نتایج مطلب ها برای عبارت :

اھنگ بشىر با صداى زن

ساعت ١١:٣٠ زنگ زد بهم و یه ربع صحبت کردیم. بهش گفتم بیدارى این موقع؟ گفت آآآره گفتم آخه معمولا زود میخوابیدى صداى ماشین میومد، گفتم پشت فرمونى؟
گفت آره، آبادان بودم و دارم میرم خونه، تولد مامان بزرگ بود.
کلى صحبت کردیم، حتى از وقتى که اومده بودن تهران بیشتر!
آخرش پرسیدم چقد دیگه میرسى خونه؟ گفت رسیدم
زنگ زده بود که پشت فرمون خوابش نبره
#بابا
نشستم تا ٥:٣٠ بشه و زنگ بزنم فرودگاه که اگه پرواز تاخیر نداره، بریم
شادمهر داره میخونه، صداى جاروبرقى میاد، بوى شیشه پاک کن، غذاى ماهیا رو دادم، آبشون رو عوض کردم، تختم مرتبه، بابا جلسه ست و شاید نتونم ببینمش، پروژه ى لعنتى که همیشه توى ذهنم استرست رو دارم.
دارم برمیگردم خونه دومم. یار اونجاست پس از همون روز اول شد خونه ى دومم.
چمدونا دمه دره و مامان اصرار داره بسته هاى بیشترى از توى فریزر جا بده.
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ روزى حضرت امیرالمؤمنین
علیه السلام براى انجام کارى ، یکى از غلامان خود را صدا زد. شیطان او را
وسوسه کرد که جواب آن حضرت را ندهد. چندین بار او را صدا کرد، جواب نیامد!
حضرت به جست و جو پرداخت . دید آن غلام پشت دیوارى دراز کشیده و مشغول خرما
خوردن است .آن حضرت فرمود: اى غلام ! مگر صداى مرا نمى شنیدى که جواب
نمى دادى ؟ غلام عرض کرد: چرا. فرمود: چرا جواب نمى دادى ؟ عرض ‍ کرد: یا
على ! مى خواستم تو را به غضب آورم ؟!ح
یک پیرمرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد.
در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیرمرد کاملا مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.
روز بعد که مدرسه تعط
مامانم خیلى زن خوبیه ! 
از اون خوبا که بابام دوستْ داره و هى قربونش میره و هى دورش میگرده !
چند سال پیش یه روز داداش بزرگم اومد و گفت عاشق شده !
میگفت طرف دختره خیلى خوبیه !
از اونا که تو دانشگاه جزء نمره اول هاست !
از اونا که ته منطقن و میشه یه عمر زندگیو باهاشون ساخت !
از اونا که حرف نمیزنن هرجا،هر چیزیو نمیگن !
خلاصه اینکه خیلى دختر خوبیه !
وقتى اینا رو تعریف میکرد داداش کوچیکم اخماش تو هم بود!
وقتى ازش پرسیدم چته، با حرص گفت خب آخه چه جورى میشه عا
یه پیراهن آبى آسمانى تنم میكنم كه بلندى اش تا ساق پاهام میرسهروبروى آینه مى ایستم تا موهامو درست كنم از شوق لبخند بزرگى رو لبام میشینه كم پیش میاد اینجورى دندونامو بین لبخندهام ببینم تو چشمهاى خودم خیره میشم و یاد یه بیت شعرى كه داشتم براى چشم هات مینوشتم میفتم "چشمانت پرنده ایست." و لیوانى كه از حواس پرتم به چشم هات میفته جلوى پام  و چند تكه میشه .با صداش به خودم میام و دوباره خودمو در آینه میبینم ، یه رژ گونه ى صورتى میزنم و یه رژ لب صو
1) از وقتى امتحان هاى اکثر بچه ها تموم شده خوابگاه و به خصوص راهرو ما خالى شده و این سکوت که کل ساختمون رو گرفته طور عجیبى دلگیرهبه حدى که باعث شده دلم براى اون همسایه ام که با دوستش ساعت سه نصفه شب تصمیم میگرفتند اخبار BBC رو با صداى بلند نگاه کنند تنگ بشه یا براى همسایه دیگه ام، دویین مخصوصا وقت هایى که با دوست پسرش سر اینکه چرا جلوى دوستهاش گفته امروز خیلى بستنى خوردى با اینکه هیچوقت نه دویین رو دیدم و نه دوست پسرش رو ولى مطمئنم اونقدرها که
اعتقاد با رسم شکل، از "تو" به "خود" رسیدن، بوىِ اسفند، عرق تن زایر، فشار و ذکر روىِ لب ها، صورت هاى منتظر براى له کردن و جلو رفتن و چنگ زدن به ضریح، حکایت سفرِ ناتمام همه اعتقادها، باورها و ایمان هایمان، انعکاس زرد رنگ بوسه اى بر گنبدِ طلایى حرم رضوى در بالاىِ پشتِ بام و کنار دیوار در سال هزار و سیصد و پنجاه خورشیدى از مجموعه عکس هاى حمید عربلین: تجربه و مواجهه با مفهوم "زیارت" لذت بخش، نوستالژیک و دردناک بود، جماعت مومن، مردمان آرام و وحشت زده،
عَصرِ عُسر هاىِ بدونِ یُسر، همه چیز زیرِ سرِ "ناظم" خودمان است، لحظه "سرد و یخ زده" نواخته شدن سیلى در گوشِ انسان، شبیه سوزش کفِ دست ها از شلنگ و خط کشِ چوبى معلم، تجربه داغ شدن و تاول زدن کفِ پاها از شدت ضربه هاىِ شلاقِ زیرِ چوبِ فلک: و دیگر گندش درآمده، خاطراتِ مدرسه در موزه ها خوانده مى شود، دیگر هیچ انسانی، کودکش را به "مدرسه" نمى فرستد، دانش ها به انتها رسیده اند و چیز تازه ای براى آموختن و یادگیری وجود ندارد، انسان در گذر تاریخ به این نتیجه
تصویرى از اردوىِ دانشجویان رشته مهندسى صنایع دانشگاه پلى تکنیک تهران در زمستانِ سالِ هزار و سیصد و هفتاد و نه خورشیدى در دشت هویج اطراف تهران: پرسپکتیوِ سرمامرگ، مِدانا، امینم، مازیار، مارتیک، در هر انسانى، چیزى از جنس "پاسخ به تاریخ" وجود دارد، اما پرسش هاىِ تاریخ براىِ هر انسان، دهه، نسل و ملت، سوال هایى ساده نیستند، و در هر عکس، چیزى از جنس "ایستادن در برابر جوخه آتش"، هر عکس مى تواند در نهایت آخرین عکس و یا آخرین خاطره خوب یا بد با صحنه،
اربابِ خودم، سامبولى بلیکُم، یکى از کوچه هاىِ تهران و دو مرد در برابر اهالى خانه با پوشش و لباس هاىِ "حاجى فیروز" و "بابا نوروز" در حال رقص و آواز، دایره و تمبک در روزهاىِ آغاز سال نو در بهارِ هزار و سیصد و پنجاه و یک خورشیدى: مرد با کت و شلوارِ آبى و کودک ک به دهان، در حال تماشاى نمایش و کاشى "نصر مِن الله و فَتح غَریب" بر ورودى در فى خانه، دیوار آجرى و صداىِ زیر، زنانه، ریز و شکسته "حاجى فیروز"، مرد لاغر اندام، سیاه رخ، کلاه دوکى بر سر و گی
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب