نتایج مطلب ها برای عبارت :

توفرشته نجاتی

اوه، بر من ببخش لب های کثیفم را، کلمات تلخ و زشتم را، خاطراتِ سیاهم را. بر من ببخش ک نبودم آدمِ توی خیال پردازی های ـت، اگر دهانم بو می داد، نگاهم اذیتت می کرد و کوه متحرکِ معذب بودم. بر من ببخش موهای خلوت شده ام را، لباس کهنه شده، چشم های غبار نشسته ام را. ببخش ک تجسمِ صحنه ی زیبای توی خاطرت نبوده ام، صدایم طنینِ دیالوگِ شاهکاری را نداشته است و اگر کلمات اشتباهی را انتخاب می کرده ام. ببخش، ک توی دنیای نفرت انگیزت، آن جزیره نجاتي بودم ک نا امیدت
نام فیلم: نقش دل – Inkheart ژانر: ماجراجویی، خانوادگی، فانتزی کارگردان: Iain Softley ستارگان: Brendan Fraser, Andy Serkis, Eliza Bennett محصول کشور: آمریکا، انگلستان، آلمان سال انتشار: 2008 امتیاز: 6.1 از 10 مدت زمان: 1:46:02 خلاصه داستان: داستان فیلم در مورد شخصی است که هر آنچه از داخل کتاب می خواند به حقیقت می پیوندد. او با خواندن کتاب اینکهارت” همسر خود را به داخل کتاب فرو برده و اشخاص داخل کتاب داستان را بیرون آورده است و به دنبال راه نجاتي برای بیرون آوردنش از داخل کتاب می
4
حالات روحی من از حالاتی بین شرم افسوس خجالت ترس ناامیدی  وکلکسیونی از احساسات و عواطف بشره متغیره و طیف گسترده ای از احوالات شامل حالم میشه .
نگرانم نگران آینده نگران خودم .نگران این زمین خوردن بزرگ نگران ب.
از طرفی هم که س و م که رفتند بیشتر به پوچی زندگی رسیدم وقتی که میدویی و به آرزوت میرسی اما وقتی برای زندگی نمیمونه!
قرار بود از صفر شروع کنم و ندانم گرایی رو کنار بذارم اما حالا بیش از پیش به ورطه ی ندونستن رسیدم حتی طرز رفتار کردنم با آدم
عنوان: برج سکوتنویسنده: حمیدرضا منایینشر: نیستانتعداد صفحات: جلد 1: 342 / جلد 2: 324/ جلد 3: 368سال نشر: چاپ اول 1395
کتاب را به پیشنهاد یک دوست کتاب خوان خریدم. حمید رضا منایی را نمی شناختم. شروع کردم به مطالعه کتاب. خواندم و همراه شدم با اتفاقاتی که مربوط است به افرادی حاشیه نشین، به ویژه معتادان در دهه شصت، در تمام سربالایی ها و سر پایینی ها، خنده ها و گریه ها و دارایی ها و نداری ها. سه جلد کتاب را با آرامش می خواندم و مدام به این موضوع فکر می کردم که اگر
سیل
اسم شهر ما معمولان است. شهری کوچک در استان لرستان که بیشتر مردم به کشاورزی و دامداری مشغول هستند. یک رود پر آب و خروشان و زیبا به اسم کشکان» از شهر ما عبور دارد. اسم پدر من عباس» بود!. (خودتون آخر داستان میفهمید چرا بود؟!) او کارگر معدن سنگ بود. صبح ها با صدای عنتر ( اسم خروس ما بود) بیدار می شد و بعد از خوردن صبحانه و آب و دان دادن به مرغ و خروس ها به محل کارش در دل میانکوه» می رفت و تا غروب به شکستن و تراش سنگ از کوه می پرداخت. من و لیلا خواهرم
سروده مثل خورشید
بگذارید
بنویسم
از دشمنی
معذورم
و مثل طلوع
خورشید
چشم دیدن
همه را دارم!
 ماهشهر ع-بهار
رواقی مکتب تحمّل بی شکایت مصائب!
می گویند مکتب
رواقی هم مکتب جهان میهنی ست وهم مکتب خوب زیستن است،به تعبیری عبور از عسرت به
فرج است تا زندگی علیرغم رنج و مصائبش برای انسانها آسانتر شود زیرا میوه آگاهی که
بشریت را از چاه ویل تاریکی نجات داد چه در اسطوره های نیاکان اقوام شرق و غرب و
چه در زمانه یونانی گری تا عصر خرد باوری دکار ت و کانت ساده  ب
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب