم؛ از سر صبح دارم سنتی گوش می دم.بزارید چند تاش رو این جا عاپ کنم :ساغرم شکست ای ساقیخوب شد - همایون شجریانزیر سقف خیال - همایون شجریاندیشب هم فیلم زیاد دیدم؛ تا دم دمای 7 صبح . ترجیح می دادم نخوابم چون نگران ژاویر بودم و به فردی که نزدیکش خوابیده بود حسودیم می شد. خیلی زیاد. این که ژاویر خوابش سنگينه و می شه توی خواب نوازشش کرد؛ یا حتی نگاهش کرد؛ یا اصلا همون هوایی رو نفس کشید که ژاویر بازدمش رو درش دمیده.فیلم هایی که
ظهر مامانم در کمال آرامش گفت ک خب! حالا میخوای چیکار کنی؟گفتم میخوام انتخاب رشته کنم،و امیدوارم ب روانشناسی شبانه . ترجیحا همین شیراز یا یزد یا اصفهانو اینکه همزمانش برایِ کنکور سال بعد بخونم.خب قطعا با اون قسمت کنکور سال بعدش مخالفت کرد، و گفت هر رشته ای ک میدونی میخوای هرچی شبانه آزاد غیرانتفاعی هرچی خواستی برو.خب درمورد غیرانتفاعی خیلی خیلی خیلی سختمه ک بخوام برم اونم ب دلیل پشت کنکوری بودنمه ن هیچ چیز دیگه.امیدوارم ب شبانه بخاطر محیط
صدای اذان ظهر که از مناره‌های مسجد روستا به گوش رسید سرش را به سمت آسمان بلند کرد، خورشید وسط آسمان بود و زمان برگشتن دختران از کار روزانه فرا رسیده بود.
بیلِ دسته بلندش را به کناری انداخت و مسیرِ راه خاکی خانه را در پیش گرفت که صدای دامون* متوقفش کرد.
_کجا میری هیرمان؟
_میرم ببینم حیدر از شهر برگشته یا نه!
_هیرمان! حواست به خودت و حیدر باشه!
خندید، می‌دانست که دامون بهانه‌های هر روزه‌اش را از بر است.
_حواسم هست کوکا*
راهِ خاکی خانه را با عجله ط
خب گفتم واستون یه استاد بی. دست ما رو گذاشته تو حنا و تکلیف کارآموزی هامونو مشخص نمیکنه دیگه ؟
منم خواستم از این هفته که کلا خالی ام استفاده کنم و چند تا شیفت پر کنم . خب سرپرستار بخشمون
خیلی ماهه ، خیلی خانومه که با من همکاری کرد و اجازه داد این هفته رو برم . از یکشنبه تا خود امروز سر
کار بودم ، یکشنبه عصر و بقیه شیفتها صبح . شیفت صبح خیلی سنگينه ، خیلی کارهاش نسبت به عصر
بیشتره ، منم واقعاااا خسته میشدم . ولی چاره ای نبود و رفتم ، صبح ها می
حق الناس شبیه این میمونه که شما همه کارهاتون رو کرده باشید و در فکر رفتن هستید رفتن به طرف رستگاری به طرف هر چیزی که همیشه آرزوشو داشتید و فکر میکردیدهمیشه  اگه یه زمانی چنین روزی برسه و چنین دری باز بشه ما که عاشق چنین جانبازی  هایی هستیم بی درنگ و بی معطلی میریم و خودمونو میرسونیم به قافله عشق و سعادت مند میشیم، چون همیشه تشنه ی راه حق بودیم و دیگه به راحتی آخرین مرحله رو هم که دادن جان هست، فدا میکنید و چیزی نیست که میگذرونیم و تمام.
اما شا
پشت پنجره ایستادم و از لابه‌لای نم‌نم باران به نارنج کوچک حیاط، لیموی دوباره جان گرفته و آلئووراهای درون سبد چشم دوختم، خوب که نگاه‌شان کردم سر چرخاندم تا شاه‌توت‌های سرخ شده‌ی گوشه‌ی دیگر حیاط و گوجه‌های سبز مادر را هم ببینم، دلم می‌خواست سرسبزی بهارِ بارانی‌ام را در قرنیه‌هایم حبس کنم.
 هنوز مبهوت زیبایی شاه‌توت‌ها بودم که صدایم زدی "پشت پنجره وایستادی که چه بشه؟ بیو ای تماته‌هایه ببریم کنار درخت که اگه بارون و طیفون زد همشه خر
واقعا از این همه زندگی کردن خستم. نمیدونم چه مرگمه. یعنی میدونم ولی نمیدونم چرا کوپن صبرم اینقد زود تموم میشه . چرا تو این زندگی نکبتی همه هروز هروز هروز هرساعت مثل سگ و گربه و شغال باید ب جون هم بپرن و باز مثل همیشه ی این روزها آرزوی مرگ آنی کنم.نمیدونم این زندگی چی بود خدا نصیب من کرد. کمتر نت میام. کمتر اینستا میرم. حالم خوب نیست. اصلا. ابدا. به هیچ وجه. امروز تو حموم باز رفتم زیر دوش ولی نشد که باز عقلم مثل اون روز ب فکرای خوبی برسه و نتیجه مع
زندگی پدر بنده به سه دوره قبل از ازدواج، دوره تلفیقی بعد ازدواج و قبل از بازنشستگی، و دوره پسا بازنشستگی تقسیم شده.
دوره ای که ما الان درونش قرار داریم متاسفانه دوره سوم زندگی باباست، که عمیقا مشکلات تازه ای رو برای خونواده به بار آورده!
البته میتونم درک کنم که چقد واسه بابا سخته، بعد ۳۰سال هرروز دیدن ۲۰۰،۳۰۰تا دانش آموز و
بعدش اومدن به خونه و سروکله زدن با دوتا بچه زبون نفهم، خونه موندن و
سروکله زدن با یدونه بچه زبون نفهم کارِ به جد خسته کن
یکی از کارهای روتین شما بعنوان یک سرباز انجام نگهبانی هست . 
برخلاف تصور ، نگهبانی ربطی به مدرک نداره و شما با هر مدرکی در آموزشی باید نگهبانی بدین . نگهبانی بستگی به تعداد پست های نگهبانی شما و تعداد سربازان داره. برای ما تقریبا هر 3-4 روز یک بار نگهبانی ثبت میشد. نگهبانی به این صورته که شما 8 ساعت از روز رو به نگهبانی می گذرونید یعنی 2 ساعت نگهبانی و 4 ساعت استراحت (این بخش استراحت برای ساعت خاموشی صادق هست و در سایر ساعات باید به کارهای عادی آمو
سلام.
امروز دو  بار اومدم اینجا.
بی قرارم. دلم آروم نمیگیره. نمیدونم چیمه؟
قهوه ام را که خوردم ، پفک هم که خوردم ، پای لپ تاپم هم که نشستم و دارم واسه خودم کد میزنم.
پس چمه؟؟
وا!!!
انگار دلم برای یکی تنگ شده.
انگار دلم هوای یک نفر را کرده.
نمیدونم کی. ولی خیلی دلم براش تنگه. :) 
نفسم برای یک نفر گرفته ، یک نفر که نمیدونم کیه.
ماهی فکر کنم یک نفر اومده تو زندگیش. به منم گفت اجازه بده یکی بیاد تو زندگیت تا حال و هوات عوض بشه. 
گفت حس قشنگیه.
میدونم حس قشنگ
 
 
خب امروز یه چیز جالب یاد گرفتم و چیزهاى جدید و جالب همیشه شادم میکنن.
توى کتاب هنر سیر و سفر آلن دوباتن [این دوره کلاسم اسمش دو واحد سفرِ ، کتاب واسه اون کلاسه ] چیزهاى جالبى نوشته بود که نگاهم رو تازه کرد.
کتاب یه فصل درباره سفر در اطراف اتاق خواب یه آقا داره که با این جمله شروع میشه که پاسکال گفته: تنها علت ناخشنودى انسان در آنست که نمى داند چگونه در اتاقش آرام بگیرد. [دقیقاً مشکلى که من دارم]
کتاب توى این فصل میگه: عادت باعث کورى میشه و عادت
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب