نتایج مطلب ها برای عبارت :

تبلیق می کنم لباسای شما را در واتساب

⛔Spoiler Alert⛔
البته خدا اجرشون بده واسه این که فصل ۳ فقط ۸ قسمت بود. ولی هرجور فکر ميکنم، منطقی نیست که حتی یه‌نفر از اون برادران روسی کمونیست ُ نتونن بگیرن؛ این که با لباساي ارتش سرخ از دل آمریکا زدن بیرون بماند، این که هاپر ُ با خودشون بردن یه‌چیز دیگه‌ست.
نگین که فکر مي‌کنین هاپر به رحمت خدا رفته!
حالا با بودن هاپز توی شوروی شاید کنار بیام [با اغماض] ولی در مورد اون دموگرگن عمراً کوتاه بیام. و اگه یه نفر از دست‌کاری ژنتیکی و فولان حرف بزنه،
1. امروز حال نداشتم از ماشین پیاده شم داداشم رفت نون خرید بستنی نذری دادن بهش :| حالا اگه من ميرفتم نون و خرما ميدادن شانس نداریم که :|
بعد همزمان داداش من رفت تو صف اشتباهی جلو یه اقای رفتگر وایساد. بهش گفتم برو پشتش وایسا. رفت پشتش بعد پسره داداشمو فرستاد جلو. همچین چشمام قلبی شد :)) ادما هرچی هیچی ندارن مهربونترن :))
2. امروز همه تو خونه با هم دعوامون شد، بعد یهو تو اون فضای سنگین بابام زارت خورد زمين و همه پکیدیم :))
3. یه فیلم یافتم خیلی باحاله. Level 1
سفر اولم به شمال اونم رامسر شاید بیست سالگی یا بیست و دوسالگیم بود اون وقتا گوشی اندرویددو یا سه بود و من یه نه چندان عالیشو داشتم سفر کاروانی بود و چندتا ازدوستام همراهم
 دوست داشتم عکسای قشنگ داشته باشیم و طبیعت سبز و بارونیش با عکسا یادگاربمونه برام.
کیفیت گوشی بچه ها بهتر بود و خواستم گیرنده عکسا باشن ساحل سنگی و بارون و لباساي خیس شدن خاطره من از اولین شمال زندگیم 
برگشتیم و عکسا رو گرفتم بخاطر نبود سیستم و خراب شدن رَم گوشی عکسا از بین
ميخواستم برم کپه مو بذارم
از ساعت یه ربع به شیش زنگ زدن که داریم ميایم خونه تون
فاصله خونه ها مونم نهایت ده دقیقه س
بعد هنوز نیومدن
بنا به سابقه درخشانشون احتمالا تا 8 هم نميان
شیطونه ميگه بگیرم بخوابم عن شن بلکه دست از این عن بازیاشون بردارن بی شعورا
یه خرده فهم و شعورم ندارن
مورد بوده یه جا واسه ناهار دعوت شون کردن
انقدر دیر رفتن شام رسیدن :/
خدایا صبر جزیل عنایت بفرما من از دست این عجوج وجوج های دور و برم سکته نکنم
یکی دو تا هم که نیستن
همه ما
دارم فکر ميکنم الان با چه رویی اومدم اینجا و مي‌خوام بنویسم یا حتی چرا دوباره مي‌خوام بنویسم و بهتر نیست مثل این مدت که نبودم و اتمسفر از نوشته‌های چرت من منزه بود، صفحه رو ببندم و برم دینی‌مو بخونم و به مدیر مدرسه فحش بدم و به مامان بگم لطفاً لباساي آریسا رو ببره اون یکی اتاق و انقدر کشوهای منو اشغال نکنه زیرا که همهٔ وسیله‌ها و جایزه‌های چرتی که مدرسه داده قریب به یک ماهه رو ميز پخش و پلان (‌الان فهميدین من شاگرد اول شدم یا بیشتر توضیح
 
 
موقع دیدن عکس‌های مراسم فینال جام جهانی به موضوع جالبی برخوردم. گریزمن بازیکن فرانسه عکسای قشنگی با دختر کوچولوش انداخته بود ولی خیلی از کسایی که این عکسا رو تو صفحه‌اشون منتشر کرده‌ بودند، چهره‌ی دخترک رو پوشونده بودند.
 
ادمين یکی از صفحه‌ها در جواب کسی که علت این کار رو پرسیده بود گفته بود که خود گریزمن این‌جوری ترجیح مي‌ده و ما هم به تصميمش احترام مي‌گذاریم.
پیج خود گریزمن رو پیدا کردم. حداکثر سه یا چهارتا عکس و فیلم از دخترش توی
آقا امروز تصميم گرفتیم پاشیم بریم الکامپ و این حرفا
صبحش پاشدم داداشمو بردم کلاس فوتبال و قرار شد ورش دارم بیارمش خونه بعد برم (چون کسی خونمون نبود این وظیفه خطیر افتاد گردن من :| )
ساعت یازده بود که دیننننننگ گوشیم زنگ خورد :|
کیه؟ بعله پدر هستن
جواب دادم و فهميدم این بچه با نیم متر قد پریده هد بزن کله ش خورده تو تیرک شیکسته :|
هیچی دیگه رفتم آوردمشو این حرفا حول و حوش ساعت 2 بود زدم بیرون که برسم ببینم بالاخره چی داره
چشتون روز بد نبینه
اینقد ذهن
اولین باری که پامو تو اتاق عمل گذاشتم بر خلاف تصورم به جای یه اتاق یه راهروی طولانی و بلند رو دیدم که حدود ده تا اتاق بزرگ درون خودش داشت
و من با لباسايی که هیچکدوم اونجوری که باید اندازه م نبود با سردرگمي وارد شدم 
مانتوی تنگ و ناراحت و شلوار گشاد و بد ریخت و مقنعه ای که از شدت کلفتی اجازه نميداد هیچ چیزی بشنوم باعث ميشد حس خوبی نداشته باشم
جنب و جوش غریبی اونجا بود
همه ی ادما یه شکل دیگه بودن حتی مریضا با اون لباساي آبی یه بار مصرف گشادشون
لبا
فردی به نام 
@drbehrouz
پستی گذاشته بود و نوشته بود که وقتی با همسرتون قهرید، لباساي حریر و باز بپوشید تا کدورتاتون برطرف بشه»
.
در ظاهر این راه حل خیلی جذابه بدنت مشکلات شوییتونو حل ميکنه»
.
اما در باطن:
مخاطب الان من شما خانمها هستید: فرض کنید با همسرتون جرو بحث کردید، اونقدر شدید ک به‌جایی نرسیدید و هردو سکوتی خشم آگین» دارید ک عاميانش ميشه قهر».توی اون حالت فقط دارید به عصبانیتتون فکر ميکنید و
 اینکه اشتباه کردید باهاش ازدواج کردید،
دلبل سر نزدن چند روزه به وبلاگم هم شاید این بوده که باید از این فاز بیرون بیام که حتما باید یه متن کامل بنویسم تا بشه بهش گفت پست وبلاگ. شاید و احتمالا درگیر وسواس الکی شدم و شاید باید علاوه بر زیادی جدی نگرفتن پستای شبکه های اجتماعیم، زندگی واقعی رو بیشتر جدی بگیرم.
ميم ميگه که پدرش پول تو جیبی خوبی بهش ميده ولی این براش کمه چون دلش ميخواد پول زیادی داشته باشه، ولی من ميگم دلم ميخواد یه روزی که خیلی دور نیست مستقل بشم و استقلال مالی پیدا کنم،
دوستی تعریف مي کرد:
اولین روزهایی كه در سوئد بودم یکى از همکارانم هر روز صبح با ماشینش مرا از هتل برميداشت و به محل کار ميبرد ماه سپتامبر بود و هوا کمى سرد و برفی،ما صبح‌ها زود به کارخانه مي‌رسیدیم و همکارم ماشینش را در نقطه دورى نسبت به ورودى ساختمان پارک ميکرد،در آن زمان ٢٠٠٠ کارمند کارخانه اسکانیا با ماشین شخصى به سر کار مي‌آمدند.
روز اول،من چیزى نگفتم همين طور روز دوم و سوم،روز چهارم به همکارم گفتم : آیا جاى پارک ثابتى داری؟ چرا ماشینت
لباساي رسميم رو پوشیدم و حتی یه رژ شیک هم زدم :))رفتم دفتر دیدم همه رسیدن جز من! اما هنوز شروع نشده بود
همينطوری که با همه احوالپرسی ميکردم استادم اومد و اون خانوم مصاحبه گر! هم پشت سرش
گفت یک نفر داوطلب شه بقیه بیرون منتظر بمونن.و بله دیدم همه ی سرها به سمت من چرخید و منم سادگی!! کردم گفتم باشه :))
آقو! شروووووع کرد به سوال پرسیدن.انگار که مثلا بخواد هزارتا سوال رو توی یک ساعت بپرسه و عجله داشته باشه
تند تند و بدون مکث ميپرسید و اجازه نفس کشیدن هم ب
1_ اونی که گفتم فکر کردم مردست خداروشکر زندست و اینا ! الان دوباره فکر ميکنم مرده یا حداقل یه چیزیش شده :| مرز گرفته :))
2_همونقدری که دوست دارم  اونی که بعضی پستامو دیس ميزنه بشناسم :) همونقدرم دوست دارم اونی که خاموش دنبال ميکنه رو بدونم
فضول بازی دوست :))))))
3_چهل مين تردميل در نوردیدم :) بعدم 10 مين دمبل زدم :) بعدم حلقه ! خب الان هیچی احساس نميشه ! اما فردااااااا ! بخوابم پاشم
گرفتگی ها نمایان ميشه :/ من ميدونم دیگه !!!!!!!!!
4_لپ بچه ر گرفتم :| کشیدم و کشید
سلام من خیلی وقته که با مشکل فشار خون دستو پنجه نرم ميکنم.
این یک ارث خانوادگیه که ما داریم. من هم از طرف خانواده مادری و هم از طرف خانواده پدری در خطر فشار خون بودم. چون دوتا از عموهام مشکل فشار خون داشتن.
از اون طرف خالم و یکی از داییام مشکل فشار خون دارن. پدربزرگ پدریم هم با بیماری فشار خون زندگی مي‌کنه.
خلاصه که وضعیت ماام اینه دیگه چه ميشه کرد.
ما توی خانوادمون هر هفته خونه یک نفر مهمونی ميگیریم.
جمعه ها سمت خانواده پدری و پنجشنبه هاام خونه
دو سال از بهترین روزهای زندگی من تو مکانی گذشت که اسمش برای خیلی ها ترسناکه و قدم گذاشتن توش ترسناک تر
جایی که خیلی ها بدیمن ميدونن و یه بار که از سرویس جا موندم و با اسنپ رفتم،وقتی واردش شدیم و راننده اسنپ تازه فهميد کجا اومده سرم فریاد کشید که اگر ميدونستم ميخوای بیای اینجا نميومدم و اینجا نحسه و .
جایی که اکثر کسایی که قتل های فجیع و عجیب انجام ميدن اول ارجاع داده ميشن اونجا و بعد وارد زندان ميشن ، همونایی که تو رومه ها اسمشون و خوندین و
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمي باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه مي باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد.
param name="AutoStart" value="False">


 
یادت نره شکستن دل تاوان داره یادت نره عمر و جوونیت پایان داره
 
 
پ ن
بعضی از آدما حميد هیراد رو نیومده بد ناک اوت کردن حقش نبود!
 
 
پ ن
چند روز پیش ناخودآگاه تو محل هر هم
خب این یه چالش جالبه بنظرم که به دعوت جناب هاتف منم دوس داشتم شرکت کنم:)
البته بنظرم این عادات و رفتارا بیشتر از عجیب بودن منحصر به فردن.
1) من تا به حال توی کل عمرم به خیارشور و ترشی و زیتون و مشتقاتشون لب نزدم و به شدت متنفرم ازشون:/
2) عادت دارم یه وسیله ای که جدید ميخرم اول دل و رودشو بریزم بیرون ببینم داخلش چه خبره، بعد سرِهمش کنم و ازش استفاده کنم.
3) اگه یه لباسو واسه چند لحظه ام تنم کنم و در بیارم حس ميکنم کثیف شده و باید شسته بشه.
4) خیلی روی ب
#پارت32((هلن))هیوا خیلی زود اماده شد رفت خیییییلی زود داشت یه اتفاقایی بینشون مي افتاد که خودشونم نميدونستن .((هیوا))ساعت پنج بود از خونه اومدم بیرون و همونجایی که ادرس داده بود رفتم ساعت حدودا پنج و نیم بود ميدونم خیلی زود راه افتاده بودم یه پالتو نوک مدادی پوشیده بودم با یه بوت و یه شال مشکی یه جای دنج و اروم قرار گذاشته نه خبری از شلوغیه خیابونا بود نه همهمه ی کافه ها یه فضای ازاد  ، دنج و شاداب خیلی حال خوبی رو به ادم هدیه ميکرد باد ملایم ا
من همه چیز رو به آقای بازپرس هم گفتم. چیزی دیگه ای ندارم. یعنی اصلاً دیگه چیزی نمونده بگم. اما حالا که این همه آدم اینجا جمع شدن و اینقدر مشتاق شنیدنن ميگم. (مکث طولانی) انگار مجبورم که بگم. ما، یعنی من و همسرم، از دو هفته قبلش واسه ی یه سفر چند روزه برنامه ریزی کرده بودیم. مي خواستیم با قطار بریم شمال. اوه راستی … سلام آقا! من بازم متأسفم که همسرتون و فرزند توی شکمش فوت کردن. واقعاً متاسفم. توی این شونزده ماه و بیست و پنج روز هر بار دیدمتون همين ر
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب