نتایج مطلب ها برای عبارت :

اوم دوسه انریکو

امروز تولدمه. یه روز تکراری و عادی مث همه‌ی روزا، شاید یه‌کم غمگین‌تر، یه‌کم دلشوره‌دارتر، اما معمولی!
که زندگی دوسه‌نخ کام است و عمر سرفه‌ی کوتاهی. 
این باری که روی سینه‌هام سنگینی می‌کنه هیچ‌جوره قابل حمل نیست. امیدوارم پس‌فردا که روز بهتریه برام، حالم خوب باشه. اما نه. امکانش نیست. نمی‌شه.  کاش یکی از ما می‌تونست جلوی خودش کوتاه بیاد. تا اینجوری غم‌هامون سیگنال نفرستن. 
به من بچسب همین الان.
فکر کنم عادت کردم 5صبح اینا بیدار شم:)) البته این عادت رو با مشقت فراوون تو خودم ایجاد کردم ولی عادتم نشده بود البته سه روز 5صب بیدار میشدم روز چهارم سرم درد میگرفت دیگه مجبور بودم هر چند روز یبار ، دوسه روز 5صبحی بشم بعد روزایی که بیدار نمیشدم ، یعنی مثلا6بیدار میشدم چونان استرسی منو میگرفت انگار ادم کشته بودم الان فهمیدن:ااا+امیدوارم امروز کسی از دنده ی بداخلاقی بیدار نشده باشه:)) من که خوبم !+اگر الان خواب بودم حتما با این سروصدا بیدار میشدم
کاش میشد امروز مشهد بودم
نفس که میکشم الان حس نفوذ هوای صبحایی دارم که از ایستگاه راه آهن به سمت حرمت تو ریه هام پخش میشد
اونجا وارد خیابان امام رضا میشم و تمام مسیر چشم میدوزم به حرمت
انقدر هم هولم که از ذوق دوسه باره بهت سلام میکنم و دوباره و دوباره
امروز رو اگر میشد مشهد بود،
لباس تیره میپوشیدمو
باز تنهایی میومدم حرمت
از باب الجوادت میومدم
سلام میکردم همونجا مینشستم
یه گوشه کنار یکی از ستون های باب الجوادت
بهت تسلیت میگفتم
باهات
وقتی به این فکر میکنم که قراره یه مدت دیگه بیام آرشیو رو ببینم و بزنم روی "خرداد 98"ذوق میکنم،اصلا فکر کردن به بعدِ خرداد لذت بخشه،نه؟برخلاف چیزی که همه میگن از تایمی که میرم سرکار بهتر به کارام میرسم و زندگیم جم و جور شده.
چندشب پیش دوسه فصل از کتاب"خودت باش دختر(صورتت رو بشور دختر)"خوندم به نظر کمک کننده س فقط زمانی که یادم میاد این کتاب رو ف.ح بهم هدیه داده بهم میریزم و عصبی میشم.
فکر کنین سرکار برید و درس بخونین و کتاب هم بخونین و فیلم هم ببینی
سلامدوسه روز امتحانی پستای وبم سکرت شدن. فقط یه عده خاص خوندن. تا حدودی خوب بود. ولی میخواستم مثلا حرف نخورم، که هزاربرابرش بدتر خوردم.ولی من دیگه برام مهم نیست هرچیم که بگن. من ادمای واقعی زندگیم خیلی راحت بهم حمله میکنن و هرچی که دلشون میخواد بهم میگن، اینا که ادمای مجازین دیگه. برام اهمیتی نداره. بذار هرجوری دلشون میخواد حرف بزنن. دلی که شکسته، دیگه شکسته. براش چه فرقی میکنه کی چی بگه. از فرداهم پستارو آزاد میکنم. هرکی مشکل دا
تا همیشه آشنا : زندگی حضرت روح ا… به روایت تصویرهایی کوتاه و منقطع
تا همیشه آشنا : محمود محمدی نسب، موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی(ره)
معرفی:
این مجموعه تصویرهایی است از زندگی مردی خواستنی تر از باران، تصویرهایی کوتاه و منقطع مثل خود باران، همیشه آشنا.
بریده کتاب(۱):
دوسه نفر از ایران آمده بودند آقا را ببینند یکی شان آشنا بود وقتی آمدند تو حاج مهدی دست امام را بوسید وگریه کرد حبس طولانی وشکنجه موهای سر وصورتش را سفید کرده بود. آقا نشناختش.گف
سلام دوستان
خوب تلاشها و لینک ها و صحبت هام، توی این دوهفته، یکم داره خروجی میده، خروجیش این بود مدیرکارگزاری که استخدامی اقا ممنوع هست در اون، خودش شد لینک قوی برای من که رزومه منو دست به دست کنه تلاش کنه من بتونم جایی بند بشم، هرچند هنوز کسی از جانب ایشون هنوز به من زنگ نزده ولی بنده خدا تلاششو کرده و اسکرین شاتها همه حرفاشو مرتب میفرسته که من در جریان باشم. اما خوب به واسطه استادی که کارای انالیز آماریشو انجام میدادم، به دوستش توی یک شهر د
✍✍
ملک الشعرای چشم هایت.
بیا  و  آرام بنشین
جان آرامم !
 که وقت  سرور است وسرودن!
شامگاه  شعرنوشیدن است.وشیدایی چشیدن
تأخیرنکن
بیاوبنشین برسر کارستان خویش
توفقط بنشین و موی پریشان کن
تنها  ؛ بنشین و آشوب کن درشهر دل 
می شود روی بچرخانی وبنشینی ام درمقابل؟
شعرگفتنم می آید.!
می شود چشم بگشایی وشراب  بریزی در جام  جانم !؟
دوسه جرعه نگاه کفایت می کند کام تفتیده را .
بیا  ؛بیابنشین و خنده  سرکن که جهان  جان می گیرداز ترانه ی تبسم ت.
تو زلف بگشا
ت
سلام
همیشه از اینکه توی دو راهی بیفتم و بلاتکلیف شم متنفرم بودم، مطمئنا اکثر ادمها این چالش رو دوست ندارن، ولی وقتی به کلیت این دو راهی ها فکر میکنم میبنم خدامارو از روز اول در دوراهی خلق کرد، ایمان یا کفر؟ و.
و محک ادمی همیشه توی این دو راهی ها بوده که زده شده، بهتره به جای اینکه استرس بگیریم به این فکر کنیم که همیشه خدا حواسش هست، به اینکه هر راهی رو انتخاب کنیم یک سرنوشت زیبا برامون بسازه.
این روزها عجیب توی دوراهی هستم، بین موندن توی کشور
دوسه روزه میخونم و از فردا سه روزی رو شروع میکنم که معادل 9 واحده رسما سنگین ترین روزهای تاریخ دانشگاه و پیش رو دارم  ( از این سخت ترم بوده )
استرس فردا و پس فردا و پس اون فردا ودیگر مسائل کلا انرژیمو گرفته بود خدا روشکر بعد از ظهر تونستم کام بک بزنم  و دوباره بلند بشم الان واقعا حووصله ام نیست که به هیچی  فکر کنم حتی به امتحان فردا فقط دلم میخواد که دست پر برگردم  از این سه روز سخت که باید فقط بشینم پای جزوه و کتاب خدایا خودت کمکم کن
حوصله ام وا
چه دنیای کوچیک و عجیبیه! فکر نمیکردم دوسال از پست یکی مونده به اخرم گذشته باشه فکر نمیکردم بازم دوسال از زندگیمو حروم کرده باشم منی که هربار با خودم عهد میبندم. عزیزم شش سال زمان کمی نیست نمیدونم حسم بهت چیه به تویی که تاحالا یه بارم لمست نکردم به تویی که تو ذهنم بوی عطری یه بوی عطر تند که اصلا دوست ندارم، به تویی که سرتا پا تفاوتی با من به تویی که یه نقطه نظر مشترکم نداریم، نمیدونم چرا دوستت دارم نمیدونم چرا هربار میبخشمت نمیدونم چجوری یادم
مدتی بود که احساس میکردم مثل قبل نیست. خیلی خوب کار نمیکرد، میدونستم یه چیزیشه ولی هی خودمو به اون راه میزدم، نه من به روی خودم میآوردم نه اون، ولی میدونستم یه چیزیشه.
یخچالمونو میگم!
 مریض احوالیشو میشد از شیرهای ترشیده، میوه های کپک زده و نون سنگکای بیات شده توی فریزر فهمید، تا اینکه پنجشنبه دل رو زدیم به دریا و دکتر آوردیم بالا سرش.
دکتر گفت این از تو برفک داره، باید تا شنبه صبر کنید که برفکاش آب بشه. حضرت آقا گفت ما تا یه ساعت دیگه برفکا
سلام، میدونید سلام یکی از کلمات مورد علاقه منه.
یه مدته دارم سعی میکنم پوست بندازم این پوست انداختن یک سال اندی طول کشیده و هنوز ادامه داره، کم کم شناختم از خودم کامل میشه، اینکه میدونم من ادم کمال طلب کنترل گرایی هستم، که اگر اختیاراتم کم بشه حالم بد میشه، دارم مدتی سعی میکنم از کنترل دنیا دست بکشم، از اینکه توی باند دوستام باشم که سیاه و سفیدن خودمو بیرون کشیدم، دارم سعی میکنم از کنترل کردن خودم دست بردارم، برای اینکه بهتر بدونم چی دوست دا
تیز می‌خیزانی
لمبر از کاناپه.
پلک‌برهم‌زدنی
گردن افراشته‌ای،
 لبه‌ی
پنجره‌ی رو به‌نشاط.
تپل است،
تپه‌ی رو به‌حیاط
پُرنفس
می‌شَنَوی از جایی
کبکِ کُرچ چمنی،
بانگ برآورده خروس.
بی‌دریغ؛
دوسه‌تیغ،
جامی از دختر رز می‌نوشی
به‌نظر می‌‌‌‌‌آید می‌گَـزَدَت.
می‌زنی پُک به‌چپق،
و عمیقاً
می‌روی توی نخش.
ناگهان می‌بینی،
د
  
و  
      
د
ماری شده است
دارد اندوه ترا می‌بلعد.

شلمان؛ پنجم مرداد 1398 خورشیدی – داوود خانی خلیفه‌محله
سلام دوستان.
چندروز پیش توی اینستا یک پست توجهم رو جلب کرد، درباره شاخص بودن و استاندارد شخصی یک خانم، تا جایی که یادمه همیشه سعی کردم استاندارد ها رو رعایت کنم، چه اون موقع که سنم کم بود چه الان، و نمیدونم تا چه حدی موفق بودم؟ ولی هرجایی که سطح خودمو اوردم پایین تا مقبولیت پیدا کنم همونجا به غلط کردن افتادم، نمیدونم اینکه ادمی دوست داره مقبول باشه از ترس میاد از مهرطلبی؟ یا نه بقول دکتر شیری از تله بی ارزشی ؟
ولی این روزها که خودمو مرور میکن
سلام:)
خوب خسته وکوفته طوری با بدن درد برگشتم خونه، کارای حسابم رو دختر عمه سریع ردیف کرد و صنف هم برام امضا زدن که من توی بندر ساکن و مشغول کارم که دسته چکم هم بیاد، که بتونم باهاش اون چک ضمانتی مبلغ بالایی رو که شرکت ازم خاسته رو خودم بدم، چون مبلغ یک میلیارد تومن بود نمیتونستم از خانواده بخوام همچین ریسکی رو بکنن، برا همین تلاشم کردم که دسته چک به خودم بدن که خیلی هم سخت بودولی شکر خدا انجام شد، مثلا نوبتم شده بود توی بانک بعد باید یک معرف ام
صبح بلند شدم دیشب نتوانسته بودم بخوابم و صبح هم زود بیدار شده بودم و توقع سردرد داشتم ولی خبری نبود به نظرم از همانجا مشخص میشد که امروز روز خوبیست دیروز بابای همکلاسی ام زنگ زد و گفت که نمیتواند فردا مارا ببرد و آیا امکانش هست که مامان زحمتش را بکشد ؟ پس با این حساب مامان باید مارا میبرد لباس هایم را پوشیدم و در آینه حسابی قربان صدقه خودم رفتم . 
سرتان را درد نیاورم روانه راه شدیم و مامان دربین راه گفت که کجا پیاده ات کنم به خانه ی صاد نزدیک تر
این چند تا فیلم فیلم هایی اند که من درطول دوسه هفته اخیر دیدم و دوسشون داشتم 

: 2005 Pride & Prejudice
صد درصد اسم رمان غرور و تعصب به گوشتون خورده یکی از شاهکار های کلاسیک 
خب اولین فیلمی که میخوام راجبش حرف بزنم فیلمیه که براساس همین رمان ساخته شده و اسمش غرور تعصبه 
داستان ماجرای خانواده ای با چهارتا دختره که روزی پسری ثروتمند عمارتی رو در همسایگیشون میخره و از اونجایی که در زمان فضای داستان ازدواج هدف اصلی و سعادت همه ی زن ها بوده و مادر خانواده
رِی: همین الان یه جایی توی لندن، یه درخت کریسمس هست که زیرش چند تا هدیه هست که هرگز باز نمی‌شن؛ اگه از این ماجرا زنده بیرون اومدم می‌رم اون خونه رو پیدا می‌کنم، از مادری که توی اون خونه‌س عذرخواهی می‌کنم [که پسرش رو کشتم] و هر مجازاتی که برام انتخاب کنن رو قبول می‌کنم: زندان. اعدام. مهم نیست؛ چون حداقل اگه زندان باشی یا اگه مرده باشی، توی بروژِ لعنتی نیستی. لعنتی. شاید جهنم همینه که مجبور باشی تا ابد توی این بروژِ لعنتی بمونی 
در بروژ
دستگاه وکس و موم داغ کن قابلمه ای
عینک آفتابی ریبن کلاب مستر Ray Ban
چراغ قوه جیبی پلیسی - مخصوص کمپ و مسافرت
ماسک طلا سودا Sevda اصل - با مجوز بهداشت
سشوار جانسون اصل مدل Super 1200W
صابون زردچوبه (تهیه شده از گیاه زردچوبه)
کیف پول کتی چرم مردانه- دارای جعبه کادویی
موم عدسی - وکس عدسی با رایحه های مختلف
روغن آرگان اصل Argan Oil
ماکت و اسباب بازی نیسان آبی
شارژر خشابی به همراه یک عدد باطری چراغ قوه های پلیسی
بند انداز برقی به همراه نخ و پودر مخصوص پرومکس
مرد انگلیسی: همه داستانو بلدن، ولی هیچ وقت از شنیدنش سیر نمی‌شن. مثل بچه‌های کوچیک؛ چون توی ذهنشون داستان رو به خودشون مرتبط می‌کنن و ما همگی عاشق این هستیم که درباره خودمون بشنویم. فکر می‌کنیم آدمایی که توی داستان هستن خودِ ما هستیم، ولی ما اونا نیستیم. مخصوصن آخرای داستان معلوم می‌شه که ما اونا نیستیم. 
تصنیفِ باستر اسکراگز (۲۰۱۸)


بارزترین ویژگی شهرام عینک دودی پرسولشه که از وقتی چشماش رو عمل کرده همیشه روی چشماشه، حتا شب‌ها؛ دکتر
سلام دوستان، خوبید؟
خوب من برگشتم، این چندروزه درگیر اسباب کشی بودم و خیلی اذیت شدم، منم که اندازه چندتاخونه وسیله داشتم هرچی بسته بندی میکردم کارتن میگرفتم تموم نمیشد، ولی خداروشکر تموم شد و همه وسایل اوردم خونه، چندتا دلیل داشتم برای برگشتن، اولا استراحت ذهنی، ومالی، توی خوابگاه این دوتا رو نداشتم، هزینه توی پایتخت به شدت رفته بالا، دیدم چرا بیکار باشم اونجا ماهی یک وخوردی هزینه خوابگاه و . بدم، میام خونه یکم جیبم استراحت میدم وقت میذ
امروز امتحان ریاضی داشتیم.بسی احمقانه بود.صبح بلند شدم یک نگاهی به کتاب انداختم و بعد رفتم سرجلسه.این بچه‌های مدارس عادی چیکار میکنن خدایی؟لوزی کشیده بود بعد گفته بود جای خالی رو کامل کنید.شکل. است.سر جلسه به جای اینکه خوشحال باشم که امتحان آسونه حرصم گرفته بود وحشتناک.بابا حداقل یکم سختش میکردین.تو پنج دیقه من بیست تا سوالو حل کردم بعد از مراقب پرسیدم زمان چقدره؟گفت صد و بیست دیقه!مگه لعنتیا آزمون سمپاد میخواین بدین؟بعد جالب اینه که ما
از دیروز هی میخواستم درس بخونم و نمیشد!
امروز صبی پاشدم یکم درس خوندم.بعد شروع کردم فرندز دیدن!
اصن فاز درس نداشتم!
این وسط رفتم یه سر به یوتیوب بزنم دنبال یه کلیپ بودم!
سه سال پیش بود!که روزخوش یه کلیپ برام فرستاده بود که اسمش life بود!اون شده بود انگیزه من واسه درس خوندن و کنکور!
به قول خودش معجونی که صب به صب مصرف میکردم!خلاصه پیداش نکردم!
تصمیم گرفتم یه سر به بلاگش بزنم!
خب یه ماهه که دیگه هیچی نمینویسه!و عنوان اخرین پستش اینه خشم و قهر!
بازم رن
عکس آقای خامنه ای

تبلیغات

آخرین مطالب