نتایج مطلب ها برای عبارت :

بری دریه توشور بگیری چیخیر داغا

نوستالژی‌ده یاشاماق!
بیر: نییه نوستالژی کلمه‎‌سینی ایشله‌دیرم؛ حال
بوکی بیزیم نیسگیل» دئیه بیر تئرمینیمیز وار!
آمما نیسگیل، یا چوخ ایشله‌ندیییندن یا آز ایشله‌ندیییندن،
قونوموندان جایاراق بیرجور قاورام داریسقاللیغینا اوغراییب. نیسگیل بیزده درد
ائتمه» (بیر اولایی خاطیرلاییب اونون آغریسینی چکمک) آنلامیندان ایشله‌نیر چوخراق.
بیر طیف قائل اولساق منفی‌دن مثبته (گئنیش آلاندا،
خوش و شن دویغولاری مثبت و غم کدر دویغولاری منفی توتورساق
زندگی کردن با معیارهای حال حاضر جامعه و بقیه‌ی آدم‌ها خیلی سخت باید باشه. تصور کن برای این که مورد قبولشون قرار بگيري مجبوری انقدر استرس بکشی تا بهترین دانشگاه قبول بشی! مجبوری شغلی داشته باشی که از نظر اون‌ها مناسبه! مجبوری عمل جراحی کنی که به نظرشون زیبا به نظر برسی! رژیم‌های سخت بگيري که اندامت رو بپسندن! مجبوری با زن یا مردی زندگی کنی که از نظر بقیه مناسبه و یا سبک زندگی رو دنبال کنی که جامعه ازت میخواد! شاید متوجهش نشده باشی پس گاهی یه
زبان که باز می‌کنی نمی‌دانی به چه زمانی حرف بزنی، حال جاری،‌ گذشته ساده، حال ناتمام، آینده‌ی ممکن، یا آینده‌ی محال. دست که دراز می‌کنی نمیدانی باید موهایش را لمس کنی، چانه‌اش را، گردنش را یا نوک بینی‌اش را. کنارش که دراز می‌کشی نمی‌دانی دستت را زیر گردنش بگذاری یا در دستتش. حرف که می‌زنی نمی‌دانی جمله‌ها را چطور مرتب کنی. چشم به چشم که میشوید نمیدانی باید به نگاه کردنش ادامه بدهی یا به آسمان و زمین نگاه کنی. رستورانت که می‌روید نمی‌
۱. دهن بانک ملت سرویس!
بعد این همه وقت خوابوندن پولمون حالا میگن به نجاری کارت‌خوان نمیدیم!!! :/
۲. پت و مت‌وار
وای یه اشتباه‌های عجیبی میکنیم که بیا و ببین!!! همسر میگفت همچین موقع‌هایی طرف باید شاگردت باشه که بگيري بزنیش!! (منو میگفت!!! :| )
۳. #نفت‌کش #پهباد
باز ته دنیا یه طوری شد که همه جوک بگن براش و ما. :/
دانلود آهنگ جدید شهاب مظفری بنام خودت با بالاترین کیفیت










Download New Music Shahab Mozaffari – Khodet
ترانه و موزیک: علی ثابت قدم , تنظیم: امیر جمالفرد
برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …










 
متن آهنگ جدید شهاب مظفری بنام خودت :
بزن قیچی به عکسایی که برعکس تو خوشحالن به عکسایی که روی شونه هات دست منو دارن بزن بیرون برو اما نمیدونی کجا میری بکش کبريت زیر من خودت آتیش میگیری خودت این زندگی رو ساختی حالا خرابش کن اگه آوارگی رو دوست داری ا
تا حالا شده تو یه موقعیتی گیر کنی و یه مشکلی برات پیش بیاد که بمونی توش که حالا باید چیکار کنی!
نه کسی هست بهت کمک کنه و نه میتونی از کسی بگيري
و یهو این وسط یه راه حلی به ذهنت میرسه و حلش میکنی!!!
بگذریم از ذوق و شوق بعدش که آخ جون چه خودم تنهایی حلش کردم!! ولی عایا شده تا حالا؟؟
شده؟
هر چند کوچیک در حد حل مسئله ریاضی!
اگر شده ممنون میشم اینجا شرح بدی بعدا میگم چرا :)
از بدی های دانشگاه میشه به سرکوب کردن انگیزه و خلاقیت با ارائه درسای چرت و به درد نخور و صد البته سخت با استاد عقده ای اشاره کرد . یعنی جوری هست که یا باید مثل خر درس بخونی و یا هم بچسبی به کارت و یه فنی چیزی یاد بگيري و این دو با هم هیچ موقع اتفاق نمیوفته مگر اینکه قید یکی دیگه رو بزنی . که دومی رو ترجیح میدم
#بدی_های_دانشگاه
تو زندگی بعضی چیزا هست که حتی از فکر کردن بهش هراس داری.
یعنی حتی تصورشم وحشتناکه 
و وحشتناکتر اینه که نمیدونی دقیقا  چه غلطی بکنی تا اون مشکل حل بشه 
و جلوی فاجعه رو بگيري قبل از اینکه اتفاق بیفته
یه موضوعی هست چن وقتیه ذهنم رو مشغول کرده   شاید اونقدر بده که حتی روم نمیشه اینجا بنویسم .
فقط خدا کنه اشتباه فکر کنم. 
و می‌رسیم به ترس. ترس از تغییر کردن. ممکن است آنچه امروز برایش می‌جنگم فردا کنار بگذارم؟ این جنگ تا کجا ادامه دارد؟ 
خدایا مرا در راهم ثابت قدم بگردان. تنها تو از نیتم آگاهی و تنها به تو پناه می‌برم. از تو می‌خواهم جانم را از من بگيري، پیش از آنکه بخواهم تردید کنم؛ و سختی‌های دنیا را به من بچشانی، پیش از آنکه خوشی‌ها اراده‌ام را سست کنند. 
مرگ شیرین است، اگر با زنده ماندن بخواهی آدمی شوی که نمیشناختی‌.
داشتم از شرکت چار میزدم بیرون برنامه نویس آقای محمد حسین خ بهم گفت دوباره سرور رو ریختی بهم داری میری؟ به خنده بعد مدیر_پروژه آقای ی گفت آره ریخته بهم نذارم بره؟ گفت نه شوخی میکنم بعدش #برنامه_نویس_خانم_شکیلا_میم گفت کار همیشگی ش وقتی بهم میرزه دَرِ میره؟!!!! بعد خداحافظی کردم و الکی خندیدم با شوخی شون! اومدم جلوتر که #برنامه_نویس_آقای_ایمان_سین بهم گفت باز نری عکس بگيري بذاری اینستاگرام؟ بعدش بقیه شون شروع کردن به مسخره کردن و خندیدن!!!!!
برکت یعنی بخاطر نیاز مادر با نهایت خستگی، یک ساعتی بیشتر بیدار بمونی. بعد فردا هم صبح به موقع بیدار بشی، هم مترو خلوت تر از روزهای قبل باشه، هم طی روز خوابت نگیره.
یعنی من شب هایی که کارهام طول می‌کشه و دارم دیر میخوابم نگران انرژی روز بعدم هستم مگر اینکه مادرم یهو یه کاری بهم بسپره و من هم انجامش بدم.
 *
ولی انصافا چه سخته وقتی خسته ای یا صبح زود باید پاشی، امر خدا رو جدی بگيري. انقدر سخته که غالبا خودمون رو انتخاب میکنیم.
- میدونی کی آمادگی ساختن آینده ات رو داری؟
+ از کجا بدونم؟ لابد هروقت ماهی رو از آب بگيري تازه است. از همین الان؟!
- نههه لحظه ای که با گذشته ات احساس رفاقت کنی و محکم بغلش کنی. مهم نیست اگه پر از اشتباه بودی مهم نیست اگه سردرگم بودی مهم نیست هر چی بودی به خدا مهم نیست چون گذشته در گذشته. با گذشته ات رفیق باش و با ساختن آینده رفیق های بهتری برای خودت دست و پا کن 
اینکه میگن "شما عزمتون رو جزم کنید و تلاش کنید، اونوقت تمام کائنات بسیج میشن تا تو مسیر درست رسیدن به خواسته‌هات قرار بگيري و برسی بهشون" ؛ خواستم بگم دقیقاً زمانی‌که  اطمینان داشتم همه‌چی داره درست پیش میره و مشکلی نیست‌ و دارم به خواسته‌م میرسم همین کائنات زدن کار رو خراب کردن.
 
 
 
 
 
+به درجه‌ای از معرفت رسیدم که اگه همه‌چی خوب پیش بره نگران میشم.
شاید بتونی به همه دروغ بگی اما به خودت نه! پس بهتره با خودت روراست باشی. 
تو اونقدر قوی نیستی که بتونی جلوی یک سری اتفاقات را بگيري پس بهتره چشماتو باز کنی و باورشون کنی. 
تو هم گند میزنی، مثل خیلی دیگه از آدمها پس بهتره به خودت سخت نگیری. 
پایان قصه یعنی مردن، اگه میخوای زنده باشی بهتره یک داستان جدید را شروع کنی یک داستان قشنگتر. 
------------------------------------------------
آخرین سنگر سکوت نیست، آخرین سنگر بلاگه :) 
آخرای جزوه از همه جاش قشنگ تره:
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست 
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت، می شود آیا کمی
دست هایم را بگيري بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبريز از نبودت میشود
باز تنها می
دم غروب که می‌شود، باید دست گرمی هم باشد که در این سردی پاییز، آن را بگيري و بی آنکه چیزی جز یک جرعه نگاه نوشیده باشی، تلو تلو خوران و خنده کنان، کور باشی و خیابان را با او تا ته بروی. به انتهای خیابان که رسیدید، روی بچرخانی و بی‌اعتنا، لب‌هایش را ببوسی و بی اهمیت به دستی که شانه‌ات را تکان می‌دهد، خودت را از او جدا نکنی. آن وقت می‌توانی منتظر باشی تا همان دستی که بر شانه‌ات بود، به سمت باتومش برود و عین سگ بزندت تا تو باشی دیگه تو ایران از ا
یادم افتاد فلانی میگفت شما،یعنی ما، یک خصوصیت خانوادگی دارید فک کنم از مامانجون رندوم بین نوه هاش به ارث رسیده، اونم اینه که واسه یکاری که مدنظرته کلی تلاش میکنی خودتو به آب و آتیش میزنی، وقتی که نزدیکه ابراهیم شوی و آتش برتو گلستان و نتیجه بگيري ی تک میرینی تو هرکار کردی و دست از تلاش میکشی و ماجرا رو مچاله میکنی و پرتاب اونطرف.
خب فک کنم راست میگفت.
جالبیش اینجاست که اونوقت میگم آخیش و میرم واسه ایونت بعدی.اینم ی مدلشه.میتونه گونه ای اختلال
هیچی» یعنی همه‌چیز». روزی که برسی به هیچی یعنی رسیدی به همه‌چیز. آن وقت است که می‌توانی همه‌ی آن نیروهای به سایه رفته‌ی درونت را بشناسی و به کار بگيري. می‌توانی حتی خودت اتفاق جالب خودت باشی. خلاقیّت» همان‌جا شکل می‌گیرد. همه‌ی این‌ها مثل پازل از قبل در آدم تعبیه شده‌است که به آن نقطه برسیم. به قول علی‌اکبر بقایی نیاز ماست که نیاز ماست. نداشتن داریم و قدرش را نداریم».
گاهی باید با خودم همدست شوم و زخم های زمانه را نادیده بگیرم. باید با خودم همدست شوم تا به خودم اجازه دهم احساس رهایی را تجربه کنم و نشنیدن را، ندیدن را . برای این دل بريدن های اجباری، این فراموشی ها، این دلشوره ها باید با خودم همدست شوم.
بله گاهی مجبوری با خودت همدست شوی تا رویایت را نادیده بگيري فقط برای اینکه تنها نیستی. همه ی ما با خودمان برای نادیده گرفتن کسی که واقعا هستیم همدستیم.
اون شب که بهم گفت نباید دوستش داشته باشم جا خوردم.دوست داشتن که دست خود آدم نیست ، اتفاقی نیست که براش تصمیم بگيري ، پیش میاد. اما اون می گفت گاهی تو باید برای دلت تصمیم بگيري وگرنه ممکنه دلت تصمیمای خطرناکی برات بگیره ، منم یکی از همون تصمیمام ، زندگیت رو پای من نسوزون !! نمی دونستم چرا دوست داشتنش کبريت پر خطره.نمی دونستم چرا یه تابلو ورود ممنوع سر در زندگیش نصب کرده اما می دونستم که حاضرم برای وارد شدن بهش هر جریمه ای رو بدم. می دونستم که ر
یکشنبه بیست و سوم تیر ماهامروز با هانا رفتیم کلاس نقاشی توی مهد کودکی که قراره بره مهد کودک   روز اول خوبی داشت. یه زنبور و یه قورباغه کشید      البته با کمک مربی    امیدوارم یه روزی برسه که شاهد پیشرفتش باشم 

دوشنبه بیست و چهارم 
جلسه دوم با یه مربی دیگه بود. این خانمه مربی نقاشی ثابته  اون دیروزی خاله کلاسشون بود    مربی از هانا پرسید میخوایی زرافه یاد بگيري؟  و هانا بعد از چندین دقیقه که سعی داشتم مجابش کنم که باید همکاری بکنه جواب داد که
 
 
 
چه کردید؟
 
 
 
 
 
 
 
پ.ن: سوال سنگین. پست سنگین :))
+توی این تابستان من به هر کس رسیدم گفتم سعی کن فقط یک کار را به سرانجام برسان. نمیدانم چقدر گوش کردنشان به عمل انجامید. ولی به قول استادمان ماهی را هر وقت از آب بگيري می میرد. بگيريد این ماهی تابستان را قبل از تمام شدن آب دریا
 
 
 
 
خودم: کلاس طراحیم به جاهای خوبی رسیده. با استعداد کی بودم من؟ :)
 
 
 
 
گاهی دلم برای مردای این دوره زمونه ی ایران میسوزهنمونش همین دوستمخانوادش مذهبی بودن و این پسر تا حوالی سی سالگی محرم نامحرم رو رعایت میکرده و هیچ رابطه ج.نسی هم نداشتهبعد میفهمه که این تربیت ها قدیمی شده و این ارزش ها دیگه زندگیش رو پیش نمیبرههنوز اما، معیارای سنتی رو داره: میخواد یکی رو بگیره که خودش اولین مرد زندگیش باشه اما از اون طرف اعتماد نداره که دختره راستشو بهش گفته باشه که قبلا حتی عاشق هیچ مردی هم نشده باشه چه برسه به رابطه بدنیبه
هر وقت اسم امام کاظم ع میاد ناخودآگاه یاد این صفت بارز ایشون
میوفتم.(کظم غیض)
هر وقت هر شرایطی عصبانی میشم یا یه نفر 
عصبانیم میکنه یاد امام موسی کاظم ع میوفتم.
میگم مگه امامت نیست؟؟
خب امام ینی چی؟؟ینی الگوی تو.ینی کسی که پیشوای توئه.
پس باید از ایشون الگو بگيري.خشمتو بخوری.عصبانیتتو فرو ببري.
امام موسی کاظم (ع) اینقد مظلوم بودن که بیشتر
 سالای زندگیشونو تو زندان بودن.
اگه الان امام رضا ع دارین.اگه امام رضا ع رو میشناسیناگه از سفره
مرد از زن خیلی تنهاتره.
مرد نمیتونه وقتی دلش تنگ شد زنگ بزنه به دوستش و گریه کنه و خالی بشهبعضی وقتا باید مرد باشی تا گریه کنیبعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی …دلت بگیره ولی دلگیری نکنی …شاکی بشی ولی شکایت نکنی …گریه کنی اما نزاری اشکات پیدا بشن …خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگيري …خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی
می‌دونید در مورد پول چه حسی دارم؟ یاد این بازی‌ها میفتم که باید هی بدویی
و سکه جمع کنی. از زمین خوردن ها و هر بار از نو شروع کردن ها که بگذریم
بخش غم انگیزش اینه که کلی زمین خوردی و پا شدی و باز دویدی و سکه جمع کردی
و حالا می خوای ارتقا بدی کاراکتر رو. مثلن میخوای یه شیلد ساده بگيري و می
بینی که عه؟! باید کل سکه هاتو بدی :))) و صفر بشی. بگذریم که یکی از لحظات
مصیبت بارش اینه که کلی دوتادوتا چارتا میکنی که چه قسمتی رو ارتقا بدی. و
میدونی بخش بدترش
از خوبیای چند اکانت داشتن اینه که میتونی اکانت‌های شخصی و پنهون اطرافیانت رو چک کنی و البته از حرفایی که مستقیماً نمیتونن بهت بزنن باخبر بشی و در بهترین موقعیت انتقامت رو بگيري.  البته لازمه بگم طوری باید در نقش خودتون فرو بريد تا در رویارویی با طرف مقابل، سوتی ندین و خودتون رو بی‌خبر از همه‌جا بدونید.
- چرا آدم ها هیچ وقت به احساساتم توجه نمیکنن؟
+ مگه اصلا احساساتتو نشون دادی بهشون؟ مگه خودت اینو نخواستی که فقط توی تنهایی هات اشک بريزی؟ نمیتونی بقیه رو مقصر بدونی.
- من فقط. فقط یکی رو میخوام که حرف هام رو گوش بده. میدونی چی میگم؟ یعنی یکی که گوش شنوام باشه. 
+ مگه خودت نبودی که گفتی گوش شنوا نمیخوای؟ مگه نگفتی که میتونی خودت با خودت سر کنی؟ دوستات همیشه بودن، ولی تو هیچ وقت نبودی. همیشه خودتو ازشون جدا کردی بهشون گفتی که میتونن پیشت از نار
وقتی یه مدت مستقل زندگی کنی(چه متاهل بشی،چه خوابگاهی بشی،چه خونه ی جدا بگيري)دیگه زندگی کردن تو خونه ی پدر و مادرت برات سخت میشه،حس میکنی استقلالت زیر سوال میره.
من دقیقا همین حس رو دارم،الان حدود دو ماه و خورده ای هست که خونه ی بابام هستم. یه زمان اینجا بهترین جای دنیا برام بودم،حاضر نبودم آرامشِ اتاقم رو با جایی عوض کنم ولی الانلحظه شماری می کنم برای رفتن.
نه اینکه بهم بد بگذره نه،ولی دیگه مثل قبل راحت نیستم.
خونه ی خودم و همسرم،خیلی راحت
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که: حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی
دستهایم را بگيري بین دستانی که نیست
وقت رفتن میشود، با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک میریزم در ایوانی که نیست
سر کلاس دوست نداشتنی فیزیک ۲ با استاد سخت گیرمون بودیم که وسط مبحثای پیچیده برگشت گفت کیا این فیزیک رو دوس دارن؟ پنج نمره میدم به کسایی که بگن دوس دارن. بار اول یک نفر دستش رو برد بالا و استاد گفت ۵ نمره بهت میدم. بار دوم گفت یه فرصت دیگه میدم هرکی بگه دوست داره ۵ نمره میگیره. اینبار نصف کلاس دستاشون بالا بود. بار سوم پرسید و تعداد بیشتری به دروغ دستشون رو بالا برده بودن تا نمره بگیرن و بغل دستیم در حالی که دستش رو بالا گرفته بود توی گوشم زمزمه م
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگيري که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه . و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت . 
یه مدت میگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بیای
و هم حس میکنی این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش.
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل
چرا درس نمی گیریم ؟؟؟!!!
بعضی وقت ها نباید سخت بگيري ، نباید پیله کنی … فقط باید رها کنی …
بگذار تا کائنات مورد دلخواهت را بیابد و تو را غافلگیر کند .
هر چه میخواهی درخواست کن … فهمیدی ؟ هر چه میخواهی هر چیزی که فکر میکنی نیاز داری درخواست کن.
به بزرگی و کوچکی خواسته ات نگاه نکن و مهمتر اینکه به روش چگونه برآوردن خواسته ات هم فکر نکن .
روش برآوردن خواسته ات به عهده کائنات است . مرگ من تو کار کائنات دخالت نکن…
چرا درس نمی گیریم ؟؟؟!!!
حس خوب
گاهی از
دستام بوی توتون می‌دن؛ بوی توتون سیگارهایی که داشتم روشون نقاشی می‌کشیدم یا می‌نوشتم. برای اولین بار توی عمرم، تو کشوی میزم یک بسته وینستون آبی دارم. روی تک تکشون چیزایی نوشتم که فقط یک نفر به جز خودم متوجه می‌شه که چی  گفتم و این خودش خر کیف بودنم رو دو چندان می‌کنه. در حالی که امروز ادامه دیشبه و من تقریبا هزار بار بغض کردم و چند بار هم یه قطره کوچیک دیدم که آروم آروم می‌آد پایین و یه جایی پایین لپم و نزدیک اون دوتا خال‌ام محو می‌شه، اما
< لی لی، چند قدم بیرون از اون دنیای ساختگی بردار
چیز های زیادی هست که تو باید یاد بگيري
برای هر قدم تو هر گذرگاهی
هر شهر تو هر رویایی
من راهنمای تو خواهم بود >
میبینی نور هایی رو که باعث زایششون شدیم ?
سایه هامون رو میبینی که کوچک تر میشن ?
< برای هر کوچه به سمت هر منظره ای
هر کجا که تا حالا نبودی
من راهنمای تو خواهم بود
لی لی میدونی که هنوز جایی برای آدمایی مثل ما پیدا میشه
میدونی بال ها نیستن که فرشته رو فرشته میکنن
فقط باید این خفاش هارو از س
گاهی فکر  میکنم 
شاید  این آخر کاری خیلی بی حوصله شدم 
اما 
دوروبر من هیچ کی حالش خوب نیست 
زندگی هم برای هیچ کی خوشایند نیست
منم خوب نیستم
خدایا آدمات چقد بالا و پایین دارند
روزگار دلسرد کننده ای شده
وقتی بزرگترا  می خوان دنیای بزرگی  برای خودشان بسازند 
منم دنیای کوچک خودمو  دارم
ودلخوشی های خاص خودم
 که شاید هیچ ارزشی برای دیگران ندارند  
یاد گرفتم که به هیچ چی فکر نکنم 
اما بعضی وقتها یه چیزی مثل خوره وجود آدمو میخوره 
آخه عقل که این چی
فصل تابستون شروع شد؟خونتون خیلی گرم تر از پارسال شده؟دیگه کولر آبی جواب نمیده؟از شدت گرما و اعصاب خوردی به هیچکدوم از کارا نمی رسی؟دنبال آرامشی؟کلید حل همه این مشکلاتت اینجاست!کافیه فقط با ما یه تماس بگيري!! داکت اسپیلت میان شما و سرویس کاران مجرب و حرفه ای پلی ساخته است تا بتوانید بهترین برند های کولرگازی را با بهترین قیمت و بالاترین کیفیت و ضمانت داشته باشید.
قرار نبود دوم خرداد اینقدر غمگین باشه، منظورم اینه قرار نبود با سالگردش غمگین‌تر شیم،‌ قرار بود حال‌مون توی سالگردش بهتر باشه،‌ توی تقویم ببینیمش و بخندیم. حیف!متولدین خرداد ۷۶ الان ۲۲ سال‌شونه و در آستانه کسب مدرک کارشناسی هستن؛ یه سری شون ازدواج کردن و حتی بعضیاشون بچه دارن. این موقع‌ها آدم می‌فهمه چقدر پیر شده.بعد از مدت‌ها کتابخونه رو‌ مرتب کردیم. با گرون شدن کاغذ فهمیدیم‌ باید خیلی بیشتر قدر کتاب‌هامون رو بدونیم. و من کلی کتا
کم کم داریم به یک سالگی زندگی مشترک مون نزدیک میشیم . یه سال غم و شادی، یه سال قهر و آشتی، یه سال تلخ و شیرین، زندگی بالا پایین زیاد داشت واسمون . پارسال یه همچین روزایی بود که خیلی تنها بودیم . تو تنهاتر از من، من تنهاتر از تو ، خدا رو داشتیم و همدیگه رو . من تنهایی جهیزیه میخریدم تو تنهایی دنبال وام میدویدی که بتونی خونه اجاره کنی، من تنهایی وسیله میچیدم تو تنهایی دنبال پول بودی که بتونی مراسم عروسی بگيري اونجوری که من دلم میخواد، اصلا چرا میگ
دیروز با یک تازه آشنایی سکس چت داشتم و سبک شدم. هورمون‌هام بهم ریخته و دچار شیدایی جنسی‌ام. شب غمی از دوری ح داشتم. و در کل دیروز افسرده حال بودم چون خسته‌ام از این علافی. بی‌هدفی، بی‌برنامگی.
میم میگه باید هدف داشته باشی و مدام بهش فکر کنی، اینجور که چه چیزی تو رو می‌تونه به هدفت برسونه؟ ااماتش رو دنبال کنی؟ هدف مثل خوره به جونت باشه.
راستش فعلا هدفم دکتری و رفتن از ایران هست. و در مرحله‌ی بعدی داشتن تزهای بزرگ در فلسفه. چطور له اینها بای
ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن.

راستش را بخواهی عزیز دلم .گاهی بدجور از دست عکس هایت کفری میشوم .انقدر که دوست دارم بکوبمشان به دیوار و به لبخند وامانده ات که هیچ وقت از جایش تکان نمیخورد بدو بیراه نثار کنم ‌.چطور میتوانی به من زل بزنی و بخندی و پلک هم نزنی .چطور میتوانی گونه های خیسم را با خنده های آدمکشت به مسخره بگيري ؟؟؟واقعا چطور؟؟؟توی یکی از منفور ترین هایشان با آن کلاه لبه دار و دست هایی که همیشه به سینه میزنی به وسعت تاریخ لبخند ز
الان ساعت هفت و پنجاه دقیقه ست
زندگیم نمیدونم کی قراره ببینی اینجارو. مینویسم ک بمونه واسه همیشه. 
اینجا نوشتن یه جوری شبیه اینه که مشغول آشپزی باشی و یهو برسم چشماتو ببندم غافلگیرت کنم بگم اومدم بگم دوست دارم
یه وقتایی هم سرت داد بزنم .بگم حق نداری مال من نباشی فهمیدی؟؟؟
الان میخوام بگم 
تو که جان منی
تو که عمر منی
تو که همه دارایی منی
چای بريزم؟ بشینی پیشم . نگات کنم .باز نگات کنم.باز نگات کنم.توهم چشامو بگيري بگی اینجوری نگام نکنم
یکی از استادامون برامون کتابی گرفتن که از خود نویسنده به دست ما رسیده؛ که از قضا خود ایشون داخل کتاب یه چیزایی یادداشت کرده؛ برای من خیلی هیجان انگیز بود که یادداشت مستقیم نویسنده رو بخونم. بنابراین اون کتاب که دست نوشته نویسنده رو داشت خودم برداشتم. و خدا رحم کرد که خودم برداشتم؛ چون یکی از همکلاسی هام گفت من اگه باشم پاکش میکنم خودم مینویسم. فکرشو کن میخاست دست خط نویسنده کتابو پاک کنه!!!! 
یه رسم خیلی خیلی خوبی تو کشورهای اروپایی هست که نو
 ١. برای مطالعه به خودت پاداش بده! 
تو هم می‌توانی از این روش استفاده کنی و به خودت پاداش بدهی. این جایزه می‌تواند یک خوراکی یا تماس با یک دوست صمیمی یا دیدن قسمتی از فیلم و کارتون مورد علاقه‌ات باشد.
اگر مطالعه با علاقه صورت بگیرد، بسیار سازنده و اثرگذار خواهد بود.می‌توانی امتحان کنی!
٢. برای کارهایت برنامه‌ی مشخص داشته باش
در صورتی که برای هر یک از کارهایت وقت مشخصی درنظر بگيري، موفق‌تر خواهی بود؛ زیرا بدن انسان به این برنامه‌ها عادت م
گاهی آدم میفهمد که چیزی اشتباه ست.چیزی درونش درست کار نمیکند،مثل سنگریزه هایی که در مسیر رود اختلال ظریفی ایجاد میکنند.اگر روال هرروز زندگیت را پیش بگيري و چشم هایت را به آن مسئله ببندی، خب این هم یک راهش ست.من اما سکوت میکنم. میگذارم افکارم که آرام شدند،سنگریزه ها خودشان را نشان دهند. گاهی درون نگری دردناک میشود. گاهی مواجه شدن با خود سخت میشود. اما قطعا برای باز کردن هر گره ای اولین مرحله "دیدن" آن گره ست.با توجیه مسئله یا فرار از آن چیزی تغ
امسالم مثل هر سال، خیلی از پارک‌های شهر از هشتم تا پونزدهم نهال توزیع می‌کنن. من و مامان هم صبح رفته بودیم پارک نزدیک خونه‌مون که برای خونه‌ی خواهرم که باغچه داره، نهال بگيريم ^_^ تو صف بودیم که یه مشاجره‌ای سر نوبت و بی‌نوبتی شد. مامانم گفتن که حق بقیه رو ضایع نکن، برو آخر صف وایستا، ما که راضی نیستیم. اونم برگشت گفت ببین حالا زبون افغانی هم سر ما درازه! پاسپورتمو سفت گرفتم و اصلا برنگشتم که بهش نگاه کنم. الان دارم خاک تو سر عزت‌نفسم می‌کن
به پهلو دراز کشیده بودم، پشت به بخاری بگی‌نگی توی خودم جمع شده بودم و کف پام رو چسبونده بودم به پایین بخاری. انگشت اشاره و وسطی رو روی زمین عمود کرده بودم و داشتم باهاشون یه چند تا حرکت‌ رقص پا رو می‌رفتم. یکی از انگشت‌هام به‌جای یه بار ضربه، سه بار می‌زد و رقص به هم می‌ریخت. بعد اومدم یه حرکت دیگه رو بزنم ولی چون انگشتْ پاشنه و پنجه نداره بی‌خیالش شدم. 
برای چندمین بار توی چند ساعت پیش حواسم رفت سمت حرف‌هاش. گفته بود یکی از دلایلی که باهات
هیچوقت نمی تونستم حرفم رو مستقیم بگم
برای مستقیم حرف زدن باید حرف داشت،
باید خیلی حرف داشت
طوری که اون وسطا  سکوت نخواد حاکم بشه
حاکمیت که به سکوت بیاد  دیگه نمیشه حکومت رو ازش بگيري
اون وقت تو بهش عادت میکنی
اونقدر بهش عادت میکنی
که دیگه برای یک کلام حرف زدن هم سکوت رو ترجیح میدی
بعد کانتکت گوشیتو بالا پایین میکنی بعد از یه مکث کوتاه صفحه گوشیتو خاموش میکنی و به چایی که سرد شده خیره نگاه میکنی!!
 
خونه ی علی چراغونهکه مظهر ِ وفا اومدهحسین به زینب مژده میدهکه ساقی کربلا اومدهمدینه. ستاره بارونه وآسمون. ترانه می خونه وغما از. دل ما بیرونه ولب امِ بنین. خندونهحسین قرارت.  زینب کس و کارتدست علی رو سرت و . حسن کنارت::علی تا دستت و می بوسهدل حسین هوایی میشهبا گریه می گه: پسرمیه روزی کربلایی میشهتو خوبا. از همه سری ودل دشمن و حتی می بري واخه تو. هستی مادری و معلم علی ِ اکبريقسم به آهت. به اون روی ماهتدشمن فراری میشه با. اخم ِ نگاهت::چی م
باز هم جمعه ای دیگر آمد و رفت و تمام انوار را در دلم دوباره ته نشین کرد 
چه شوقی دارم :))
نکته ای هست در این عالم که زیاد درسته واون اینه که اگه به یه چیز واقعا ایمان داشته باشی و از این شاخه به اون شاخه نپری شک نکن که در رسیدن به اون راه سختی نداره فقط باید مردد نبود 
مثلا میخوای حرفه ای رو یاد بگيري اگر کاملا و واقعا دنبالش بري شب و روز با عشق و فکر و دلت بیش حرفه و شاخه های دیگه نباشه در واقع یک مسیر رو ادامه بدی حتما متخصص در اون کار میشی همدم
+ هه
دیشب خواب دیدم عروسیمه. ولی اصلا خوشحال نبودم. همش معذب بودم . عروسیم نمیدونم به چه دلیلی مختلط بود و من همش به دوماد غر می زدم تو ماشین عروس که حالا که داریم می ریم مهمونی یه شنل بزرگ برام می گرفتی که بقیه منو نبینن. دوماد هم همش می خندید.
بهش می گفتم حالا که عروسی رو میخاستی مختلط بگيري لااقل یه لباس عروس پوشیده برام می گرفتی شبیه این فیلم های صداوسیما نه دکلته و بی حجاب. ولی اون بازم می خندید.
وقتی رفتم تو سالن و نگاه مردا بهم بود اشک میریختم و
منقل سرخپوستی یا منقل پایه دار نوعی از احساس همزیستی در دامن طبیعت به شما می دهد و شما گویا وسط ایستاده اید بین گذشته و حال و بقول یکی از مشتریان یک حس نوستالژی و خوشایند به آدم دست می ده اونقدر که میخوای بایستی کنارش و عکس بگيري درست گفته اند و شما می توانید با تهیه این منقل به این محق دست پیدا کنید. یادتون نره عکس های قشنگتون برامون بفرستید. این منقل ها تاشو ودارای کیف و بر دو نوع هستند:
 نوع بزرگ منقل سرخپوستی : ارتفاع 100 متر ، طول 70 متر و عرض 40
عزیزم! نمی دانم کیستی و نامت چیست. مهم هم نیست. هر که هستی باش. شاید مثل تو زیاد باشد. آشوبی و این آشوب سردرگمی در دوراهی عشق و عقل است. می دانم چقدر سخت است. من هم همانند تو دوراهی زیادی در زندگی ام داشته ام. در هر زمینه ای که فکرش را بکنی ولی صبر درمان تمام این دودلی ها بود. دوایی قطعی جهت درمان. در این دوراهی که گیر کرده ای خودت را واگذار کن به خدا. ببین دلت را آرام می کند یا نه. ببین می توانی نه بگویی یا نه. ببین زندگی ات در جهت کدام جریان در حرکت اس
 
  …اینك به سویت آمده ام.
 
اول)
خدای مهربان من!
اینك آمده ام كه گفتی بیا .  
به نجوا نشسته ام كه گفتی بخواه .    
نامت را می برم كه گفتی بگو.  
می گریم كه گفتی ببار .
امیدوارم كه گفتی مایوس مباش.  
ای آموزگار درس لَا تَیْأَسُوا مِنْ رَوْحِ اللَّهِ !  
ای گوینده ان الله یحب التوابین !
اینك پاسخم بده كه به ندای ادعونی استجب لکم سرمستم.
تو آن قدر مهربانی كه حساب ندارد و آنقدر كریمی كه اندازه ای  برای آن نمی یابم .
تو آنقدر با من " تا " كرده ای كه تصو
بس کن رژیا. چقد میخوای گوشه اتاقت بشینی و زول بزنی به دیوار؟. چقد میخوای عزا بگيري واسه اینکه کنکور هیچی نشدی؟. شکست خوردی؟ باشه. اینهمه آدم دیگه هم شکست خوردن. اون شد ۱۶۱ و همه به به و چه چه، ولی کسی به تو نگفت خرت به چند؟ عیب نداره توهم خدارو داری. بلند شو از سر جات دختر. اینجوری بخوای ضعیف بازی دربیاری امسال که هیچ، سال دیگه هم قبول نمیشی.یک سال به خودت سخت بگیر. یکسال عاشقی تعطیل یکسال محمدو بیخیال شو. برات مهم نباشه که ناراحت بشه
دلم خیلی گرفته
بدترین چیز تو این دنیا اینه بخاطر یه چی مورد حسادت قرار بگيري و نتونی بگی آهای فلانی من به خاطر همین چیزی که تو داری حسرتشو میخوری  خیلی اذیت شدم اذیت میشم و خواهم شد .چون اگر هم بگی آبروی خودت میره، به قول دوستی زندگی ما از بیرون دیگران رو سوزانده و از درون خودمون رو.
کی روز خواستگاریش خودش میره خرید میوه انجام میده 
کی روز نامزدیش تنهایی میره کفش میخره تنهایی آرایشگاه میره و تنهایی بر می گرده.(بخاطر فوت پسر عمه م خیلی بی
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم ، - می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ! تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد ، - که مرا زندگانی بخشد چشم های تو به من می بخشد شورِ عشق و مستی و تو چون مصرعِ شعری زیبا ،
سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا

با وجود تو

شکوهی دیگر رونقی دیگر هست

می توانی تو به من زندگانی بخشی

یا بگيري از من آنچه را می بخشی
یا حبیب
ساعت 2:30 شب
هنوز بیدارم، خودم را با این جمله که "دیروز 4:20 خوابیدی، 2 خوابیدن پیشرفته" گول میزنم، اما "خودم"، گول نمیخورد.
تصمیم داشتم امشب زود بخوابم مثلا !
امروز مهمان داشتیم
اتفاقاتی که افتاده، فکر هایم، برنامه هایم در ذهنم ردیف میشود
توی ذهنم بوی قورمه سبزی شامِ دیشب پخش میشود، لبخندِ بچه ی مهمانمان، صدایِ آن بچه دیگر که داشت برایم از مشاهداتش زیر میکروسکوپ میگفت هم در یادم سرک میکشند
از آن طرف انقدر ماندالای جدیدم به دلم نشسته است
داستانک
ماههاست منتظرم که بیایی کنارم بنشینی، دستم را توی دستهایت بگيري، زل بزنی توی چشمهایم و با مهربانی و نگرانی بپرسی:"خیلی سخت است؟" 
بعد من بغض کنم و بگویم "خیلی" و زودی بغضم بترکد و بلند بلند گریه کنم و با کلماتی بريده بريده از ترسهایم بگویم و از تمام شدنهایم و از خشمهایم .
اما خدای من! آن جمله ی احمقانه ی اشتباهی ات که "فلانی هم این روزها را پشت سر گذاشت" و آن جمله ی نفرت انگیزِ حال به هم زن ات که "نمی توانم بیایم، طاقت دیدن این صحنه ها را ن
جلد اول-قسمت هفتم
تنم
مور مور شد ، حس کردم اشتباه شنیدم ، واقعا او منو خواسته بود ولی من به
چه دردش میخوردم ، پدرم ، پدرم راضی میشد تا تنها فرزندش را به یه جادوگر
بده ، باید منتظر میشدم چون هیچکاری نمیتوانستم بکنم ، دوباره به صدایشان
گوش دادم پدرم گفت: بلک ویزار این عادلانه نیست تو ، تو نمیتونی پسرمو ازم
بگيري ، من هرگز این اجازه رو بهت نمیدم.بلک ویزارد گفت :پس تو میخواهی مرد خوت و قبیله ات رو انتخاب کنی.نه من فقط دنبال راه سومی برای رضایت هرد
گفتم :
_ زندگی به من خیلی بدهکاره، خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکنی.
_ نگو زندگی به من بدهکاره، بگو من از دنیا طلبکارم و حقم رو از دنیا پس می‌گیرم!
_ چه فرقی می‌کنه؟ منم همین رو گفتم دیگه!
_ د نه د ، شکلش یکیه ولی اصلش نه؛ دنیا اگه تا آخر عمر هم بهت بدهکار باشه نمیاد دو دستی بهت پسش بده، این تویی که باید بري و خِفتش کنی و حقت رو ازش پس بگيري، پس نگو اون بدهکاره بگو من طلبکارم [می‌خنده] تازه اگه با شَرخَر بري سراغش هنوز بهتره!
+ راست میگه، واژه‌ها ج
داخل خط یه پیرزن دیدم 60 داشت» 
خوشگل  و خوشتیپ بود  :)
رفتم جلو گفتم :
+ببخشید میشه یه چیزی بگم ؟D: فکر کنم شما خیلی خوشگل بودین البته الانم خوشگلین ولی خب من خیلی کم به یه نفر میگم خوشگل ، دلم نیومد نیام بهتون بگم :)
-مرسی شما هم خوشگل و بانمکی :)) 
کلی هم لبخند زد
#باور میکنم 5 سال جوون تر شد آخه میگن اگه به یه خانم بگی چقدر شما خوشگلی چند سال از سن واقعی عمرش جوون تر میشه به نظرم همون منظور حس جوانی روح هست نه جسم. 
اما از شما چه پنهون یه نفر بهم بگه
یه سری بچه مثبت در این روزگار هستند که با نامحرم حرف نمی زنند ،سرشان را از زمین بلند نمی کنند، دوستانشان همه از جنس خودشان هستند ،جلسه های هفتگی خاصی شرکت می کنند که اخلاق و راه زندگی را به آن ها نشان می دهد، اردو های گروهی قم و مشهد و کربلا می روند و .
اما این بچه مثبت ها اگر اندکی بخواهد از این رویه خدا پسندانه ای که در پیش دارند تخطی کنند (به واسطه ی ورود به دانشگاه یا ازدواج با شخصی که سبک و سیاق متفاوت دارد یا رفتن سراغ کاری که لازمه اش باز ب
قرار بود هروقت پولامون به حد نصاب خودش رسید دوربین 700D مونو برداریم و بزنیم به کوه و جنگل و دریا و .! تو عاشق عکاسی، من عاشق ژست گرفتن روبروی لنزی که تو اونطرفشی! تو عاشق موهایی که باد بهشون موج میده، من عاشق صدای شاتر دوربینی که تو دستای تو باشه! تو عاشق شکارِ لبخندای من بعد از هربار ابراز علاقه کردنت، من عاشق شنیدن تُن صدات! بهت بگم وقتی حواسم نیست بگیر، بهم بگی من اگه ندونم تو چی میخوای که به درد لای جرز دیوار بودن میخورم!! دوربین که دست من میو
وقتی ساعت ۴/۳۰صبح تازه تصمیم به خواب بگيري و تا یک ساعت پهلو به پهلو شدن تازه چشمات آماده ی خواب بشه و ببینی چشم بند جواب نمیده و زیرش حتما باید شال ببندی تا از زیرش نور نیاد و در بین همین شال بستن ببینی ساعت ۵/۳۰ شده و نخوابیدی ،تنها چیزی که میره رو اعصاب اینه که ساعت ۱۱ مامانت  به بهونه ی گرفتن کمرش بالای سرت بیاد  و بخاطر اینکه بلندت کنه دو قطره اشک چاشنی کارش کنه و تو برای تبدیل نشدن این قطرات به سیل مجبوری با همون ۵ ساعت خوابی که در دو روز گذ
مثل بچه هایی که از تمام شدن تعطیلات بیزارند و با دیدن تبلیغ فیلم های تلوزیونی که در سیزدهم فروردین ماه پخش میشوند بغض توی گلویشان خیمه میزند،غمگین ام.راستش را بگویم.بیزارم از شنبه ای که هر چقدر دورش بزنم باز مرا پیدا خواهد کرد.از بیدار شدن های شش صبح و پخش شدن آلارم با صدای خواننده ای که نمیدانم اول هر صبح چه میگوید که من در مقابل،خفه شویی نثارش میکنم و تنم را به زور از تخت جدا میکنم.از شبهایی که با روح و جسم خسته روی مبل می افتم و برای بار نمید
آدم ها و اهدافشان تک به تک 
باهم فرق دارد.
طول و عرضش بهم ریخته!
یادمان رفته هدفِ غایی چیست
و تحتِ شعاع همان است که اهداف کلی وجزئی
پایه ریزی می شود!
چقدر هدفِ غایی را گم کرده ایم؟!
همه چیز مان شده دو روزه ی عمر
که نهایتش دومتر قبر است با یک عمر حسرت!
خداجانم توخوب تقدیر کردی
وخوب هدایت کردی
چرا راهمان کج شد از تو؟!
چرا نفهمیدیم سلب نعمتِ وجودِ خودت
پایان وتَهِ خط است؟!
وای از لحظه ای که ناسپاسی کنم
و تو خودت را که بزرگترین نعمت است
از من بگيري!!!
و
حرف اول: همیشه می‌خوای یه تصمیمی بگيري ببین چی رو از دست می‌دی چی رو به دست می‌آری»؛ این جملۀ معروف سرپرست پروژه‌مون توی دادگستری بود. هنوز هم که هنوزه گاهی که من و ن با هم حرف می‌زنیم از این جمله‌اش یاد می‌کنیم. 
گاهی دستاورد بعضی تصمیم‌ها یا بهتره بگم تصوری که از دستاوردشون داریم انقدر بزرگه که ارزش هرجور تلاش و سختی و خستگی و. رو داره؛ ولی وقتی پای ازخودگذشتگی دیگران بیاد وسط می‌بینی همون دستاورد چقدر بی‌مقداره. 
برنامۀ کلی‌ام ت
سلام
من یه دخترم که امسال دلم میخواد دانشگاه آزاد برم نتونستم، برای دولتی بخونم، الان میگید خب نرو این همه هزینه، نمیتونم واقعا خسته شدم تو خونه، افسرده شدم، دلم میخواد دوباره درس بخونم ، میخواستم رشته ای رو برم که بعدش طرح داره بتونم یه کم کار کنم، مفید باشم، یه درآمدی هم باشه ، ولی هزینه خوابگاه و شهریه ش خیلی میشه، چون ارشد هم هست و من پولی ندارم.
کسی کاری سراغ نداره که بتونم انجام بدم خودم تو خونه کانال هم زدم فایده نداشته، یا کسی که دانش
سالها پیش، جایی که جز نبود توپ دو لایه و دروازه، دغدغه‌ای دیگر در زندگی‌ام نبود، پسر های به سن و سال الآن‌م را می‌دیدم که خانواده به‌شان گیر می‌داد تا آن ها ازدواج کنند و دعوا و داد و بی‌داد و اینها. آن زمان هیچ درکی از این قضیه نداشتم، اصلن حتا لحظه ای به آن واکنش ها فکر نمی‌کردم! که مثلن چرا خانواده می‌خواهد به زور برای پسرش زن بگیرد؟ یا چرا پسر نمی‌خواهد زن داشته باشد؟ به هر ترتیب، زمان است دیگر، یک آن به خود آمدم و انگار نوبت من باشد!
د
افراسیاب چون به کشور ایران غلبه کرد و منوچهر را در طبرستان در محاصره گرفت، منوچهر از افراسیاب خواهش کرد که از کشور ایران به اندازۀ پرتاب یک تیر در خود به او بدهد. و یکی از فرشتگان که نام او اسفندارمذ بود حاضر شد و منوچهر را امر کرد که تیروکمانی برگیرد، به اندازه‌ای که به سازندۀ آن نشان داده و چنان‌که در کتاب اوستا ذکر شده. و آرش را که مردی با دیانت بود حاضر کردند. گفت که تو باید ان تیروکمان را بگيري و پرتاب کنی. آرش برپاخواست و شد و گفت:
یک بار غش می کنی، ضعف می کنی میری دکتر و دکتر جان آزمایشات را تجویز می کنه چه تجویز کردنی  !  
. اول دخیل می بندی بعد میری ازمایش بدی فشارتو میگیرن .حالا   تو این  هاگیر واگیر ،فشار رفته رو بیست، پایین نمیاد . نمی دونی چه گلی به سرت بگيري . می فهمی دخیل را یه جای اشتباه بستی .  به جایی می رسی که ترجیح میدی  شخصا ملک الموت  رو صدا  کنی   . قرار ملاقات میذاری .اگه وقتی داشته باشه یا نه نمی دونم . اما از اونجایی که مرام داره خودش نمیاد  ولی بالاخره دکت
یکی از وظایف من در محل کار نوشتن متن معرفی محصولات برای سایت و اینستا است. مجموعه ما یه جمع ارزشی هست که درواقع فروشگاه اینترنتی محصولات مادر و کودک محسوب میشه که تمرکزش روی کودکان زیر دو ساله
دیروز یه قطره ویتامینه روی میزم گذاشتن و گفتن برا اینستا مطلب بنویسم. ایرانی نبود. شروع کردم سرچ کردن درموردش و ترجمه نوشته های روی جعبه اش. که دیدم عه! برای گروه سنی 4 تا 10 سال مناسبه که!
از طرفی خیلی هم درمورد این قطره تاکید شده بود که بیش از اندازه گفته
در زندگی لحظه‌هایی هست که دلت می‌خواهد مثل پنیر پیتزا کش بیایند.، طولااانی! تمام نشود. آن‌قدر می‌ترسی که هی ساعتت را نگاه می‌کنی!
مثل وقت‌هایی که بوی خاک باران خورده می‌پیچد توی هوا و دوست داری ریه‌ات اندازهٔ جنگل‌های گیلان باشد برای فرو دادن آن همه عطر.!
مثل قدم زدن دوشادوش کسی که هی انه سرت را می‌چرخانی تا نیم‌رخ صورتش را ببینی!
مثل لحظهٔ تمام شدن یک مکالمه تلفنی وقتی هنوز دلت نمی‌آید گوشی را بگذاری؛ انگار که ته‌ماندهٔ صدایی ه
هیچ کس خانه نیست. تنها، روی مبل در اتاقم نشسته ام. موسیقی های عربی ام را پخش کرده ام و تلاش می کنم به پایان نامه فکر نکنم. به خودم می گویم جهان چه جای مسخره ای است؛ دقیقاً لحظاتی که به ناجی احتیاج داری این را به تو می فهماند که هیچ ناجی ای در کار نیست. هیچ معجزه و خوابی وجود ندارد که راه درست را به تو نشان دهد. تو مانده ای بین هزاران تصمیمی که باید بگيري. باید انتخاب کنی و هر انتخابی آینده ات را عوض می کند. هر انتخابی به چیزی نزدیک ترت می کند و از چیز
رفتم سر کار.‌ به عنوان پذیرشِ درمونگاهی که نزدیکای حرم هست. از بینِ 350 نفر متقاضی، سه نفر انتخاب شدن که یکیش من بودم. یکی دیگه، وسطای آموزش، گفت که نمیاد. موندیم دو نفر که منم دارم منصرف میشم کم‌کم. کارش زیاده و این روزا هم شلوغ. در واقع بهتره بگم خیلی شلوغ. تنهایی باید هم پول‌ها رو بگيري، هم پذیرش کنی، هم تلفن جواب بدی و هم پیج کنی. البته هنوز قرارداد نبستم و خدا رو شکر که نبستم! امروز که همه‌ی متخصص‌ها حضور داشتن، یهو خیلی شلوغ شد. وقتی خواست
یک لحظه اگر حواسمان پرت شود
یک لحظه اگر یادمان برود برای اوییم
یک لحظه اگر حواسمان نباشد
دشمن قسم خورده یمان و نفس از دشمن بدترمان
میدانید کی را میگویم؟
همان لحظه که به احترام عظمتش،دو ثانیه بیشتر رکوعمان را طول میدهیم. و حواسمان هم از زمین و زمان پرت است.دوستی مارا میبیند و تعریفی ازنماز خواندمان میکند و میرود
و یک لحظه! شیرینی تعریفش.
و اگر همان لحظه نگوییم اشهد ان لا اله الی الله
اگربه یاد دل سربه هوایمان نیاوریم که جز او دلبري ندا
بسم الله 
عزیز پیرزنی بود باقد نهایت ۱۵۰ و با وزنی بین۴۰ تا ۴۵ کیلو با روسری سوزن زده زیر گلو بدون بیرون بودن یه خال از موهاش که با توجه به سن بالاش اتفاقا بیشترش سیاه بود . 
یه پیرزن با چروکای دل فریب که دوست داشتی مدام دستاش و بگيري و فرق بین چروک و رگ رو روی دستش کشف کنی .
تمام سالای عمرش رو بعد از بابا بزرگ به سفر بود البته جز ۵ ، ۶ سال پایانی که تنفسش سخت شده بود و دیگه نمیتونست تنها سفر کنه .
هر دفعه که پیشم می نشست و میدید کتابام جلوم ولو شده
در هنگام گذشتن از پل نوجوانی با ان کوله پشتی نه چندان پر کم کم می فهمی باید در سر راهت چیزهایی به کوله پشتی اضافه کنی.اما باید حواست باشد که زیاد سنگینش نکنی.این پل سرزمینی است که نوجوانی ات را روی ان می گذرانی و نوجوانی دورانی نیست که بخواهی تنها باشی و تنهایی این سفر را ادامه بدهی.بالاخره چند تا رفیق پیدا می کنی و دوستی را و دوست داشتن را تمرین می کنی.اما باید حواست باشد که رفیق بازی مرز دارد.گاهی رفیق بازی های بی حد و مرز کوله پشتی ات را سنگین
دیروز شنبه ۱۷ فروردین بود . مثل اون قدیما که بعد از عید تشنه دیدارت بودم بهت زنگ زدم . گفتی دندون عقلت رو کشیدی با بیهوشی کامل . هی ناز کردی، هی نازت رو کشیدم . هی سر به سرت گذاشتم . خیلی خندیدیم. اونقدر که گونه هام درد گرفت. گفتی استرس نداشتی. بالاخره دکتر دندون پزشک کار خودشو بلده . نگرانی نداره که . مثل اینه که قورمه سبزی نگران باشه من خوب می پزمش یا نه. کلی خندیدم به حرفهات. گفتی لپت ورم کرده و قلمبه شده . قربون صدقه ی لپ قلمبه ات هم ر
من دارم برمی‌گردم.گردم من بر دار.تو داری کابوس .کابوس تو داره.دار.مثل آخر کلمه‌ی خنده‌دار.وقتی رسیدم هنوز زنده بود.یه نفر از پشت در پرسید یعنی می‌خواهی بیایی تو؟و من گریه‌م گرفت.گفت توالت کمی پایین‌تره.و من دارم برمی‌گردم.قول بده ای‌بار کورتاژ موفقی خواهیم داشت.اول میشه چشمامو در بیاری؟من تب دارم.تو تب داری.تو یک بدبختی که توالت‌ها هم نمیذارن بري اونجا گریه کنی‌.من تب دارم.من دارم دری رو می‌بینم که یه باد هلش می‌ده.تو تب داری.تو یه احم
هرروز قصد دارم ک زودتر بیدارشم و درس بخونم یااینک ناهارساندویچ سفارش بدمولی میگیرم میخوابم تا ساعتای 3ظهر ساعتای 14بود ک مامان بیدارم کرد و گفت منو زندایی میخوایم بريم بیمارستان ملاقات متین(پسرخالم ک سه سالشه بستری شده )وقراره ک زندایی علی و بیاره ک من نگهش دارشم علی هم یه سال وخورده ای یه پسر فندوق و تپلو وبا لپای خیلی خیلی بزرگ ازایناییه ک فقد باید بچلونیش و گازش بگيري تا ساعتای 5تنهایی پیشم بود و داداششم بود ابجی ک همش با ابوالفصل دعوا می
که مثلا وقتی که خورشید همچنان زیر باد پنکه، خوابیده،
بعد از یک دیده بوسیِ شتابناک با خدا، همراه مامان و عمه مسیر گورستان، در پیش گیری.
یک ملس حالتی وجودت را بگیرد، هر قدم، سوزنی باشد و نگاهت را به دل آسمان تکه دوزی
کند و امان از لبخندهایی که نمیشود جمعشان کرد . تو در یک بغل‎سکوت، پشت آن‌ها
راه بروی و آسمانی و لبخندی که هر لحظه بیشتر ریشه می‌دهد.

که مثلا به مادربزرگت سلام بدهی و سنگش را با آب
خنک بشویی و به وزوزهای بی‌ربطی که همیشه مانع انجا
بسم الله الرحمن الرحیم
اَلجَلیسُ الصّالِحُ خَیرٌ مِنَ الوَحدَةِ، و َالوَحدَةُ خَیرٌ مِن جَلیسِ السّوءِ؛
همنشین خوب، از تنهایى بهتر است و تنهایى از همنشین بد بهتر است.1
به احتمال زیاد تقریبا همه ی ما این حدیث مبارک رو شنیدیم ولی بیاید یکم بیشتر روش فکر کنیم.
فکر! باور کنید فکر کردن هم عرضه میخواد.خیال بافی نه! همه بلدن! ذهنو ولشو کنی خیال بافی میکنه اصلا کاری نمی خواد بکنی ولی برای فکر کردن باید ذهنتو در اختیار بگيري و بهش دستور بدی.مثل یک ام
امروز صبح یه ویزیت بارداری در منزل داشتم. فشارسنج، ترازو، سونیکید (جیبی)، گلوکومتر و. بهانه‌م برای خرید اینا همین ویزیت در منزل بود، گرچه تو خیالاتم اینا رو واسه دفتر کاری که تو کابل دایر خواهم کرد استفاده می‌کنم!!
نزدیک شب هم رفتم تمرین رانندگی، جلسه چهارم بود. برخلاف جلسه‌ی سوم که همه‌ش وسط شهر و خیابون‌های پرتردد بودیم، امروز تمام مدت تو صدمتری بودیم. لاین سرعت هم رفتم حتی :) جلسه‌ی قبل مامانم خطاب به مربی گفت پسرام هیچ‌کدوم آموزش ران
قرار بود نوبتی بگیرم که سایتش هشت صبح باز میشه و خیلی سریع نوبت‌ها پر میشه. هفت و پنجاه و پنج دقیقه مدارک رو آماده کردم و بعد سرخوشانه اینور اونور می‌رفتم. آقای هم هی می‌گفتن بیا بشین پای گوشیت که آماده باشی. منم می‌گفتم آماده‌ام بابا! سایتم که هنوز باز نشده. بعد هم گفتم من تا فلان‌جا برم زود میام. آقای گفتن اگه تو تونستی امروز نوبت بگيري! منم در حالی که داشتم می‌رفتم با خنده دستی به محاسنم! کشیدم و گفتم آ این ریشم، اگه من امروز نوبت نگرفتم!
آدم بعضی وقت‌ها تو یه مسئله به یه جایی میرسه که دیگه کاری از دست هیچکسی برنمیاد، یعنی همه کسانی که توی ته ذهنت هم روشون حساب کرده بودی کاری از دستشون بر نمیاد و آدم میشه مثل یه پرکاه توی باد؛ بی هیچ پشتوانه‌ای،بی هیچ امیدی به کسی.
یعنی دیگه تو یک موقعیتی گیر میکنی که فقط میتونی آروم سرتو بالا بگيري و محتاجانه رو به آسمان بگی: خدایا خودت درست کن. این یه حس غیرقابل تعریفه و خیلی اتفاق‌ها باید بیفته تا آدم تو یه مورد خاص به اینجا برسه.

این دو سه
بسم الله
مردی که هیچ کاری تو خونه نمیکنه من فعلا میرم سر کار اما ایشون که فعلا تعطیلن از صبح یا پای لبتابه یا گوشی !!!
وارد خونه که میشم تازه خستگی هام شروع میشه
باید نهار درست کنم ظرف بشورم دست و رویی به خونه بکشم
لیوان و هندونه ای که رو میز گذاشته جمع کنم و
حتی باغچه حیاطم رسیدگی نمیکنه.گلدونا.
گاهی هیچ انگیزه ای برای اینکارا ندارم
همه رو رها میکنم خونه میشه زله
اعتراض میکنه بحثمون میشه
برای من باید و نباید تعیین میکنه که باید زود غذا د
 
یک حس دوگانه عجیب!
از یک طرف دلم می‌خواست خیلی قهرمانانه دستم را رها کنی و
بگویی می‌بینمت مامان! و وارد کلاس شوی.
از یک طرف دلم می‌خواست از کلاس بیرون بیایی و سراغم را
بگيري. مبادا دوباره فکر کنی گم شدی.
اتفاق افتاد.
کمی از هر دو.
دستم را رها کردی و با دوستانت وارد کلاس شدی. دو ساعت بعد
آمدی؛ برای این‌که بیسکوییتت را بگيري.
و من تمام این سه ساعت کنار مادرهایی نشستم که دلشان شور
بچه هایشان را می‌زد.
بعضی مدال‌های ستاره‌ای به سینه داشتند. فرزن
بیا برویم به صد و پنجاه سال قبل ، به خانه های حوض دار ، به اتاق های تو در تو ، من پاییز که شد انار دان کنم برایت با گلاب و شکر ، شب ها درز پنجره ها را با ملافه بگيري که سرما توی تنمان نرود ، بنشینیم دور کرسی ، از حجره بگویی برایم و کسب و کارت.لبخند بزنم و سیب پوست کنم بعد از شامت بخوری که خستگی در کنی ، دراز کشیده باشی لا به لای حرف هایت سکوت بشود، دنبال چشم هایت بدود نگاهم بفهمم که خوابی و لحاف را روی تنت صاف و صوف کنم. بیا برویم به صد وپنجاه سال قبل
حقیقتش اینه که نمیشه همه ی طول سال به بنده های خدا بدی کنی و این شبا بیدار بمونی و الهی العفو بگی،حقیقت اینه که نمیشه دلی رو بشی و روحی رو آزار بدی و این شبا امید بخشش داشته باشی نمیشه چشای یکی رو یک عمر گریون کنی یا زندگی یکی رو ویرون کنی یا حق کسی رو ضایع کنی و امشب الهی العفو بگی.
درسته خدا میبخشه و کریمه چون این جزو حق الله و شاید بتونی از کسی که بهش ظلم کردی حلالیت بگيري و حق الناس رو ادا کنی ولی با حق النفس و ظلمی که به خودت کردی چیکار می
خب اگه به این جمله عمل کنیم 90 درصد خرجای ما بیهوده است، اصلش اینه تو که ماهی یه تومن حقوقته نباید گوشی تو دستت 5 میلیون قیمتش باشه یعنی نباید پنج ماه از کار تو تبدیل بشه به یه ابزار تو دستت، نباید یه لباس بخری 500 تومن، همخونی دخل و خرج یعنی با توجه به درامدت هزینه کنی نه عرف جامعه، کشور های دیگه همینن، اینکه شبکه خبر نشون میده تو اینگلیس خریدن لباس دست دوم عار نیست، کاری به هدف کثیف شون از پخشش ندارم، اما واقعیته، زوج های جوان وسایل زندگی شونو
خدا با خودتم 
با خود خود خودت 
۳۶ ساله امروز افتاده مرده 
درسته؟ 
منم دارم ۳۴ ساله میشم 
اون حاجی بوده 
حتتتتمی که زن و بچه هم داشته 
من حاجی نیستم هیچی نیستم زن و بچه هم ندارم 
من بمیرم فقط یه جا خالی میشه یه بیکار بیاد سر کار 
یعنی نفع هم داره مردنم 
من زنده بمونم جز مایه خنده و شوخی پسرها چی ام؟ جز اینکه پسره امروز میگه میخوام ازدواج کنم و من ته دلم میگم خوشششششششششش به حالت که می تونی تصمیم بگيري 
نه مثل من که امشب رفتم دم طلافروشی ها انگشت
جهانِ ما، جهانِ ارتباطات است.
ارتباطات نه به‌معنای مدرنیته شدن و سرعت گرفتنِ انتقال پیام‌ها، بل‌که به‌معنای
تاثیرگذاری و تاثیرپذیری بر محیط زیست و دنیای بیرون از خود. وقتی دروغی می‌گویی،
خیانتی می‌کنی، فسادی مرتکب می‌شوی، وظیفه‌ات را انجام نمی‌دهی، کلاه‌برداری می‌کنی،
مردم را گم‌راه می‌کنی، وقت این و آن را می‌گیری، حق بقیه را پای‌مال می‌کنی، ضرر
و زیانِ مالی و جانی به مردم می‌رسانی، بدقولی می‌کنی، انصاف را رعایت نمی‌کنی،
مر
آهنگ‌های شیش و هشت سعد المجرد تو گوشم رو دور تکراره و دارم لاکی رو که یه ساعت پیش زدم، می‌کَنَم که می‌بینم دیگه نمی‌تونم مقاومت کنم و حرفام رو اینجا ننویسم.
اتفاق‌های ناگهانی عمر کوتاهی دارن؛ منظورم همونایی هستن که آدم ادعا می‌کنه کارد رو به استخون رسوندن؛ اما ناامیدی‌هایی که خشت‌خشت روی هم قرار می‌گیرن، آروم‌آروم دورت عمارتی رو می‌سازن که هرقدر هم معماری‌اش قوی باشه، از هر طرف بري به خودت می‌رسی؛ البته اگه اصلاً به خودت زحمت بلند
×اولین باری که کتاب بیشعوری رو خوندم متوجه شدم به شخصه در خیلی از موارد بیشعورم!!! اولش خواستم کتمان کنم ولی بعد دیدم نمیتونم خودم رو گول بزنم که، پس بهتره خوشحال باشم که خودم فهمیدم و می‌تونم رفتارم رو اصلاح کنم! اما قضیه به اون سادگی هم نبود و خب کلی زمان برد تا تونستم چند مورد رو درست کنم و با بقیه همچنان در حال دست و پنجه نرم کردنم! حالا چرا اینو گفتم؟ جون از بعد خوندن کتاب متأسفانه فهمیدم  خیلی از اطرافیان نزدیکم هم بیشعور هستن! دلم میخواس
هر آدمی باید رایحه ی خاصی داشته باشد یک ادکلن که مخصوص خودش باشد که با ورودش به جمعیتی حضورش فهمیده شود   هر چقدر این رایحه اختصاصی تر باشد بهتر به شخصه از عطرهای چنل بیشتر خوشم میاد اما در این بازار ارز و دلار ترجیح می دم عطر فیک و تقلبی نزنم و به قول یکی از دوستانم که پزشک متخصص پوست و مو هست که می گفت کرم لیراک 300 - 400 هزار تومانی با کرمهای 30 - 40 هزار تومنی ایرانی اینقدر اختلاف کیفیت ندارن پس کرمی بخر که همیشه بتونی بزنی منم گفتم نیوآ
پدربزرگ بودی. رفتی. آرام و نجیب و باعزت. همان‌طوری که همیشه دوست داشتی. خداحافظی‌ات را همان روز اول فروردین کردی که وصیت‌نامه را درآورده بودی برای اصلاح. می‌رفتم و می‌آمدم و مشغولت می‌کردم که دست از نوشتنش بکشی. برایت یک لیوان شیر گرم آوردم؛ ولی حتا متوجه حضورم نشدی. چهره‌ات آشفته بود. بعد از خواندن وصیت‌نامه، چرایی آشفتگی‌ات را فهمیدم. روز آخر گفتی:رقیق‌القلب شدم» آن‌قدری که قلبت نا نداشت بتپد؛ و یک‌هو، دم ظهر یکشنبه ایستاد.
شب اول
دیروز عصر در حالی‌که روی کاناپه دراز کشیده‌بودم و تبلت به دست تو اینترنت می‌چرخیدم، آن خبر خوش آمد! نوتیفیکیشن ایمیل رو دیدم و وقتی باز کردم دیدم یه متن فرانسوی روبروم هست. اسکرول کردم و آخرش زبان آشنا دیدم، من ادمیشن گرفته‌بودم! از پروگرم خفنی که یکی از دانشجوهای PhD بهم پیشنهاد داده‌بود براش اپلای کنم، می‌گفت این رو اگه بگيري دنیا و آخرت‌ت تامینه.
وقتی فرم پروگرم رو تکمیل کردم و انگیزه‌نامه رو فرستادم، دیدم بعد از فرم اول باید برای دان
وقتی بق بقو بعد از مدتها حدوداً 10 سال رو میاره به رشته ورزشیش یعنی هندبال
موقعیت :رختکن
من :وااااای چقد دلم تنگ شده برای اینجا 
دوستم: مگه اومده بودی ؟
من: یه زمانی تو تیم بودم مسابقات میومدیدم اینجا و باشگاه .
دوستم: عه پس بلدی؟
من: یه کوچولو البته یادم رفته 
موقعیت : زمین بازی
مربی: زمینو نصف نکنیییییییییییییییییییییید (فریاد میزد جا داشت میزدمون )
ومن در حالی که دیگ نفسی برای دوییدن نداشتم رو به دوستم میگم: بابا چرا تمومش نمیکنه دیگ؟
دوستم:
هنوز سرنوشت ما معلوم نشده ولی، داشتم به حکمت اون روزایی فک میکردم که دنبال کارگاه میگشتیم و نمیشد. گفتم که اگه سختی اون روزا نبود الان حتما به خاطر اتفاقی که افتاده خیلی اذیت میشدم. اما فک کن اگه همون اویل اردیبهشت بهمون کارگاه میدادن حتما ما تا حالا کلی سفارش گرفته بودیم و بیعانه گرفته بودیم و حالا اوضاع خیلی وخیم میشد! با پول مردم چوب خریده بودیم و نه میشد پولشونو پیس داد نه میشد کارا رو تموم کرد.یا اگه کارگاه هوایی رو گرفته بودیم، بیعانه
خانواده ی شهید بودن به حرف راحته ولی تو عمل
دایی جانم سی سال مفقود الاثر بود، هم رزماش میگفتن شهید شده ولی پدربزرگ و مادربزرگم هیچوقت باور نمی کردن، میگفتن اسیر شده بر می گرده.
اسرا هم برگشتن و دایی من نیومد.
از ساعت 11شب به بعد، به پدر بزرگ و مادربزرگم زنگ نمی زدیم چون چشم به راه داییم بودن و با هر زنگِ نیمه شب، قلبشون تند میزد.
بنیاد شهید 3 بار مجلس ترحیم گرفت ولی بازم باور نکردن، نمیخواستن که باور کنن.
با اصرار زیاد بعد بیست و چند سال، بالاخ
بخون من که اشکم در اومد
☺وقتی یک سالت بود مشغول شد به غذا دادن و شستنت.
و تو با گریه های طولانی   شب از او تشکر کردی.
☺وقتی دو سالت بود مشغول شد به اموزش دادنت به راه رفتن 
اما تو با فرار از ان هنگامی که صدایت میکرد از او تشکر کردی

 ☺وقتی سه سالت بود مشغول شد به غذاهای خوشمزه برایت پختن
و تو با ریختن غذا بر روی زمین ازش تشکر کردی
☺وقتی چهار سالت بود مشغول شد به دادن مداد به دستت تا نوشتن را یاد بگيري
و تو با خط خطی کردن روی دیوار از او تشکر کردی
صبح ها بنویس هرچه به ذهنت می آید
میگویند برای تقویت نویسندگی باید صبح ها یک برگه و مداد یا خودکار یا قلم برداری و شروع کنی به نوشتن و اصلا توقفی نداشته باشی و هرچه به ذهنت می اید را بنویسی و اگر چیزی به ذهنت نیامد همان را تکرار کن همان را تکرار کن همان را تکرار کن تا چیزی یادت بیاید خب من هم دارم همینگونه مینویسم و اصلا هدفم اینه در سلسه مراتب صبح ها این را بدانید که فقط می نویسم و شما نیز با تراوشات ذهن یک آدم ساده که خودش را گرگ تنها معرفی میکن
خب
نمیگم ادم خیلی موفقی بودم خودم و اینا رو اصلا و ابدا به عنوان یه مشاور نمیگم به عنوان  یه دوست یا یه نفری ک پارسال شرایط شما رو داشته میگم
1
ته دلتون میدونم ممکنه نگرانی داشته باشید  ولی در جهت منفی زیاد نباشه لطفا
ازمون هایی که تا الان دادی ن کنکور بوده نه جایی از ایندت ثبت میشه اون ازمون ها صرفا واسه تست خودت بوده ک ببینی شرایط چجوریه
ولی تو کنکور قرار نیست صرفا همون نتیجه رو بگيري
به قول یکی از هم دانشگاهی ها هیچ کس تا روز کنکور نمی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب